۸:۵۷
هم قدم با شهدا
به جمعیت که رسیدم؛ نگاهم گره خورد به قاب عکسی که در آغوش پیرزنی بود. از دل جمعیت بیرون آمد و عصا زنان به سمت گلزار به راه افتاد. با نگاهم پیرزن را دنبال کردم وبا خود گفتم:" شاید دنبال گمشده ایه،یعنی گمشدهاش بین این شهداست؟؟"با صدای بلندگو به خودم آمدم.جمعیت مردها حرکت کردند. خواستم حرکت کنم که نگاهم به تابوت شهیدی افتاد که روی دوش خانمها بود. جمعیت را کنار زدم و خودم را به تابوت رساندم. دست بردم تابوت را بگیرم اما ازدحام جمعیت من را به عقب هل داد و کشیده شدم به سمت تابوت دیگری،خانمی که تابوت را به دوش گرفته بود پَر چادرم را کشید و گفت :"میخوای زیر تابوت رو بگیری ؟"از خوشحالی بغض کردم. خانم جایش را با من عوض کرد.برای اولین بار بود که تابوت شهیدی را در آغوش میگرفتم. شروع کردم به دردودل با شهید. درافکارم غرق بودم که با صدای خانمی به خود آمدم. به من گفت:" میشه منم زیر تابوت رو بگیرم؟" با اینکه چند قدم بیشتر نبود که با شهید هم قدم شده بودم اما دلم میخواست همه آن لحظهی شیرین در آغوش گرفتن شهید را تجربه کنند. سریع جابه جا شدم.از تابوت عقب ماندم. به تابوت دیگری رسیدم و همانطور به تابوتهای بعدی و بعدی. سعی کردم با تکتک شهدا همقدم بشم از ۱۴تابوت شهید ۷تابوت روی دوش خانمها بود. از زیر آخرین تابوت که بیرون آمدم خودم را از جمعیت بیرون کشیدم. در گوشهی خیابان نگاهم افتاد به مرد میانسال بسیجی که به حالت احترام نظامی ایستاده بود تا تکتک شهدا از مقابلش عبور کردند. تابوتها که تمام شد راهش را گرفت و رفت.به سمت تابوتها چشم دوختم و به حالشان غبطه خوردم. گمنام بودند مثل مادرشان حضرت زهرا(س)و روز شهادت حضرت تشییع شدند.
فرشته حیدریدوشنبه| ۳ آذر ۱۴۰۴|#هرمزگان#بندرعباسمُشتا؛ روایت هرمزگان@moshta_revayat
۱۷:۵۸
۱۷:۵۸
۱۷:۵۸
۱۷:۵۸
روزی که رضا بزرگ شده بود
رضا از روزی که شنیده بود قرار است شهدای گمنام به شهرمان بیایند آرام وقرار نداشت. مدام میپرسید:" مامان شهدا رو چند شنبه میارن؟ کی ما میتونیم بریم به استقبالشون ؟" دیگر خسته شده بودم از سوالهای دقیقهای وتکراریش. یک لحظه تلویزیون تبلیغ ورود و استقبال شهدای گمنام در سراسرکشور را اعلام کرد:" دوشنبه روز شهادت بانوی دو عالم حضرت فاطمه زهرا سلام الله علیها." با آرامش و موجی درونی داشت نگاه میکرد.دوباره پرسید:" دوشنبه چند روز دیگه میشه؟ کی میریم؟ چند ساعت دیگه؟" مجبور بودم سوالهایش را با عصبانیت جواب بدهم. کمکم داشتیم به روز موعود نزدیک میشدیم .شب را زود خوابید تا فردا از خواب زود بلند شود و باهم به فلکه شهدا(یادبود سابق) برویم و شهدا را بدرقه و با حضرت فاطمه زهرا سلاماللهعلیها همپیمان بشویم. صبح که بلند شد؛ لباس سیاهش را آورد. پوشید وگفت: "مامان اون سر بند یا فاطمه زهرا(س) رو برام میبندی؟" گفتم:"چشم پسرم"در حالی که سربند را داشتم میبستم گفت:" ماماندیشب خواب دیدم رفتم به استقبال شهدا و من دارم توی خیابون به مردم کمک میکنم وبراشون شربت میبرم و اگه آشغالی روی زمین باشه رو برمیدارم تا جلو شهدا کثیف نباشه چون شهدا مهمون ما هستن. خونمون باید تمیز باشه تا شهدا منُ ببینن و دستم رو بگیرن و کاش من هم مثل اونا شهید بشم." دلم لرزید و از اینکه رضا را فراتر از آنچه که بود میدیدم به او غبطه خوردم.
