بدون سابقه؟ مهم نیست!
وقتی پای وطن وسط باشد، هرکسی میتواند «نقش من» را زندگی کند.

روایت یک حضور متفاوت در ایست بازرسی
" />
#پویش_نقش_من
لینک ثبت نام :https://formafzar.com/form/8de3y








دنبالمون کنید
@naghshe_man
وقتی پای وطن وسط باشد، هرکسی میتواند «نقش من» را زندگی کند.
روایت یک حضور متفاوت در ایست بازرسی
#پویش_نقش_من
۱۹:۴۹
۱۰:۲۴
•|گِرِهْ|•🧶
[چِکِّهی یازدهم]:عروسک
(این بچهی منه، خب باید با خودم همه جا ببرمش…).زینب میگفت، در مورد عروسکش، عروسکی که ریخت و قیافه هم ندارد چندان، سر و صورتش هم خط خطیست، ولی از بغلش جدایش نمیکرد، یادت هست دیگر؟بعد البته دستش خسته میشد، عروسک را میداد بغل تو، و آن تصویر عجیب را میساخت؛ حاجی، عروسک در بغل.من هر بار که تو را در آن تصویر میدیدم، با خودم فکر میکردم بچهها اگر ببینند حاجی عروسک بغل کرده چه میگویند؟ یادت میاید یک بار که داشتی میرفتی سر کار، زینب یک گل سر زده بود گوشهی موهات، و تو فراموشش کرده بودی؟ دم در نجاتت دادم، از اینکه حاجی گلسر به سر باشی و حسابی همه را بخندانی…بگذریم، آمدیم سر بزنیم حاجیجان، زینب هم بود، با بچهاش، اتفاقا بچه را داد بغل شما، مادر نگران بود که عروسک را نگذارید روی مزار بابا، ولی مگر مهم است؟ بگذار همه بدانند، حاجی یک دختر پنج ساله داشت، که شبها وقتی خسته میرسید خانه، مینشست کنارش و با او بازی میکرد، عروسکش را بغل میگرفت و گل سرش را به سر میزد، حاجی قلب لطیفی داشت که وقتی از خانه میرفت بیرون در جیبش پنهانش میکرد، تا دشمن را بیچاره کند.
راستی بابا، من هم بچهی توام، نمیشد با خودت همه جا ببریام؟
امضا: دختر دیگرت، نرگس
" />
: نرگس قشلاقی.
|روایتِ گِرِهْ| @geereh








دنبالمون کنید
@naghshe_man
(این بچهی منه، خب باید با خودم همه جا ببرمش…).زینب میگفت، در مورد عروسکش، عروسکی که ریخت و قیافه هم ندارد چندان، سر و صورتش هم خط خطیست، ولی از بغلش جدایش نمیکرد، یادت هست دیگر؟بعد البته دستش خسته میشد، عروسک را میداد بغل تو، و آن تصویر عجیب را میساخت؛ حاجی، عروسک در بغل.من هر بار که تو را در آن تصویر میدیدم، با خودم فکر میکردم بچهها اگر ببینند حاجی عروسک بغل کرده چه میگویند؟ یادت میاید یک بار که داشتی میرفتی سر کار، زینب یک گل سر زده بود گوشهی موهات، و تو فراموشش کرده بودی؟ دم در نجاتت دادم، از اینکه حاجی گلسر به سر باشی و حسابی همه را بخندانی…بگذریم، آمدیم سر بزنیم حاجیجان، زینب هم بود، با بچهاش، اتفاقا بچه را داد بغل شما، مادر نگران بود که عروسک را نگذارید روی مزار بابا، ولی مگر مهم است؟ بگذار همه بدانند، حاجی یک دختر پنج ساله داشت، که شبها وقتی خسته میرسید خانه، مینشست کنارش و با او بازی میکرد، عروسکش را بغل میگرفت و گل سرش را به سر میزد، حاجی قلب لطیفی داشت که وقتی از خانه میرفت بیرون در جیبش پنهانش میکرد، تا دشمن را بیچاره کند.
راستی بابا، من هم بچهی توام، نمیشد با خودت همه جا ببریام؟
امضا: دختر دیگرت، نرگس
|روایتِ گِرِهْ| @geereh
۱۶:۵۳
🇮🇷من کجای این سپاهم؟🇮🇷
پویش نقش من برگزار میکند... 
دوره کارگاهی امداد کاربردی۲
این قسمت: کارگاه جلوگیری از خونریزی و بانداژ🩸🩹 زمان:جمعه ۱۱ اردیبهشت مکان:بزرگراه شهید چمران،بلوار مدیریت،دانشگاه امام صادق(علیه السلام)،مسجد دانشگاه امام صادق(علیه السلام)
:https://nshn.ir/sbvrNBNxOPU2 لوازم ضروری🧰:یکی از موارد زیر کافیست ۱.باندکشی(عرض بالای۱۰سانت) ۲.باند دور دوخت(عرض بالای ۱۰سانت) ۳.یک چفیه یا یک روسری
ظرفیت: ۱۱۰ نفر ثبتنام از طریق
: https://formafzar.com/form/emdad2
لطفاً جهت ثبتنام صرفا از طریق فرم افزار اقدام بفرمایید
درصورت بروز مشکل یا ابهام و سوال با اکانت و شماره زیر در ارتباط باشد
:
:@admin_naghshe_man3
:09206022453
آموزشی ضروری برای شرایطی ضروری







