رهایی باطنی - مهران بهشتی
صدای در زدن میآید، تق… تق… تق… نه آنقدر محکم که بلرزد، نه آنقدر آرام که نشنوی. صدایی است میان تردید و اصرار؛ میانِ ماندن و آمدن. شاید کسی آمده که تا پاسخی نگیرد، آرام نخواهد گرفت. باد از لای در میلغزد و بوی ناشناسی را در خانه میپراکند. شاید آشناییست که دیر کرده، شاید غریبهایست که در مسیرِ دوری فرسوده شده. و شاید خودِ تویی که پس از عمری سرگردانی، بر درِ خانهی خویش ایستاده و میکوبی... تق… تق… زمان در چوبِ در میپیچد و خانه نفس میکشد. همهچیز در آستانهی رخدادن است — یا دیدار، یا وداع، یا آغازِ چیزی که هنوز نامی ندارد. میخواهم در را باز کنم، صدایی درونم میگوید: «اگر بازش کنی، دیگر هیچچیز چون گذشته نخواهد بود…» و من در حیرتم که نمیداند اگر باز نکنم هم هیچ چیز چون گذشته نیست... آنجاست که درمییابم، هر در، دو راهیست — یکی به تکرارِ آنچه هست، و دیگری به ناشناختهای که شاید همه چیز را دگرگون کند. به نیکی؟ نمیدانم. به تباهی؟ هیچ معلوم نیست. میدانم… انگار تا در نگشودهام، آنکه پشتِ آن ایستاده مدام تغییر میکند. هر لحظه که میگذرد، چهرهای نو پشت آن پدید میآید — و گشودن، یا نگشودن، دیگر فقط عمل نیست، تقدیر است. اصلاً نَگشودن نیز انتخابیست؛ شاید مبارک، شاید تاریک. اما آیا این همه گزینه، تحملِ زیستن را فرسوده نمیکند ؟ تق… تق… نه، ولکن نیست. مدام، هر روز میکوبد، آرام و مصر. برمیخیزم… در را باز میکنم... جبر، خودِ انتخاب است. جبر انتخاب است، انتخاب اجباریست انتخاب نکردن یک انتخاب است. جبر ما تجربه است اختیار ما خلق جبری تجربه گزاف گفتم انتخاب کن نخوانی... #مهران_بهشتی @mbeheshtchannel
سکانس دوم...
در را باز میکنم.
هیچکس نیست.
نه صدایی،نه سایهای،نه حتی ردّ پایی روی پلهها.
فقط باد استکه انگار از روبهرو آمدهو حالا بیآنکه اجازه بگیرداز کنارم عبور میکند.
چند لحظه همانجا میایستم.
به کوچه نگاه میکنم؛خالیست.
اما چیزی در مندیگر خالی نیست.
انگار کسی آمده بودو پیش از آنکه در را باز کنم،رفته بود.
یا شایداصلاً کسی پشت در نبود.
شاید تمام این سالهاآنکه میکوبید،خودم بودم.
من بودمکه هر روزاز جایی درون خودمبه دری بسته میکوبیدمو منتظر بودمکسی از بیرون بازش کند.
چه تناقض عجیبی...
در را برای دیگری باز میکنیو ناگهانخودت را میبینی.
به آستانه نگاه میکنم.
مرز باریکیستمیان خانه و جهان،میان آنچه میشناسمو آنچه هنوز اتفاق نیفتاده.
و میفهممآدمی هیچوقتفقط از یک در عبور نمیکند.
هر عبور،چیزی را پشت سر میگذاردکه دیگر نمیتوانیدقیقاً به آن بازگردی.
شاید اختیارهمین باشد؛نه اینکه هر راهی را که خواستیانتخاب کنی،
بلکه بدانیهر انتخاب،بخشی از امکانهای دیگر رابرای همیشه از تو میگیرد.
در باز است.
میتوانم ببندمش.
میتوانم بیرون بروم.
میتوانم همینجا بایستمو تا صبحبه کوچهای خالی نگاه کنم.
هیچکس مرا مجبور نکرده است.
و درست همینجاستکه جبرچهرهی واقعی خودش را نشان میدهد:
آزادی،گاهی چیزی نیست جزمجبور بودن به انتخاب!
قدم اول را برمیدارم.
نه چون میدانم چه چیزی بیرون منتظر من است؛
در پشت سرمآرام بسته میشود.
تق...
و برای نخستین بارصدای در زدن نمیآید.
شاید چون دیگرکسی پشت در نیست.
شاید چونمن دیگرآن آدمِ پشت در نیستم...
#مهران_بهشتی
@mbeheshtchannel
در را باز میکنم.
هیچکس نیست.
نه صدایی،نه سایهای،نه حتی ردّ پایی روی پلهها.
فقط باد استکه انگار از روبهرو آمدهو حالا بیآنکه اجازه بگیرداز کنارم عبور میکند.
چند لحظه همانجا میایستم.
به کوچه نگاه میکنم؛خالیست.
اما چیزی در مندیگر خالی نیست.
انگار کسی آمده بودو پیش از آنکه در را باز کنم،رفته بود.
یا شایداصلاً کسی پشت در نبود.
شاید تمام این سالهاآنکه میکوبید،خودم بودم.
من بودمکه هر روزاز جایی درون خودمبه دری بسته میکوبیدمو منتظر بودمکسی از بیرون بازش کند.
چه تناقض عجیبی...
در را برای دیگری باز میکنیو ناگهانخودت را میبینی.
به آستانه نگاه میکنم.
مرز باریکیستمیان خانه و جهان،میان آنچه میشناسمو آنچه هنوز اتفاق نیفتاده.
و میفهممآدمی هیچوقتفقط از یک در عبور نمیکند.
هر عبور،چیزی را پشت سر میگذاردکه دیگر نمیتوانیدقیقاً به آن بازگردی.
شاید اختیارهمین باشد؛نه اینکه هر راهی را که خواستیانتخاب کنی،
بلکه بدانیهر انتخاب،بخشی از امکانهای دیگر رابرای همیشه از تو میگیرد.
در باز است.
میتوانم ببندمش.
میتوانم بیرون بروم.
میتوانم همینجا بایستمو تا صبحبه کوچهای خالی نگاه کنم.
هیچکس مرا مجبور نکرده است.
و درست همینجاستکه جبرچهرهی واقعی خودش را نشان میدهد:
آزادی،گاهی چیزی نیست جزمجبور بودن به انتخاب!
قدم اول را برمیدارم.
نه چون میدانم چه چیزی بیرون منتظر من است؛
در پشت سرمآرام بسته میشود.
تق...
و برای نخستین بارصدای در زدن نمیآید.
شاید چون دیگرکسی پشت در نیست.
شاید چونمن دیگرآن آدمِ پشت در نیستم...
#مهران_بهشتی
@mbeheshtchannel
۶۱
۳:۵۵