رهایی باطنی - مهران بهشتی
سکانس دوم... در را باز میکنم. هیچکس نیست. نه صدایی، نه سایهای، نه حتی ردّ پایی روی پلهها. فقط باد است که انگار از روبهرو آمده و حالا بیآنکه اجازه بگیرد از کنارم عبور میکند. چند لحظه همانجا میایستم. به کوچه نگاه میکنم؛ خالیست. اما چیزی در من دیگر خالی نیست. انگار کسی آمده بود و پیش از آنکه در را باز کنم، رفته بود. یا شاید اصلاً کسی پشت در نبود. شاید تمام این سالها آنکه میکوبید، خودم بودم. من بودم که هر روز از جایی درون خودم به دری بسته میکوبیدم و منتظر بودم کسی از بیرون بازش کند. چه تناقض عجیبی... در را برای دیگری باز میکنی و ناگهان خودت را میبینی. به آستانه نگاه میکنم. مرز باریکیست میان خانه و جهان، میان آنچه میشناسم و آنچه هنوز اتفاق نیفتاده. و میفهمم آدمی هیچوقت فقط از یک در عبور نمیکند. هر عبور، چیزی را پشت سر میگذارد که دیگر نمیتوانی دقیقاً به آن بازگردی. شاید اختیار همین باشد؛ نه اینکه هر راهی را که خواستی انتخاب کنی، بلکه بدانی هر انتخاب، بخشی از امکانهای دیگر را برای همیشه از تو میگیرد. در باز است. میتوانم ببندمش. میتوانم بیرون بروم. میتوانم همینجا بایستم و تا صبح به کوچهای خالی نگاه کنم. هیچکس مرا مجبور نکرده است. و درست همینجاست که جبر چهرهی واقعی خودش را نشان میدهد: آزادی، گاهی چیزی نیست جز مجبور بودن به انتخاب! قدم اول را برمیدارم. نه چون میدانم چه چیزی بیرون منتظر من است؛ در پشت سرم آرام بسته میشود. تق... و برای نخستین بار صدای در زدن نمیآید. شاید چون دیگر کسی پشت در نیست. شاید چون من دیگر آن آدمِ پشت در نیستم... #مهران_بهشتی @mbeheshtchannel
سکانس سوم...
چند قدم برمیدارم.
کوچه همان کوچه است.باد همان باد.سکوت همان سکوت.
اما...هیچ چیز همان نیست.
نمیدانم از خانه بیرون آمدهامیا از خودم.
هرچه دورتر میروم،راه کمتر شبیه راه است.
انگار هر قدم،ردّ پای قدم پیشین راآرام پاک میکند.
میایستم.
اگر برگردم...آیا همان کسی خواهم بودکه از آن در بیرون آمد؟
گمان نمیکنم.
انتخاب،فقط آغاز یک راه نیست؛پایان هزار راهِ دیگر هم هست.
و شاید جبر همین باشد؛اینکه هیچ انتخابیبیاثر نمیماند.و اینکه بدانیهر قدمی که برمیداری،قدم بعدی را هم شکل میدهد.جبری که در خود انتخاب پنهان است.
میایستم.
به پشت سر نگاه نمیکنم.
نه برای اینکه راه بازگشت نیست؛برای اینکه اگر برگردم،دیگر آن کسی راکه از آستانه گذشتنخواهم یافت.
عجیب است...
گاهی برای تولدی دیگر، لازم نیست چیزی به زندگی اضافه شود.کافی است آن کسی که سالها خودت میپنداشتیاش،آرام و بیصدا دیگر نباشد؛بی آنکه حتی لحظهی رفتنش را به یاد بیاوری...
#مهران_بهشتی
@mbeheshtchannel
چند قدم برمیدارم.
کوچه همان کوچه است.باد همان باد.سکوت همان سکوت.
اما...هیچ چیز همان نیست.
نمیدانم از خانه بیرون آمدهامیا از خودم.
هرچه دورتر میروم،راه کمتر شبیه راه است.
انگار هر قدم،ردّ پای قدم پیشین راآرام پاک میکند.
میایستم.
اگر برگردم...آیا همان کسی خواهم بودکه از آن در بیرون آمد؟
گمان نمیکنم.
انتخاب،فقط آغاز یک راه نیست؛پایان هزار راهِ دیگر هم هست.
و شاید جبر همین باشد؛اینکه هیچ انتخابیبیاثر نمیماند.و اینکه بدانیهر قدمی که برمیداری،قدم بعدی را هم شکل میدهد.جبری که در خود انتخاب پنهان است.
میایستم.
به پشت سر نگاه نمیکنم.
نه برای اینکه راه بازگشت نیست؛برای اینکه اگر برگردم،دیگر آن کسی راکه از آستانه گذشتنخواهم یافت.
عجیب است...
گاهی برای تولدی دیگر، لازم نیست چیزی به زندگی اضافه شود.کافی است آن کسی که سالها خودت میپنداشتیاش،آرام و بیصدا دیگر نباشد؛بی آنکه حتی لحظهی رفتنش را به یاد بیاوری...
#مهران_بهشتی
@mbeheshtchannel
۶۰
۱۹:۲۳