دنبالمون کنید
@naghshe_man
#امدادـکاربردی#پویش_نقش_من
۱۴:۰۷
•|گِرِهْ|•🧶
[چِکّهی چهاردهم]:یه پلاک، یه پلاکارد، یه رویا
عصری زینب زنگ زده بود؛ رفیق دوران دبیرستان.خاطره و خاطرهبازی!حرف رسید به اون پلاکِ طلایی که از پول خیاطی کردن خودش توی خونه باباش، برای من هدیه خریده بود. یه برگ چنار که روش اسممو حک کرده بودن.
گفتم: «یادته همچین هدیه قشنگ و گرونی برام آوردی؟» یادش نبود. گفتم: «زینب! یه روزی رسید که همهی طلاهام به فنای سیاه رفت و فقط اون پلاک موند برام». گفت: «داریش هنوز؟»من و من کردم که بگم یا نه... .: «عه...راستش یادته هجده سال پیش یه سیل اومد و پاکستان خیلی اوضاع خراب شد؟»یادش نبود.گفتم: «پلاک رو انداختم تو صندوق کمک به سیلزدههای پاکستان...»
دیشب توی تجمع یه پاکستانی اومده بود برای سخنرانی؛ میگفت :«من اومدم به صورت جهادی، به خود شما نشون بدم که چقدر مهماید!پلاکاردهای شما، فریادهای خفه در گلوی ماست!شما اون سرود «الله اکبر» اول انقلابتون رو یادتون هست؟
این بانگ آزادیست کز خاوران خیزدفریاد انسانهاست کز نای جان خیزد
شما برای ما، دقیقا همین معنی رو دارید...».
به خودم گفتم ظاهراً چندتا ایران وجود داره؛ و از همه بهترش توی شبهای خیابانها در جریانه. خیلی از این که با اومدن به خیابون عضوی از اون ایران رویایی شده بودم، خدا رو شکر کردم.ولی خب توی فضای مجازی که میرم متوجه میشم یه ایران دیگه هم هست که خیلی اوضاعش افتضاحه! اینترنتش قطعه و همه چیزش روی هواست و... .اما فعلا دلم قرصه به اون یکی ایران؛ ایران غنی سازی، ایران رویایی... .فکر میکنم اون پلاک، پلاکارد شد و با ارزش ده برابری برگشت بهم!
{...من جا بالحسنه فله عشر امثالها...}
" />
: خدیجه آقایی.
|روایتِ گِرِهْ| @geereh







