"𝙈𝙮 𝙢𝙞𝙣𝙙"
undefined (پارت ۱۳) همیشه یه عده از آدمایی هستن که هر چقدر خوبی کنی، بازم مثل ماست وایمیسته و بهت نگاه میکنه نه بهت خوبی میکنه نه‌ بهت بدی میکنه یه عده ی هستن که شاید بهتون گفته باشم، جواب خوبی تون رو که با خوبی نمیده هیچ؛با بدی میده تازه عقده بازی درمیاره و یه عده ی دیگه هستن که باحالن دوست دارن و مثل خودت بهت خوبی میکنن و اگه هم بهش خوبی نکنی بازم بهت خوبی میکنه چون واقعا از تهِ دل دوست دارن...میدونید چی میگم؟ الان جونگکوک نمیتونست تصمیم بگیره که آدمای دروبرش تو کدوم عده قرار دارن یا بهتره بگیم چه کسی بهش خوبی کرده چه کسی نکرده. سیب ها رو که جمع کردیم الان نگاه های این دوتا رو بهم دیگه چطوری باید جمع کنیم؟؟؟ دوتاشون رسماً با همدیگه دوست شده بودن؟ آره. دوست شده بودن... تهیونگ با نگاهِ شرمنده به جونگکوک نگاه کرد شوکه شده بود آره چرا؟ چونکه طرف رو دو روز متوالی هی پشت سرِ هم این بشر رو میدید و وادفاخ؟ اونا باید با همدیگه بیشتر آشنا میشدن مگه نه؟ جونگکوک که حالا به خودش اومده بود با قیافه پوکر لب زد:(+اشکالی نداره پسر این طور اتفاقات زیاد میوفته..تو هم اینجا اومدی خرید؟) منظورتچیه پسر؟ معلومه که آدم میاد فروشگاه تا بلاخره یه جونی بکنه!! تهیونگ خنثی جواب داد:(_آره. اومدم خرید کنم) تهیونگ اومده بود خرید کنه؟ یا در اصل جونگکوک رو استاک میکرد؟؟؟؟ جونگکوک رو استاک میکرد؟ آره دقیقا!لعنتی! چته؟ فقط نمیتونیم استاک کردن بگیم چونکه تو خونه فقط از وقتی بیدار شده بود دم پنجره داشت به خونه جونگکوک نگاه میکرد که کی میاد بیرون و وقتی به لطفِ رفیقش که هوس آبمیوه کرده بود و جونگکوک رو دیده بود داره از خونه ش میزنه بیرون باعث شد مثل یک جت شروع به دویدن کنه و یه استایل کیوت مثل سویشرت طوسی با تیشرت سفید و شلوارش که باسویشرتش ست بود بزنه،و از خونه بزنه بیرون... چرا آنقدر کیوت‌ بنظر میرسید این بشر از نظر جونگکوک ها؟؟؟؟؟ چرا؟ دلیلش رو خودشم نمیدونست. جونگکوک که دیگه دلیلی نمیدید با اون بشر کیوت صحبت کنه با یه خورده ناراحتی لب زد:(+خب پسر به خرید هات برس.منم برم.میبینمت.)وادفاخ؟ کجا میبینیش؟ کی میبینیش؟ یعنی چی مرتیکه؟؟ خلاصه تهیونگ که نمیفهمید داره چی میگه اونم با یه خورده ناراحتی زمزمه کرد(_بعداً میبینمت؟.) بعدی وجود داشت؟ شما دوتا هردوتانو به زور میبیند.. بعدی وجود داره؟ تهیونگ بعداً وجود داره؟ نمیدونست‌‌ یعنی دوتاشون نمیدونستن چه پوخی به همدیگه داره ربطشون میده.. ۴روز گذشت همدیگه رو ندیدن....کامان تهیونگ! یه رفیق بودنه دیگه چقدر میخوای طولش بدی و طرف رو نبینی؟؟ شماره ی طرفو نداری..حتی نمیدونی طرف چی دوست داره چی دوست نداره ...