فرو ریختن گناهان:
ابوعثمان مى گوید: من با سلمان فارسى زیر درختى نشسته بودم، او شاخه خشكى را گرفت و تكان داد همه برگهایش فرو ریخت. آنگاه به من گفت: نمى پرسى چرا چنین كردم؟
گفتم: چرا این كار را كردى؟
در پاسخ گفت: یك وقت زیر درختى در محضر پیامبر (ص) نشسته بودم، حضرت شاخه خشك درخت را گرفت و تكان داد تمام برگهایش فرو ریخت. سپس فرمود:سلمان ! سۆال نكردى چرا این كار را انجام دادم؟
گفتم: منظورتان از این كار چه بود؟
فرمود: وقتى كه مسلمان وضویش را به خوبى گرفت، سپس نمازهاى پنچگانه را بجا آورد، گناهان او فرو مى ریزد، همچنان كه برگهاى این درخت فرو ریخت.
بحار ج 82، ص 319
#تمثیل
گفتم: چرا این كار را كردى؟
در پاسخ گفت: یك وقت زیر درختى در محضر پیامبر (ص) نشسته بودم، حضرت شاخه خشك درخت را گرفت و تكان داد تمام برگهایش فرو ریخت. سپس فرمود:سلمان ! سۆال نكردى چرا این كار را انجام دادم؟
گفتم: منظورتان از این كار چه بود؟
فرمود: وقتى كه مسلمان وضویش را به خوبى گرفت، سپس نمازهاى پنچگانه را بجا آورد، گناهان او فرو مى ریزد، همچنان كه برگهاى این درخت فرو ریخت.
#تمثیل
۶:۴۲
۸:۰۳
۹:۲۵
هر چه کنی، به خود کنی
زمانی که نجار پیری بازنشستگی خود را اعلام کرد صاحب کارش ناراحت شد وسعی کرد او را منصرف کند!
اما نجار تصمیمش را گرفته بود…
سرانجام صاحبکار درحالی که با تأسف بااین درخواست موافقت میکرد، ازاو خواست تا بعنوان آخرین کار ساخت خانه ای را به عهده بگیرد.. نجار نیز چون دلش چندان به این کارراضی نبود به سرعت مواد اولیه نامرغوبی تهیه کرد وبا بی دقتی به ساختن خانه مشغول شد وکار را تمام کرد. زمان تحویل کلید،صاحب کار آن را به نجار بازگرداند و گفت: این خانه هدیه ایست از طرف من به تو به خاطر سالهای همکاری! نجار یکه خورد و بسیار شرمنده شد، درواقع اگر او میدانست که خودش قرار است دراین خانه ساکن شود لوازم ومصالح بهتری برای ساخت آن بکار میبرد وتمام دقت خود رامیکرد
"این داستان زندگی ماست"
گاهی ما کمترین توجهی به آنچه که هرروز میسازیم نداریم، پس در اثر یک اتفاق میفهمیم که مجبوریم درهمین ساخته ها زندگی کنیم، اما فرصتها از دست میروند و گاهی شاید، بازسازی آنچه ساخته ایم ممکن نباشد..
شما نجار زندگی خود هستید و روزها، چکشی هستند که بر یک میخ از زندگی شما کوبیده میشوند.
زمانی که نجار پیری بازنشستگی خود را اعلام کرد صاحب کارش ناراحت شد وسعی کرد او را منصرف کند!
