"𝙈𝙮 𝙢𝙞𝙣𝙙"
undefined (پارت ۸) جونگکوک از وقتی کوچیک بود و خطایی ازش سر میزد میرفت‌ دمِ در و همونجایی که الان نشسته بود مینشست و ساعت ها گریه می کرد... الان‌ هم همینطور...راستش جونگکوک زیادی فکر می کرد ..وقتی یکی فکر می کنه به یه نتایجی هم میرسه دیگه نه؟ ولی خب چونگکوک افکارش پوچ بود....پس نتایجش هم پوچ میشد افکارِ خالی و پوچ! پس گریه می کرد یا هم میخوابید یا هم مثلِ همیشه حموم میرفت ....ولی الان حوصله ی هیچی جزء گریه کردن نداشت هیچی بهتر از گریه نمیتونست از فکر هایِ پوچش فراریش بده ... اشک های شورِش از چشم هاش شروع به باریدن کرد..خیلی آهسته و بی صدا گریه می کرد...تقریباً نیم ساعتی می گذشت از اینکه داشت مثلِ اَبرِ بهار می بارید...که صدایِ آشنا به گوشش رسید .. (؟هی پسر حالت خوبه داری گریه میکنی ؟) نه قرار نبود گریه کنه اونم جلو بقیه ....(؟امیدوارم حالت خوب بشه..آممم میگم‌...میخوای در موردش صحبت کنی؟یا هم فقط گریه کردن رو توقف بدی؟‌.....آممم ببخشید نمی خواستم حالتو بدتر کنم) (+چرا داری معذرت خواهی میکنی وقتی یه کارِ اشتباه هم انجام ندادی؟ یا اصلاً چرا باید یه آدم وقتی میدونه بعداً قراره بخاطرِ اشتباهش عذر خواهی کنه ...دوباره همون کارِ لعنتی رو انجام میده و بعداً اَدایِ مظلوم ها رو در میاره و میگه "ببخشید" محضِ رضایِ مسیح چرا آنقدر آدما احمقن؟ چرا؟ درست مثلِ اینکه یه زوجِ احمق میان بخاطرِ یه شب لذت یه عمر رو ب.گا میدن! یعنی چی؟ ها؟ خب مادر فاخر وقتی میدونی که قراره بچه یه عالمه بدبختی تو این دنیایِ کثیف بکشه چرا بدنیاش میاری؟ هان؟اصلاً نمیدونم...چرا دارن هی اشتباه میکنن و گند میزنن به زندگیشون!) واو...جئون تونست طولانی ترین جمله شو تو دهه ی بیست سالگیش انجامش بده ، واوووووو بِراوووووژییی کیییی! (؟ببخشید من واقعاً متاسفم قصدِ خاصی نداشتم ...)جونگکوک الان ... یه دقیقه ببینم وایستا ..چ_جونگکوک احساسِ سبکی می کرد؟ نه! حتماً توهم زده! آره ولی خب احساس می کرد یه چیزی از رو شونه هاش برداشتهههه شدهههه وااااووو!بعد از خواب ،حموم،گریه،حرف زدن تونست باری کمی از رو شونه هاش برداره...(+نه ...مهم نیست ولش کن آممم) جونگکوک کله شو از رو زانوهاش برداشت و قیافه ی آشنایی رو دید همون پسره ی هول و پررو واو خیلیم عالی ! پیشِ یه آدمِ غریبه و یه جورایی کیوت ..هم گریه کرده بود هم حرف زده بود ...یعنی چی جونگکوک تو چیکار کردی؟؟؟ (؟ چرا مهم نیست داشتی گریه می کردی و من اومدم تا دلداریت بدم ولی خب یه چسه چیزی نشد تازه حالتم خراب تر کردم متاسفم!)[دوستان چیشد؟ وااووو چه حرف هایی!] (+نه حالم خوبه چیزِ خاصی نیست ..فقط یه کمی حالم خوش نبود ..مرسی..)‌‌ (؟آمم میتونیم با هم آشنا بشیم؟ البته اولین دیدارمون یه کمی ناخوش بوداااا ولی خب بازم ..) جونگکوک هنگ کرده بود چجوری با کسایی که آشنا شده بود نا آشنا بشه ..ولی خب کی بود که قبول نکنه ؟ چونکه اون خیلی از نظرش کیوت بود.. میدونیم که هر کَسی که کیوت باشه رو نباید باهاش آشنا بشیم !
