بر سینههامان داغ یک کوه است؛ اما مادریا تباریم از تب طوفان نمیترسیم...
- متین پسندیده♡!
@nashryeima
@alzahrabasij
- متین پسندیده♡!
۱۲:۰۵
"بسم اللّه الرحمن الرحیم"
بسیجی، سپاهی، داعش ما شمایی؟حالا که وقت جنگ است، آن پسرانی که مدام از شجاعتشان میگفتید، معلوم نیست در کدام نقطه از زمین پناه گرفتهاند و این بسیجیهای به قول شما مزدور، کف خیابان و در سرما کنار مردم ماندهاند. وقتی آوار روی سر مردم فرود آمد، جزو اولین نفرها برای کمک بودند. همین سپاهیها جانفدای من و شما شدند. بچههای شیرخوارهشان را به مادر سپردند و به میدان نبرد رفتند تا از تکهتکه شدن کشورمان جلوگیری کنند.آمار را نگاه کنید که چند دختر دهه هشتادی برای حفظ کشور ما و امنیت ما در این روزها حسرت به دل دیدار دوبارهی محبوبشان ماندند.چگونه میشود انقدر نمکنشناس بود؟ مگر ما در جنگ دوازدهروزه این جانفشانیها را ندیده بودیم؟چگونه میشود این روزها را دید و باز هم در حق این مظلومان ناحقی کرد؟چشمانتان بیفروغ شده یا گوشهایتان از شنیدن صدای حقیقت کر؟حالا مینویسم برای روزهای بعد از جنگ.که شماها با چشمان خودتان دیدید که در ایام کرونا بسیجیها و سپاهیها جزو اولین کسانی بودند که برای محافظت از مردم به طرق مختلف رفتند، در زلزله همین قشر مخلص کمکرسان مردم شدند، در جنگ دوازده روزه همینها پیشمرگ ملت شدند و در همین جنگ، مدافع امنیت ما گشتند.اینها را نوشتم که چند روز دیگر که خواستید باز هم در حقشان بیحرمتی کنید، سیلیای باشد به صورتتان که اگر ذرهای، فقط ذرهای شرف، انسانیت و حقطلبی در وجودتان مانده بود، به خودتان بیایید.
- الناز هادیپور
@nashryeima
@alzahrabasij
بسیجی، سپاهی، داعش ما شمایی؟حالا که وقت جنگ است، آن پسرانی که مدام از شجاعتشان میگفتید، معلوم نیست در کدام نقطه از زمین پناه گرفتهاند و این بسیجیهای به قول شما مزدور، کف خیابان و در سرما کنار مردم ماندهاند. وقتی آوار روی سر مردم فرود آمد، جزو اولین نفرها برای کمک بودند. همین سپاهیها جانفدای من و شما شدند. بچههای شیرخوارهشان را به مادر سپردند و به میدان نبرد رفتند تا از تکهتکه شدن کشورمان جلوگیری کنند.آمار را نگاه کنید که چند دختر دهه هشتادی برای حفظ کشور ما و امنیت ما در این روزها حسرت به دل دیدار دوبارهی محبوبشان ماندند.چگونه میشود انقدر نمکنشناس بود؟ مگر ما در جنگ دوازدهروزه این جانفشانیها را ندیده بودیم؟چگونه میشود این روزها را دید و باز هم در حق این مظلومان ناحقی کرد؟چشمانتان بیفروغ شده یا گوشهایتان از شنیدن صدای حقیقت کر؟حالا مینویسم برای روزهای بعد از جنگ.که شماها با چشمان خودتان دیدید که در ایام کرونا بسیجیها و سپاهیها جزو اولین کسانی بودند که برای محافظت از مردم به طرق مختلف رفتند، در زلزله همین قشر مخلص کمکرسان مردم شدند، در جنگ دوازده روزه همینها پیشمرگ ملت شدند و در همین جنگ، مدافع امنیت ما گشتند.اینها را نوشتم که چند روز دیگر که خواستید باز هم در حقشان بیحرمتی کنید، سیلیای باشد به صورتتان که اگر ذرهای، فقط ذرهای شرف، انسانیت و حقطلبی در وجودتان مانده بود، به خودتان بیایید.
