"𝙈𝙮 𝙢𝙞𝙣𝙙"
undefined (پارت ۹) (+اوکی ...آمم من جونگکوکم)(_واو چه اسمِ قشنگی منم تهیونگم از دیدنت خوشبختم) برایِ تهیونگ آشنایی با بقیه خیلی آسون بود واقعاً حسِ خوبی بهش میداد از اینکه با بقیه ارتباطِ خوبی داشت، لذت می برد . جونگکوک که واقعاً حسِ خوبی پیدا کرده بود از اینکه با این پسر آشنا شده و الان پسرِ رو به روش یعنی تهیونگ داشت بهش میخندید حسِ بینظیری داشت ، تهیونگ شخصیتِ اجتماعیی داشت و داشتنِ ارتباط با بقیه براش مثلِ آبِ خوردن بود ..ولی جونگکوک اصلاً اینطوری نبود ...شخصیتِ خجالتی ، و سمّیی داشت ... تهیونگ از لحاظِ اینکه کسی بهش خوبی یا بدی می کرد اهمیتی نمیداد و میگفت :"گورِباباش" و جونگکوک از لحاظِ اینکه کسی اگه کسی بهش خوبی می کرد بهش متقابل، خوبی می کرد ولی خب اگه کسی بهش جوابِ خوبیشو با خوبی نمیداد هیچ بدتر از اون بَدی می کرد، جوابشو با بدی میداد و یا هم از زندگیش حذفش می کرد همین...[نتیجه اینه که دوستان این دوتا شخصیت با همدیگه الان آشنا شدن ..و یه جورایی ترکیبشون بُمّبه_undefined]جونگکوک‌ لبخند زد و از جاش بلند شد و دستشو به سمتِ تهیونگ برد تا اونم بهش دست بده و تهیونگ هم دست داد با لبخند هر دو به همدیگه دست دادن ..جونگکوک لبخندِ کمرنگی به صورتش داشت و لبخندِ تهیونگ نشون دهنده ی دندون هاش بود ..جونگکوک کله شو خاروند و دستشو آزاد کرد ...(+ خب ...آممم تهیونگ ..میتونیم با هم قدم بزنیم؟)تهیونگ جا خورده از حرفِ جونگکوک باشه ی زیرِ لب گفت و هردو شروع کردن به قدم زدن ...جونگکوک از نظرِ تهیونگ یه آدمِ خونسرد و آروم و بمب بود ولی خب الان نظرش عوض شده بود چونکه جونگکوک یه آدمِ میانگرا بود یهو مود عوض می کرد رفتار هایِ عجیب از خودش نشون می داد و خب این یه جورایی برای تهیونگ خوشایند بود چونکه دختری رو میخواست که شبیه به جونگکوک باشه ولی خب متاسفانه همچون دختری رو نمیتونست پیدا کنه..آره خلاصه.. وتهیونگ از نظرِ جونگکوک آدمِ آمم پررو و مغرور و کله خر بود و یه جورایی خجالتی و کیوت! ولی الان تنها چیزی که درموردش تغییر کرده بود این‌ بود که تهیونگ پسرِ مغروری نیست!پررو هم نیست ! ولی شاید کله خر و خجالتی باشه ولی خب کیوت بودنش هرگز از نظرِ جونگکوک تغییری نمی کرد..(_درس میخونی ؟ یعنی صبح که همو دیدیم آمم تو کوله پشتی داشتی ...) جونگکوک همینطوری که با پاش سنگِ کوچیک رو تو جُوب پرت می کرد سرشو چرخوند به سمتِ تهیونگ (+آمم آره میخونم چطور؟یعنی چیزی هست که درموردش کنجکاوی؟)(_خب نه ولی خب بلاخره باید یه چیزایی ازت بدونم دیگه ..نا سلامتی ما همسایه ی هم دیگه ایم..) [چرا مثلِ چی کنجکاو بودundefinedundefined] تهیونگ که با لحنی کنجکاوی ازش می بارید جمله شو بیان کرده بود...(+خب آمم من ۲۱ سالمه و خب دانشجوم و رشته م هنره عکاسی و اینجور چیزا میخواستم ریاضی رو بخونم ولی خب حوصله ش نبود زیاد به هنر، طراحی ، یا همون عکاسی علاقه ی شدیدی دارم .)