thumbnail
(پارت ۹)(+اوکی ...آمم من جونگکوکم)(_واو چه اسمِ قشنگی منم تهیونگم از دیدنت خوشبختم) برایِ تهیونگ آشنایی با بقیه خیلی آسون بود واقعاً حسِ خوبی بهش میداد از اینکه با بقیه ارتباطِ خوبی داشت، لذت می برد . جونگکوک که واقعاً حسِ خوبی پیدا کرده بود از اینکه با این پسر آشنا شده و الان پسرِ رو به روش یعنی تهیونگ داشت بهش میخندید حسِ بینظیری داشت ، تهیونگ شخصیتِ اجتماعیی داشت و داشتنِ ارتباط با بقیه براش مثلِ آبِ خوردن بود ..ولی جونگکوک اصلاً اینطوری نبود ...شخصیتِ خجالتی ، و سمّیی داشت ... تهیونگ از لحاظِ اینکه کسی بهش خوبی یا بدی می کرد اهمیتی نمیداد و میگفت :"گورِباباش" و جونگکوک از لحاظِ اینکه کسی اگه کسی بهش خوبی می کرد بهش متقابل، خوبی می کرد ولی خب اگه کسی بهش جوابِ خوبیشو با خوبی نمیداد هیچ بدتر از اون بَدی می کرد، جوابشو با بدی میداد و یا هم از زندگیش حذفش می کرد همین...[نتیجه اینه که دوستان این دوتا شخصیت با همدیگه الان آشنا شدن ..و یه جورایی ترکیبشون بُمّبه_undefined]جونگکوک‌ لبخند زد و از جاش بلند شد و دستشو به سمتِ تهیونگ برد تا اونم بهش دست بده و تهیونگ هم دست داد با لبخند هر دو به همدیگه دست دادن ..جونگکوک لبخندِ کمرنگی به صورتش داشت و لبخندِ تهیونگ نشون دهنده ی دندون هاش بود ..جونگکوک کله شو خاروند و دستشو آزاد کرد ...(+ خب ...آممم تهیونگ ..میتونیم با هم قدم بزنیم؟)تهیونگ جا خورده از حرفِ جونگکوک باشه ی زیرِ لب گفت و هردو شروع کردن به قدم زدن ...جونگکوک از نظرِ تهیونگ یه آدمِ خونسرد و آروم و بمب بود ولی خب الان نظرش عوض شده بود چونکه جونگکوک یه آدمِ میانگرا بود یهو مود عوض می کرد رفتار هایِ عجیب از خودش نشون می داد و خب این یه جورایی برای تهیونگ خوشایند بود چونکه دختری رو میخواست که شبیه به جونگکوک باشه ولی خب متاسفانه همچون دختری رو نمیتونست پیدا کنه..آره خلاصه.. وتهیونگ از نظرِ جونگکوک آدمِ آمم پررو و مغرور و کله خر بود و یه جورایی خجالتی و کیوت! ولی الان تنها چیزی که درموردش تغییر کرده بود این‌ بود که تهیونگ پسرِ مغروری نیست!پررو هم نیست ! ولی شاید کله خر و خجالتی باشه ولی خب کیوت بودنش هرگز از نظرِ جونگکوک تغییری نمی کرد..(_درس میخونی ؟ یعنی صبح که همو دیدیم آمم تو کوله پشتی داشتی ...) جونگکوک همینطوری که با پاش سنگِ کوچیک رو تو جُوب پرت می کرد سرشو چرخوند به سمتِ تهیونگ (+آمم آره میخونم چطور؟یعنی چیزی هست که درموردش کنجکاوی؟)(_خب نه ولی خب بلاخره باید یه چیزایی ازت بدونم دیگه ..نا سلامتی ما همسایه ی هم دیگه ایم..) [چرا مثلِ چی کنجکاو بودundefinedundefined] تهیونگ که با لحنی کنجکاوی ازش می بارید جمله شو بیان کرده بود...(+خب آمم من ۲۱ سالمه و خب دانشجوم و رشته م هنره عکاسی و اینجور چیزا میخواستم ریاضی رو بخونم ولی خب حوصله ش نبود زیاد به هنر، طراحی ، یا همون عکاسی علاقه ی شدیدی دارم .)(_واو ایول)
15minutes later...(۱۵ دقیقه بعد)
(+خودت چی ؟‌ خودت درس میخونی؟) تهیونگ که یه کمی تعجب کرده بود به جونگکوک نگاهی انداخت چون تو این پونزده دقیقه فکر کرد شاید جونگکوک در موردش جونگکوک کنجکاو نیست و لعنتی برایِ خودش اینکه چرا اینقدر فضوله فرستاد..ولی خب جونگکوک خوشبختانه ازش سوال کرد‌...(_آمم خوب من درس میخونم.... به بیزنس زیادی علاقه دارم و خب اگه فرصتش پیش اومد میخوام تو مَک دونالد کار کنم) واوو چه پسرِ سخت کوشی ! بارون که از ساعتِ ۵ و نیم بند اومده بود الان شدید شروع به باریدن کرد... از شانسِ جونگکوک فقط‌ هودی پوشیده بود و الان یه خورده سردش بود تهیونگ که یه سویشرتِ مشکی با کاپشنِ چرم پوشیده بود به نظر سردش نبود (_آمم میگم میتونیم از کاپشنِ من استفاده کنیم البته ا‌گه سردته) جونگکوک ممنونش بود چون هر چی بیشتر میرفتن و به قدم زدن ادامه میدادن شدتِ بارون بیشتر می شد ..هر دو کاپشن رو با دست هاشون بالایِ سرشون گرفته بودن و بماند وقتی داشتن زیرِ کاپشن کله هاشونو جا میکردن ۱۳ ثانیه به همدیگه نگاه کردن و هردو با لبخند های خیلی کمرنگ نگاهشونو دزدیدند...زیرِ یه ساختمونی وایستادن تا اینکه بارون بند بیاد...(+ممنون بابتِ کاپشن)(_چیزی نیست شاید الانا بارون بند بیاد) هر دو فکر هاشون مشغولِ این بود که چجوری با همدیگه حرف بزنن تا معذب نشن ...(+سوجو تا الان.. خوردی؟..)(_آمم ...نه..) (+پس بخاطرِ کاپشنت ۴ بطری سوجو مهمونت میک...)تهیونگ وسطِ حرفش پرید:(_نیاز نیست من فقط کاری رو انجام دادم که هر کَسی دیگه ی می بود انجامش میداد) واووو جونگکوک چیشد؟(+به هر حال ممنونتم ...اگه میخوای...)(_نه لازم نیست!) اوکی پسسس نخود نخود هر کی رود خانه ی خود هر دو درونگرا تر از چیزی هستن که فکرشو می کردن !
𝙈𝙮 𝙢𝙞𝙣𝙙
undefined۴۵
undefined۲
undefined۱

۲K

۲۲:۰۸