آمنه دهقانی پوردوشنبه|۳آذر۱۴۰۴|#هرمزگان#بندرعباسمُشتا؛ روایت هرمزگان@moshta_revayat
۱۸:۱۳
سومین روز از آخرین ماه پاییز
سومین روز از آخرین ماه پاییزبود.صبح ساعت ۸ همراه پدرم به سمت گلزار شهدا رفتیم تا ماشین را جایی پارک کنیم که موقع بر گشت به خانه راحتتر برگردیم چون پدرم می ترسید که من خسته بشوم. از آغاز مسیر حرکت شهدا، حرکتمان را شروع نکردیم .شهدا به ما نزدیک شدند. جمعیت زیادی هم به ما نزدیک شد. پدرم مرا به گوشهای هدایت کرد اما من دوست داشتم زیر تابوت شهید را بگیرم و مثل بقیه مردم بگویم:" این گل پر پر از کجا آمده از سفر کرب وبلا آمده" اشک تمام چشمانم را گرفت و افسوس که دستم به شهید نرسید.
آمنه دهقانیپوردوشنبه|۳آذر ۱۴۰۴|#هرمزگان#بندرعباسمُشتا؛ روایت هرمزگان@moshta_revayat
۱۲:۳۲
تصمیم کبری
وقتی خواهرم گفت:" اسمت رو واسه کربلا بنویسم؟" انگار داخل دلم رختشور خانه شد. یک طرف کربلا، یک طرف بچههای مهد و از طرف دیگر هم پسرم. مغزم حلاجی نمی کرد تا فکر کنم اما زبانم زود بکار افتاد که یک کلمه بنویس! بعد پرسیدم:" کی حرکته؟" گفت:" بیست و نهم" قلبم تند تند زد .مراسم بیبی را چیکار میکردم و آن پخت غذا؟ دنیا به یک لحظه ایستاد.بیبی زیر ورقه کربلا را امضاء کرده بود .این بار مهمان بودم. روضه دعوت شدم . با او دردودل کردم:" بیبی دستم خالیه روم سیاه. دلم پر میکشه پیش حسینت .اشک تنها دوای دردمه. "زود نمیگذشت؛ انگار دیر میشد همه چیز . دلم پر میزد برای دیدن بابای همه عالم. من از سال شهادت حاجی تا همانوقت روز شماری کردم . یک هفته به رفتنم انگار دوباره همه چیز میخواست تکرار شود اما اینبار فرق داشت؛ قلبم یاری نمیکرد. باید بی خیالش میشدم .درد کمر و پهلوهام شروع شده بود. خاموش ماندم وحرفی نزدم.بچهی دوستم مریض شد و او را یاری کردم. پای دردودل و غصهاش نشستم. پسرم دل دردش شروع شده بود. عوارض بیهوشی عملهای قبلی بود. او در بیمارستان بستری شد.زیر لب گفتم:"خدایا حال دلم بده تو خوبش کن."پسرم گفت:" مامان من حالم خوب نیست میخوای بری کربلا؟"بغضم میان اشک و لبخند ماند. خبر ورود شهدا را دادند.سپردمش به شهدا. تاساعت حرکت فقط چند ساعت مانده ، بین خانه و بیمارستان در رفت و آمد بودم. اینبار کربلا نمیرفتم میمردم.ساکم را نیمه بستم.آنلحظه دلم بین شهدا،پسرم،پخت غذای عزداری فاطمه، دوستم و کربلا گیر کرده بود. صدای اذان بلند شد. تلفنم زنگ خورد. کسی از پشت خط گفت:" بعد از نماز گلزار باشید." عزمم را جزم کردم. باید بزرگترین تصمیم را میگرفتم. دنیا یک طرف اما کربلا چیزی نبود که از دستش بدهم. گفتم:" آقا جان! دنیای کوچک من فدای یه لحظه با تو بودن."دیگر تردید نداشتم .برای نماز قامت بستم.
