.
۲۰:۴۰
گاهی حادثهای کوچک، پردهای بزرگ از حقیقت را کنار میزند.روزی که پشت فرمان، خسته و دلشکسته، آهسته در خیابان حرکت میکردم، چند راننده با عصبانیت از کنارم گذشتند؛ آنچنان که گویی من مقصر تمام کندیهای جهانم. آن لحظه هنوز نمیدانستند در دلم چه میگذرد، نمیدانستند اشکی پشت چشمهایم گیر کرده، نمیدانستند از چه میرنجم. تنها چیزی که دیدند «کندرفتن» من بود و تنها چیزی که نثارم کردند قضاوتی تیز و قهری عجولانه.چند روز بعد، قابلمهای آش کنارم بود، و باز مجبور شدم آرام برانم. باز همان نگاهها، همان سبقتهای پرخشم، همان داوریهای بیصدا…و اینبار به خودم نگاه کردم:«چندبار من نیز چنین بودهام؟ چندبار حکم رانندهای را بریدهام که از درد، آهستهتر حرکت میکرد؟»این پرسش تلخ، مرا به اندیشهای عمیق برد؛ اندیشهای دربارهٔ گناهانی که در ظاهر کوچکاند اما در جانِ یک جامعه اثر میگذارند.پشت فرمان، هیچکس تاریخچهٔ رنج دیگری را نمیبیند. نه میداند بیماری دارد، نه میداند در دلش چه طوفانی میوزد، نه میداند کودکی خواب پشت صندلی است یا دیگی آش در آغوش صندلی جلو.با این همه، ما بهسادگی میتازیم، میرانیم، قضاوت میکنیم، و گاهی دهانی که باید محل ذکر و کرامت باشد، به کلمات تلخ میگشاییم.این گناه، گناهی است آرام، خاموش و پنهان؛نه دیده میشود، نه ثبت میشود، نه کسی به آن اعتراف میکند؛ اما روح انسان را میخورد.
رانندگی امروز ما، شبیه مسابقهای بیپایان شده است. هرکس میخواهد جلوتر باشد؛ زودتر برسد؛ حق دیگران را با شتابی از آنِ خود کند. اگر لازم باشد مسیر دیگری را میبندیم؛ حق تقدم را نادیده میگیریم؛ و برای چندثانیه زودتر، آبرو و آرامش دیگری را قربانی میکنیم.چه بسیار دعواهایی که فقط با یک بیحوصلگی آغاز میشود.چه بسیار ناسزاهایی که فقط به سبب یک توقف کوتاه از دهان بیرون میریزد.و کسی نمیپرسد:«آیا این شتاب، بهایش خوردنِ حق دیگران نیست؟»
گاهی مسئله فقط رانندگی نیست؛حتی پارککردن سادهٔ یک خودرو هم میتواند آینهٔ اخلاق ما باشد.یکی ماشینش را طوری رها میکند که دو نفر دیگر نتوانند پارک کنند.یکی راه عابر پیاده را میبندد تا خودش چند قدم کمتر راه برود.یکی جای معلولی را اشغال میکند چون «فقط پنج دقیقه کار دارد».اینها گناهان پنهانیاند که کسی دربارهشان خطبه نمیخواند.
در دنیا:جامعه را پرتنش میکند.شخصیت آدمی را خشن و بیملاحظه بار میآورد.روابط اجتماعی را میفرساید.اخلاق عمومی را پایین میآورد.
در روان:آدم را بیقرار میکند.آستانه تحمل را پایین میآورد.آرامش را از دل میگیرد و اضطراب را جایگزین آن میکند.
در آخرت (از نگاه معنوی):حقالناس گردن آدم میگذارد.زبان را آلوده میکند.دل را تاریک میسازد.مسیر تربیت نفس را میبندد.
و این همان جایی است که باید صادقانه بگویم:گاهی ما از گناهانی میترسیم که هرگز مرتکب نمیشویم، اما از گناهانی که هرروز در خیابانها انجام میدهیم، خیالمان آسوده است. ما تصور میکنیم رانندگی تنها مهارتی اجتماعی است؛ حال آنکه یکی از شاخصترین میدانهای تربیت نفس، همین پشت فرمان است.شاید اگر یاد بگیریم کمی صبورتر باشیم،کمتر قضاوت کنیم، حقوق کوچکِ دیگران را پاس بداریم، و بدانیم که هر راننده داستانی دارد که ما نمیدانیم…جامعهای خواهیم داشت که در آن اخلاق فقط شعار نیست، بلکه در عمل، حضور دارد.بیایید از همین امروز، همین جاده، همین فرمان، و همین ترافیک، آغاز کنیم.
زیرا گاهی بزرگترین اصلاحات،از کوچکترین رفتارها شروع میشود.
۱۵ آذر ۱۴۰۴
ایتا|[تلگرام](https://t.me/mazaheriesfahani_ir) |[اینستاگرام](https://www.instagram.com/mazaheriesfahani_ir/)|[واتساپ](https://chat.whatsapp.com/BpyiDMgYf3JD3d0wC6Jj81) |[بله](https://ble.ir/mazahereee)|[روبیکا](https://rubika.ir/azzabanmoshaver)|[سروش](https://splus.ir/mazaheriesfahani_ir)|[وبلاگ](http://mazaheriesfahani.blog.ir/)|[اندیشوران حوزه](https://mazaheri.andishvaran.ir/fa/ScholarMainpage.html) | از زبان مشاور
۱۹:۱۵
(ایبسا دو فنجان چای خوشدلانه، گواراتر از یک ضیافت شاهانه!)