اما نجار تصمیمش را گرفته بود…
سرانجام صاحبکار درحالی که با تأسف بااین درخواست موافقت میکرد، ازاو خواست تا بعنوان آخرین کار ساخت خانه ای را به عهده بگیرد.. نجار نیز چون دلش چندان به این کارراضی نبود به سرعت مواد اولیه نامرغوبی تهیه کرد وبا بی دقتی به ساختن خانه مشغول شد وکار را تمام کرد. زمان تحویل کلید،صاحب کار آن را به نجار بازگرداند و گفت: این خانه هدیه ایست از طرف من به تو به خاطر سالهای همکاری! نجار یکه خورد و بسیار شرمنده شد، درواقع اگر او میدانست که خودش قرار است دراین خانه ساکن شود لوازم ومصالح بهتری برای ساخت آن بکار میبرد وتمام دقت خود رامیکرد
"این داستان زندگی ماست"
گاهی ما کمترین توجهی به آنچه که هرروز میسازیم نداریم، پس در اثر یک اتفاق میفهمیم که مجبوریم درهمین ساخته ها زندگی کنیم، اما فرصتها از دست میروند و گاهی شاید، بازسازی آنچه ساخته ایم ممکن نباشد..
شما نجار زندگی خود هستید و روزها، چکشی هستند که بر یک میخ از زندگی شما کوبیده میشوند.
۱۳:۳۳
بازارسال شده از پرسش و پاسخ مربی و نوجوان
سلام. در اولین ترم بنظرتون برای نوجوانها چه مباحثی از قرآن را درس بدیم؟
https://ble.ir/fahmeghoran_dabestan سلام. سوره هایناس. فلق. حمد. توحید. کافرون را در این کانال که مناسب فهم قرآن اول ابتداییست ببینید و بشنوید. در سایت فهم قران هم فیلمهای کلاس اول را ببینید. همان سوره ها و ابرازهای مهم آنرا در زندگی با بیان و مثالهای نوجوانانه بگویید. : برای اینکه ابعاد اصلی سوره را خودتان بیشتر بشناسیدهر چند روزی یک سوره را از کانال مقدمات تدبر بشنوید و در زندگی پیاده کنید و بی وقفه بفرمایید به ترمهای بالاتر. قرآن اولین واجب زندگی ما و ثقل اکبر است.البته از ابتدا یا در ترمهای بعد میتوانید کتاب فهم قران ششم دبستان یا کتاب ۱۳ سالگی. ۱۴ سالگی و .. را تدریس کنید. https://ble.ir/tadaboreostadadib
https://ble.ir/fahmeghoran_dabestan سلام. سوره هایناس. فلق. حمد. توحید. کافرون را در این کانال که مناسب فهم قرآن اول ابتداییست ببینید و بشنوید. در سایت فهم قران هم فیلمهای کلاس اول را ببینید. همان سوره ها و ابرازهای مهم آنرا در زندگی با بیان و مثالهای نوجوانانه بگویید. : برای اینکه ابعاد اصلی سوره را خودتان بیشتر بشناسیدهر چند روزی یک سوره را از کانال مقدمات تدبر بشنوید و در زندگی پیاده کنید و بی وقفه بفرمایید به ترمهای بالاتر. قرآن اولین واجب زندگی ما و ثقل اکبر است.البته از ابتدا یا در ترمهای بعد میتوانید کتاب فهم قران ششم دبستان یا کتاب ۱۳ سالگی. ۱۴ سالگی و .. را تدریس کنید. https://ble.ir/tadaboreostadadib
۷:۱۰
کانال اختصاصی طرح درسهای لازم برای تقویت نماز و مباحث قرآنی نوجوانان 


جهت استفاده مربیانابتدایی. متوسطه اول و متوسطه دومhttps://ble.ir/namaz_qhoran
گروه مربیانble.ir/join/NDc5NTM5N2https://ble.ir/namaz_qhoran
گروه مربیانble.ir/join/NDc5NTM5N2https://ble.ir/namaz_qhoran
۶:۴۲
۶:۴۳
🌹داستانهای نماز دبیرستان.
