معرفی و اشعاری از #ماردین_ابراهیم به قلم #زانا_کوردستانی
۲۳:۵۵
لهداوێنی_ئاربهباـژمارە٥٤.pdf
۴.۹۲ مگابایت
گۆڤاری ژمارە ٥٤:لە داوێنی ئاربەبا
سەرماوەزی ۲۷۲٤(۱٤۰۳ی هەتاوی)
سەرنووسەر: #ک_د_ئازاد
سەرماوەزی ۲۷۲٤(۱٤۰۳ی هەتاوی)
سەرنووسەر: #ک_د_ئازاد
۲۳:۵۵
در حال حاضر نمایش این پیام پشتیبانی نمیشود.
جدیدترین شماره روزنامه آوای کرمانشاه منتشر شدشمارهی ۱۷۷۱ - سال بیستونهمشنبه ۳ آذر ماه ۱۴۰۳
۲۲:۲۵
با گذری بر زندگی و اشعار #ماجو_مهری شاعر اسلامآبادی به قلم #زانا_کوردستانی
۲۲:۲۵
در حال حاضر نمایش این پیام پشتیبانی نمیشود.
شبکه خبری ایران - اروپاگذری بر زندگی و شعر زندهیاد #میرنوروز شاعر لک زبان لرستانی به قلم #زانا_کوردستانی
https://ir-eu-daily.com/ecf49c
https://ir-eu-daily.com/ecf49c
۲۲:۵۰
در حال حاضر نمایش این پیام پشتیبانی نمیشود.
شبکه خبری ایران - اروپاگذری بر زندگی و شعر آقای #اوشن_وانگ شاعر ویتنام-آمریکایی به قلم #زانا_کوردستانی
https://ir-eu-daily.com/d89c9f
https://ir-eu-daily.com/d89c9f
۲۲:۵۰
در حال حاضر نمایش این پیام پشتیبانی نمیشود.
زنی از جنس بارانم،زادهی دو پیکر عریان،در فصل پاییز.بیرضایت من،به دنیا کشاندنم.
شاعر: #شنو_محمد_زاخوترجمه: #زانا_کوردستانی
شاعر: #شنو_محمد_زاخوترجمه: #زانا_کوردستانی
۱۹:۳۸
وطن یعنی توتو یعنی آواز آواز یعنی پرچم پرچم یعنی رنگ چشمان تو چشم تو یعنی سرود ملی سرود ملی یعنی صدای تو صدای تو یعنی شجاعت شجاعت یعنی آزادی آزادی یعنی قلم قلم یعنی فریاد فریاد یعنی وطن وطن یعنی من و تو...
شاعر: #شنو_محمد_زاخوترجمه: #زانا_کوردستانی
شاعر: #شنو_محمد_زاخوترجمه: #زانا_کوردستانی
۱۹:۴۱
شبی من و تو در زیر باران بهاری به همدیگر خواهیم رسید تو موهایم را در زیر باران به هم میریزی و من هم، سبزهزار سر سینههایت را آب خواهم داد.
شاعر: #شنو_محمد_زاخوترجمه: #زانا_کوردستانی
شاعر: #شنو_محمد_زاخوترجمه: #زانا_کوردستانی
۱۹:۴۲
در سرزمین ما زن بودن بسیار سخت است!در پیشگاه روشنفکران زن، نفهم است.در نزد مردان مذهبی، زن وسیلهی رفع نیازهای جنسیست در اندیشهی ثروتمندان زن، لذت زندگیست. در نزد دولتمردان،زن بیحق و حقوق و بیاختیار است.در سرزمین ما،عاشق شدن زن گناه است!یا سلاخیاش میکنند یا که با طناب عشقش، دارش میزنند یا که در قبرستان نفرت و کینه دفنش میکنند.
شاعر: #شنو_محمد_زاخوترجمه: #زانا_کوردستانی
شاعر: #شنو_محمد_زاخوترجمه: #زانا_کوردستانی
۱۹:۴۴
بر روی لبهایم میدوی بر روی گردنم میلغزی بر روی سینهام، دست میکشی بر روی شکمم، دست به توطئه میزنی بر روی رانم، استراحت میکنی از چشمهی حیاتم، آب مینوشی پاهایم را برای سفر مهیا میکنی مرا به سفری دور و دراز میبری!مرا به باغستانی پر از جوی و جویبار میرسانی!مرا به چشمهای پر آب میبری!مرا به خیالی لخت و عریان میکشانی!مرا به قلهای رفیع مینشانی!مرا به آسمانی نو میکشانی!مرا به کلمهی "عشق" میرسانی...
شاعر: #شنو_محمد_زاخوترجمه: #زانا_کوردستانی
شاعر: #شنو_محمد_زاخوترجمه: #زانا_کوردستانی
۱۹:۴۶
در حال حاضر نمایش این پیام پشتیبانی نمیشود.
آقای "ریباز محمود" (به کُردی: ڕێباز مەحموود) شاعر کُرد، در سال ۱۹۷۳ میلادی در شارباژیر استان سلیمانیەی اقلیم کردستان دیده به جهان گشود. وی فارغالتحصیل دانشکدهی معلمی است و چند سالی را در تهران به کارگری پرداخت و سرانجام حوالی سال ۲۰۰۰ میلادی به اروپا مهاجرت کرد و اکنون در شهر لاههی هلند اقامت دارد.کتاب "با یاری به بیرەوەرییەکانی باخچە دەکات" (باد بە یاری خیالات باغچه رفته است) در سال ۲۰۰۸ میلادی، از او چاپ و منتشر شده است.