هوا سرد بود و باران هم بعد از مدتها خودی نشان داده بود. لطافتی داشت هوای آن شب. سرما و بوی مطبوع برگهای خیس با هم وارد مشامم میشد و حال خوبی به من میداد. منتظرش بودم تا بیاید. اولین تجربه با همبودن در هوای سرد بارانی، خیلی برایم شیرین بود.همیشه فصل سرد را بیشتر دوست داشتهام. انگار سرما با ملزوماتش زندگی را برایم پویاتر میکند. همه داستانهای خاطرهانگیزی هم که خواندهام یا دیدهام، در هوای برفی و بارانی و مهآلود زمستان بوده است.گوشیام زنگ خورد. خودش بود. باید میرفتم تا با او برویم. کجا، مهم نبود، مهم بودن من و او در کنار هم در آن شب دلپذیر بود. من و اویی که دیگر ما بودیم. همین که سوار ماشین شدم، گرمای مطبوعی سراسر وجودم را گرفت. هوای سرد، گرمایش هم میچسبد. حرکت کردیم و گفتیم و شنیدیم و نفهمیدیم به کجا میرویم. خوش بودیم که با هم میرویم. کنار خیابان خلوتی چراغ سفیدرنگی از دور سوسو میزد. بدمان نمیآمد به کافهای برویم و نوشیدنی گرمی بنوشیم. مقابل چراغ سفیدرنگ، پیرمردی را دیدیم که صندوق عقب اتومبیلش را به زیبایی آراسته بود. با سماوری و قوریای و استکانهای کمر باریک. انگار پیرمرد مهیا شده بود تا با چایی داغ و حاجبادامی از ما پذیرایی کند. سردش بود و منتظر مشتری دو نفره نشسته بود. کمی جلوتر ایستادیم. مه رقیقی فضا را پوشانده بود. از دوردست صدای سهتاری به گوش میرسید جانبخش و آرام. شاید کسی در تنهایی خود در یکی از آپارتمانهای آن طرف خیابان نوازندگی میکرد. پیش خود گفتم موسیقی زنده هم دارد!پیاده شدیم و به سمتش رفتیم. ما را که دید به پهنای صورت خندید. بفرما! خوش آمدید! چه بهموقع؟ حوصلهام سر رفته بود باباجان!منتظر سفارش نماند. دو چایی برایمان ریخت. بوی هل میداد. پولکی و حاجبادامی هم از قبل در قندانهای قدیمیاش آماده داشت. چه خوب بود! این که میگویند عشق، مقدس است، راست است واقعا! انگار همه دست به دست هم داده بودند تا این عشق مقدس را برای ما جشن بگیرند. یکی ساز میزد. یکی چایی و حاجبادامی تعارف میکرد و طبیعت هم که سنگ تمام گذاشته بود. جامع اضدادی بود آن شب؛ سرمای هوا و گرمای عشق با هم، همآوا شده بودند. بیجهت نبود که فرمود:در بهار عشق، دِی آمد عجب شد فصل سردروی خوبت آیتی از لطف بر ما کشف کرد!
۱۶ آذر ۱۴۰۴
ایتا|[تلگرام](https://t.me/mazaheriesfahani_ir) |[اینستاگرام](https://www.instagram.com/mazaheriesfahani_ir/)|[واتساپ](https://chat.whatsapp.com/BpyiDMgYf3JD3d0wC6Jj81) |[بله](https://ble.ir/mazahereee)|[روبیکا](https://rubika.ir/azzabanmoshaver)|[سروش](https://splus.ir/mazaheriesfahani_ir)|[وبلاگ](http://mazaheriesfahani.blog.ir/)|[اندیشوران حوزه](https://mazaheri.andishvaran.ir/fa/ScholarMainpage.html) | از زبان مشاور
۱۳:۵۷
بانو ایندیرا گاندی از پدرش، جواهر لعل نهرو، پرسید: در جنگ چه اتفاقی میافتد؟
پدرش پاسخ داد: آموزش و اقتصاد فرو میریزد.
گفت:
بعد از فروپاشی آموزش و اقتصاد چه رخ میدهد؟پدرش پاسخ داد: اخلاق فرو میپاشد.ایندیرا دوباره پرسید:و اگر اخلاق هم فرو بپاشد چه میشود؟پدرش با نهایت حکمت گفت:چگونه انسان میتواند در کشوری زندگی کند که اخلاق در آن نابود شده است؟انسان میتواند در هر جامعهای با کمبودهایی چون غذا، اقتصاد، یا امکانات رفاهی کنار بیاید، اما نبودِ اخلاق را تاب نمیآورد! زیرا در آنهنگام، فرومایگان و پستطینتان مسلط میشوند، آداب و قوانین و خیر از میان میرود، همهچیز به جنگل میماند، و در نتیجه، زندگیِ شرافتمندانه تقریباً ناممکن میگردد.۱
اینکه نزد مردمان، معروف شده که «زن، رازدار نیست و نمیتواند اسرار خود و همسر و خانواده را محفوظ بدارد»، عمومیت ندارد. آفرینش زن اینگونه نیست که توان رازداری را نداشته باشد. زنان بافضیلت، مانند مردان بافضیلت، «اسرار مگو» را نمیگویند و رازهای محرمانه را محترم میشمارند و زنان بیفضیلت، مانند مردان بیفضیلت، رازهای پنهان را آشکار میکنند و اسرار محرمانه را حرمت نمینهند.خداوند که آفرینندۀ زن و مرد است، فرموده است:«هُنَّ لِباسٌ لَكُم وَ أَنتُم لِباسٌ لَهُنَّ»؛۲آن زنان، لباس شما مرداناند و شما مردان، لباس زناناید.یکی از معاني لباس، در این آیه، رازپوشی و نگهداری اسرار است.آری؛ طبیعت زنان چنین است که از مردان، پرسخنترند و طاقت رازنگهداری ايشان کمتر است، امّا فطرت ایشان چنین نیست که افشاگر اسرار باشند؛ بر طبیعت نیز با مراقبت و تمرین، میتوان غلبه کرد.بر ریحانگان لازم است که رازهای زندگیشان را فاش نکنند و بهویژه، اسرار همسرشان را نزد هیچکس برملا ننمايند؛ حتی نزد نزدیکترین کسان و حتی نزد مادر خود.اسراری که باید نزد ریحانه محفوظ بمانند، بسیارند؛ امّا دو گونۀ دانهدرشت آنها، یکی عیبهای پنهان همسر است و دیگری رازهای درون خانواده. افشای عیبهای پنهان همسر، سبب کسر شأن او و شکستن اقتدار او و ریختن آبروی اوست؛ و افشای اسرار درونی خانواده، موجب دخالتهای دیگران و ربوده شدن اختیار زندگی از دست همسران است، که هردو زیانبار است.نگاهبانی از حرمت و حریم زندگی و همسر، از وظایف حتمی ریحانه است. البته مرد نیز در این باره وظایفی مانند زن دارد، امّا سخن اکنونی ما با ریحانگان است.
اوسّاحيدر، بنّايي است ماهر. همسرش زهرا خانم، زني است فهيم. درآمد اوسّا، كفاف هزينههای زندگیشان را میكرد؛ امّا از قضای روزگار، بازار كار اوسّاحيدر كساد شد. او ديگر نمیتوانست هزينههای زندگی را تأمين كند. گاهي چند روز میگذشت و از مطبخشان دودی برنمیخاست. خوراكشان نان بود و آب.منزل ايشان نزديك خانهٔ والدين زهرا خانم بود. مادرخانم برای دخترش دلسوزی میكرد؛ غذایی میپخت و دختر و دامادش را به سفرهاش دعوت میكرد. امّا هر وقت برای بردن دختر و دامادش به منزلشان میآمد، میديد قابلمهٔ غذاپزیشان روی اجاق است؛ میجوشد و بوی خوش از آن برمیآيد.زهرا خانم به مادرش میگفت: «غذای ما حاضر است. شما بفرماييد بر سفرهٔ ما.» مادر بازمیگشت و زهرا خانم اجاق را خاموش میكرد و با اوسّاحيدر نان و آب میخوردند؛ چون در قابلمه چيزی جز آب و ادويهٔ خوشبو نبود.چند ماه بر اين منوال گذشت تا اينكه كار اوسّا دوباره رونق گرفت. حالا اين زهرا خانم بود كه غذا میپخت و پدر و مادرش را بر سفرهشان دعوت میكرد.