- الناز هادیپور
۱۶:۵۲
۱۶:۵۲
۱۶:۵۲
بازارسال شده از بسیج دانشجویی دانشگاه الزهرا (س)
_ خبری ندارم جز نبودن تو. و در تمام این مدت،موهایی که نیست را شانه میزنم. میبافم. گیرهی سر میخرم. تمام بازارها را دنبال سلیقهی تو میگردم.تمام این مدت، قربانصدقهی چشمهایی که نیست میروم. چهرهای را که نیست، میبوسم. با صدای خندهای که نیست، ذوق میکنم. پابهپای دختری که نیست، راه میروم. دستی را که نیست، میگیرم. با شیرینزبانی که نیست، حرف میزنم. خبری جز نبودنت ندارم و این نبودنهایت دارد طولانی میشود. جای خالیات خیلی درد دارد. نمیخواهی برگردی؟
🩹
#شهید_میناب#لیانا_محمدی
@alzahrabasij
#شهید_میناب#لیانا_محمدی
۱۵:۰۰
من در رویاهایم تنها نیستم. نرگس با من استو داشتم به اولین روزی که نرگس روزه میگیرد، فکر میکردم. به خاطراتی که میخواستم در ذهنش بکارم. به اینکه اگر ماه رمضان با سال تحصیلی و مدرسه یکی شود، چطور باید به او برسم و ناز روزه داریاش را بخرم. فکر میکردم به وقتی که اولین بار روی برگه برایم مینویسد: مادر.اما دخترم! از صبح مدام چهرهی تو در چشمهایم نقش میبندد و اشکهایم نمیگذارد صورت معصومت را درست تماشا کنم. به تو فکر میکنم. به ذوق کودکانهات برای سفره افطار.چرا تا الان نمردهام برای قلب کوچکت که ترسید؟برای چشمهایت که گریان شد... برای جثهی نحیفت که آغوش مادر را میخواست و ای کاش میتوانستم در آغوشت بگیرم.برای دستهایت که میلرزید و نمیدانستی کجا پناه بگیری.برای یتیمی عروسکهایت...دخترم! من امروز هزار بار زیر آوار ماندم. بهراستی که "با گیسوان دخترمان، میخواستید چهکار کنید؟"و در گوشت زمزمه کردم که:تو افتخار منی؛ شهید کوله به دوش...و خطاب به آن قمارباز کاخنشین، فریاد میزنم:کاش اینقدر احمق نبودی و از باختهای قبلیات عبرت میگرفتی و با ما رسیدگان به یقین، مایل به قمار دوباره نمیشدی.من تا آخر عمر و تا آخرین نفس، از فکر انتقام عزیزانم رها نمیشوم.و هنوز از هر قطرهی اشکم، نرگسی میروید و تا آخر دنیا نرگس نام تمام دختران این سرزمین است.
- صبا تکبیری

@nashryeima
@alzahrabasij
- صبا تکبیری
۸:۵۷
"نشریه ایما"
۲۰۲۶۰۴۰۶_۰۰۰۴۳۶.jpg
- اعلیحضرت، عشایر را دوست ندارد.
رضا پهلوی حق داشت که عشایر را دوست نداشته باشد. چون آنها مشترک مورد نظر پهلوی را دوست نداشتند. عشایر، از انگلیس بدشان میآمد. از متجاوز به ایران، بدشان میآمد. از اجنبی جماعت، بدشان میآمد. عشایر قدرت داشتند. عشایر آمادهی جانفشانی برای ایران و ایرانی بودند. عشایر همیشه ایستاده بودند. رضا پهلوی هم البته که از این چیزها بدش میآمد. نشست و فکر کرد که اصلا چه معنی دارد که عشایر از اینجا کوچ کنند به آنجا؟ چه معنی دارد که تحت سلطهی حکومت مرکزی نباشند؟ چه معنی دارد که قدرت داشته باشند تا از مرزها دفاع کنند؟ چه معنی دارد که مراقب مملکت باشند؟ اینها اصلا معنی ندارد. حکم صادر شد و عشایر را "تختهقاپو" کردند؛ یعنی یکجانشین شدند. فکر کن که عشایر، ییلاق و قشلاق نداشته باشند. فکر کن به زندگی عشایر که اصلا بدون کوچ، میشود؟پس یکجا میمانند و دستوپا میزنند برای زنده ماندن و زندگی کردن. یکجا میمانند و به مرگ زندگیشان نگاه میکنند. به مرگ چندین هزار راس گاو و گوسفند. به مرگ دامداری در ایران عصر پهلوی...رضا پهلوی، اینکار را با حمایت و تشویق انگلیسیها انجام داد. نسخهی قلعوقمع عشایر را انگلیس پیچیده بود. حالا باید دید که عشایر غیوری که در جنگ جهانی اول، مقابل انگلیس و روس به تنهایی ایستادند، حالا چه میکنند؟کار اعلیحضرت، دارد بیخ پیدا میکند. این یک اولتیماتوم است...