زینب مریدی زادهشنبه| ۱ آذرماه۱۴۰۴|کربلای معلیمُشتا؛ روایت هرمزگان@moshta_revayat
۱۲:۵۷
اشک
آمدیم خیمه گاه حضرت زینب سلام الله علیها . جای سوزن انداختن نبود.با هیأتی که همراهش بودیم به زحمت جا پیدا کردیم و نشستیم.مداح شروع کرد به مداحی.گاهی از حسین(ع) خواند و گاهی از زینب(س) گفت. نالهها بلند شد.صدا در صدا میپیچید.از همه جا آمده بودند. عزاداری بالا گرفت .فضا به اسم حسین(ع) مزین شدهبود.یاد امام زمان(عج) افتادم که فرموده بودند:" برای فرجم به عمهام زینب متوسل شوید." اختیار اشکهایم دست خودم نبود.چشمانم مثل چشمه میجوشید؛ سُر میخورد روی گونههایم. دستم هم نمیتوانست جلوی سیلاب اشکهایم را بگیرد.سربلند کردم و دستانم را به سوی آسمان گرفتم و گفتم:" اللهم عجل لولیک فرج به حق عمه سادات"در همانحین چشمم به مرد خدمتگزار افتاد که روی بالابر ایستاده بود و داشت لوسترهای خیمه را گردگیری میکرد. فکرم رفت به حرم حضرت معصومه سلام الله علیها. رفت تا قم؛ تا خانهی خانم فاطمه معصومه سلام الله.یاد دوستم اعظم افتادم؛ یاد دامنی که هدیهاش یک اشک بزرگ شدهبود. نفس عمیقی کشیدم و گفتم:" خدایا به حق عمه زینب(س) حاجت دل اعظم و همسرش رو بده." صدای بهم خوردن اشکهای لوستر مرا برد به صدای زنگولههای شتری که کاروان زینب سلام الله علیها را به طرف شام میبرد. کاروانی که دیگر حسین و عباسِ عمه زینب سلام الله علیها همراهش نبود.دلم شکست. بار دیگر دعا کردم :"اللهم عجل لولیک فرج به حق عمه سادات سلام الله علیها"
زینب مریدیزادهسهشنبه |۴ آذرماه ۱۴۰۴|کربلای معلیمُشتا؛ روایت هرمزگان @moshta_revayat
۱۳:۱۷
دیدار ماه(قسمت دوم)
با قلبی لبریز از هیجان و دلهره، از ماشین پیاده شدم .تمام شب به شوقِ دیدار، پلکهایم به هم نخورده و خواب به چشمانم نیامده بود اما در میان این شادی، تلاطم غریبی موج میزد؛ ترسی پنهان که مبادا بار دیگر، ناامید از همان در بازگردم.به سمت در رفتم و در کنار بانویی که منتظر بود ایستادم.گفتم:"سلام… هنوز در را باز نکردهاند؟"با صدایی آرام گفت:"نه.هنوز هیچ خبری نیست."پرسیدم:"چرا دیروز اینقدر زود بازش کرده بودند؟" او تنها پاسخ داد:"نمیدانم. گفتند باید هماهنگ شود."سر تکان دادم و در سکوتی مشتاقانه کنارش ماندم.در همان چند کلمه، اضطرابش را نیز حس کردم؛ گویی او نیز چون من، دلآشفته بود و حوصله صحبت کردن نداشت. در میانههای راه، نگاهم در بیابانِ روبه رو بود و در افکار خود غرق شدم.با آنکه تنها سه ساعت به مقصد مانده بود، بیقراری همچنان با من بود. در میانۀ همان خیالپردازیها، چشمانم سنگین شد و خواب، مهمان چشمانم شد.با صدای کسی که گفت:"رسیدیم!"چشمانم را باز کردم.ساعت هفت صبح بود. درست روبه روی محل اسکان ایستاده بودیم.بلند شدم و مشغول جمع کردن وسایلم شدم.به خوابگاه که رسیدیم، بارمان را گذاشتیم و راهی کلاسهای توجیهی شدیم.ساعت یازده بود و من نزدیک به چهار ساعت بود که نشسته بودم و به سخنان مسئولان دوره گوش میدادم.خسته و خوابآلود اما سرشار از امید و انتظار بودم.امیدوار که بالاخره، به تنها آرزوی زندگیام برسم و منتظر لحظۀ موعود… لحظهای که سالها در رؤیاهایم زندگی میکردم.
