(پارت ۳)
صبح شده بود.. بارون داشت نم نم میبارید ... و خب اون دوتا داداشمون لالاشون هنوز تموم نشده بود .. ساعت ۵ و ۱۳ دقیقه ی صبح بود.. البته گوشیِ جونگکوک ساعتِ ۵ یه بار زنگ خورده بود ولی خاموشش کرد و به خوابِ نازنینش ادامه داد .. جونگکوک آدمی نبود که زیادی به خودش سخت بگیره ... ولی آدمای اطرافش مجبورش میکرد خودش نباشه و ماسک بزنه البته پیشِ یکی ماسک نمیزد و اون البته که بنگچان بود .. همین . (×هیونگگ ... هیونگ .. هیونگگگگگگ ...) با دادی که بنگچان زد از خوابِ چی بگیم نانازش یا باحالش بیدار شد . بنگچان وقتی برایِ بارِ دوم گوشیِ جونگکوک ساعتِ ۵ و ۲۰ دقیقه زنگ خورده بود بیدار شده بود و الان در تلاشِ این بود که هیونگشو بیدار کنه ...
𝙈𝙮 𝙢𝙞𝙣𝙙*۳.۳K
۲۰:۰۷