(پارت۱۴)
برای رسیدن به هدفت باید تلاش کنی؟؟؟....کدوم هدف؟ میخوای چی رو به کی ثابت کنی؟ وقتی افکارت پوچ و خرابه؟ وقتی از درون قلبت نجنبه دنیا بدردت میخوره؟ پسر...ما دنبال چی هستیم؟ از کجا اومدیم و کجا قراره بریم؟ چی مهمه؟ شهرت؟پول؟مقام؟خوشبختی یا بدبختی؟ وقتی اینسوالات رو از خودتون میپرسید یعنی از مرگ کمتر میرسید و بیشتر بهش علاقه مند میشید.یعنی چی؟ یعنی شما به اینکه از صبح تا میشینید فک میکنید چیکار کنید که آینده تون خوب بشه چیکار کنید حالتون خوب بشه چیکار کنید که حداقل اگه خودتون راضی نیستید خانوادتون ازتون راضی باشه. دونوع آدم تو این جهان وجود داره؛۱: دسته از افرادی هستن که با احساساتشون اهداف خودشونو پیدا میکنن و شاید بهش برسن.<اگه توانایی اینو داشته باشن که برسن>.
۲:افرادی که با احساساتشون اهداف خودشونو پیدا نمیکنن و همون بهش چی میگن؟ مغرور؟ یجورایی از مغروریت و مقامو عدالت و منطق خودشون اهداف خودشونو پیدا میکنن و همون ها هم برنده میشن!.
اگه آدم احساساتیی هستید و میخواید با احساستتون اهداف خودتونو پیدا کنید باید آماده هر چیزی باشید منظورم اینه که یه عالمه ضربه میخورید یه عالمه دشمن پیدا میکنید که میخوان شما رو از پا دربیارن و پناهگاهی ندارید تا شما رو نجات بده.
اگه آدم مغروری هستید مغرور بمونید نه اینکه سنگدل باشید و افکارتون ظالمانه و بی رحم باشه باید منطقی باشید و همونطور که گفتم با عدالت پیش برید. (که عدالتی تو این دنیا وجود ندار_)
یعنی نذارید غریزه و طمع جای عقل و افکارتونو بگیره. چونکه اگه احساسات کنترل نشن،باعث نابودی میشن.
خلاصه مراقب باشید...درمورد همه چیزتون، زندگی خیلی کوتاه تر از اون چیزیه که فک میکنید.
فکت این بود که تهیونگ داشت له له میزد تا اینکه یکی بیاد و بهش بگه؛ من از بیرون فلان چیزو میخوام تا اینکه تهیونگ اونو بهونه بدونه و بره به سمت جونگکوک و باهاش حرف بزنه. و اگه هم نشد به درک..خودش میرفت بیرون و با دوستش صحبت میکرد. همونطور که داشت به آینه به خودش نگاه میکرد و حرف میزد جیمین که از جلو در اتاق تهیونگ رد میشد جمله شو شنید<بریم ببینیم چه چیزی در انتظارته کیم.> جیمین که حس شیشم لعنتیش بهش میگفت؛"در اصل یه بوگایی بزرگ در انتظارشه" رو خفه کرد و خواست که از خودش بپرسه در که باز بود تو چاچوب دروازه ایستاد و گف:(×بهبههه میبینم که آقای کیم میخواد تشریف فرما بشه جایی) تهیونگ یه پوزخند دیوثانه زد(_آره جیمین جون میرم یه جایی که اصلا نتونید دیگه پیدام کنید) جیمین کامل اومد داخل. (×و چه چیزی باعث شده تو اینقدر احمقانه فککنی؟) (_کامان جیمین تو که قرار نیست مین یونگی رو ول کنی و با من بری بیرون) حقیقتا مین یونگی برای اولین بار میخواست بیاد دنبالشون و سگ افسردگی یونگی رو ول کرده بود و شب میخواستن برن سینما؟ یا هم شهربازی؟ دوتاشون قرار بود برن ولی تهیونگ میخواست تا اینکه یونگی بیاد یه سر بره پیشِ جونگکوک تا بیشتر باهاش حرف بزنه؟ و چرا اینکار رو نکنه؟(×خفه شو! اصلا برو هر قبرستونی که میخوای برو فقط قبل از اینکه آقا یونگی بیاد برگرد وگرنه پوستت کنده س!) (_اوه؟ آقا یونگی؟ پس سگ افسرده چیشد؟) (×خبری از لقب نیست...پست یه دختره ی خراب رو لایک کرده پس میشه آقا یونگی!) (_چی؟ تو یونگی رو تو فضای مجازی استاک میکنی؟ وادافاخ داش؟) (× زر اضافه نزنی ازت چیزی کم نمیشه.. حالا شرت کم!) (_منو از خونه ی خودم خودمو بیرون میکنی بچه قنداقی؟...هه..) انگشت وسط به جیمین نشون داد که باعث شد جیمین چشمی بچرخونه و اتاقو ترک کنه تا ۱ ساعتو ۱۳ دقیقه و ۴۵ ثانیه دیگه به خودش برسه. درسته یه سری آدما تو زندگی جیمین، اونم آدمای خاص گند میزدن ولی خب یونگی که چیزی از احساساتش نمیفهمید. میفهمید؟ نه! البته اگه اون تابلو بازی هارو فاکتور نگیریم...