اصلا چرا مهمه برات؟.. فقط برو اون شماره فاکی رو بگیر پلیز!.... این صدا ها تو ذهن تهیونگ هی داشتن پلی میشدن و تهیونگ برای هیچکدومشون جواب نداشت‌‌. برای هیچکدومشون شاید میخواست ببینه ..یعنی بهتر بگیم شاید میخواست جونگکوک رو ببینه ؟ پس لعنت بهش‌. شجاعتش رو جمع کرد..وایثطید چ_ شجاعت؟ کدوم شجاعت؟ این حرف براش مثل یه کشک بود...طرف یا بهت میگه؛ آره رفیق باهات بیشتر آشنا میشم.. یا بهت یه انگشت وسط نشون میده و با قیافه پوکر میگه؛ حوصلتو ندارم گیِ زیادی نخور پلیز! پس بلند شد و میخواست بره دمِ در خونه ی اون چی بگیم؟ دوست؟ جونگکوک؟‌ تهیونگ برای الان انتخابش این بود که اونو دوست صدا بزنه همین فاکینگ دوست تمام. تیپ خاصی نزد تیشرت مشکی با شلوار مشکی و یه کلاه مشکی‌..سر تاپاش زیادی مشکی نبود؟ مگه میخواست بره مراسم ختم؟ نچ! تیشرتشو با تیشرت سفیدش عوض کرد. جلو آینه به خودش گفت:(_بریم ببینیم چه چیزی در انتظارته کیم!) 𝙈𝙮 𝙢𝙞𝙣𝙙
thumbnail
(پارت۱۴)
برای رسیدن به هدفت باید تلاش کنی؟؟؟.‌...کدوم هدف؟ میخوای چی رو به کی ثابت کنی؟ وقتی افکارت پوچ و خرابه؟ وقتی از درون قلبت نجنبه دنیا بدردت میخوره؟ پسر...ما دنبال چی هستیم؟ از کجا اومدیم و کجا قراره بریم؟‌ چی مهمه؟ شهرت؟‌پول؟‌مقام؟خوشبختی یا بدبختی؟‌ وقتی این‌سوالات رو از خودتون میپرسید یعنی از مرگ کمتر میرسید و بیشتر بهش علاقه مند میشید‌.یعنی چی؟ یعنی‌ شما به اینکه از صبح تا‌ میشینید فک میکنید چیکار کنید که آینده تون خوب بشه چیکار کنید حالتون خوب بشه چیکار کنید که حداقل اگه خودتون راضی نیستید خانوادتون ازتون راضی باشه‌. دونوع آدم تو این جهان وجود داره؛۱: دسته از افرادی هستن که با احساساتشون اهداف خودشونو پیدا میکنن‌ و شاید بهش برسن.<اگه توانایی اینو داشته باشن که برسن>.
۲:افرادی که با احساساتشون اهداف خودشونو پیدا نمیکنن و همون بهش چی میگن؟ مغرور؟ یجورایی از مغروریت و مقامو عدالت و منطق خودشون اهداف خودشونو پیدا میکنن و همون ها هم برنده میشن!.‌
اگه آدم احساساتیی هستید و میخواید با احساستتون اهداف خودتونو پیدا کنید باید آماده هر چیزی باشید منظورم اینه که یه عالمه ضربه میخورید یه عالمه دشمن پیدا میکنید که میخوان شما رو از پا دربیارن و پناهگاهی ندارید تا شما رو نجات بده.
اگه آدم مغروری هستید مغرور بمونید نه اینکه سنگدل باشید و افکارتون ظالمانه و بی رحم باشه باید منطقی باشید و همونطور که گفتم با عدالت پیش برید. (که عدالتی تو این دنیا وجود ندار_)
یعنی نذارید غریزه و طمع جای عقل و افکارتونو بگیره. چونکه اگه احساسات کنترل نشن،باعث نابودی میشن.
خلاصه مراقب باشید...درمورد همه چیزتون، زندگی خیلی کوتاه تر از اون چیزیه که فک میکنید.