۲۳ آذر ۱۴۰۴
۱. خاطرات ایندیرا گاندی؛ نخستوزیر، سیاستمدار و یکی از برجستهترین رهبرانِ هند.۲. سورهٔ بقره، آیه ۱۸۷.
ایتا|[تلگرام](https://t.me/mazaheriesfahani_ir) |[اینستاگرام](https://www.instagram.com/mazaheriesfahani_ir/)|[واتساپ](https://chat.whatsapp.com/BpyiDMgYf3JD3d0wC6Jj81) |[بله](https://ble.ir/mazahereee)|[روبیکا](https://rubika.ir/azzabanmoshaver)|[سروش](https://splus.ir/mazaheriesfahani_ir)|[وبلاگ](http://mazaheriesfahani.blog.ir/)|[اندیشوران حوزه](https://mazaheri.andishvaran.ir/fa/ScholarMainpage.html) | از زبان مشاور
۱۶:۰۸
۲۵ آذر ۱۴۰۴
ایتا|[تلگرام](https://t.me/mazaheriesfahani_ir) |[اینستاگرام](https://www.instagram.com/mazaheriesfahani_ir/)|[واتساپ](https://chat.whatsapp.com/BpyiDMgYf3JD3d0wC6Jj81) |[بله](https://ble.ir/mazahereee)|[روبیکا](https://rubika.ir/azzabanmoshaver)|[سروش](https://splus.ir/mazaheriesfahani_ir)|[وبلاگ](http://mazaheriesfahani.blog.ir/)|[اندیشوران حوزه](https://mazaheri.andishvaran.ir/fa/ScholarMainpage.html) | از زبان مشاور
۲۰:۴۹
حاکمان دانا از جنگ پرهیز میکنند، نه از ترس شکست، بلکه به دلیل نگرانی از ویرانی کشورشان، حتی در صورت پیروزی. آنها میدانند که جنگ، حتی با پیروزی، هزینههای سنگین و جبرانناپذیری بر ملت تحمیل میکند. ویرانهای که جنگ به جا میگذارد، پیروزی را بیارزش میکند. ویرانی و اندوه مردم، حتی در پیروزی، شکست است.
وقتی اسکندر مقدونی به چین رسید، در محل فرماندهی لشکر، با سردارانش مشغول گفتوگو بود که دربان آمد و گفت:فرستادهٔ پادشاه چین بر در است و اجازه ورود میخواهد، او را به درون آوردند.بایستاد و گفت: چیزی که برای گفتن آن آمدهام برنمیتابد که دیگری نیز بشنود. اسکندر حاضران را مرخص کرد و شمشیر آخته برگرفت و گفت: بگو هر چه میخواهی.گفت: من پادشاه چین هستم، نه فرستادهٔ او!اسکندر گفت: چه شد که از جان باک نداشتی و به نزد من آمدی؟گفت: چون میدانم از کشتن من بهرهای نخواهی برد.اسکندر دانست که مردی با خِرد است. پس گفت:باج سه سال چین را میخواهم تا بروم.گفت: بپذیرم. اما مردم من، مرا بکشند که چنین ثروتی به تو دادهام.اسکندر گفت: اگر باج یک ساله بستانم چه شود؟گفت: بهتر باشد و گشایش بیشتر. بپذیرفت و سپاس گزارد و برفت.
بامداد که شد سپاهی گران از چینیان گرداگرد اسکندر را بگرفته بود. چنان که اسکندر و سپاهش از محاصره و نابودی ترسیدند. اسکندر، به پادشاه چین گفت: نیرنگ زدی؟شاه چین گفت: نه!این سپاه را آوردم تا بدانی که اگر با تو بر صلح نهادم، از ناتوانی نبود. هراس ویرانی سرزمینم حتی در صورت پیروزی را داشتم.اسکندر را خوش آمد و گفت: چون تو مردی، هرگز خوار نشود و باج نپردازد.از گرفتن باج درگذشتم و میروم.شاه چین گفت: زیان نخواهی دید.اسکندر از چین بازگشت. شاه چین دو برابر آنچه گفته بود برایش فرستاد.
چین تنها سرزمینی بود که از هجوم اسکندر ویران نشد. زیرا فرمانروای چین تا دیر نشده با آن جهانگشای مغربی وارد مذاکره شد.این کمترین فایده مذاکره است با دشمن.میهن و مردمانش میستایند، آن کس را که با تدبیر نیکو، شرِّ جنگ را از سر میهن بگرداند.
جنگ، چون طوفانی بیرحم، هر آنچه از مهر و آبادانی ساخته شده را در هم میکوبد و جز خاکستر غم و ویرانی بر جای نمیگذارد.
۲۹ آذر ۱۴۰۴
ایتا|[تلگرام](https://t.me/mazaheriesfahani_ir) |[اینستاگرام](https://www.instagram.com/mazaheriesfahani_ir/)|[واتساپ](https://chat.whatsapp.com/BpyiDMgYf3JD3d0wC6Jj81) |[بله](https://ble.ir/mazahereee)|[روبیکا](https://rubika.ir/azzabanmoshaver)|[سروش](https://splus.ir/mazaheriesfahani_ir)|[وبلاگ](http://mazaheriesfahani.blog.ir/)|[اندیشوران حوزه](https://mazaheri.andishvaran.ir/fa/ScholarMainpage.html) | از زبان مشاور
۶:۴۰
(افسوس...)
دربارهٔ این نوشته و گزارش و تحلیل خانم دوستی، فراوان سخن داریم. اکنون این مطلب را میخوانیم و در پست بعدی، پارهای از دیدگاههایمان را بیان میکنیم.به خواست خدا.
حیف شد!
سال رسیدگی: ۱۴۰۳–۱۴۰۴مرجع: دادگاه خانوادهٔ کرجمدت زندگی مشترک: ۷ سالفرزند: نداردنوع طلاق: طلاق به درخواست زوجه (عسر و حرج روانی)نظر غالب کارشناسان: «طلاق حیف بود»
مهدی و نرگس، با عشق ازدواج کردند. نه سنتیِ صرف، نه هیجانیِ خام. هر دو شاغل، تحصیلکرده و از نظر اقتصادی، مستقل. اختلافاتشان از همان سال اول شروع نشد؛ از سال چهارم، آرام و نامحسوس ظاهر شد.مهدی، کمحرف بود، نه سرد، نه بیمسئولیت؛ فقط «درونگرا».نرگس اما نیاز به حرفزدن داشت.وقتی ناراحت میشد، میخواست بحث کند، حل کند، تمام کند.هربار که نرگس گلایه میکرد، مهدی سکوت میکرد؛ نه برای بیاحترامی، بلکه چون بلد نبود واکنش نشان بدهد.نرگس، سکوت را اینطور ترجمه میکرد:«براش مهم نیست.»مهدی، گلایه را اینطور میشنید:«هیچوقت کافی نیستم.»سالها این ترجمههای اشتباه، روی هم انباشته شد.