(_واو ایول) 15minutes later...(۱۵ دقیقه بعد) (+خودت چی ؟‌ خودت درس میخونی؟) تهیونگ که یه کمی تعجب کرده بود به جونگکوک نگاهی انداخت چون تو این پونزده دقیقه فکر کرد شاید جونگکوک در موردش جونگکوک کنجکاو نیست و لعنتی برایِ خودش اینکه چرا اینقدر فضوله فرستاد..ولی خب جونگکوک خوشبختانه ازش سوال کرد‌...(_آمم خوب من درس میخونم.... به بیزنس زیادی علاقه دارم و خب اگه فرصتش پیش اومد میخوام تو مَک دونالد کار کنم) واوو چه پسرِ سخت کوشی ! بارون که از ساعتِ ۵ و نیم بند اومده بود الان شدید شروع به باریدن کرد... از شانسِ جونگکوک فقط‌ هودی پوشیده بود و الان یه خورده سردش بود تهیونگ که یه سویشرتِ مشکی با کاپشنِ چرم پوشیده بود به نظر سردش نبود (_آمم میگم میتونیم از کاپشنِ من استفاده کنیم البته ا‌گه سردته) جونگکوک ممنونش بود چون هر چی بیشتر میرفتن و به قدم زدن ادامه میدادن شدتِ بارون بیشتر می شد ..هر دو کاپشن رو با دست هاشون بالایِ سرشون گرفته بودن و بماند وقتی داشتن زیرِ کاپشن کله هاشونو جا میکردن ۱۳ ثانیه به همدیگه نگاه کردن و هردو با لبخند های خیلی کمرنگ نگاهشونو دزدیدند...زیرِ یه ساختمونی وایستادن تا اینکه بارون بند بیاد...(+ممنون بابتِ کاپشن)(_چیزی نیست شاید الانا بارون بند بیاد) هر دو فکر هاشون مشغولِ این بود که چجوری با همدیگه حرف بزنن تا معذب نشن ...(+سوجو تا الان.. خوردی؟..)(_آمم ...نه..) (+پس بخاطرِ کاپشنت ۴ بطری سوجو مهمونت میک...)تهیونگ وسطِ حرفش پرید:(_نیاز نیست من فقط کاری رو انجام دادم که هر کَسی دیگه ی می بود انجامش میداد) واووو جونگکوک چیشد؟(+به هر حال ممنونتم ...اگه میخوای...)(_نه لازم نیست!) اوکی پسسس نخود نخود هر کی رود خانه ی خود هر دو درونگرا تر از چیزی هستن که فکرشو می کردن ! 𝙈𝙮 𝙢𝙞𝙣𝙙
thumbnail
(پارت ۱۰)
مثلِ اینکه بارونِ لعنتی قصد نداشت بند بیاد..هر دو سکوت کرده بودن و به دیوار های ساختمان تکیه داده بودن..سکوتی که بینشون بود رو جونگکوک شکست..(+این بارونِ لعنتی قرار نیست بند بیاد..)(_اونطوری بهش نگو!..)جونگکوک با چشمایِ مشکیش به تهیونگی که صورتش خیلی زیبا تر از قبل می رسید نگاه کرد(+چی؟چرا؟)(_بارون تنها نعمتیه که من ازش ممنونم..)(+واو ایول!من ازش زیادی خوشم نمیاد)(_اشکالی نداره) هر دو بدونِ اینکه از همدیگه بپرسن" چرا از بارون خوشت نمیاد یا چرا از اینکه بارون میاد ممنونی" دوباره به فکر رفتن..بارون تهیونگ رو به یاد مامانِ ۲۴ ساله ی ناتنی اش می انداخت‌ که چقدر با ذوق و خوشحالی همراهِ باباش و خودش هنگامی که بارون میومد میرفتن و اون سه نفر از خوشحالی با همدیگه میرقصیدن هم تهیونگ و هم باباش هردو عاشقِ لبخند های مامانش بودند..و وقتی مامانِ تهیونگ میدید که تهیونگ و باباش چجوری زیرِ بارون میرقصیدن،لبخند و قهقهه میزد‌ ...