نفیسه مصطفویسهشنبه |۴آذر۱۴۰۴|#تهرانمُشتا؛ روایت هرمزگان@moshta_revayat
۱۹:۱۹
نمادین
چند ساعت مانده بود به رفتنم،گوشی زنگ خورد."بله بفرمایید."" ان شاءالله برنامه شما برای شهدا چه روزی هست."گفتم:" پنجشنبه میتونید برام ردیف کنید؟"گفت:" پنجشنبه پره."دلم گرفت."کی بنویسم؟"" این هفته نیستم."پرسید:" کجا به سلامتی؟"ادامه دادم:" ان شاءالله کربلا نایب الزیاره شما هستم." هیجان را از صدایش احساس کردم. "به سلامتی.ما روهم دعا کنید.هر وقت بندر رسیدید یه پیام بدید تا من خودم براتون ردیفش میکنم ،حتی نیم ساعت هم شده."دلم آرام گرفت و خیالم راحت شد.به کربلا رسیدیم.دلم هنوز پیش شهدا بود. نمیدانستم با این وضعیت جسمی بعد از رسیدن به بندر بتوانم درتشیع شهدا حضور داشته باشم یا نه؟ داخل صحن بین الحرمین شدم .صدای وایلا وایلا یاحسین صحن را پر کرده بود.در تشییع نمادین خانم فاطمه زهرا سلام الله علیها در وسط بین الحرمینی که مملو از جمعیت بود شرکت کردم . زن و مرد به سینه میزدند.دلم رفت تا بندرعباس.از خودم پرسیدم که الان شهیدان میهمان کدام محله هستند؟پشت سر جمعیت حرکت کردم.با خودم فکر می کردم:" اگه این جمعیت اون روزها بود باز هم اینطور به سرو سینه میزدن؟" به سوالم خندیدم. این سوال تکراری و کلیشهای هیچ وقت جوابی نداشت، چرا که در این زمان و مکان هنوز هم بعضیها از جان خود برای ولایت میگذرند و بعضیها هم منافع خود را در نظر میگیرند. نمیدانم من چطور آدمی خواهم ماندم؟احساس میکردم نصف دنیا نمادین کار میکنند تا واقعیت.در همین فکر بودم که صدای مداحی عربی حواسم را به گوشه صحن کشاند جایی که منزل خانم را به صورت نمادین درست کرده بودند.
زینب مریدیزادهچهارشنبه|۵آذر ۱۴۰۴|کربلای معلیمُشتا؛ روایت هرمزگان@moshta_revayat
۱۸:۵۳
گمشده
پیکرهای شهدای گمنام روی دوش مردم تشییع میشد.در ازدحام جمعیت، پیرزنی توجهم را جلب کرد؛ قاب عکسی را درآغوش گرفته بود و با عصا راه میرفت.به نظر میرسید که دنبال کسی میگردد. نگاهش مملو از امید بود ،امید به اینکه شاید سالها چشم انتظاریش به پایان رسیده و گمشدهاش پیدا شده باشد.به یکی از موکبها رفتم و برای رفع تشنگی یکی از لیوانهای شربت را برداشتم و خوردم.نگاهم به همراه تابوت ها روی دوش مردم رفت و به یاد آیه ۱۶۹سوره آل عمران افتادم:"و هرگز گمان مبر آنان که در راه خدا کشته شدند مردهاند،بلکه زندهاند و نزد پروردگارشان روزی داده میشوند."هشت سال دفاع مقدس به ملت ایران و به ویژه به جهانیان درسهایی آموخت که در هیچ مدارس و دانشگاهی تدریس نمیشود.در جایی دلیل مقدس و ارزشمندبودن دوران دفاع مقدس را خوانده بودم که به تعبیر قرآن نوشته بود:"شهدا خالصانه جان خویش را در راه مقدس که همان راه خدا است فداکردند تا اسلام ،قرآن ،حدیث حفظ گردد و ارزشهای ناب اسلامی زنده بماند.حال وظیفه ما در قبال چنین انسان های پاک و بزرگواری زنده نگهداشتن یادشان،آرمان ها و اهداف بزرگشان است و اینکه از رفتار و زندگیشان الگو بگیریم.