{ادامه دارد}
۵ دی ماه ۱۴۰۴
ایتا|[تلگرام](https://t.me/mazaheriesfahani_ir) |[اینستاگرام](https://www.instagram.com/mazaheriesfahani_ir/)|[واتساپ](https://chat.whatsapp.com/BpyiDMgYf3JD3d0wC6Jj81) |[بله](https://ble.ir/mazahereee)|[روبیکا](https://rubika.ir/azzabanmoshaver)|[سروش](https://splus.ir/mazaheriesfahani_ir)|[وبلاگ](http://mazaheriesfahani.blog.ir/)|[اندیشوران حوزه](https://mazaheri.andishvaran.ir/fa/ScholarMainpage.html) | از زبان مشاور
۲۱:۰۶
بعضی دردها از فقر نمیآیند، از جنگ نمیآیند، حتی از طلاق هم نمیآیند.از «سرزنش» میآیند؛ از آن لحظهای که انسان، بهجای آغوش، با قضاوت روبهرو میشود.این داستان روایت زنی است که هرگز به حق خود نرسید؛ حقِ فهمیدهشدن.
درِ خانه که باز شد، صدای لولای زنگزدهاش مثل نالهای کوتاه در راهرو پیچید. دختر ایستاد. دستش هنوز روی دستگیره در بود و نگاهش خیره به تاریکی نیمهجانِ سالن. بوی کهنهٔ فرشها، بوی چای مانده، بوی خانهای که سالها حرف ناگفته داشت، یکباره روی سینهاش آوار شد.قدم اول را که برداشت، سیلی فرود آمد. نه فقط بر گونهاش؛ بر تمام ماههایی که ساکت گریسته بود.مادر فریاد میزد. صدایش از دیوارها بالا میرفت و به سقف میخورد و برمیگشت، چند برابر، خشنتر:«همسایهها چی میگن؟!میگن دخترت طلاق گرفته!تو چه کار کردی؟!واقعاً از مهران جدا شدی؟!ای دخترِ بیلیاقت، احمق...!چرا به ما نگفتی؟!اون سفر چند ماهه برای همین بود، نه؟خونه نداشتی شبها بخوابی؟از بس بیعرضهای…راستشو بگو!طلاق گرفتی یا نه؟میدونم…برای آرزوهات این کارو کردی.از اولشم فقط درس و دانشگاه…سرت تو کتاب بود.خیلی خودخواهی!»دختر حرفی نزد. دهانش باز میشد، اما صدا راهش را پیدا نمیکرد. اشکها، بیاجازه، یکییکی فرو میریختند. چشمهایش به در خیره مانده بود؛ انگار هنوز امید داشت اگر نگاهش را برندارد، بتواند به همان لحظهٔ ورود برگردد، قبل از سیلی، قبل از فریاد. با صدایی که بیشتر شبیه شکستگی بود تا پاسخ، گفت: «نمیخواستم سرزنش بشم.»مادر دست بر سر کوبید. هایوهویش به سقف رسید.پدر و خواهر، بیآنکه چیزی بگویند، دست دختر را گرفتند. او را به اتاق بردند؛ اتاقی کوچک، با پردهای که نور عصر را خفه میکرد و تختی که گوشهاش فرو رفته بود، درست مثل دلِ دختر.دختر ماجرا را گفت. پدر خشمگین شد؛ خشمش تند و ساکت بود، مثل آتشی زیر خاکستر. اما آرام، شمرده و حسابشده از خانواده خواست که دیگر دختر را سرزنش نکنند.
ادامهٔ مطلب را در پست بعد بخوانید.
۲۰:۰۳
ادامهٔ مطلب*
*چند سال گذشت.نه آنطور که آدمها میگویند: «زمان همهچیز را حل میکند».زمان فقط یاد داد چطور با بعضی دردها زندگی کند، بیآنکه هر روز نامشان را صدا بزند.دختر—حالا زنی مستقل—در آپارتمانی کوچک زندگی میکرد. پنجرهای داشت رو به خیابانی شلوغ؛ جایی که زندگی، بیوقفه عبور میکرد و از کسی اجازه نمیگرفت. صبحها، نور کمرنگ آفتاب روی میز کارش میافتاد؛ روی کتابها، روی لپتاپ، روی فنجان قهوهای که اغلب سرد میشد، چون ذهنش جلوتر از زمان میدوید.مادر پیرتر شده بود. موهایش سپید، کمرش کمی خم، صدایش آهستهتر. دیگر فریاد نمیزد. اما بعضی سکوتها، جای فریاد را گرفته بودند. دیدارهایشان کوتاه بود. چای مینوشیدند. از قیمتها حرف میزدند. از درد زانو. اما هیچکدام از آنها از آن روز حرف نمیزدند؛ از سیلی، از پاکت، از شبی که دختر فهمید برای زنده ماندن، باید فاصله بگیرد.دختر یاد گرفته بود مرز بکشد؛ نه با دعوا، نه با قهر. با فاصلهای محترمانه و سرد؛ مثل دیواری شیشهای که میشود دید، اما لمس نه!گاهی شبها، وقتی خسته به خانه برمیگشت، کفشهایش را در میآورد و لحظهای میایستاد. نه بهخاطر پاهایش؛ بهخاطر آن کودکِ قدیمی درونش که هنوز میخواست بشنود: «حق با تو بود.» اما دیگر منتظر شنیدنش نبود.
تلفن زنگ خورد.صدای خواهر؛ کوتاه، گریان و بیمقدمه: «آبجی، مامان...»
دختر کنار قبر ایستاد. نه گریه کرد، نه فریاد زد. فقط به این فکر میکرد که چه جملههایی هرگز گفته نشدند؛ «حق با تو بود.»شب، وقتی به خانه برگشت، کفشهایش را درآورد و وسط اتاق ایستاد. خانه ساکت بود؛ ساکتتر از همیشه. ناگهان چیزی درونش شکست. نه با صدا، با فروپاشی. روی زمین نشست. دستهایش را روی صورتش گذاشت. گریهاش آمد، اما نه برای مرگ مادر؛ برای دختری که سالها پیش، پشت همان در، با گونهای داغ و دلی لرزان ایستاده بود.او فهمیده بود که بعضی مادرها، با همهٔ زحمتهایی که کشیدهاند، با همهٔ شببیداریها و دلنگرانیها، گاهی بلد نیستند بیسرزنش دوست بدارند.و بعضی دخترها، تمام عمرشان را صرفِ زندهماندن از یک کودکیِ ناتمام میکنند.از آن پس، هر بار که کسی او را سرزنش میکرد، چیزی در شانههایش سنگین میشد.نه خاطرهٔ مادر؛ بلکه میراث او. زخمهایی نامرئی، که هیچکس نمیدید، اما وزنشان آنقدر بود که گاهی راهرفتن را سخت میکرد.دختر ادامه داد. زندگی کرد. اما با این حقیقت تلخ:بعضی عشقها نه با مرگ تمام میشوند،نه با بخشش؛ بلکه به شکل زخمی خاموش برای همیشه روی دوش آدم میمانند.
