(پارت ۱۰)
مثلِ اینکه بارونِ لعنتی قصد نداشت بند بیاد..هر دو سکوت کرده بودن و به دیوار های ساختمان تکیه داده بودن..سکوتی که بینشون بود رو جونگکوک شکست..(+این بارونِ لعنتی قرار نیست بند بیاد..)(_اونطوری بهش نگو!..)جونگکوک با چشمایِ مشکیش به تهیونگی که صورتش خیلی زیبا تر از قبل می رسید نگاه کرد(+چی؟چرا؟)(_بارون تنها نعمتیه که من ازش ممنونم..)(+واو ایول!من ازش زیادی خوشم نمیاد)(_اشکالی نداره) هر دو بدونِ اینکه از همدیگه بپرسن" چرا از بارون خوشت نمیاد یا چرا از اینکه بارون میاد ممنونی" دوباره به فکر رفتن..بارون تهیونگ رو به یاد مامانِ ۲۴ ساله ی ناتنی اش می انداخت که چقدر با ذوق و خوشحالی همراهِ باباش و خودش هنگامی که بارون میومد میرفتن و اون سه نفر از خوشحالی با همدیگه میرقصیدن هم تهیونگ و هم باباش هردو عاشقِ لبخند های مامانش بودند..و وقتی مامانِ تهیونگ میدید که تهیونگ و باباش چجوری زیرِ بارون میرقصیدن،لبخند و قهقهه میزد ...بارون جونگکوک رو به یادِ روزی می انداخت که وقتی ۱۰ سالش بود، و مامانش به سرِ کار رفته بود و تنها بود، از ترسی که به رعد و برقِ داشت رفته بود دمِ پنجره و لحظه شماری می کرد تا باباش یا مامانش بیان...وقتی داشت به بیرون نگاه میکرد باباش رو دید که داشت از ماشینِ یکی دیگه پیاده میشد..نمیدونست چیکار کنه..هیچ احساسی نداشت..تا اینکه یه زنِ غریبه از ماشین پیاده شد و معلوم بود که مامانش نبود ..اون دوتا از وقتی که پیاده شده بودن در حالِ رقصیدن بودن و لبخندِ واقعی به لب هایِ باباش بود ..و بماند که با چشایِ اشکی بوسیدنِ اون دوتا رو دید و استرس گرفته بود...بارون به جونگکوک استرس میداد که اون صحنه دوباره جلو چشاش نیاد و با انزجار به بارون نگاه میکرد وتهیونگ لحظه شماری میکرد تا اینکه اون صحنه هایی که با مامان و باباش تو ۹ سالگی گزرونده بود جلو چشاش بیاد[واو چه تفاوتی
] صدایِ زنگِ گوشیِ تهیونگ هر دو رو از فکر در آورد...اسکرینِ گوشیِ تهیونگ نشون دهنده ی اسمِ "جیمینِ کوتاه🥹
" بود که بخاطرِ فاصله ی که از هم داشتن جونگکوکِ فضول نتونست اسمِ اون شخص رو بدونه..تماس وصل شد(×ببینم کجا موندی تو هانننن؟؟؟سه ساعته منو کاشتی رفتی !!! <ادایِ تهیونگ رو درآورد> میرم خوراکی میگیروم میوم!بدونِ خوراکی برگردی پوستت کَنده س!! فهمیدی چی گفتم؟؟)(_باشه جیمین!زیادی شلوغش نکن.)جیمین تعجب کرده بود از بویی که از لحنِ سرد و جدیِ تهیونگ میومد حتماً تهیونگ یه مرگیش شده بود چونکه هر موقع اونجوری صحبت میکرد پوستِ خودش کنده شده بود..و مسیح به جیمینی که یهو استرس تمامِ بدنشو گرفته بود کمک کرد و نذاشت که غش کنه...(×سریع بیا اوکی؟)(_باشه فعلاً) ..جونگکوک به تهیونگ نگاه می کرد اصلاً هم فضولیش گل نکرده بود که ببینه کیه...ولی یه حسی تو درونش نمیذاشت که ازش سوال نپرسه..(_بیا بریم یکی تو خونه منتظرمه) (+گوشیتکهزنگخوردکیبود؟) (_چی؟خیلی سریع گفتی) (+گوشیت که زنگ خورد کی بود؟) (_آهان یکی از دوست هام تو خونه منتظرمه) (+اوکی بریم) بارون به شدیدیِ چند دقیقه قبل نمیومد که باعث بشه خیس بشن و دوباره برن زیرِ کاپشن و تا خونه از خجالت آب شن..وقتی به خونه رسیدن جونگکوک قبلِ از اینکه از همدیگه جدا بشن میخواست یه حرفی رو بگه ؛(+ ممنون بابتِ کاپشن ..)کله شو خاروند..(_معذرت میخوام!)(+معذرت میخوام!) (_بابتِ)(+بابتِ) [وایستا چ_

] (+تو بگو!) (_نه تو بگو!)