@alzahrabasij
@nashryeima
رضا پهلوی حق داشت که عشایر را دوست نداشته باشد. چون آنها مشترک مورد نظر پهلوی را دوست نداشتند. عشایر، از انگلیس بدشان میآمد. از متجاوز به ایران، بدشان میآمد. از اجنبی جماعت، بدشان میآمد. عشایر قدرت داشتند. عشایر آمادهی جانفشانی برای ایران و ایرانی بودند. عشایر همیشه ایستاده بودند. رضا پهلوی هم البته که از این چیزها بدش میآمد. نشست و فکر کرد که اصلا چه معنی دارد که عشایر از اینجا کوچ کنند به آنجا؟ چه معنی دارد که تحت سلطهی حکومت مرکزی نباشند؟ چه معنی دارد که قدرت داشته باشند تا از مرزها دفاع کنند؟ چه معنی دارد که مراقب مملکت باشند؟ اینها اصلا معنی ندارد. حکم صادر شد و عشایر را "تختهقاپو" کردند؛ یعنی یکجانشین شدند. فکر کن که عشایر، ییلاق و قشلاق نداشته باشند. فکر کن به زندگی عشایر که اصلا بدون کوچ، میشود؟پس یکجا میمانند و دستوپا میزنند برای زنده ماندن و زندگی کردن. یکجا میمانند و به مرگ زندگیشان نگاه میکنند. به مرگ چندین هزار راس گاو و گوسفند. به مرگ دامداری در ایران عصر پهلوی...رضا پهلوی، اینکار را با حمایت و تشویق انگلیسیها انجام داد. نسخهی قلعوقمع عشایر را انگلیس پیچیده بود. حالا باید دید که عشایر غیوری که در جنگ جهانی اول، مقابل انگلیس و روس به تنهایی ایستادند، حالا چه میکنند؟کار اعلیحضرت، دارد بیخ پیدا میکند. این یک اولتیماتوم است...
۱۱:۱۶
بازارسال شده از بسیج دانشجویی دانشگاه الزهرا (س)
۵۹ روزه که ندیدمت ریحانه. اگه میدونستم اون روز نحس ۹ اسفند قراره آخرین دیدارمون باشه، محکمتر بغلت میکردم. اگه میدونستم دیدارمون میره به قیامت، بیشتر نگاهت میکردم. بیشتر باهات حرف میزدم، بیشتر باهات وقت میگذروندم. آخ اگه میدونستم...حالا بهم بگو چطور باید بیام سر کلاسی که تو دیگه اونجا نیستی؟ چطور باید تو دانشگاه راه برم و به نبودن تو فکر نکنم؟ چطور باید تو زمین چمن دانشگاه بشینم و یاد تو نیوفتم؟ چطور باید اون دوسالی که رفیقم شدی رو فراموش کنم و هربار با فکر کردن به تکتک خوشیهای اون دوسال رفاقت، اشکم سرازیر نشه؟ بهم یاد بده ریحانه. یادم بده چطور قوی باشم و بتونم با غم نبودنت کنار بیام. یادم بده چطوری مثل خودت اونقدر بیدریغ مهربون باشم. یادم بده چطور با این همه دلتنگی کنار بیام ریحانه. یادم بده...