مهدیه دست فالدوشنبه|۳آذر۱۴۰۴|#هرمزگان#بندرعباستشییع شهدای گمناممُشتا؛روایت هرمزگان@moshta_revayat
۱۹:۰۲
دعوتِ مادر
وقتی رسیدیم در خانهشان باز بود.جمعیت کمی برخلاف انتظار بیرون روی موکتها نشستهبودند.دخترهای صاحبخانه با چادرهای مشکی از عزادارها با حلوا و شربت پذیرایی میکردند.سخنرانی که تمام شد حاج آقا گفت:"همگی بامن تکرار کنین؛ آجرک الله یا بقیة الله" با او تکرار کردیم:"آجرک الله یا بقیة الله."حاج آقا که دید صدایمان را بلند نمیکنیم گفت:"خانم ها این که میگن صدای زن نباید به گوش نامحرم برسه منظور با ناز و عشوه هست نه حالت عادی.لطفا با صدای بلند بگین."بچه ها با شیطنت از این طرف به آن طرف میدویدند.صدای بازیگوشی بچهها با صدای حاجآقا درهم آمیخته شده بود.نوبت به نوحه رسید،او از مظلومیت حضرت زهرا(س) خواند و به قاتلینش لعنت فرستاد. او با گریه گفت:"دست های حضرت علی (ع) را بستند و جلویش حضرت فاطمه (س) را کتک زدند."در کنار حاجآقا یک ماکت درِ چوبی و دو فانوس گذاشته شده بود که صحنهی تلخ حمله به خانه حضرت علی (ع) و حضرت فاطمه(س) را برایم تداعی کرد. یاد ، شکسته شدن پهلو های حضرت زهرا(س) ،کشته شدن محسن شش ماهه او بین در و دیوار و سیلی خوردنش دلم را به درد آورده بود،اشکم سرازیر شد. از عصبانیتم حاج آقا که اسم قاتلین حضرت زهرا (س) را آورد، خطاب به آن ملعونهاگفتم:"خدا لعنتتون کنه! ای کاش دستاتون میشکست! نامردها!مردی که دست رو زن بلندکنه مردنیست!" دوست داشتم به آن زمان برگردم و در دفاع از حضرت فاطمه(س) قاتلینش را زیر مشت و لگد له کنم.در همان افکار بودم که حاج آقا گفت:"قدر خودتون و این مجلس رو بدونین.شماها امشب اینجا حاضر شدین چون مادرمون حضرت زهرا (س) دعوتتون کرده."
مهدیه دست فالیکشنبه |۲آذر۱۴۰۴|#هرمزگان#بندرعباسمُشتا؛روایت هرمزگان@moshta_revayat
۱۱:۱۳
۴:۳۱
زایش
«شرط قابله همان است!»این را پیک گفت و تیرهَ ماه به پنجره مشت کوبید. نفسش بوی سیب می داد ؛ بوی اجداد زرد و سرخ قبایش. سر را به پنجره چسباند. سوز بی مروت از لای درزهای چوبی پنجره به داخل می خزید و صدای زوزه گرگ ها را نزدیک تر می شنید. این چندمین بار بود که دست رد به سینه اش زده بودند و برای آنا چندمین نوبه؟ گونه های گل اناری و چشمان آهووش ، برگ بازنده ی او بود. به عقب چرخید. پیک هنوز ایستاده بود با آن پشیمنه ی سپید. پوزخندی گوشه لبش نشست. همه چیز زِمست ها بی رنگ بود. « بیرون قدری درنگ کن!» این را تیرهَ ماه گفت. سرش درد می کرد و جایی میان سینه اش. نا آرام روی صندلی نشست. دهقانان به ستوه آمده بودند. زمین ها بی خورشید جانی نداشتند و زمان بی معنا. نمی خواست اینجا را ترک کند. خودخوری هایش تمامی نداشت. به دوزخ که کودکی نباشد! دلش باز آنا را می خواست که سر ببرد میان طره موهایش و کتاب عشق را دوره کنند اما چه بد اقبالی بود از میان همه پادیزها! درد چند روزه ی آنا دمار از روزگارش را درآورده بود. وقتی رنگ چهره اش به برگ های نیمه جان پهلو می زد! از جا بلند شد.دور خودش چرخید. کاش حق انتخابی داشت که بروند؛ خودش و آنا! ساعتی پیش آذر آمده بود سراغش؛ مادر آنا .گفته بود که او خودخواه است .این بار به سلامت زمین نگذارد خودش هم... . نگفته بود باقی کلام را اما لرز چانه اش، او را ترسانده بود. حرف های موبد در سرش چرخ می خورد:« چاره بی حاصلی این است که زایشی از آنا باشد تا نور بپاشد به زمین بی جان ؛ قابله باید از زِمست ها باشد؛ پیرزالی سپید طینت. یادت باشد حکمرانی این قلمرو به مساوات است.»خوب می دانست؛ پادیزها باید در انتهای برج قوس پادشاهی را به زِمست ها می سپردند و او تاوان سرپیچی داده بود.باید کاری می کرد اما نمی دانست چطور از عزیزترین کس، دست می کشید؟ اگر می ماند ؛ تکلیف سرزمینش چه می شد و آه دهقانان؟ چه دراز شبی شده بود؛ یلدا! قدم های سنگینش را تا بیرون اتاق کشاند. از صدای چکمه هایش، پیک نگاهش کرد سرد. زبانش نمی چرخید اما گفت: « مهلت ماندنم تا صدای نوزاد. »لبخند محوی روی لبهای پیک نشست ؛در چشم برهم زدنی با سورتمه برفی در آسمان ناپدید شد. به اندرونی رفت.تنها کنار تخت نشست و زل زد به چشم های بسته او. پیشانی چسباند به پیشانیش. یک باره آنا چشم گشود. خود را عقب کشید و او بی نفس پرسید: «تیرهَ ماه... نگو... که شرط زِمست ها ...»پلک زد:« تو باشی؛ مهر بیاید و این سرزمین خرم! من هم تسلیم!»برخاست. قدمی برداشت اما ایستاد. چرخید طرفش:« قرارمان هر سال از برج میزان تا قوس.»کمی بعد گریه نوزادی ، سکوت قصر خزان زده را شکست. زوزه گرگ ها خوابید ولی صدای سم اسب تیرهَ ماه، پشت اشک های آنا دور و دورتر شد.