(بابتِ اینکه صبح بهت بی احترامی کردم متاسفم!) (_منم بابتِ اینکه باعث شدم گریه ت بند بیاد و نذاشتم با خودت خلوت کنی متاسفم!) هر دو همزمان بخاطرِ دلیل های الکی از همدیگه عذر خواهی کردن [تلپاتعلی ها


] (+شب خوش) (_شب بخیر)
.....
(×خب بلاخره تشریفتون رو آوردید مستر کیم!)𝙈𝙮 𝙢𝙞𝙣𝙙*
مثلِ اینکه بارونِ لعنتی قصد نداشت بند بیاد..هر دو سکوت کرده بودن و به دیوار های ساختمان تکیه داده بودن..سکوتی که بینشون بود رو جونگکوک شکست..(+این بارونِ لعنتی قرار نیست بند بیاد..)(_اونطوری بهش نگو!..)جونگکوک با چشمایِ مشکیش به تهیونگی که صورتش خیلی زیبا تر از قبل می رسید نگاه کرد(+چی؟چرا؟)(_بارون تنها نعمتیه که من ازش ممنونم..)(+واو ایول!من ازش زیادی خوشم نمیاد)(_اشکالی نداره) هر دو بدونِ اینکه از همدیگه بپرسن" چرا از بارون خوشت نمیاد یا چرا از اینکه بارون میاد ممنونی" دوباره به فکر رفتن..بارون تهیونگ رو به یاد مامانِ ۲۴ ساله ی ناتنی اش می انداخت که چقدر با ذوق و خوشحالی همراهِ باباش و خودش هنگامی که بارون میومد میرفتن و اون سه نفر از خوشحالی با همدیگه میرقصیدن هم تهیونگ و هم باباش هردو عاشقِ لبخند های مامانش بودند..و وقتی مامانِ تهیونگ میدید که تهیونگ و باباش چجوری زیرِ بارون میرقصیدن،لبخند و قهقهه میزد ...بارون جونگکوک رو به یادِ روزی می انداخت که وقتی ۱۰ سالش بود، و مامانش به سرِ کار رفته بود و تنها بود، از ترسی که به رعد و برقِ داشت رفته بود دمِ پنجره و لحظه شماری می کرد تا باباش یا مامانش بیان...وقتی داشت به بیرون نگاه میکرد باباش رو دید که داشت از ماشینِ یکی دیگه پیاده میشد..نمیدونست چیکار کنه..هیچ احساسی نداشت..تا اینکه یه زنِ غریبه از ماشین پیاده شد و معلوم بود که مامانش نبود ..اون دوتا از وقتی که پیاده شده بودن در حالِ رقصیدن بودن و لبخندِ واقعی به لب هایِ باباش بود ..و بماند که با چشایِ اشکی بوسیدنِ اون دوتا رو دید و استرس گرفته بود...بارون به جونگکوک استرس میداد که اون صحنه دوباره جلو چشاش نیاد و با انزجار به بارون نگاه میکرد وتهیونگ لحظه شماری میکرد تا اینکه اون صحنه هایی که با مامان و باباش تو ۹ سالگی گزرونده بود جلو چشاش بیاد[واو چه تفاوتی
(بابتِ اینکه صبح بهت بی احترامی کردم متاسفم!) (_منم بابتِ اینکه باعث شدم گریه ت بند بیاد و نذاشتم با خودت خلوت کنی متاسفم!) هر دو همزمان بخاطرِ دلیل های الکی از همدیگه عذر خواهی کردن [تلپاتعلی ها
.....
(×خب بلاخره تشریفتون رو آوردید مستر کیم!)𝙈𝙮 𝙢𝙞𝙣𝙙*
۱.۸K
۲۱:۴۳