(پارت ۱۱)
تهیونگ وارد خونه شد و جیمینی رو دید که داشت تو آشپزخونه از یخچال آبمیوه [هه فک کردین واین مینویسم؟]در میاورد دوتا لیوان رو پر می کرد که جیمین منتظر وقتی دید تهیونگ اومده به خونه و شکم گشنه شو منتظر گذاشته صداشو بلند برد:(×خب بلاخره تشریفتونو رو آوردید مستر کیم !)
تهیونگی که خوراکی ها رو میذاشت رو اپن آشپزخونه غر زد:(_چرا مثل آدم صحبت نمی کنی پشت خط مستر پارک؟)
(×خفه شو ! چرا یهو ریدی به ذوقم؟ "اداشو در آورد"<باشه جیمین شلوغیش نکین!> داشتم مثل همیشه صحبت می کردم دیگه آشغال!)
(_عه ریدی به حالم، داشتم مثل آدم از اون هوای خوش صفا لذت میبردم!)[آره آره هوای خوش صفا
]
(×حالا زیاد زر نزن بگو کی بود پیشت که یهو آنقدر جنتلمن شدی..نگو که..نگو..که..) جیمین دستشو پیشِ دهنش برد چونکه لعنت به مغزش!تعجب کرده بود از چیزی که خودش داشت بهش فک می کرد! تیهونگ که منتظر جمله ش بود یه دونه لیوان برداشت و یه قلوپ خورد و برای اینکه قلوپ بعدی رو سر بکشه گفت:(×نگو که چی؟)(_نگو که داشتی مخ یه دختر رو میزدی کیم!) با حرف جیمین آبمیوه خوشمزه رو از دهنش به بیرون تف کرد!وادفاخ_؟
(_چی میگی تو پارک؟ وادفاخخخ؟؟ نه بابا! عه!)
(× پس چرا اینقدر دیر اومدی قرمساق؟ وای حرف دختر شد یادِ سونگ ریو افتادم که چسپیده بود بهت وای..) جیمین زد زیر خنده با یاد آوری اون دختر تهیونگ هم زد زیر خنده..هر دو داشتن میترکیدن..[دوثطان همین لحظات بهترین لحظاته! که بترکین از خنده!]
غیبت این دوتا شروع شد ...اول داستان سونگ ریو بود.
(×پس چرا منو کاشته بودی و رفته بودی آشغال؟)
(_هیچی بابا..ببین خب، یه پسره هست، همسایه مون،همسایه مون که چی بگیم اونور خیابون زندگی می کنه،باهاش چند بار امروز بر خوردم همین صبحی که داشتم با خودم مثل احمق ها صحبت می کردم بخاطر همون بود!) (×خب حالا اسمش چیه؟ تو با یه نفر چند بار برخورده بودی و به من نگفته بودی آشغال؟) (×خب حالا شلوغش نکن احمق! بهم گفت اسمش جونگکوکه!) جمله ی آخرشو خیلی یواش گفت که جیمین نشنید:(_خیلی اسمش قشنگ بود_) جیمین این همه اطلاعات رو نشنیده بود تا الان؟؟؟ کاسه های خوراکی رو با وجودی که میخواست بزنه تو کله ی تهیونگ، ولی خب برای اینکه بقیه اطلاعات رو بهش بده نیازش داشت، پس کاسه های خوراکی رو گذاشت رو میزِ پذیرایی و تهیونگ رو دستشو کشید و نشوندتش کنار خودش رو مبل و سریع انگشت اشاره ش رو تهدید وار آورد جلو صورت تهیونگ:(×چقدر تو آشغالی ! چقدر تو دیونه ی! شیبال! بدون اینکه به من بگی رفتی با یکی آشنا شدی؟ نمیبخشمت کیم! حالا ولش کن بگو دیگه چیکار کردین؟).
جونگکوک وارد خونه شد. وای پسر بعد از اون همه درد سر یه خورده سبک شده بود مثل اینکه یه ارتباط دیگه هم تو زندگیش اضافه شد...تو زندگیش زیاد ارتباط نداشت با مردم، فقط با کسایی که حس خوبی بهش میداد با اونا ارتباط برقرار می کرد.چی میشد یه دوش کوتاه می گرفت؟لعنت بهش یه دوش کوتاه که چیزی نمیشه! پس یه دوش خیلی کوتاه گرفت و سبک تر از قبل شده بود ..قبل از اینکه به اتاقش بره آهسته درِ اتاقِ لوسی جونشو باز کرد و دید که لوسی جونش به خواب عمیق رفته..پس دوباره یواش در رو بست و به اتاقش رفت...(+فاخ! خیلی روز خسته کننده ی بود لعنت بهش!) و روی تخت نازنینش دراز کشید لازم نبود درس بخونه چون فردا تعطیل بود و خبری از درس نبود.. روزشو مرور کرد ...(+بنگچان که رفته خونه خالش،لوسی رو هم که آوردیم..و یه آشنایی تازه!) با به یاد آوردن اون پسر حس خوبی بهش انتقال می شد ..(+یعنی ازم بزرگتره؟قدش یه خورده بگی نگی بلند یا کوتاهه..موهاش هم که..رو صورتش میاد..واه پسر از کی به یکی فکر میکنی؟؟ برو بابا عه!) و به سمت راست خودشو خوابوند..(کجا درس میخونه؟ چرا تا الان ندیدمش؟ شتتت! چخبرته پسر! بگیر بخواب باو!) کله شو به چپ و راست تکون داد تا فکر های عجبو وجب از مغزش برن بیرون..و به لالا رفت..