وزیر عاقل موضوع: داستان کوتاه پادشاهی را وزیری عاقل بود از وزارت دست برداشت. پادشاه از دگر وزیران پرسید وزیر عاقل کجاست؟ گفتند از وزات دست برداشته و به عبادت خدا مشغول شده است. پادشاه نزد وزیر رفت و از او پرسید از من چه خطا دیده ای که وزارت را ترک کرده ای؟ گفت از پنج سبب: اول: آنکه تو نشسته می بودی و من به حضور تو ایستاده می ماندم اکنون بندگی خدایی می کنم که مرا در وقت نماز هم، حکم به نشستن می کند. دوم: آنکه طعام می خوردی و من نگاه می کردم اکنون رزاقی پیدا کرده ام که او نمی خورد و مرا می خوراند. سوم: آنکه تو خواب می کردی و من پاسبانی می کردم اکنون خدای چنان است که هرگز نمی خوابد و مرا پاسبانی می کند. چهارم: آنکه می ترسیدم اگر تو بمیری مرا از دشمنان آسیب برسد اکنون خدای من چنان است که هرگز نخواهد مرد و مرا از دشمنان آسیب نخواهد رسید. پنجم: آنکه می ترسیدم اگر گناهی از من سرزند عفو نکنی، اکنون خدای من چنان رحیم است که گناهانم را میبخشاید. خدایا ما را یک لحظه به حال خود وامگذار...
ابتدای کانال
۶:۴۳
بازارسال شده از کریمی
.
از #عـلامه_طباطبايی (ره) سوالکردند چه کار کنيم که در نــمازحواسمان جمـــــع باشد؟؟
فــرمود قــبل از نمـــاز مــراقبزبـان خودتان باشيد نماز با حضـورقلب مـــزد است و آنـرا به هر کسینمی دهند اين هـــديه را به کسیميدهند که قبلاً زحمتی کشيده باشد.
#امام_زمان
#امام_زمان
۱۸:۴۱
🌹داستانهای نماز دبیرستان.
عمل صالح بدونِ ایمان پیرمرد ثروتمندی را سردی پا آزار داد. حکیم گفت: باید پایافزاری (کفش)، از پوست شتر سرخ موی به پای خود کنی. پیرمرد را که ثروت زیاد بود دنبال کاروانی میگشت که از یَمن بتواند برای او این کفش را تهیه کند. تاجری ماهر حاضر شد که کیسهای طلا از پیرمرد بگیرد و این کفش را با خود به خراسان آورد. در مسیر شام تا خراسان، راهزنان زیادی بودند که حتی این کفش نفیس اگر در پای مسافری میدیدند از او میگرفتند. تاجر زرنگ وقتی کفشها را خرید یک لنگه کفش در توشه بار مسافری گذاشت که کاروانشان دو روز زودتر از او به خراسان میرفتند و یک لنگه دیگر کفش در بارِ خود گذاشت. چون در مسیر به راهزنان رسیدند و یک لنگه کفش را راهزنان دیدند هر چه گشتند لنگه دیگر آن را نیافتند پس آن یک لنگه را هم در بارشان رها ساختند و چنین شد که تاجر ماهر توانست کفش نفیس را از یَمن به خراسان به سلامت رساند. تاجر را شاگردی بود که کار نیک میکرد اما به خدا ایمان نداشت و همواره میگفت: باید کارت نیک باشد که خدا تو را بهشتی کند، ایمان به خدا مهم نیست، کار نیک را به خاطر نیک بودن آن انجام بده نه برای ایمان به خدا. بعد از این داستان تاجر، شاگرد را گفت: ای جوان! دیدی که کفش نفیس را یک لنگهاش به کار کسی نیامد و رهایش ساخت؛ بدان عمل صالح بدونِ ایمان، نماز بدونِ زکات و.. مانند یک لنگه کفش هستند و تو را هرگز سودی نبخشند، هر اندازه هم قوی و نفیس باشند
نکات جالب
۱۰:۰۶
-922083583_1393200614.pdf
۲.۴۷ مگابایت
داستانهای دعوت به نماز
در سیره شهدا
بسییییار داستانهای زیبایی دارد...