فکت این بود که تهیونگ داشت له له میزد تا اینکه یکی بیاد و بهش بگه؛ من از بیرون فلان چیزو میخوام تا اینکه تهیونگ اونو بهونه بدونه و بره به سمت جونگکوک و باهاش حرف بزنه. و اگه هم نشد به درک..خودش میرفت بیرون و با دوستش صحبت میکرد. همونطور که داشت به آینه به خودش نگاه میکرد و حرف میزد جیمین که از جلو در اتاق تهیونگ رد میشد جمله شو شنید<بریم ببینیم چه چیزی در انتظارته کیم.> جیمین که حس شیشم لعنتیش بهش میگفت؛"در اصل یه بوگایی بزرگ در انتظارشه"‌ رو خفه کرد و خواست که از خودش بپرسه در که باز بود تو چاچوب دروازه ایستاد و گف:(×بهبههه میبینم که آقای کیم میخواد تشریف فرما بشه جایی) تهیونگ یه پوزخند دیوثانه زد(_آره جیمین جون میرم یه جایی که اصلا نتونید دیگه پیدام کنید) جیمین کامل اومد داخل. (×و چه چیزی باعث شده تو اینقدر احمقانه فک‌کنی؟) (_کامان جیمین تو که قرار نیست مین یونگی رو ول کنی و با من بری بیرون) حقیقتا مین یونگی برای اولین بار میخواست بیاد دنبالشون و سگ افسردگی یونگی رو ول کرده بود و شب میخواستن برن سینما؟ یا هم شهربازی؟ دوتاشون قرار بود برن ولی تهیونگ میخواست تا اینکه یونگی بیاد یه سر بره پیشِ جونگکوک تا بیشتر باهاش حرف بزنه؟ و چرا اینکار رو نکنه؟(×خفه شو! اصلا برو هر قبرستونی که میخوای برو فقط قبل از اینکه آقا یونگی بیاد برگرد وگرنه پوستت کنده س!) (_اوه؟ آقا یونگی؟ پس سگ افسرده چیشد؟) (×خبری از لقب نیست...پست یه دختره ی خراب رو لایک کرده پس میشه آقا یونگی!) (_چی؟ تو یونگی رو تو فضای مجازی استاک میکنی؟ وادافاخ داش؟) (× زر اضافه نزنی ازت چیزی کم نمیشه.. حالا شرت کم!) (_منو از خونه ی خودم خودمو بیرون میکنی بچه قنداقی؟...هه..) انگشت وسط به جیمین نشون داد که باعث شد جیمین چشمی بچرخونه و اتاقو ترک کنه تا ۱ ساعتو ۱۳ دقیقه و ۴۵ ثانیه دیگه به خودش برسه. درسته یه سری آدما تو زندگی جیمین، اونم آدمای خاص گند میزدن ولی خب یونگی که چیزی از احساساتش نمیفهمید. میفهمید؟ نه! البته اگه اون تابلو بازی هارو فاکتور نگیریم...
خلاصه...تهیونگ از خونشون زده بود بیرون. و با چیزی که دید یه جورایی خشکش زد؟ چونکه جئون فاکینگ جونگکوک رو با موهای خیسِ صاف و پیراهن سفید با اون آستین های بالا زده شده شلوار مشکی، کمربند مشکی و کفش های مشکی قصد داشت دختر بکشه ؟ یا درست بگیم آدمای اطرافشو ...مثلن تهیونگو؟ که آدمای اطرافش حساب میش_ اِهم خب تهیونگ زیاد خداروشکر، ضایع بازی درنیاورد و خیلی نرمال رفت جلوشون چونکه یه خانمی کنار جونگکوک وایستاده بود و سگ فضولی تهیونگ تو درونش باز داشت له له میزد...(_سلام! خوبی جونگکوک؟ میبینم خوشتیپ کردی!) با یه لبخند دیوثانه و ضایع داشت ازش تعریف میکرد..هه...بیشتر لو بده مشتی_undefinedundefinedundefined جونگکوک همراه مامانش که منتظر تاکسی بود وقتی تهیونگ رو دید یه اَبروشو بالا انداخت..اون اَبرو های هاتتو برام بالا ننداز لطفاً جئونundefined. خب یه جورایی تهیونگ یه خورده از صد درصد ۳ درصد پاهاش سست شدن با اون حرکت جئون؟ (+اوه، پسر سلام!)
𝙈𝙮 𝙢𝙞𝙣𝙙
undefined۹
undefined۱

۲۳۴

۲۳:۳۸