𝙈𝙮 𝙢𝙞𝙣𝙙
تهیونگ وارد خونه شد و جیمینی رو دید که داشت تو آشپزخونه از یخچال آبمیوه [هه فک کردین واین مینویسم؟]در میاورد دوتا لیوان رو پر می کرد که جیمین منتظر وقتی دید تهیونگ اومده به خونه و شکم گشنه شو منتظر گذاشته صداشو بلند برد:(×خب بلاخره تشریفتونو رو آوردید مستر کیم !)
تهیونگی که خوراکی ها رو میذاشت رو اپن آشپزخونه غر زد:(_چرا مثل آدم صحبت نمی کنی پشت خط مستر پارک؟)
(×خفه شو ! چرا یهو ریدی به ذوقم؟ "اداشو در آورد"<باشه جیمین شلوغیش نکین!> داشتم مثل همیشه صحبت می کردم دیگه آشغال!)
(_عه ریدی به حالم، داشتم مثل آدم از اون هوای خوش صفا لذت میبردم!)[آره آره هوای خوش صفا
(×حالا زیاد زر نزن بگو کی بود پیشت که یهو آنقدر جنتلمن شدی..نگو که..نگو..که..) جیمین دستشو پیشِ دهنش برد چونکه لعنت به مغزش!تعجب کرده بود از چیزی که خودش داشت بهش فک می کرد! تیهونگ که منتظر جمله ش بود یه دونه لیوان برداشت و یه قلوپ خورد و برای اینکه قلوپ بعدی رو سر بکشه گفت:(×نگو که چی؟)(_نگو که داشتی مخ یه دختر رو میزدی کیم!) با حرف جیمین آبمیوه خوشمزه رو از دهنش به بیرون تف کرد!وادفاخ_؟
(_چی میگی تو پارک؟ وادفاخخخ؟؟ نه بابا! عه!)
(× پس چرا اینقدر دیر اومدی قرمساق؟ وای حرف دختر شد یادِ سونگ ریو افتادم که چسپیده بود بهت وای..) جیمین زد زیر خنده با یاد آوری اون دختر تهیونگ هم زد زیر خنده..هر دو داشتن میترکیدن..[دوثطان همین لحظات بهترین لحظاته! که بترکین از خنده!]
غیبت این دوتا شروع شد ...اول داستان سونگ ریو بود.
(×پس چرا منو کاشته بودی و رفته بودی آشغال؟)
(_هیچی بابا..ببین خب، یه پسره هست، همسایه مون،همسایه مون که چی بگیم اونور خیابون زندگی می کنه،باهاش چند بار امروز بر خوردم همین صبحی که داشتم با خودم مثل احمق ها صحبت می کردم بخاطر همون بود!) (×خب حالا اسمش چیه؟ تو با یه نفر چند بار برخورده بودی و به من نگفته بودی آشغال؟) (×خب حالا شلوغش نکن احمق! بهم گفت اسمش جونگکوکه!) جمله ی آخرشو خیلی یواش گفت که جیمین نشنید:(_خیلی اسمش قشنگ بود_) جیمین این همه اطلاعات رو نشنیده بود تا الان؟؟؟ کاسه های خوراکی رو با وجودی که میخواست بزنه تو کله ی تهیونگ، ولی خب برای اینکه بقیه اطلاعات رو بهش بده نیازش داشت، پس کاسه های خوراکی رو گذاشت رو میزِ پذیرایی و تهیونگ رو دستشو کشید و نشوندتش کنار خودش رو مبل و سریع انگشت اشاره ش رو تهدید وار آورد جلو صورت تهیونگ:(×چقدر تو آشغالی ! چقدر تو دیونه ی! شیبال! بدون اینکه به من بگی رفتی با یکی آشنا شدی؟ نمیبخشمت کیم! حالا ولش کن بگو دیگه چیکار کردین؟).
جونگکوک وارد خونه شد. وای پسر بعد از اون همه درد سر یه خورده سبک شده بود مثل اینکه یه ارتباط دیگه هم تو زندگیش اضافه شد...تو زندگیش زیاد ارتباط نداشت با مردم، فقط با کسایی که حس خوبی بهش میداد با اونا ارتباط برقرار می کرد.چی میشد یه دوش کوتاه می گرفت؟لعنت بهش یه دوش کوتاه که چیزی نمیشه! پس یه دوش خیلی کوتاه گرفت و سبک تر از قبل شده بود ..قبل از اینکه به اتاقش بره آهسته درِ اتاقِ لوسی جونشو باز کرد و دید که لوسی جونش به خواب عمیق رفته..پس دوباره یواش در رو بست و به اتاقش رفت...(+فاخ! خیلی روز خسته کننده ی بود لعنت بهش!) و روی تخت نازنینش دراز کشید لازم نبود درس بخونه چون فردا تعطیل بود و خبری از درس نبود.. روزشو مرور کرد ...(+بنگچان که رفته خونه خالش،لوسی رو هم که آوردیم..و یه آشنایی تازه!) با به یاد آوردن اون پسر حس خوبی بهش انتقال می شد ..(+یعنی ازم بزرگتره؟قدش یه خورده بگی نگی بلند یا کوتاهه..موهاش هم که..رو صورتش میاد..واه پسر از کی به یکی فکر میکنی؟؟ برو بابا عه!) و به سمت راست خودشو خوابوند..(کجا درس میخونه؟ چرا تا الان ندیدمش؟ شتتت! چخبرته پسر! بگیر بخواب باو!) کله شو به چپ و راست تکون داد تا فکر های عجبو وجب از مغزش برن بیرون..و به لالا رفت..
𝙈𝙮 𝙢𝙞𝙣𝙙
۱.۲K
۲۲:۱۳