در سیره شهدا
بسییییار داستانهای زیبایی دارد...
۱۸:۵۰
بازارسال شده از مشکات نوجوانی، مدرسه دانش آموزی دختران
۱۱:۵۳
سیر مطالعاتی نماز | در طول ۶ ماه فقط روزانه حدود ۱۰ دقیقه صوت گوش کنید و خلاصه نویسی کنید تا به صورت حرفهای بتوانید معلم و مبلغ تخصصی نماز شوید
https://B2n.ir/u76833
https://B2n.ir/u76833
۱۹:۱۱
بازارسال شده از پیش از دبستان
علاقهمندی کودک به نماز.mp3
۰۳:۳۱-۴.۸۳ مگابایت
https://ble.ir/onsebaghoranpish#استاد_اخوت#کارگروه_پیش_از_دبستان#مدرسه_دانشجویی_تزکیه_تعلیم
۷:۱۵
سلاام و تقدیم:
۱۵:۳۶
بازارسال شده از ذخیره های مشکات نوجوانی
صوت جلسات مهارتهای ۱۴ گانه نماز، برای نوجوانان کجاست؟@httpsbleirmeshkatenojavani2
۱۵:۳۶
بازارسال شده از کاظم رجبعلی
بسم الله الرحمن الرحیم
اللهم صل علی فاطمه و ابیها و بعلها وو بنیها
از بچگی نماز خواندن پدر و مادرم را دیده بودم؛ حتی شاید همه نماز را همان موقع یاد گرفتم. اما اگر نماز هم می خواندم، نماز خواندنم با آنها فرق داشت. یک چیزی در نماز من نبود؛ همان چیزی که در نماز پدر و مادرم بود و برایم خیلی عجیب به نظر می رسید، نماز آنها چی داشت که نماز من نداشت؟ به نظرم حسی بود که آنها در نماز به خود می گرفتند. در کنار من نشسته بودند، من آنها را می دیدم، صدایشان را هم می شنیدم ولی آنها مثل شرایط معمولی و غیر حالت نماز، به هیچ کدام از کارهایی که برای تحریکشان انجام می دادم، واکنش نشان نمی دادند....سوارشان هم که می شدم، با یک دست از افتادنم جلوگیری می کردند ولی دریغ از جواب به سؤال؛ تو بگو یک کلمه...هیچی.. یک پرده نامرئی بین من و آنها وجود داشت... پرده ای که عالم جدی ها را به من نشان میداد.
چند سال بعد، من هم نماز می خواندم و مثل نماز پدر و مادرم، کسی نمی توانست من را از حالت نماز در بیاورد؛ البته ممکن بود شکلکهای برادرم آن حالت را از من بگیرد و بعد از تمام شدن نماز از خجالتش در بیایم؛ ولی هر چه بود، نمازم شده بود مثل نماز پدر و مادر با همان پرده نامرئی...اما هنوز یک فرقی بین نماز من و آنها وجود داشت؛ و آن بارک الله و آفرین و ماشااللهی بود که هر کسی نمازم را می دید نثارم می کرد. حالا نماز من یک چیز دیگر هم داشت یک حالت جدید که اووووه... باید کلی می گذشت تا برطرف شود...
چند سال بعد، باز هم نماز می خواندم البته این بار دلیلش یک چیز دیگر بود؛ جوّ فیلم محمد رسول الله من را گرفته بود، حس همراهی با رسول خدا(ص) جنگهای او، شهادت و...ولی فیلم زود تمام شد...برای دیدن بقیه فیلم فکری به نظرم رسید، مسجد جایی بود که می توانست حس و عطش تمام شدن آن فیلم را پاسخ بدهد. نماز حالا برای من کم کردن فاصله بود، فاصله ای میان من و او که با نماز برداشته می شد. من با هر نماز به او متصل میشدم.
