《 کپی این داستان ممنوع میباشد》
نیمهجان
مهراد بیهدف مانده بود دیگر چه کاری برای ادامهیمعاشرت انجام دهد! اگر به خودش بود کههمان اول دستش را میگرفت و به اتاق خواب میبرد ولیخب؛ باید با دل ساغر هم راه میآمد وگرنهسنگ روی سنگ بند نمیشد...جلوی تلویزیون لم داد. چیزی در زیرش اذیتش میکرد. بادست کنترل را از آن زیر بیرون کشید وبیجهت تلویزیون را روشن کرد. کلافه بود. مردانههایشتحت فشار بودند! کاش میشد یک جور ساغر را از خرشیطان پیاده کرد.گرمش بود و در هیچ پوزیشنی احساس راحتی نمیکرد. ازگوشهی چشم مدام ساغر را میپایید. بیانصاف حتی لباسهایش را هم عوض نکرده بود!کاش میشد بهش بگوید آن لباس جیگری کوتاه را کههیچ شباهتی به لباس ندارد را برایش به تن کند...حس ماهی را داشت که جلویش دریا است و او در حصاریدر ساحل فقط لهله میزند...-: نمیخوای دست از سر اون دسته گل برداری؟ساغر پوزخند زد. نه! این همان مهراد بود و این لحن همسند اثباتش... ولی این پانزده شاخه گلکمی ذهنش را درگیر کرده بود...-: چرا پونزده تا؟تکخندهای کرد: پس چند تا؟بازیش گرفته بود؟!نگاهش قفل پانزده شاخهی رز قرمز شد که رز وسطش پراز مروارید بود.-: دوسش نداری؟ دوست داشتن؟ مگر علایق او مهم بودند؟ او همیشه فقطگوسفندوار دنبالهرو بوده همین...-: اون موقع که عروسی میکردیم تو پونزده سالت بود...الانم که دوباره... پونزده سال ازازدواجمون گذشته...پس حساب سالهای باهم بودنشان را داشت! این خوببود یا بد؟-: هنوز نمیخوای لباستو عوض کنی؟نگاه برزخیاش را که دید هر دو دستش را به علامتتسلیم بالا برد...-: آقا غلط کردم... فقط میگم سختت نباشه وگرنه برا منکه فرقی نمیکنه...و در دلش تشر زد: «آره جون عمت»-: برنامهی شام چیه؟بریم بیرون؟بالاخره دسته گل را پایین گذاشت و از جایش بلند شد:نه! خودم یه چیز درست میکنم.یک تای ابرویش را بالا داد و سعی کرد نادیدهاش بگیرد.هر چند خیلی سخت بود...مانتو و شالش را درآورد و روی صندلی پشت کانترگذاشت. از سطل برنج، یک کاسه برداشت وخیس داد. فریزر را باز کرد و تکهای از سبزی یخزده وگوشت قیمهشده بیرون گذاشت. یک پیازمتوسط برداشت و مشغول خرد کردنش شد. همانطور کهقابلمه را روی گاز میگذاشت لبخند بهلبش بود. این خیلی خوب بود که در این هشت ماهنبودنش جای هیچ چیز تغییر نکرده. گوشت وسبزی را همراه با پیاز تفت داد. لوبیاهای قرمز خیسدادهرا بهش اضافه کرد و با مقداری آب کهبهش اضافه کرد کارش تقریباً تمام شده بود. شعله راتنظیم کرد و سراغ وسایل سالاد رفت.جلوی سینک ایستاده بود و پوست خیارها را از تنشانجدا میکرد که با حس دستی روی شکمشخودش را منقبض کرد. سر مهراد که در گودی گردنشفرو رفت حس کرد نفسش بند آمده.-: چقدر این مدل مو بهت میاد. هیچ وقت بالای سرتجمعش نکن... من اینجوری دوست دارم.این حرکات دورانی و شیطان که روی سینهها و شکمشدر رقص بودند و این مالیدنها و اینحالت فیزیکی بدن مهراد...چاقو و خیار را باهم توی سینک پرت کرد.از صدای برخورد چاقو با بدنهی فلزی سینک مهراد ازخلسه بیرون آمد و متوجهی نفسهای پرحرص و بدن منقبضشدهی ساغر شد...حالش از خودش به هم میخورد. لعنت به این حس قوی کهاینجور تیشه به ریشهی غرورش زدهبود. به هال برگشت. میخواست به حمام برود ولی از افکارمنفی ساغر میترسید. میخواست به اتاقخواب برود ولی باز هم ذهن مریض ساغر را در نظر گرفت.ناچار خودش را روی مبل رها کرد و بهتلویزیون چشم دوخت و سیگارش را آتش زد.چه شد که راه افتاد سمت آشپزخانه؟ دیدن ساغر در آنبلوز قرمز آستین بلند تنگ و... خدایا!چش شده بود؟ساغر هنوز مات خیار و چاقوی میان سینک مانده بود. ایندوری را امروز مدیون این چاقو بود... نیمنگاهی به مهرادانداخت که با اخم به صفحهی تلویزیون خیره بود و پوفپوف سیگار دود میکرد. دلش لرزید. از اینکه اینطوری غرور مرد مغروریمثل مهراد را شکسته بود خوشش نیامد...شاید میتوانست اعتراضش را با یک جمله یا حتی یککلمه مثل «نکن»به زبان میآورد. ولی اوهمیشه به قول روانشناسش بدترین راهها را انتخابمیکرد.برنج را روی گاز گذاشت و به آب کدرش نگاه کرد. انگشتحلقهپوشش به خارش افتاد. دستشرا بالا برد و به رینگ سفیدرنگش نگاه کرد.با آنکه بدون او خریده بودش ولی باز هم دوستش داشت.همین که مجبورش نکرده بود آن حلقهی کذایی قبل را به دستش کند برایش قابل تأمل بود.چیزی در مهراد تغییر کرده بود که برای اوغریبه بود... چیزی که هرچه میگشت پیدایش نمیکرد...
قسمت قبلی
۷۲۸
۱۸:۱۸