پ ن: برداشتی آزاد از افسانه آناهیتا می باشد. تیرهَ ماه در فرهنگ تاجیکی به معنای فصل پاییز است و واژه پادیز معرب پاییز در پارسی میانه است.
زهرا شنبه زاده سَرخائی یکشنبه|۳۰آذر ۱۴۰۴|#هرمزگان#بندرعباسمُشتا؛ روایت هرمزگان @moshta_revayat
۱۵:۵۵
عیادت
پدرم تازه عمل قلب کرده بود. شب یلدا رفتیم خانه پدری به دیدنش و اینکه شب را کنار او سپری کنیم.قصدی برای اینکه دورهمی بگیریم و خانه را شلوغ کنیم نداشتیم که ناگاه عمه و دایی همراه با بچهها به عیادت پدر آمدند.بساط آش را راه انداختیم.عمه و دایی تمام چیزهایی که مربوط به شب یلدا بود را به همراه خودشان آورده بودند. سفره را انداختیم و یکییکی خوراکی و وسایلها را در سفره چیدیم.سفره زیبا شده بود. پدرم هم خوشحال بود. با تمام قدرت میخواستیم شروع به خوردن خوراکیهای شب یلدا کنیم که ناگاه زنگ در خانه زده شد.برادرم مسلم و عمویم اکبر همراه با خانواده وارد شدند.همینکه آنها وارد شدند هنوز آجیل در دهان نگذاشته بودم که بلند شدم تا جایی برای دیگران باز کنم. سفره رنگین بود اما چه افسوس که عمو اکبر با دایی جهانگیر قهر بود و به خون هم تشنه!عمو اکبر با همه سلامی گرم کرد جز دایی جهانگیر!!عمو اکبر سر سفره نشست اما دایی جهانگیر جای خودش را ترک کرد و به اتاقی دیگر رفت. از سر شب خوابید تا زمانی که عمو اکبر برود اما عمو اکبر هم خیال رفتن نداشت و با وجدانی آسوده نشست و تمام آجیل و خوراکی هایی که دایی جهانگیر آورده بود را خورد و تا تمام نشد از سفره یلدا دست نکشید. در تمام آن مدت دلم برای داییام خیلی سوخت!
آمنه دهقانی پور احمدییکشنبه|۳آذر۱۴۰۴|#هرمزگان#بندرعباسمُشتا؛ روایت هرمزگان@moshta_revayat
۱۲:۰۱
همرزم حاجی
اولش نمیخواستم بروم. سرفههایم بعد از یکهفته باز آبرو بَر بود آن هم در جمعی که دوستان حاجی بودند اما با دو دوتا چهارتای دلی، پای رفتنم محکمتر شد. قبل رسیدنم به سالن جلسه، خیلیهایشان آمده بودند مو سپید و با زخمهایی که یادگار روزهای دور بود. دبیر ادبیات پایداری گفته بود:"اینا رو قبلا ندیدی. همرزمای حاجی هستن."به چهره تکتکشان نگاه میکردم و به دنبال نشانی از همرزم شهیدشان گشتم. با خوشامدگویی رئیس حوزه هنری، جلسه رسمی شروع شد و اولین نفری که سر صحبت را باز کرد آقای بنیاسدی بود. از دیدنش جا خوردم. باورم نمیشد مدیر دبیرستان پسرم، تخریبچی سالهای جنگ بوده باشد.برخلاف مدیران مدرسه با تن صدایی آرام صحبت کرد. اولین جملههایش دلم را به درد آورد وقتی گفت:" درست یا غلط ما کارمون رو انجام دادیم و تاریخ مصرفمون رو به اتمام... ." دوست نداشتم به تلخی پشت حرفش فکر کنم. حرفهای دیگرش را بیشتر دوست داشتم از دورهمی سالانهی بچه رزمندهها تا خاطرهای از کربلای ۵ و حاجقاسم.