۷ دی ۱۴۰۴
رسانههایمان در فضای مجازی 
ایتا|[تلگرام](https://t.me/mazaheriesfahani_ir) |[اینستاگرام](https://www.instagram.com/mazaheriesfahani_ir/)|[واتساپ](https://chat.whatsapp.com/BpyiDMgYf3JD3d0wC6Jj81) |[بله](https://ble.ir/mazahereee)|[روبیکا](https://rubika.ir/azzabanmoshaver)|[سروش](https://splus.ir/mazaheriesfahani_ir)|[وبلاگ](http://mazaheriesfahani.blog.ir/)|[اندیشوران حوزه](https://mazaheri.andishvaran.ir/fa/ScholarMainpage.html) | از زبان مشاور
از ادمینهایمان سپاسگزاریم.#مریم_یوسفی_عزت
دختر کنار قبر ایستاد. نه گریه کرد، نه فریاد زد. فقط به این فکر میکرد که چه جملههایی هرگز گفته نشدند؛ «حق با تو بود.»شب، وقتی به خانه برگشت، کفشهایش را درآورد و وسط اتاق ایستاد. خانه ساکت بود؛ ساکتتر از همیشه. ناگهان چیزی درونش شکست. نه با صدا، با فروپاشی. روی زمین نشست. دستهایش را روی صورتش گذاشت. گریهاش آمد، اما نه برای مرگ مادر؛ برای دختری که سالها پیش، پشت همان در، با گونهای داغ و دلی لرزان ایستاده بود.او فهمیده بود که بعضی مادرها، با همهٔ زحمتهایی که کشیدهاند، با همهٔ شببیداریها و دلنگرانیها، گاهی بلد نیستند بیسرزنش دوست بدارند.و بعضی دخترها، تمام عمرشان را صرفِ زندهماندن از یک کودکیِ ناتمام میکنند.از آن پس، هر بار که کسی او را سرزنش میکرد، چیزی در شانههایش سنگین میشد.نه خاطرهٔ مادر؛ بلکه میراث او. زخمهایی نامرئی، که هیچکس نمیدید، اما وزنشان آنقدر بود که گاهی راهرفتن را سخت میکرد.دختر ادامه داد. زندگی کرد. اما با این حقیقت تلخ:بعضی عشقها نه با مرگ تمام میشوند،نه با بخشش؛ بلکه به شکل زخمی خاموش برای همیشه روی دوش آدم میمانند.
۷ دی ۱۴۰۴
ایتا|[تلگرام](https://t.me/mazaheriesfahani_ir) |[اینستاگرام](https://www.instagram.com/mazaheriesfahani_ir/)|[واتساپ](https://chat.whatsapp.com/BpyiDMgYf3JD3d0wC6Jj81) |[بله](https://ble.ir/mazahereee)|[روبیکا](https://rubika.ir/azzabanmoshaver)|[سروش](https://splus.ir/mazaheriesfahani_ir)|[وبلاگ](http://mazaheriesfahani.blog.ir/)|[اندیشوران حوزه](https://mazaheri.andishvaran.ir/fa/ScholarMainpage.html) | از زبان مشاور
۲۰:۰۴
۱. ایشان نوشتهاند: «حیف شد».آری؛ واقعاً حیف شد. چرا باید زوجی به این نیکویی، به این آسانی، از هم جدا شوند؟ اصلاً زمینهای برای طلاق نبود. برخی از «نابلدی»هایشان را میشد یادشان داد. پارهای از «کوتاهی»هایشان را، میشد جبران کرد. این «حیف شدگی»، اصلاً آسان نیست. یک زندگی، فروپاشیده است؛ یک آقا داغان شده است؛ یک خانم، که بخشی از جوانیاش را در این زندگی هزینه کرده، اکنون دلمرده شده و آیندهاش نامعلوم است؛ یک ستون از استوانههای ساختمان جامعه، فروشکسته است. این یک افسوس بزرگ است و خسارتی دیرجبران یا بیجبران.
۲. و نوشتهاند: «سوء تفاهم مزمن».سوء تفاهم یعنی «بد فهمی»، «اشتباه فهمی». آری؛ در رابطهٔ مهدی و نرگس، «دیرفهمی بود» و «کمتوجهی». این را نیز بیفزاییم: اگر مهدی دیر میفهمید، اما نرگس نیز دیر میفهماند و گاهی اشتباه میفهمید. چرا وقتی همسرمان اندکی درونگرا است، ما بیشتر تلاش نکنیم تا به او «بفهمانیم»؟ چرا باید «سکوت» را به «برایش مهم نیست» ترجمه کند یا «هیچ وقت کافی نیستم»؟ این ترجمههای اشتباه، وقتی انباشته شوند، نتایج اشتباهی به بار میآورند. گریهٔ مهدی نشان میدهد که نیاز به توجه و توضیح بیشتر دارد.
۳. و نوشتهاند: «مزمن».مزمن یعنی کهنه شده، دیر فهمیده شده، دیر توجه شده. آری؛ چرا باید سوء تفاهمها ۵ سال انباشته شوند و به غدهای سرطانی بدل شوند؟ مگر راه بسته بود؟
۴. نیز نوشتهاند: «نقطهٔ شکست».ما با مجادله، سخت مخالفیم؛ حتی یک کتاب در این باره نوشتهایم: «نبرد بیبرنده». اما مجادله یعنی نزاعهای بیهوده، نه گفتوگوهای آرام و عاقلانه. آفرین به مهدی که اهل دعوا نیست، اما برای عدم گفتوشنود با همسرش به او آفرین نمیگوییم. از نرگس هم گلهمندیم که چرا گذاشت این آتش، خاموش شود؟ آیا نمیشد به اجاق گرم رابطهشان بدمد؛ دمیدن عاقلانه و مهرورزانه؟ آیا نمیشد این مرد آرام و کمسخن را به وجد آورد؟
۵. نیز نوشتهاند: «مشاوره».مشاوره، در رشد روانی و اخلاقی همسران و پیشگیری فروپاشی زندگی، نقشی شایان دارد، اما «مشاورهٔ اختیاری»، با مشاورانی دانا و توانا، نه «مشاورهٔ اجباری»، با مشاورانی که قطعهای از پازل پروندهٔ طلاق را شکل میدهند. این بنده هیچگاه به این مشاورههای اجباری و قانونی و دادگاهی، نظر خوشی نداشتهام و ندارم. برخی از پدیدهها اجباربردار نیست. مشاورهٔ اجباری، به کار پروندهٔ اجباری میآید، نه زندگی اخلاقی. هدف این مشاورههای دادگاهی و این مشاوران، تکمیل پرونده است، نه ساماندهی زندگی. باید دید چرا نرگس میگوید «من خستهتر از آنم که دوباره بسازم»، نه اختتام پرونده. آیا نمیشد از خستگی نرگس کاست؟ آیا نمیشد به او انرژی و انگیزه داد؟ آیا نمیشد به مهدی نشاط داد؟ البته که میشد و میشود.