۱۶:۳۷
(۱)ای مهربان من!تا تو در خیال من هستی،نمیتوانم اوقاتم را به بطالت بگذرانم...
(۲)ماندن، توهمیست بزرگ!که کسی توانش را نداردهمهی ما مسافر هستیم،چه بدانیم، چه ندانیم.
(۳)تنهایی، مانند جوی آبیست،که گیاهان بیشمار اطرافش روییده است...
(۴)آه ای وطن!تو که یک وجب جا برای من نداشتی،تا جوانیام را در آنجا سپری کنم...اکنون هم هیچ در طلب به دست آوردن دلم نیستی،با این وجود همیشه برایم جای سوال داشته،تو چه وردی خواندهای،که در این غربت و دربدری همچون کودکی گریان و بهانهجو،همیشه در طلب تو هستم!!!...تا که آنجا بودم،چون بردهای زر خرید،هر دو پایم را به بند کشیده بودی!اکنون چرا،تمام وجودم را لبریز کردهای از حسرت و آرزوی قدمزدن در غروبهایت؟!
(۵)از وطن هجرت کردم،و چه بسیار افرادی که میگفتند: گرگها، بسیاری از غریبهها را دریدهاند!ولی من دیگر رفته بودم و دیگر نمیتوانسم باز گردم به خانهای که به جایش گذاشتهام...
شعر: #ریباز_محمودترجمه: #زانا_کوردستانی
(۲)ماندن، توهمیست بزرگ!که کسی توانش را نداردهمهی ما مسافر هستیم،چه بدانیم، چه ندانیم.
(۳)تنهایی، مانند جوی آبیست،که گیاهان بیشمار اطرافش روییده است...
(۴)آه ای وطن!تو که یک وجب جا برای من نداشتی،تا جوانیام را در آنجا سپری کنم...اکنون هم هیچ در طلب به دست آوردن دلم نیستی،با این وجود همیشه برایم جای سوال داشته،تو چه وردی خواندهای،که در این غربت و دربدری همچون کودکی گریان و بهانهجو،همیشه در طلب تو هستم!!!...تا که آنجا بودم،چون بردهای زر خرید،هر دو پایم را به بند کشیده بودی!اکنون چرا،تمام وجودم را لبریز کردهای از حسرت و آرزوی قدمزدن در غروبهایت؟!
(۵)از وطن هجرت کردم،و چه بسیار افرادی که میگفتند: گرگها، بسیاری از غریبهها را دریدهاند!ولی من دیگر رفته بودم و دیگر نمیتوانسم باز گردم به خانهای که به جایش گذاشتهام...
شعر: #ریباز_محمودترجمه: #زانا_کوردستانی
۱۶:۳۸
(۶)هرگاه که تو در تصویر شعرهایم مینشینی،هیچ چیزی برای گفتن پیدا نمیکنم....برای به فراموشی سپردن تو،دنیا پر از آشوب و مردن دردناکتر باید باشد...ولی افسوس من هنوز هم چشم به راهت هستم...
(۷)قلبت را از مشتت بیرون بکش و سر جایش بگذار...آیا از غربت چالهای عمیقتر داریم،آنگاه که تمام زندگیات را باختهای؟!
(۸)شب، رنگ و روی عاشقانهام را به خود میگیرد تا ستارهای نو پدید آورد...زیرا، در این ظلمت دوران تنها منم،که لبریزم از زیباییهای تو!
(۹)تمام خاطراتم لبالب از درد و گسستن است،با خودم میاندیشم: شاید من درهای همیشه گرفتار در زیر مه باشم!...برای رهاییام،نترس و غربتم را پایان ده ودر لحظات این روزگاران،خودت را نمایان کن!
(۱۰)دیروز التماس میکردم که تنهایم بگذاری،امروز خدا خدا میکنم که برگردی...در این میانه،کاش تو میدیدی:چه زجرناک، دارم پیر میشوم!
شعر: #ریباز_محمودبرگردان: #زانا_کوردستانی
(۷)قلبت را از مشتت بیرون بکش و سر جایش بگذار...آیا از غربت چالهای عمیقتر داریم،آنگاه که تمام زندگیات را باختهای؟!
(۸)شب، رنگ و روی عاشقانهام را به خود میگیرد تا ستارهای نو پدید آورد...زیرا، در این ظلمت دوران تنها منم،که لبریزم از زیباییهای تو!
(۹)تمام خاطراتم لبالب از درد و گسستن است،با خودم میاندیشم: شاید من درهای همیشه گرفتار در زیر مه باشم!...برای رهاییام،نترس و غربتم را پایان ده ودر لحظات این روزگاران،خودت را نمایان کن!
(۱۰)دیروز التماس میکردم که تنهایم بگذاری،امروز خدا خدا میکنم که برگردی...در این میانه،کاش تو میدیدی:چه زجرناک، دارم پیر میشوم!
شعر: #ریباز_محمودبرگردان: #زانا_کوردستانی
۱۶:۳۹
در حال حاضر نمایش این پیام پشتیبانی نمیشود.