نفر بعد مهندس رستمی بود. از نگاه متفاوت حاجقاسم نسبت به افراد زاویه گرفته با انقلاب برایمان گفت؛ از رها نکردن طناب ولایت فقیه مثل همان طنابی که شبهای غواصی در اروند بچهها گره به گرهش را محکم میگرفتند تا آب خروشان از همدیگر جدایشان نکند. به صندلی تکیه دادم و سعی کردم آرامتر سرفه کنم اما سرفههای من کجا و سرفههای جانباز صندلی جلویی کجا؟ من خوب میشدم فردا نه دو فردای دیگر اما او کی؟حواسم پرت شده بود و با صدای معرفی همرزم بعدی حاجی به خود آمدم. حاجیزاده از دست کلیشه نویسی نویسندههای دفاع مقدس دل پرخونی داشت. یادمان آورد که از قهرمانانهای استانی غافل ماندیم. برویم سراغ حاج حسنهایی که به قول او یک کردستان بود و کاک حسن. سری به نامههای عاشقانهی شهید خوشبخت بزنیم زیر درخت بَنه و از همسرش بپرسیم که در این سالها چه گذشته است بر او؟ همان لحظه مشتاق کتاب ننوشتهی آنها شدم. همرزم بعدی همهچیزش خاص بود هم اسمش که صولت بود و هم نامخانوادگی خورشیدی و هم زخمهایی که به هفتاد درصد رسیده و باز پای کار مانده بود. از والفجر ۳ میگفت و همراهی با حاجی تا دهلران. به چشمهایش نگاه کردم؛ کمسویی آن با برق شوق حاجیگفتنش نمیخواند.عقربههای ساعت تند تند جلو میرفتند و همرزمان حاجی خوب مجلس میگرداندند. گیلانی سالها خبرنگاری کرده بود. از روزهای تامین امنیت جنوبشرق کشور و شجاعت حاجی حرفها داشت. از روزی که حاجقاسم سریع گفته بود :" بنویس که این اشرار نتیجهی کار ما هستن." با تردید گفته بود:" بنویسم؟ من خبرنگارم. بعضی خبرا محرمانه است." حاجقاسم با جدیت جوابش داده بود:" ما محرمانه نداریم. توی کرمان ۱۱۰ قبضه اسلحه است. اینا از کجا اومده؟" گیلانی تعریف میکرد و من تکههای پازل شخصیت حاجی را کنار هم میچیدم. مولاپرست در انتهای جلسه، حاجی را با تکه کلام جالبی یاد کرد:" حاجی رفیقباز خوبی بود! اینه دلیل موندن خیلیا تو لشکر ۴۱ ثارالله." وسط خاطره گفتنش یکهو بغض کرد:" به حاجی گفتم مگه چقدر قراره با تو باشیم؟"منم دلم گرفت. نگاهم از روی تکتک آدمهای داخل سالن گذشت تا به جلوی در ورودی رسید. خدا میگوید:" شهدا زندهاند."آن لحظه میخواستم باور کنم که حاجی آمدهاست جلوی در سالن ایستاده مثل همهی وقتهایی که در بیتالزهرا(س)میزبان میشد؛ با لبخند به ما هم خوشامد میگفت. شاید هم از بین همرزمهایش برای بهشت یارکشی میکرد و چه سعادتی برای آن رفیق!کمی بعد سالن خلوت شده بود اما ذهنمان از خاطرهی آن شب پُر پُر.