پویش مردمی نقش من
@naghshe_man
عصری زینب زنگ زده بود؛ رفیق دوران دبیرستان.خاطره و خاطرهبازی!حرف رسید به اون پلاکِ طلایی که از پول خیاطی کردن خودش توی خونه باباش، برای من هدیه خریده بود. یه برگ چنار که روش اسممو حک کرده بودن.
گفتم: «یادته همچین هدیه قشنگ و گرونی برام آوردی؟» یادش نبود. گفتم: «زینب! یه روزی رسید که همهی طلاهام به فنای سیاه رفت و فقط اون پلاک موند برام». گفت: «داریش هنوز؟»من و من کردم که بگم یا نه... .: «عه...راستش یادته هجده سال پیش یه سیل اومد و پاکستان خیلی اوضاع خراب شد؟»یادش نبود.گفتم: «پلاک رو انداختم تو صندوق کمک به سیلزدههای پاکستان...»
دیشب توی تجمع یه پاکستانی اومده بود برای سخنرانی؛ میگفت :«من اومدم به صورت جهادی، به خود شما نشون بدم که چقدر مهماید!پلاکاردهای شما، فریادهای خفه در گلوی ماست!شما اون سرود «الله اکبر» اول انقلابتون رو یادتون هست؟
این بانگ آزادیست کز خاوران خیزدفریاد انسانهاست کز نای جان خیزد
شما برای ما، دقیقا همین معنی رو دارید...».
به خودم گفتم ظاهراً چندتا ایران وجود داره؛ و از همه بهترش توی شبهای خیابانها در جریانه. خیلی از این که با اومدن به خیابون عضوی از اون ایران رویایی شده بودم، خدا رو شکر کردم.ولی خب توی فضای مجازی که میرم متوجه میشم یه ایران دیگه هم هست که خیلی اوضاعش افتضاحه! اینترنتش قطعه و همه چیزش روی هواست و... .اما فعلا دلم قرصه به اون یکی ایران؛ ایران غنی سازی، ایران رویایی... .فکر میکنم اون پلاک، پلاکارد شد و با ارزش ده برابری برگشت بهم!
{...من جا بالحسنه فله عشر امثالها...}
|روایتِ گِرِهْ| @geereh
۴:۲۵
وقتی باور بزرگ باشد، سن فقط یک عدد است.
این نسل آمده که بایستد.

روایت نقش آفرینی یک نوجوان در تجمعات
" />
#پویش_نقش_من
لینک ثبت نام :https://formafzar.com/form/8de3y








پویش مردمی نقش من
@naghshe_man
این نسل آمده که بایستد.
روایت نقش آفرینی یک نوجوان در تجمعات
#پویش_نقش_من
۱۲:۱۶
🇮🇷من کجای این سپاهم؟🇮🇷
وقتی باور بزرگ باشد، سن فقط یک عدد است. این نسل آمده که بایستد. 
روایت نقش آفرینی یک نوجوان در تجمعات 
" />
#پویش_نقش_من
لینک ثبت نام : https://formafzar.com/form/8de3y 






پویش مردمی نقش من
@naghshe_man
اگر شما هم با واسطهگری #پویش_نقش_من به جهادگری در عرصه ای مشغول شدید، بهمون اطلاع بدید تا خدمتتون برسیم و روایت شما رو بشنویم.
@admin_naghshe_man
۱۲:۳۶
۱۰:۴۰
#گزارش_تصویری
دوره امداد کاربردی ۲ 

مسیر ادامه دارد و اتفاقات هیجان انگیزتری در راه است!
با ما همراه باشید ...
#امداد_کاربردی۲ #توانمندسازی #ادامه_دارد#نقش_من








دنبالمون کنید
@naghshe_man
#امداد_کاربردی۲ #توانمندسازی #ادامه_دارد#نقش_من
۱۱:۲۸
۱۱:۲۸
در حال حاضر نمایش این پیام پشتیبانی نمیشود.
این فقط یک قدم کوچک بود که با دستان پر مهر شما محقق شد.
۱۸:۵۳
#شیشه_نوشت
ترکیبی از شیشه بری و فضاسازی شهری
۲۱ نفر نیروی جهادی برای فعالیت در کارگاه شیشه بری منطقه ۳ معرفی شدند تا در بازسازی و مرمت منازل آسیب دیده کمک کنند.








پویش مردمی نقش من
@naghshe_man
۱۲:۵۴
۱۲:۵۴
از هر لباس، هر حرفه، هر سنگر… ما یک صدا هستیم. جنگ ما را متوقف نمیکند؛ ما برای خدمت ایستادهایم. 