خلاصه...تهیونگ از خونشون زده بود بیرون. و با چیزی که دید یه جورایی خشکش زد؟ چونکه جئون فاکینگ جونگکوک رو با موهای خیسِ صاف و پیراهن سفید با اون آستین های بالا زده شده شلوار مشکی، کمربند مشکی و کفش های مشکی قصد داشت دختر بکشه ؟ یا درست بگیم آدمای اطرافشو ...مثلن تهیونگو؟ که آدمای اطرافش حساب میش_ اِهم خب تهیونگ زیاد خداروشکر، ضایع بازی درنیاورد و خیلی نرمال رفت جلوشون چونکه یه خانمی کنار جونگکوک وایستاده بود و سگ فضولی تهیونگ تو درونش باز داشت له له میزد...(_سلام! خوبی جونگکوک؟ میبینم خوشتیپ کردی!) با یه لبخند دیوثانه و ضایع داشت ازش تعریف میکرد..هه...بیشتر لو بده مشتی_

جونگکوک همراه مامانش که منتظر تاکسی بود وقتی تهیونگ رو دید یه اَبروشو بالا انداخت..اون اَبرو های هاتتو برام بالا ننداز لطفاً جئون
. خب یه جورایی تهیونگ یه خورده از صد درصد ۳ درصد پاهاش سست شدن با اون حرکت جئون؟ (+اوه، پسر سلام!)
𝙈𝙮 𝙢𝙞𝙣𝙙
برای رسیدن به هدفت باید تلاش کنی؟؟؟....کدوم هدف؟ میخوای چی رو به کی ثابت کنی؟ وقتی افکارت پوچ و خرابه؟ وقتی از درون قلبت نجنبه دنیا بدردت میخوره؟ پسر...ما دنبال چی هستیم؟ از کجا اومدیم و کجا قراره بریم؟ چی مهمه؟ شهرت؟پول؟مقام؟خوشبختی یا بدبختی؟ وقتی اینسوالات رو از خودتون میپرسید یعنی از مرگ کمتر میرسید و بیشتر بهش علاقه مند میشید.یعنی چی؟ یعنی شما به اینکه از صبح تا میشینید فک میکنید چیکار کنید که آینده تون خوب بشه چیکار کنید حالتون خوب بشه چیکار کنید که حداقل اگه خودتون راضی نیستید خانوادتون ازتون راضی باشه. دونوع آدم تو این جهان وجود داره؛۱: دسته از افرادی هستن که با احساساتشون اهداف خودشونو پیدا میکنن و شاید بهش برسن.<اگه توانایی اینو داشته باشن که برسن>.
۲:افرادی که با احساساتشون اهداف خودشونو پیدا نمیکنن و همون بهش چی میگن؟ مغرور؟ یجورایی از مغروریت و مقامو عدالت و منطق خودشون اهداف خودشونو پیدا میکنن و همون ها هم برنده میشن!.
اگه آدم احساساتیی هستید و میخواید با احساستتون اهداف خودتونو پیدا کنید باید آماده هر چیزی باشید منظورم اینه که یه عالمه ضربه میخورید یه عالمه دشمن پیدا میکنید که میخوان شما رو از پا دربیارن و پناهگاهی ندارید تا شما رو نجات بده.
اگه آدم مغروری هستید مغرور بمونید نه اینکه سنگدل باشید و افکارتون ظالمانه و بی رحم باشه باید منطقی باشید و همونطور که گفتم با عدالت پیش برید. (که عدالتی تو این دنیا وجود ندار_)
یعنی نذارید غریزه و طمع جای عقل و افکارتونو بگیره. چونکه اگه احساسات کنترل نشن،باعث نابودی میشن.