زهرا شنبه زاده سَرخائی سهشنبه|۹دی۱۴۰۴|#هرمزگان#بندرعباسدورهمی همرزمانحاجقاسممُشتا؛ روایت هرمزگان@moshta_revayat
۲۰:۱۵
۲۰:۱۵
در دیار کریمان
سرمای شبانهی کرمان استخوانسوز بود و تنها گرمای آن جمع عظیم بود که بر آن غلبه میکرد.صدای سنج و دمام همه جا را برداشته بود. یک صدای واحد که انگار از دل زمین بلند میشد. در گوشهای نوای مولودیهای حاج محمود کریمی آرامشی سرازیر میکرد و در گوشهای دیگر رجزخوانیهای ابوذر روحی، شور را زنده نگه میداشت.سیل جمعیت ما را به جلو هدایت میکرد. صدایجوانی به گوشم خورد:"خواهرم، بفرمایید نسکافه!" در همان وقت نگاهم به پیرزنی افتاد که آرام و سنگین قدم برمیداشت.کمرش خمیده بود و گامهایش آهسته. او هم در آن دریای جمعیت، به مسیر خودش ادامه میداد.ناگهان بوی قهوه عربی به مشامم رسید. به سمتش نگاه کردم و موکب عراقی را دیدم. آنها هم آمده بودند با همان اخلاص، برای خدمت به زائران حاجی.زیر نور تیربرق از پلههای گلزار بالا رفتم. صدای مداح دوباره اوج گرفت و تمام فضا را پر کرده بود. جمعیتی در صف بودند تا به زیارت مزار حاجی نائل شوند. عدهای گوشهای قرآن میخواندند، گروهی کنار مزار شهدا نشسته بودند و نجوا میکردند.نگاهم را به سمت قبور شهدا چرخاندم. همه را به یاد داشتم؛ بارها کنار هر کدامشان نشسته و راز و نیاز کرده بودم اما آنشب یک قبر سفید توجهم را جلب کرد. اولین بار بود که آن را میدیدم. بینآن همه سنگ تیره، سفیدی آن خودنمایی میکرد.نگاهم روی اسم حک شدهی سنگ قبر افتاد:"یادبود شهید رحیم محمدی." آن جوان کرمانی که در خاک زرند آرمید، از شهدای مدافع امنیت همین شهریور ماه ۱۴۰۴ بود.درست در آن لحظه، سرما دوباره با شدت بیشتری به تنم نشست؛ انگار نه از هوا که از جنس همان سنگ، سردی میآورد اما آنبار هیاهوی اطراف نه محو که پخش میشد و در سکوت نجواگونهام با او حلول میکرد.چه غریب بود این قرابتِ ناگهانی،آن همسفری با مردی از دیار کریمان، که اینجا، در دلِ گلزار تا ابدیت مانده بود.درنگ کردم و دریافتم که این سرما، پاسداری است برای همان گرمای جاودانهای که او و یارانش برای این خاک به یادگار نهادند.سپس آهسته چرخیدم و رها شدم در جریان جمعیت در حالی که سفیدیِ آن سنگ و نام زرندِ کرمان بر صفحهی ذهنم نقش بست.
نفسیه مصطفویجمعه|۱۲دی ۱۴۰۴|#کرمان#مزارحاجقاسممُشتا؛ روایت هرمزگان@moshta_revayat
۱۸:۱۹
پشت چراغ قرمز
با همسرم برای کاری از خانه بیرون آمدیم.پشت چراغ قرمز که رسیدیم ،چشمم به فروشگاهی افتاد که جلویش پر از ماشینهای مدل جدید و قدیم بود.پیرزنی با قدمهای تند به طرف فروشگاه میرفت.چند نفری هم از فروشگاه بیرون میآمدند.دست هر کدامشان مشماهایی بود که در بین وسایل خرید، روغن و رب گوجه فرنگی دیده میشد.خانمی داشت گاری چرخ دار فروشگاه را میکشید که پر از مواد غذایی بود.پسر بچهای که گریهکنان به دنبالش میدوید نظرم را جلب کرد. انگار دعوایشان شده بود. کنار ماشین شاسی بلندی ایستاد که مارک جک خودنمایی میکرد.تندتند وسایل را از گاری داخل ماشین میگذاشت.مرد که آمد چند مشما پر دیگر هم دستش بود. آنها را هم داخل ماشین گذاشت.دست پسر بچه را کشید و به داخل ماشین هل داد.پسر بچه همچنان گریه میکرد. ماشین که رفت پشت آن گاری دیدم که رویش چند گونی پر از وسایل باز یافتی بود.دو پسر بچه روی آن نشسته بودند و بازی میکردند. پیرمردی آمد و به هر کدامشان یک تکه نان بربری داد.بقیه نانها را داخل مشما پیچید و روی گاری گذاشت. گاری را به جلو هل داد و بچهها شاد و فارغ از دنیا بازی میکردند .گاری دور شد.چراغ سبزشد. با خودم مرور کردم.اغتشاشات اخیر چه بر سر مردم آورده است؟ مسئولین چطور جواب این همه مردم را میدهند؟ قیامت در حال برپا شدن در همین دنیاست! ای کاش هیچ کس چراغ قرمزها را رد نمیکرد. آن وقت دنیا زیبا تر میشد. راست گفتهاند:" از نخورده بگیر و به خورده بده."خندهام گرفت اما بیشتر غصه خوردم. مردم یادشان رفته که روزی رسان خدا است. با خندهی من، همسرم هم خندید؛ انگار او هم فکرم را خواند.
زینب مریدیزادهسهشنبه|۱۶دی ۱۴۰۴|#هرمزگان#بندرعباسمُشتا؛ روایت هرمزگان@moshta_revayat
۱۶:۰۰