" شهیده ریحانه طاهری، دانشجوی کارشناسی شیمی دانشگاه الزهرا سلاماللهعلیها
"
@alzahrabasij
" شهیده ریحانه طاهری، دانشجوی کارشناسی شیمی دانشگاه الزهرا سلاماللهعلیها
۱۳:۰۲
عمر زندگی مشترک ما هشت سال بود؛ اما بچهدار نمیشدیم. بعضی عددها هستند که خاصاند. آدم را یاد بعضی افراد میاندازند. مثل همین هشت... دست همسرم را گرفتم و گفتم بیا برویم مشهد. من مطمئنم آقا امام رضا روی ما را زمین نمیزند. اصلا اگر پسر شد، اسمش را میگذاریم رضا.راهی شدیم. چقدر زیباست این گنبد و گلدستهها. پلک روی هم گذاشتم و قطرات اشکم چکید. سالیان سال، خودش فرزنددار نمیشد. به همین جهت جوادش میوه دلش بود. گفتم آقا به جان جوادت حتی اگر دست خالی هم برگردم، آستانبوس شما هستم و خاک پایتان. اشکم را پاک کردم و محو زیبایی گنبدش شدم. قلبم گرم شده بود. میدانستم خورشید وجود او خاک سرد وجود مرا نوازش میکند. همین هم شد. از مشهد که برگشتیم، جوانه زدن طفلم را حس کردم.به دنیا آمد. به آقا گفتم:این بچه هدیهی شماست. نذر شماست. اسمش را رضا میگذارم؛ همنام شما تا خودت مراقبش باشی. ته قلبم میدانستم که این بچه امانت آقاست. دروغ چرا؟ ته دلم اندکی میلرزید. از روز قبض این امانت، میدانستم یک روز دیر یا زود او را باید پس بدهم. باز هم هشت سال گذشت، حالا باید جسم کوچک او را به خاک سرد میسپردم؛ اما یقین داشتم آن خورشید، حالا حالا ها به او میتابد. به خاک گفتم:بذرم را تحویل تو نه؛ تحویل صاحب نامش میدهم. او خوب بلد است مواظبش باشد. بلد است آنگونه مواظبش باشد که جوانه بزند. تو سردی؛ ولی پسر من سردش نمیشود. او گرمش میکند. بدرود صد و شصت و هشتمین شهید میناب.به امید دیدار، مهمان هشت سالهام.دست رضا به همراهت. زیر خاک جوانه بزن.باشد مادر؟
_فاطمه قدکچی
به یاد رضا حبشیان شهید هشت ساله میناب
@alzahrabasij
@nashryeima
_فاطمه قدکچی
به یاد رضا حبشیان شهید هشت ساله میناب
۱۹:۵۴
کاش الان از کنار محفل اشک میگذشتم و وارد بابالهادی میشدم. کاش همین لحظه از صحن پیامبر رد میشدم و با تمام توانم سعی میکردم هوای حرم رو وارد ریههام بکنم. همیشه اینکار و انجام میدم. مثلا به خیال خودم هوای حرم رو ذخیره میکنم برای روزهایی که قراره دلم تنگ بشه.هوای حرم با همه جا فرق داره. سبکه، خنکه، گواراست. بغضهی فرو خوردم و از بین میبره.کاش الان حرم بودم بابا رضا. همین الان که انقدر خسته و غمگینم. همین الان که خستگی کل دنیا افتاده روی قفسه سینهم و نمیذاره با خیال خوش نفس بکشم.همین حالا که قطرههای اشکهام روی پلک پایین چشمم در شرف افتادنن. بابا من خیلی باهاتون حرف دارم. مثل آخرینبار که اومدم و کلی زار زدم.نشستم جلوی گنبدتون، گوشه گوهرشاد و از عالم و آدمی که اذیتم کرده بودن، گله کردم. گفتم آخه همهی درد دل یه دختر با باباشه. منم که کسی رو بهجز امام رضا ندارم. من همون دخترک دلنازک و تنهایی هستم که هیچ دوستی نداره و تو اینجور مواقع به بغل باباش پناه میبره. انگار دیوارهای گوهرشاد بغلم کرده بودن. دلم میخواد بیام و با عشق دستم رو روی فرشهای حرم بکشم. مهرها رو سفت بگیرم تو دستم و خیره بشم به نور روی گنبد قشنگتون تا به خیال خودم این لحظهها رو ذخیره کنم برای روزای دوری. دلم تنگ شده تو صحن کوثر چای بخورم و حس کنم اون چای تمام وجودم رو آروم کرده. دلم تنگ شده بیام زیر ایوون طلات بشینم و از خودم سلفی بگیرم و بگم:"اینم سلفی پدر دختری."دلم میخواد بیام دستهام و بندازم تو شبکههای پنجره فولاد و سرم رو بچسبونم بهش و ضریحت رو ببینم. بعد مثل روز آخر که میخواستم برگردم و بهت میگفتم:"بابا میخوای بذاری من کجا برم؟ نذار از پیشت برم."میخوام بهت بگم بابا ببین دوباره با خودم چیکار کردم. ببین چقدر دارم غصه میخورم.دلم میخواد بیام ضریحت رو بغل بگیرم و تو دلم این مداحی رو زمزمه کنم:جان؛ بغلم کرده آقام الانتوی رویاهامم الاندیگه از دنیا من چی میخوام؟راستی بابا؛ کاش من یه کاشی بودم تو یه کنجی از حرمت تا میتونستم همیشه پیشت بمونم. همیشهی همیشهی همیشه...