تهیه و تدوین کلیپ با تلاش قابل احترامِ : خانم عاطفه حسن زاده
رسانه نقش من








پویش مردمی نقش من
@naghshe_man
تهیه و تدوین کلیپ با تلاش قابل احترامِ : خانم عاطفه حسن زاده
۱۵:۵۲
به دشمنان ایران در قعر آبهای خلیج فارس خوشآمد میگوئیم.
@admin_naghshe_man
#فریاد_خیابان#پویش_پلاکارد_نویسی
۷:۲۰
۷:۲۰
•|گِرِهْ|•🧶
[چِکّهی پانزدهم]:آماده باش آماده باش...
«ای لشکر صاحب زمان آماده باش آماده باشبهر نبردی بی امان آماده باش آماده باش..»
همیشه این نوا را، با فیلم های هشت سال دفاع مقدس می شنیدم و به حال و روز سربازانی که سربند «یا مهدی ادرکنی» بر سر بسته و به میدان جهاد می رفتند، فکر می کردم.راستش، همیشه به آنها غبطه میخوردم و در عین حال با هر باری که صدای آماده باش آماده باش طنین انداز می شد، به این فکر می کردم که اگر من جای آنها بودم، می توانستم بمانم و بایستم؟همیشه این دو بیت شعر که از تلویزیون پخش می شد، روحم را سفر می داد به زمانی که در آن، به دنیا نیامده بودم ولی با جان و دل، دوستش می داشتم و افتخار میکردم.
چند شب پیش، در میدان که بودیم، آقای آهنگران آمده بود تا با صدایآسمانیاش آن خاطره را تازه و زنده کند.اما اینبار،جور دیگری می خواند..«ای لشکر صاحب زمان آمادهایم آمادهایمبهر نبردی بیامان آمادهایم آمادهایم.. »
هوا، بوی عطر دفاع مقدس را گرفته بود. عطری که در جهان چرخیده بود تا دوباره به مشام ایرانیانِ مسلمانِ حماسهساز برسد.اما داشتم به این فکر می کردم کهدر این جهادی که برایم هموار شده، همچون آن حماسهسازان آمادهام؟ آمادهام تا در لشکر صاحبزمان باشم؟باید خود را آماده کنم.
" />
: مریم مطلبی.
|روایتِ گِرِهْ| @geereh
روایت های خودتون از جنگ رو برای ما ارسال کنید.@admin_naghshe_man







پویش مردمی نقش من
@naghshe_man
«ای لشکر صاحب زمان آماده باش آماده باشبهر نبردی بی امان آماده باش آماده باش..»
همیشه این نوا را، با فیلم های هشت سال دفاع مقدس می شنیدم و به حال و روز سربازانی که سربند «یا مهدی ادرکنی» بر سر بسته و به میدان جهاد می رفتند، فکر می کردم.راستش، همیشه به آنها غبطه میخوردم و در عین حال با هر باری که صدای آماده باش آماده باش طنین انداز می شد، به این فکر می کردم که اگر من جای آنها بودم، می توانستم بمانم و بایستم؟همیشه این دو بیت شعر که از تلویزیون پخش می شد، روحم را سفر می داد به زمانی که در آن، به دنیا نیامده بودم ولی با جان و دل، دوستش می داشتم و افتخار میکردم.
چند شب پیش، در میدان که بودیم، آقای آهنگران آمده بود تا با صدایآسمانیاش آن خاطره را تازه و زنده کند.اما اینبار،جور دیگری می خواند..«ای لشکر صاحب زمان آمادهایم آمادهایمبهر نبردی بیامان آمادهایم آمادهایم.. »
هوا، بوی عطر دفاع مقدس را گرفته بود. عطری که در جهان چرخیده بود تا دوباره به مشام ایرانیانِ مسلمانِ حماسهساز برسد.اما داشتم به این فکر می کردم کهدر این جهادی که برایم هموار شده، همچون آن حماسهسازان آمادهام؟ آمادهام تا در لشکر صاحبزمان باشم؟باید خود را آماده کنم.
|روایتِ گِرِهْ| @geereh
۱۴:۴۳
عملی تر
متفاوت تر
یا...
ادامه دارد...
#امداد_کاربردی #توانمندسازی #ادامه_دارد#نقش_من
۱۲:۱۵