۶. سخن دیگر نویسنده، «دیرهنگام» است.آری؛ مشاوره، مانند مراجعهٔ به پزشک است که باید «بههنگام» باشد. اگر دیرهنگام شد، ممکن است بیماری، مزمن شود و کار به کارد جراحی بکشد. مشاورهٔ بههنگام است که ثمرههای فرخنده دارد، اگرچه از «دیرهنگام» نیز ناامید نیستیم.
۷. رأی دادگاه.این رأی، زودهنگام بود. چه خوب بود که قاضی، قلم را بر زمین میگذاشت، اندکی میاندیشید، مهدی و نرگس را به مشاورهٔ «بیرون از دادگاه»، نزد مشاوری دانا و توانا میفرستاد و کار را به دقت دنبال میکرد. دادن رأی بر طلاق، شاید آسان باشد، اما زندگیای را ویران میکند. از این رو آرام باشیم و یادمان باشد که:«القَاضِی عَلی شَفِیرِ جَهَنَّم»؛ ۱قاضی، بر لب پرتگاه جهنم است.
۱۰ دی ماه ۱۴۰۴
۱. مجمع الزوائد، ج ۱، ص ۱۹۳
ایتا|[تلگرام](https://t.me/mazaheriesfahani_ir) |[اینستاگرام](https://www.instagram.com/mazaheriesfahani_ir/)|[واتساپ](https://chat.whatsapp.com/BpyiDMgYf3JD3d0wC6Jj81) |[بله](https://ble.ir/mazahereee)|[روبیکا](https://rubika.ir/azzabanmoshaver)|[سروش](https://splus.ir/mazaheriesfahani_ir)|[وبلاگ](http://mazaheriesfahani.blog.ir/)|[اندیشوران حوزه](https://mazaheri.andishvaran.ir/fa/ScholarMainpage.html) | از زبان مشاور
۲۰:۱۰
قحطی خدا آمده؛نه آنگونه که آسمان بسته باشد و باران نبارد، بلکه آنگونه که دلها بستهاند و نام خدا فقط در حاشیهها میچرخد؛ در سخنرانیها و در شعارها هست، اما در قضاوتها و اولویتها، در مصلحتسنجیها و در لحظههایی که سود بر حق میچربد، غایب است.
قحطی خدا آمده؛ در لحظههایی که حق روشن است، اما سکوت امنتر. و نامش را عقلانیت میگذارند. خدا در اینجا نه انکار میشود، نه نفی؛ فقط در صف انتظار میماند.
قحطی خدا آمده؛ در روابط؛ وقتی مهربانی شرطی میشود، انصاف وابسته به منفعت، و حلالیتگرفتن فقط تا جایی معتبر است که غرور زخمی نشود. خدا هست، اما نه در رفتار؛ فقط در نیتهای ادعایی که هرگز به عمل نمیرسند.
قحطی خدا آمده؛قلمها سنگیناند، اما نه از بار حقیقت، بلکه از وسوسهٔ دیدهشدن. کماند آنان که بنویسند و پیش از هر چیز نپرسند چه سودی دارد، چه رتبهای میآورد و کجا چاپ میشود.
قحطی خدا آمده؛ در علم و قلم؛ آنجا که حقیقت قربانی جهتگیری میشود، دادهها به نفع نتیجه خم میشوند و پژوهش، پیش از آنکه کشف باشد، ابزار تثبیت جایگاه است. خدا از متن بیرون میرود و فقط در مقدمهها باقی میماند.
قحطی خدا آمده؛ و آدمها دست هم را میگیرند نه برای برخاستن، بلکه برای بالا رفتن. دست درویش را میبینند، اما نگاهشان از روی آن میلغزد؛ مبادا مسئولیتی به دلشان چنگ بزند.
قحطی خدا آمده؛برخی آنچنان درگیر تأمین معیشت میشوند و گاه در انباشتِ بیپایانِ درآمد، پسانداز و ماشینهای چندگوناگون غرق میمانند که جایی برای خدا باقی نمیگذارند. گاهی برای رسیدن به این معیشت، دروغ گفته میشود، حقی نادیده گرفته میشود و گناه عادی جلوه میکند؛ انگار خدا باید صبر کند تا اوضاع بهتر شود، حسابها پر شود و وقت اضافه بیاید.
قحطی خدا آمده؛ در تربیت؛ وقتی کودک یاد میگیرد موفق باشد، اما نه عادل؛ قوی باشد، اما نه مسئول. ارزشها آموزش داده میشوند، اما زیسته نمیشوند و خدا به یک درس حفظی تقلیل مییابد.
قحطی خدا آمده؛ در عبادتهای بیاثر؛ جایی که مناسک زیاد است، اما تغییر کم. دعا خوانده میشود، اما رفتار همان میماند. خدا صدا زده میشود، اما جدی گرفته نمیشود.
قحطی خدا آمده؛و ایمان از زیستن به گفتن تبعید شده است. دیگر کسی برای خدا چیزی را از دست نمیدهد؛ همه میخواهند با نام او چیزی به دست آورند.
قحطی خدا آمده؛ و شاید خدا هنوز هست، اما ما دیگر برایش جایی نگذاشتهایم. قحطی خدا آمده، نه چون خدا کم شده، بلکه چون ما یاد گرفتهایم بدون او هم کارمان راه میافتد.
