من این دستِ رهاشده میانِ جمعیتم؛ دستی که دیگر هیچوقت به تو نمیرسد. من آخرین تمنایِ در گلو ماندهام تا فریاد بزنم: «نرو!». من آن بدرقهکنندهام که هنوز به بازگشتِ مسافرش امید دارد. من سراپا عجز و خواهشم؛ سراپا التماسم که نروی.محمل بدار ای ساروان، تندی مکن با کاروان
کز عشقِ آن سروِ روان، گویی روانم میرود...
@mohajer128
کز عشقِ آن سروِ روان، گویی روانم میرود...
@mohajer128
۴۶۴
۲۱:۴۶