بارون جونگکوک رو به یادِ روزی می انداخت که وقتی ۱۰ سالش بود، و مامانش به سرِ کار رفته بود و تنها بود، از ترسی که به رعد و برقِ داشت رفته بود دمِ پنجره و لحظه شماری می کرد تا باباش یا مامانش بیان...وقتی داشت به بیرون نگاه میکرد باباش رو دید که داشت از ماشینِ یکی دیگه پیاده میشد..نمیدونست چیکار کنه..هیچ احساسی نداشت..تا اینکه یه زنِ غریبه از ماشین پیاده شد و معلوم بود که مامانش نبود ..اون دوتا از وقتی که پیاده شده بودن در حالِ رقصیدن بودن و لبخندِ واقعی به لب هایِ باباش بود ..و بماند که با چشایِ اشکی بوسیدنِ اون دوتا رو دید و استرس گرفته بود...بارون به جونگکوک استرس میداد که اون صحنه دوباره جلو چشاش نیاد و با انزجار به بارون نگاه میکرد وتهیونگ لحظه شماری میکرد تا اینکه اون صحنه هایی که با مامان و باباش تو ۹ سالگی گزرونده بود جلو چشاش بیاد[واو چه تفاوتیundefined] صدایِ زنگِ گوشیِ تهیونگ هر دو رو از فکر در آورد...اسکرینِ گوشیِ تهیونگ‌ نشون دهنده ی اسمِ "جیمینِ کوتاه🥹undefined" بود که بخاطرِ فاصله ی که از هم داشتن جونگکوکِ فضول نتونست اسمِ اون شخص رو بدونه..تماس وصل شد(×ببینم کجا موندی تو هانننن؟؟؟سه ساعته منو کاشتی رفتی !!! <ادایِ تهیونگ رو درآورد> میرم خوراکی میگیروم میوم!بدونِ خوراکی برگردی پوستت کَنده س!! فهمیدی چی گفتم؟؟)(_باشه جیمین!زیادی شلوغش نکن.)جیمین تعجب کرده بود از بویی که از لحنِ سرد و جدیِ تهیونگ میومد حتماً تهیونگ یه مرگیش شده بود چونکه هر موقع اونجوری صحبت میکرد پوستِ خودش کنده شده بود..و مسیح به جیمینی که یهو استرس تمامِ بدنشو گرفته بود کمک کرد و نذاشت که غش کنه‌‌...(×سریع بیا اوکی؟)(_باشه فعلاً) ..جونگکوک به تهیونگ نگاه می کرد اصلاً هم فضولیش گل نکرده بود که ببینه کیه...ولی یه حسی تو درونش نمیذاشت که ازش سوال نپرسه..(_بیا بریم یکی تو خونه منتظرمه) (+گوشیتکهزنگخوردکیبود؟) (_چی؟خیلی سریع گفتی) (+گوشیت که زنگ خورد کی بود؟) (_آهان یکی از دوست هام تو خونه منتظرمه) (+اوکی بریم) بارون به شدیدیِ چند دقیقه قبل نمیومد که باعث بشه خیس بشن و دوباره برن زیرِ کاپشن و تا خونه از خجالت آب شن..وقتی به خونه رسیدن جونگکوک قبلِ از اینکه از همدیگه جدا بشن میخواست یه حرفی رو بگه ؛(+ ممنون بابتِ کاپشن ..)کله شو خاروند..(_معذرت میخوام!)(+معذرت میخوام!) (_بابتِ)(+بابتِ) [وایستا چ_undefinedundefinedundefined] (+تو بگو!) (_نه تو بگو!)
(بابتِ اینکه صبح بهت بی احترامی کردم متاسفم!) (_منم بابتِ اینکه باعث شدم گریه ت بند بیاد و نذاشتم با خودت خلوت کنی متاسفم!) هر دو همزمان بخاطرِ دلیل های الکی از همدیگه عذر خواهی کردن [تلپاتعلی هاundefinedundefinedundefinedundefined] (+شب خوش) (_شب بخیر)
.....
(×خب بلاخره تشریفتون رو آوردید مستر کیم!)
𝙈𝙮 𝙢𝙞𝙣𝙙*
undefined۲۹
undefined۵

۱.۸K

۲۱:۴۳