خلاصه مراقب باشید...درمورد همه چیزتون، زندگی خیلی کوتاه تر از اون چیزیه که فک میکنید.
فکت این بود که تهیونگ داشت له له میزد تا اینکه یکی بیاد و بهش بگه؛ من از بیرون فلان چیزو میخوام تا اینکه تهیونگ اونو بهونه بدونه و بره به سمت جونگکوک و باهاش حرف بزنه. و اگه هم نشد به درک..خودش میرفت بیرون و با دوستش صحبت میکرد. همونطور که داشت به آینه به خودش نگاه میکرد و حرف میزد جیمین که از جلو در اتاق تهیونگ رد میشد جمله شو شنید<بریم ببینیم چه چیزی در انتظارته کیم.> جیمین که حس شیشم لعنتیش بهش میگفت؛"در اصل یه بوگایی بزرگ در انتظارشه" رو خفه کرد و خواست که از خودش بپرسه در که باز بود تو چاچوب دروازه ایستاد و گف:(×بهبههه میبینم که آقای کیم میخواد تشریف فرما بشه جایی) تهیونگ یه پوزخند دیوثانه زد(_آره جیمین جون میرم یه جایی که اصلا نتونید دیگه پیدام کنید) جیمین کامل اومد داخل. (×و چه چیزی باعث شده تو اینقدر احمقانه فککنی؟) (_کامان جیمین تو که قرار نیست مین یونگی رو ول کنی و با من بری بیرون) حقیقتا مین یونگی برای اولین بار میخواست بیاد دنبالشون و سگ افسردگی یونگی رو ول کرده بود و شب میخواستن برن سینما؟ یا هم شهربازی؟ دوتاشون قرار بود برن ولی تهیونگ میخواست تا اینکه یونگی بیاد یه سر بره پیشِ جونگکوک تا بیشتر باهاش حرف بزنه؟ و چرا اینکار رو نکنه؟(×خفه شو! اصلا برو هر قبرستونی که میخوای برو فقط قبل از اینکه آقا یونگی بیاد برگرد وگرنه پوستت کنده س!) (_اوه؟ آقا یونگی؟ پس سگ افسرده چیشد؟) (×خبری از لقب نیست...پست یه دختره ی خراب رو لایک کرده پس میشه آقا یونگی!) (_چی؟ تو یونگی رو تو فضای مجازی استاک میکنی؟ وادافاخ داش؟) (× زر اضافه نزنی ازت چیزی کم نمیشه.. حالا شرت کم!) (_منو از خونه ی خودم خودمو بیرون میکنی بچه قنداقی؟...هه..) انگشت وسط به جیمین نشون داد که باعث شد جیمین چشمی بچرخونه و اتاقو ترک کنه تا ۱ ساعتو ۱۳ دقیقه و ۴۵ ثانیه دیگه به خودش برسه. درسته یه سری آدما تو زندگی جیمین، اونم آدمای خاص گند میزدن ولی خب یونگی که چیزی از احساساتش نمیفهمید. میفهمید؟ نه! البته اگه اون تابلو بازی هارو فاکتور نگیریم...
خلاصه...تهیونگ از خونشون زده بود بیرون. و با چیزی که دید یه جورایی خشکش زد؟ چونکه جئون فاکینگ جونگکوک رو با موهای خیسِ صاف و پیراهن سفید با اون آستین های بالا زده شده شلوار مشکی، کمربند مشکی و کفش های مشکی قصد داشت دختر بکشه ؟ یا درست بگیم آدمای اطرافشو ...مثلن تهیونگو؟ که آدمای اطرافش حساب میش_ اِهم خب تهیونگ زیاد خداروشکر، ضایع بازی درنیاورد و خیلی نرمال رفت جلوشون چونکه یه خانمی کنار جونگکوک وایستاده بود و سگ فضولی تهیونگ تو درونش باز داشت له له میزد...(_سلام! خوبی جونگکوک؟ میبینم خوشتیپ کردی!) با یه لبخند دیوثانه و ضایع داشت ازش تعریف میکرد..هه...بیشتر لو بده مشتی_
𝙈𝙮 𝙢𝙞𝙣𝙙
۲۳۴
۲۳:۳۸