چند سال بعد باز هم نماز می خواندم ولی این بار نماز خواندن برایم شبیه ایجاد یک دومینو بود؛ چیزی شبیه انقلاب کردن، شبیه ایجاد یک جریان، اگر جایی بودم که چند نفر می خواستند نماز بخوانند، یکی شان را امام جماعت می کردم و بقیه را به اقتدا دعوت میکردم...اگر هم کسی استعداد امامت نداشت جلو می ایستادم تا نماز جماعت برپا شود. حسم از نماز چیزی شبیه کندن در خیبر بود؛ یا دستکم احیای یک قنات که در بعضی جاها به راحتی انجام می شد و در بعضی جاهای دیگر کمی سخت تر... چندسال بعد باز هم نماز می خواندم؛ اما انگار چیزی که من را به طرف نماز می کشاند... تفاوت دوتا لحن بود؛ شاید شبیه آن احساسی که در عالم بچگی از نماز داشتم. عاشق فاصله دوتا عالم بودم که بی نهایت با یکدیگر مسافت داشتند، اما با یک تغییر لحن این فاصله طی می شد؛ انتقال آدم ها از یک جهان به جهان دیگر، مثل انتقال شان از وضعیت قبل نماز به وضعیت نماز بود. من با هر نماز مرگ را تجربه می کردم، با تمام شکوه و زیباییش.هر وقت اراده می کردم با وضویی و با تکبیری می مردم.
مخاطب: کسانی که میخواهند برای نماز متن بنویسند
ایده فصول یک رمان که کاملا ظرفیت طنز هم دارد.
اللهم صل علی فاطمه و ابیها و بعلها وو بنیها
از بچگی نماز خواندن پدر و مادرم را دیده بودم؛ حتی شاید همه نماز را همان موقع یاد گرفتم. اما اگر نماز هم می خواندم، نماز خواندنم با آنها فرق داشت. یک چیزی در نماز من نبود؛ همان چیزی که در نماز پدر و مادرم بود و برایم خیلی عجیب به نظر می رسید، نماز آنها چی داشت که نماز من نداشت؟ به نظرم حسی بود که آنها در نماز به خود می گرفتند. در کنار من نشسته بودند، من آنها را می دیدم، صدایشان را هم می شنیدم ولی آنها مثل شرایط معمولی و غیر حالت نماز، به هیچ کدام از کارهایی که برای تحریکشان انجام می دادم، واکنش نشان نمی دادند....سوارشان هم که می شدم، با یک دست از افتادنم جلوگیری می کردند ولی دریغ از جواب به سؤال؛ تو بگو یک کلمه...هیچی.. یک پرده نامرئی بین من و آنها وجود داشت... پرده ای که عالم جدی ها را به من نشان میداد.
چند سال بعد، من هم نماز می خواندم و مثل نماز پدر و مادرم، کسی نمی توانست من را از حالت نماز در بیاورد؛ البته ممکن بود شکلکهای برادرم آن حالت را از من بگیرد و بعد از تمام شدن نماز از خجالتش در بیایم؛ ولی هر چه بود، نمازم شده بود مثل نماز پدر و مادر با همان پرده نامرئی...اما هنوز یک فرقی بین نماز من و آنها وجود داشت؛ و آن بارک الله و آفرین و ماشااللهی بود که هر کسی نمازم را می دید نثارم می کرد. حالا نماز من یک چیز دیگر هم داشت یک حالت جدید که اووووه... باید کلی می گذشت تا برطرف شود...
چند سال بعد، باز هم نماز می خواندم البته این بار دلیلش یک چیز دیگر بود؛ جوّ فیلم محمد رسول الله من را گرفته بود، حس همراهی با رسول خدا(ص) جنگهای او، شهادت و...ولی فیلم زود تمام شد...برای دیدن بقیه فیلم فکری به نظرم رسید، مسجد جایی بود که می توانست حس و عطش تمام شدن آن فیلم را پاسخ بدهد. نماز حالا برای من کم کردن فاصله بود، فاصله ای میان من و او که با نماز برداشته می شد. من با هر نماز به او متصل میشدم.