۱۴ دی ۱۴۰۴
ایتا|[تلگرام](https://t.me/mazaheriesfahani_ir) |[اینستاگرام](https://www.instagram.com/mazaheriesfahani_ir/)|[واتساپ](https://chat.whatsapp.com/BpyiDMgYf3JD3d0wC6Jj81) |[بله](https://ble.ir/mazahereee)|[روبیکا](https://rubika.ir/azzabanmoshaver)|[سروش](https://splus.ir/mazaheriesfahani_ir)|[وبلاگ](http://mazaheriesfahani.blog.ir/)|[اندیشوران حوزه](https://mazaheri.andishvaran.ir/fa/ScholarMainpage.html) | از زبان مشاور
۲۰:۳۷
در پست پیشین پروندهٔ طلاق «سوءِ تفاهم مزمن»، به تحلیل کوتاه، اما مهم پدیدهٔ طلاق پرداختیم. اکنون مطلب را دنبال میگیریم. با دقت، همراهی کنید:
۱. طلاق مهدی و نرگس، طلاقی «ناروا» بود؛ کاملا ناروا.۲. از کجا دانسته شد که مهدی، درونگرا است یا نرگس، برونگرا؟ چه کسی این را تشخیص داد؟۳. قاضی، که خود تشخیص داد «این طلاق، اگر زودتر فهمیده میشد، لازم نبود»، چرا آن را امضا کرد؟ این نیاز به کاوش روانی - اخلاقی دارد. مهدی که بر طلاق، گریه کرد، چرا او را از زندگی با نرگس محروم کردیم؟آنان همدیگر را دوست داشتند. ریشهٔ کدورتشان «نابلدی» بود، نه «نفرت».ازاینرو لازم میدانیم که:۴. قاضیها و وکیلان و دیگر مؤثران در دادگاه طلاق، باید روانشناس باشند؛ روانشناس دانا و توانا. نمیباید سرنوشت زندگی کسانی را که اندکی درد دارند، به حقوقدانان روانناشناس داد. ما پیش از آن که پرونده و مسئلهٔ طلاق را پروندهٔ حقوقی بدانیم، آن را پرونده و مسئلهٔ روانی - اخلاقی میدانیم.۵. بر قاضیان و وکیلان و مشاوران طلاق فرض است کتاب «طوفان طلاق» را به دقت بخوانند. در این کتاب، ترسیم شده است که از هر پنجطلاق، چهارتای آن «ناروا» است و تنها یکی از آنها «روا» است. ما در تجربهها و کارگروههای مشاورهایمان این ناروایی هشتاددرصدی را دریافتهایم؛ بهوضوح.۶. از نرگس و مهدی دعوت میکنیم با ما ارتباط بگیرند. یقین داریم که طلاقشان را منتفی میکنیم و به زندگیشان سامانی دوباره میدهیم. انشاءالله.نرگسخانم و مهدیجان! بیایید تا مسئلهتان را با هم حل کنیم و کاشانهتان را دوباره بسازیم.
به امید خدا
۴ بهمن ۱۴۰۴
ایتا|[تلگرام](https://t.me/mazaheriesfahani_ir) |[اینستاگرام](https://www.instagram.com/mazaheriesfahani_ir/)|[واتساپ](https://chat.whatsapp.com/BpyiDMgYf3JD3d0wC6Jj81) |[بله](https://ble.ir/mazahereee)|[روبیکا](https://rubika.ir/azzabanmoshaver)|[سروش](https://splus.ir/mazaheriesfahani_ir)|[وبلاگ](http://mazaheriesfahani.blog.ir/)|[اندیشوران حوزه](https://mazaheri.andishvaran.ir/fa/ScholarMainpage.html) | از زبان مشاور
#علیاکبر_مظاهری
۶:۱۸
1_23681855304.pdf
۸۷۷.۰۲ کیلوبایت
۸ بهمن ۱۴۰۴
ایتا|[تلگرام](https://t.me/mazaheriesfahani_ir) |[اینستاگرام](https://www.instagram.com/mazaheriesfahani_ir/)|[واتساپ](https://chat.whatsapp.com/BpyiDMgYf3JD3d0wC6Jj81) |[بله](https://ble.ir/mazahereee)|[روبیکا](https://rubika.ir/azzabanmoshaver)|[سروش](https://splus.ir/mazaheriesfahani_ir)|[وبلاگ](http://mazaheriesfahani.blog.ir/)|[اندیشوران حوزه](https://mazaheri.andishvaran.ir/fa/ScholarMainpage.html) | از زبان مشاور
#علیاکبر_مظاهری
۴:۳۵
امروز دیگر این مطلب از لحاظ علمی و فلسفی، ثابت و مسلّم شده و جای کمترین تردیدی در آن باقی نیست که: «آدم بد»، وجود ندارد. اهمیّت درک این مطلب، به قدری است که بدون مبالغه میشود گفت در دنیا، از اوّل خلقت بشر تاکنون، هیچ کشفی، هیچ اختراعی، به اندازهٔ این موضوع، در سعادت بشر مؤثر نبوده و نخواهد بود؛ یعنی روزی که عامّهٔ مردم، حقیقت را واقعا درک کنند ... .۱
۱۰ بهمن ۱۴۰۴
۱. یادداشتهای استاد شهید مطهری، جلد ۱، صفحهٔ ۲۴۳، از روانکاوی خواجهنوری، صفحهٔ ۳.
ایتا|[تلگرام](https://t.me/mazaheriesfahani_ir) |[اینستاگرام](https://www.instagram.com/mazaheriesfahani_ir/)|[واتساپ](https://chat.whatsapp.com/BpyiDMgYf3JD3d0wC6Jj81) |[بله](https://ble.ir/mazahereee)|[روبیکا](https://rubika.ir/azzabanmoshaver)|[سروش](https://splus.ir/mazaheriesfahani_ir)|[وبلاگ](http://mazaheriesfahani.blog.ir/)|[اندیشوران حوزه](https://mazaheri.andishvaran.ir/fa/ScholarMainpage.html) | از زبان مشاور
#علیاکبر_مظاهری
۷:۱۶
424_84214250764944.pdf
۲۴۴.۷۸ کیلوبایت
۲۴ بهمن ۱۴۰۴
ایتا|[تلگرام](https://t.me/mazaheriesfahani_ir) |[اینستاگرام](https://www.instagram.com/mazaheriesfahani_ir/)|[واتساپ](https://chat.whatsapp.com/BpyiDMgYf3JD3d0wC6Jj81) |[بله](https://ble.ir/mazahereee)|[روبیکا](https://rubika.ir/azzabanmoshaver)|[سروش](https://splus.ir/mazaheriesfahani_ir)|[وبلاگ](http://mazaheriesfahani.blog.ir/)|[اندیشوران حوزه](https://mazaheri.andishvaran.ir/fa/ScholarMainpage.html) | از زبان مشاور
#علیاکبر_مظاهری
۱۵:۱۱
442_84269309791468.pdf
۵۲۱.۷۳ کیلوبایت
۲۵ بهمن ۱۴۰۴