"تولدتون مبارک پناه خستگیهام
"
@nashryeima
@alzahrabasij
"تولدتون مبارک پناه خستگیهام
۱۰:۳۳
IMG_20260503_210354.jpg
۲۰۰.۴۵ کیلوبایت
" عشایر ترکمنصحرا،چشم در چشم اعلیحضرت! "
- بسیج دانشجویی دانشگاه الزهرا سلاماللهعلیها تقدیم میکند:
~ شبنامهی شمارهی پنج نشریه ایما ~
#نشریه_ایما#بسیج_دانشجویی_دانشگاه_الزهرا
@nashryeima
@alzahrabasij
- بسیج دانشجویی دانشگاه الزهرا سلاماللهعلیها تقدیم میکند:
~ شبنامهی شمارهی پنج نشریه ایما ~
#نشریه_ایما#بسیج_دانشجویی_دانشگاه_الزهرا
۱۷:۴۴
"بسم اللّه الرحمن الرحیم"
آتشبس؟ با چه کسانی؟ مردم ما را به شهادت رساندند. از برادرها و خواهرهای ما پیکری باقی نماند! بیست و چند روز است که سربازهای وطن خواب و خوراک نداشتهاند. کسی که نور و آرامشی روی قلب های زخمی ما بود را شهید کردند. رهبر ما را شهید کردند.کدام آتشبس؟ این ملت درسشان را یاد گرفتهاند.میدانند که اگر اکنون پشت کشورشان و در دفاع از حق و نابودی ظالمین نایستند، امامشان هم که بیاید در دفاع از مولایشان شانه خالی میکنند.حالا مردم میدانند که نباید میدان را خالی کنند. میدانند که تکتکشان مسئولند و نقش دارند. فریادهایتان را بلندتر بکشید. هرچه نفرت دارید بر سر خائنین، دشمنان داخلی و خارجی خالی کنید! میدان باید دست ما باشد؛ زیرا نفوذیهایی که بچههایشان آنطرف آبهای کشورند، ممکن است نقشههایی در سر داشته باشند که برای راحتی فرزندانشان باز هم آیندهی مردم غیور و مظلوم را به نابودی بکشانند و ما را دوباره زیر بار ظلم و تحریم آمریکای مستکبر ببرند.من به عنوان عضوی کوچک از این جامعه، از شما خواهش میکنم که اکنون اگر در دفاع از مملکت و آیندهی فرزندانمان به میدان نیاییم، روزهایی را خواهیم دید که از ایران چند تکه پارهپاره باقی مانده و درد بی وطنی، از دست دادن عزیزان و ناامنی دائمی را خواهیم چشید. کم کمش این است که دائما باید منتظر شروع مجدد جنگ باشیم.میدان نباید از دست ما خارج بشود که باز هم یک عده به اسم مذاکره و گفتمان در مملکت گند بزنند و باز هم سناریوی اوضاع بد اقتصادی، اغتشاش و جنگ تکرار بشود!باید این چرخه قطع و ریشهکن شود. چرا باید آمریکا و مزدورانش در مسائل مختلف کشور ما نظر بدهند، دخالت کنند و سنگاندازی کنند؟جز این نیست که منافع خودشان را در نظر دارند.اینجا کشور ماست! کشوری که چهل و خوردهای سال است حاضر نشده به آمریکا باج بدهد و همین دلیلی شده که میخواهد به اسم آزادی نابودمان کند. ما حاضریم صدای بمبها را بشنویم. حاضریم در زیر صدای جنگنده در میدانها بمانیم. آمادهایم تا قطعه قطعه بشویم؛ اما برای آیندگانمان ایرانی آباد و رها شده از بند تهدید ها، تحریمها و جنگ رقم بخورد و بنا به همین موضوع دهان هرکسی که بخواهد از مذاکرهی ذلیلانه با آمریکا بگوید را خُرد میکنیم. ما کسی را از دست دادهایم که جانمان به او بسته بود. ما فرزندانی را به خاک سپردهایم که هر کدام امید زندگی کسی بودند. آب از سر ما گذشته است. پس به میدان میآییم و به همه آنهایی که منافعشان در گرو سازش با آمریکا و اسرائیل و قاتلان جانهای عزیز این کشور است، نشان میدهیم که این بار شبیه دفعات قبل نیست. به یاری خدا نمیگذاریم این افراد مانند گذشته با مذاکرات خودشان باز هم ما را وادار به آتش بس کنند.