چند سال بعد باز هم نماز می خواندم ولی این بار نماز خواندن برایم شبیه ایجاد یک دومینو بود؛ چیزی شبیه انقلاب کردن، شبیه ایجاد یک جریان، اگر جایی بودم که چند نفر می خواستند نماز بخوانند، یکی شان را امام جماعت می کردم و بقیه را به اقتدا دعوت میکردم...اگر هم کسی استعداد امامت نداشت جلو می ایستادم تا نماز جماعت برپا شود. حسم از نماز چیزی شبیه کندن در خیبر بود؛ یا دستکم احیای یک قنات که در بعضی جاها به راحتی انجام می شد و در بعضی جاهای دیگر کمی سخت تر... چندسال بعد باز هم نماز می خواندم؛ اما انگار چیزی که من را به طرف نماز می کشاند... تفاوت دوتا لحن بود؛ شاید شبیه آن احساسی که در عالم بچگی از نماز داشتم. عاشق فاصله دوتا عالم بودم که بی نهایت با یکدیگر مسافت داشتند، اما با یک تغییر لحن این فاصله طی می شد؛ انتقال آدم ها از یک جهان به جهان دیگر، مثل انتقال شان از وضعیت قبل نماز به وضعیت نماز بود. من با هر نماز مرگ را تجربه می کردم، با تمام شکوه و زیباییش.هر وقت اراده می کردم با وضویی و با تکبیری می مردم.
مخاطب: کسانی که میخواهند برای نماز متن بنویسند
ایده فصول یک رمان که کاملا ظرفیت طنز هم دارد.
۷:۴۳
بازارسال شده از بیگدلی
بسم الله الرحمن الرحیم چشمهایم را باز کردم ، هیچ جا دیده نمیشد، دوباره بستم ، یاد پدر مثل برق آمد جلوی دیدگانم ، چشمهایم را باز کردم اما همه جا تاریک بود ، دوباره بستم ، قلبم سنگین شد انگار سر گم شده پدر روی سینه ام باشداشکهای داغم از میان شکاف پلکهایی که محکم فشارش میدادم بیرون زد، دستم را روی سینه ام گذاشتم وتوی خیالم موهایش را نوازش کردم زیر لب زمزمه کردم: در حق من جفا کردی بابا ، دیروز تولد سیزده سالگی ام بود و روز بازگشت پیکر بی سر تو، چرا؟ چرا تو؟!قلبم درد گرفت، نفسم بالا نمی امد پتو را کنار زدم ، چشمهایم را باز کردم همه جا سیاه بود ، یاد سیاهی پرچم داعش افتادم ,قلبم سنگین شد سنگین از کینه دشمن، مشتهایم را گره کردم و دندانهایم را به هم فشردم ، به سرعت برق از جا پریدم. یک لحظه دنیا دور سرم چرخید ، سرم به چیزی خورد ، مشت گره کرده ام باز شد، دستم را گذاشتم روی سرم ، آرام طوری که کسی را از خواب بیدار نکند گفتم: وای سرم ، دستهایم داغ شد احتمالا سرم خون آمده بود ، دستهایم را آوردم جلوی چشمهایم اما دیده نمیشد ، تاریک بود صورتم داغ شد ممکن است اطرافم خونی شود ، سعی کردم جهت یابی کنم و به سمت اتاق مهمانی بروم ، شاید دستم به چراغی برسد و دستمالی پیدا کنم. چهاردست و پا به سمت در رفتم گاهی می ایستادم و با دست دیگرم دنبال در میگشتم تا اینکه قفل در توی دستانم جا گرفت آرام در را باز کردم صدایی حزن آلود به گوشم رسید، شاید صدای ناله مادرم باشد نکند دوباره حالش بد شده باشد ، دقیق تر گوش کردم ، نه! صدای دیگری است در سیاهی شب. کسی گویا نماز میخواند؛ السلام علیکم و رحمه الله و برکاته ، و چند لحظه سکوت ، گوشهایم را تیز تر کردم انگار وقتی چشم ادم نمیبیند گوشهایش تیزتر میشود ، صدای پدر بزرگ بود محکم و استوار چیزی میگفت اما آرام و با محبت، مثل زمزمه مجنونی در گوش لیلا .