ایتا|[تلگرام](https://t.me/mazaheriesfahani_ir) |[اینستاگرام](https://www.instagram.com/mazaheriesfahani_ir/)|[واتساپ](https://chat.whatsapp.com/BpyiDMgYf3JD3d0wC6Jj81) |[بله](https://ble.ir/mazahereee)|[روبیکا](https://rubika.ir/azzabanmoshaver)|[سروش](https://splus.ir/mazaheriesfahani_ir)|[وبلاگ](http://mazaheriesfahani.blog.ir/)|[اندیشوران حوزه](https://mazaheri.andishvaran.ir/fa/ScholarMainpage.html) | از زبان مشاور
#علیاکبر_مظاهری
۱۷:۰۵
جوانان و انتخاب همسر (چاپ چهلم) - فروشگاه اینترنتی کتاب سرای سماحhttps://shop.samah.ir/product/جوانان-و-انتخاب-همسر-چاپ-چهلم/
۸:۲۱
مجموعه آثار این کانال حاوی برخی از آثار علیاکبر مظاهری اصفهانی است، با قابلیت #جستجو.https://eitaa.com/Majmooe_Asaar_ostad_AM
۸:۲۱
1_24065410096.pdf
۴.۵۱ مگابایت
۲۸ بهمن ۱۴۰۴
ایتا|[تلگرام](https://t.me/mazaheriesfahani_ir) |[اینستاگرام](https://www.instagram.com/mazaheriesfahani_ir/)|[واتساپ](https://chat.whatsapp.com/BpyiDMgYf3JD3d0wC6Jj81) |[بله](https://ble.ir/mazahereee)|[روبیکا](https://rubika.ir/azzabanmoshaver)|[سروش](https://splus.ir/mazaheriesfahani_ir)|[وبلاگ](http://mazaheriesfahani.blog.ir/)|[اندیشوران حوزه](https://mazaheri.andishvaran.ir/fa/ScholarMainpage.html) | از زبان مشاور
#علیاکبر_مظاهری
۸:۲۳
سالها پیش از آنکه ازدواج کنم، روایتهای تلخ، زودتر از خود زندگی به من رسیده بودند؛ داستانهایی تکراری از عروسهای رنجدیده و مادرشوهرهای همیشه ناراضی؛ و گاهی برعکس. در این تصویر جمعی، مادرشوهر از ربودهشدن پسرش میگفت و عروسی که از نادیدهگرفتهشدن مرزهای زندگی تازهاش رنج میبرد. یکی احساس میکند جایگاهش کمرنگ شده و دیگری میترسد استقلالش دیده نشود. همین صداهای انباشته، پیش از آنکه قدم در این مسیر بگذارم، دلم را نگران کرده بود؛ نه از آدمها، بلکه از تکرار سرنوشتی که گویی از پیش نوشته شده بود. اما من، دلِ بدیدیدن یا بدیکردن نداشتم. همیشه هنگام نماز، در دلم دعای صلح میکردم.
با همهٔ این ذهنیتها ازدواج کردم؛ نه با چشمِ بسته، بلکه با دلی که میخواست خلاف جریان عموم حرکت کند. از همان سالهای نوجوانی، حتی پیش از آنکه نام «خانوادهٔ همسر» وارد زندگیام شود، هیچزمان خودم را در مقابل آنها تعریف نکرده بودم. در ذهن من، خانوادهٔ همسر قرار نبود جبههٔ مقابل باشد؛ من آنها را بخشی از همان ریشهای میدیدم که من و همسرم از آن رشد کردهایم. حالا که ما یکی میشویم، ریشههایمان هم ناگزیر به هم میرسند.
امروز، در میان شلوغی روزمره، با پدر و مادر همسرم تماس گرفتم. تماس سادهای بود، بیمقدمه و بینقشه. با هر کدام حدود بیست دقیقه صحبت کردیم. گفتوگوها پر از خنده بود، دلتنگی، احوالپرسیهای معمولی و حرفهای سادهای که فقط از دل برمیآید. نه نیشی، نه کنایهای، نه حسابکشیای. اگر سخنی از رفتنمان به خانهشان گفته شد، میدانستم از سر دلتنگی است؛ همان دلتنگیِ انسانی که دوست دارد عزیزانش را از نزدیک ببیند.در پایان صحبتمان، چیزی گفتم که کاملاً از دل آمده بود: «مامان! بابا! همیشه شنیدهایم: دعای پدر و مادر ردخور ندارد، ما را دعا کنید و در نمازهایتان به یادمان باشید.» آنها هم دعا کردند؛ شاید ساده، شاید کوتاه، اما همان جملهٔ معمولی «الاهی عاقبتبهخیر شوید» کافی بود تا دلم آرام بگیرد. بعد از قطع تماس، حس عجیبی داشتم؛ نه هیجان، نه غرور، فقط یک آرامش نرم و عمیق. شکر کردم. نه فقط برای این رابطه، بلکه برای توانایی مهربانبودن. برای اینکه خدا به من ظرفیتی داده که بتوانم خانوادهٔ همسرم را واقعاً پدر و مادر خودم ببینم، نه فقط در حرف، بلکه در دل.
پیامبر اکرم (ص) فرمودهاند: «أفضَلُ الأعمالِ بَعدَ الايمانِ بِاللّه ِالتّودُّدُ إلىَ الناسِ»؛۱بهترين كارها، پس از ايمان به خدا، دوستى با مردم است.
این تجربه به من یادآوری کرد که بسیاری از زخمهای روابط خانوادگی، پیش از آنکه واقعی باشند، ذهنیاند؛ محصول ترس، شنیدهها و روایتهای کهنه. وقتی کسی با نیت خیر وارد رابطه میشود، وقتی تصمیم میگیرد بهجای جنگیدن، بفهمد و بهجای دفاع، وصل شود، فضا تغییر میکند. مهربانی، اگر آگاهانه باشد، ضعف نیست؛ نوعی قدرت آرام است که مرزها را بیصدا جابهجا میکند.من باور دارم که معنویت فقط در دعا و ذکر خلاصه نمیشود؛ معنویت در نوع نگاه ما به آدمهاست. در اینکه دیگری را تهدید نبینیم، بلکه امانت ببینیم. در اینکه دعا را فقط برای خودمان نخواهیم، بلکه برای رابطهها، برای پیوندها، برای عاقبتبهخیریِ جمعی بخواهیم.زمانی که دل انسان به این نقطه میرسد، حتی یک تماس تلفنی ساده میتواند حال دل را خوب کند و زندگی، برای لحظهای کوتاه، شبیه همان دنیای صلحآمیزی شود که روزی آرزویش را کرده بودم.
۱ اسفند ۱۴۰۴
۱. نهجالفصاحه؛ ص ۷۴، ح ۳۸۷.
ایتا|[تلگرام](https://t.me/mazaheriesfahani_ir) |[اینستاگرام](https://www.instagram.com/mazaheriesfahani_ir/)|[واتساپ](https://chat.whatsapp.com/BpyiDMgYf3JD3d0wC6Jj81) |[بله](https://ble.ir/mazahereee)|[روبیکا](https://rubika.ir/azzabanmoshaver)|[سروش](https://splus.ir/mazaheriesfahani_ir)|[وبلاگ](http://mazaheriesfahani.blog.ir/)|[اندیشوران حوزه](https://mazaheri.andishvaran.ir/fa/ScholarMainpage.html) | از زبان مشاور
۷:۵۵