این صدای ملت ایران است!
"الناز هادی پور"
@nashryeima
@alzahrabasij
آتشبس؟ با چه کسانی؟ مردم ما را به شهادت رساندند. از برادرها و خواهرهای ما پیکری باقی نماند! بیست و چند روز است که سربازهای وطن خواب و خوراک نداشتهاند. کسی که نور و آرامشی روی قلب های زخمی ما بود را شهید کردند. رهبر ما را شهید کردند.کدام آتشبس؟ این ملت درسشان را یاد گرفتهاند.میدانند که اگر اکنون پشت کشورشان و در دفاع از حق و نابودی ظالمین نایستند، امامشان هم که بیاید در دفاع از مولایشان شانه خالی میکنند.حالا مردم میدانند که نباید میدان را خالی کنند. میدانند که تکتکشان مسئولند و نقش دارند. فریادهایتان را بلندتر بکشید. هرچه نفرت دارید بر سر خائنین، دشمنان داخلی و خارجی خالی کنید! میدان باید دست ما باشد؛ زیرا نفوذیهایی که بچههایشان آنطرف آبهای کشورند، ممکن است نقشههایی در سر داشته باشند که برای راحتی فرزندانشان باز هم آیندهی مردم غیور و مظلوم را به نابودی بکشانند و ما را دوباره زیر بار ظلم و تحریم آمریکای مستکبر ببرند.من به عنوان عضوی کوچک از این جامعه، از شما خواهش میکنم که اکنون اگر در دفاع از مملکت و آیندهی فرزندانمان به میدان نیاییم، روزهایی را خواهیم دید که از ایران چند تکه پارهپاره باقی مانده و درد بی وطنی، از دست دادن عزیزان و ناامنی دائمی را خواهیم چشید. کم کمش این است که دائما باید منتظر شروع مجدد جنگ باشیم.میدان نباید از دست ما خارج بشود که باز هم یک عده به اسم مذاکره و گفتمان در مملکت گند بزنند و باز هم سناریوی اوضاع بد اقتصادی، اغتشاش و جنگ تکرار بشود!باید این چرخه قطع و ریشهکن شود. چرا باید آمریکا و مزدورانش در مسائل مختلف کشور ما نظر بدهند، دخالت کنند و سنگاندازی کنند؟جز این نیست که منافع خودشان را در نظر دارند.اینجا کشور ماست! کشوری که چهل و خوردهای سال است حاضر نشده به آمریکا باج بدهد و همین دلیلی شده که میخواهد به اسم آزادی نابودمان کند. ما حاضریم صدای بمبها را بشنویم. حاضریم در زیر صدای جنگنده در میدانها بمانیم. آمادهایم تا قطعه قطعه بشویم؛ اما برای آیندگانمان ایرانی آباد و رها شده از بند تهدید ها، تحریمها و جنگ رقم بخورد و بنا به همین موضوع دهان هرکسی که بخواهد از مذاکرهی ذلیلانه با آمریکا بگوید را خُرد میکنیم. ما کسی را از دست دادهایم که جانمان به او بسته بود. ما فرزندانی را به خاک سپردهایم که هر کدام امید زندگی کسی بودند. آب از سر ما گذشته است. پس به میدان میآییم و به همه آنهایی که منافعشان در گرو سازش با آمریکا و اسرائیل و قاتلان جانهای عزیز این کشور است، نشان میدهیم که این بار شبیه دفعات قبل نیست. به یاری خدا نمیگذاریم این افراد مانند گذشته با مذاکرات خودشان باز هم ما را وادار به آتش بس کنند.