صدا یک لحظه خفه شد ترسیدم! نکند حالش بد شده باشد آخر او پیر است و بابا تنها فرزند او بود..گوشهایم را به شکاف در چسباندم ، صدای هق هق گریه اش می آمد انگار دستمالی را جلوی دهانش چپانده باشد ویا شاید توی سجده باشد.چند لحظه بعد آرام شد، چیزی را نجوا می کرد، لای در را باز کردم، چیزی پشت در گیر کرده بود و اجازه نمی داد بازش کنم.خودم را به سختی کشیدم توی چارچوب در. حالا صدایش واضح تر شد. جمله ای را تکرار می کرد، آشنا بود، اما معنای جمله اش را نمی فهمیدم، به گمانم توی روضه ها شنیده باشمش. اللهم تقبل مناهذا قلیل القربان....گوش هایم را تیز کردم، انگار حضور مرا فهمیده باشد روکرد به چارچوب در. از واضح شدن صدایش فهمیدم که رو به من کرده، با بغضی که سعی می کرد قورتش دهد، گفت: خدایا این قربانی اندک را از ما بپذیر. گویا میخواست معنای جمله اش را من بفهمم. یک لحظه سرم داغ شد، قلبم فرو ریخت، ناگهان اتاق برایم روشن شد. چشمانم را بستم که مبادا نور چشمانم را آزار دهد بعد آرام آرام بازشان کردم. اتاق نورانی بود ، منشا نور پدربزرگم بود، مثل درختی مشتعل در بیابانی سرد و تاریک. گویا من به این آتش گرم و روشن کننده انس داشتم، چراغ پرفروغی که از قلب او مشتعل می شد و وجودم را برایم روشن می کرد، دستم هنوز روی سرم بود، آنرا جلوی چشمانم گرفتم، خون آلود بود و نجس. باید آن را طهارت می کردم.
۷:۴۳
بازارسال شده از یا علی
http://qunoot.net/File/attachfile-1456129557ozf5re5nrpun.pdfداستان یه الف بچه، داستان های کوتاه نماز برای نوجوانهاست... دیدنش خوبه برای کسانیکه میخان در این حوزه کار کنند
۷:۴۳
بازارسال شده از یااباصالح المهدی
به کودکان یاد بدیم با امام زمانشون ارتباط داشته باشن
نکته امروز :
اگه سر سفره افطار به کسی که کنارمان نشسته بگوئیم : روزه ات قبول باشه
اون چی جواب میده ؟حتما میگه: ازشمام قبول باشه و ممنونم
و کلی بهمون محبت میکنه .
حالا اگه سر افطار سرمون رو بالا بگیریم و به امام زمان (عج) عرض کنیم : آقاجون روزه تون قبول

مطمئن باشید آقا هر جوابی بدهند ، دعاشون در حقمون مستجابه .

من سر سفره افطار میگم: آقاجون روزه تون قبول باشه و امید دارم به اینکه آقا بفرمایند: از شمام قبول باشه ، عاقبت بخیر بشی .
️
مس بیا هر روز دم افطار به آقامون بگیم قبول باشه آقای مهربونم و منتظر یه دعای خوب از ایشون باشیم
اللهم صل على محمد وال محمد اللهم عجل لولیک الفرج
نکته امروز :
حالا اگه سر افطار سرمون رو بالا بگیریم و به امام زمان (عج) عرض کنیم : آقاجون روزه تون قبول
۷:۴۳