این صدای ملت ایران است!
"الناز هادی پور"
۱۱:۲۸
و اما دلتنگی...میدانید چقدر موجود عجیب و غریبیست؟ میدانید چقدر این احساس روی شانههایم سنگینی میکند؟ میدانید هرروز که به ندیدنتان فکر میکنم، چقدر بیشتر زیر دستان دلتنگی، رنگ میبازم؟ میدانید چقدر جای خالی نبودنتان درد میکند؟ به قول خودتان، گاهی دل از غم مالامال میشود...دلهای ما توان تصور نبودن شما را نداشت. دلهای ما کوچکتر از آن بود که گرفتار این همه از دست دادن بشو؛ اما میبینید که ما با همین دلهای کوچک که مدتهاست غرق در غمهایی شده که کوهها را هم آب میکند، ایستادهایم. ما با همین بغضهای فروخورده و چشمهای بارانخورده، ایستادهایم.خبر دارید که چگونه خیابان را زندگی میکنیم؟ به حرفهایتان خوب گوش کردیم؟ از ما راضی هستید؟ گفته بودید اینها موانع راهیست که به قله ختم میشود. گفته بودید باید در این مسیر عزممان را جزم کنیم و به قله فکر کنیم. به رسیدن فکر کنیم. به بهاری فکر کنیم که قرار است بیاید و پژمردگیهای پاییز را با خودش ببرد. خیالتان راحت. حالا میتوانید بعد از ۳۷سال کمی استراحت کنید. ایران را به ما سپردید و حتما که سربلندتان میکنیم. نگاه شما همیشه به ما جوانها نگاه دیگری بود. نگاهی پر از امید و انگیزه. حرف ما را سند میدانستید. میدانید؟ این روزها خیلی به داستان گردآفرید فکر میکنم. کاش دشمنان ایران برای یکبار هم که شده، صفحاتی از تاریخ ما و صفحاتی از قصهی اسطورههای ما را میخواندند و میفهمیدند رستم که هیچ؛ حتی حریف زنان ما هم نخواهند شد.یک چیز دیگر...میشود بگویید که یعنی واقعا باید با ذوق دیدارهای انتهای خیابان کشوردوست، خداحافظی کنم؟ نه؛ این یکی را نمیتوانم. از من نخواهید که از آن همه ذوق بگذرم. از من نخواهید...من همچنان منتظر میمانم. منتظر بهاری که شما برخواهید گشت.
- فاطمهنصیری
@nashryeima
@alzahrabasij
- فاطمهنصیری
۱۳:۲۳
مشتی گره کرده ولی بی جان… ولی کوچک…مانده هزاران آرزو در قلب این کودک….
مو فرفری هایش به خون آغشته در باد و در کاور مشکی گلم خوابیده ای داد و…
سه تا النگو مانده در دستان بی جانش جان داده او اما نداده خاک ایرانش…
دستان کوچک، صورتی کوچک، سری کوچکسه تا النگو، بال زخمی، دختری کوچک
یاد سه ساله میکنم قلبم برآشفته است یک دختر کوچک دوباره بر زمین خفته است…
شکر خدا اینجا کسی در فکر غارت نیست…در قلب ما حتی دمی بیم اسارت نیست…
ای آستین سبز آبیِ موفرفری ای قهرمان ما ای دختر خونین بدن، ای جان جان ما…
هرچند از جور زمانه سخت دلگیریم ما انتقام خون تو از خصم میگیریم
یاد من آوردی همان مشت گره کردهیاد عزیزم را نمودی در دلم زنده...
- فاطمه قدکچی
@alzahrabasij
@nashryeima
مو فرفری هایش به خون آغشته در باد و در کاور مشکی گلم خوابیده ای داد و…
سه تا النگو مانده در دستان بی جانش جان داده او اما نداده خاک ایرانش…
دستان کوچک، صورتی کوچک، سری کوچکسه تا النگو، بال زخمی، دختری کوچک
یاد سه ساله میکنم قلبم برآشفته است یک دختر کوچک دوباره بر زمین خفته است…
شکر خدا اینجا کسی در فکر غارت نیست…در قلب ما حتی دمی بیم اسارت نیست…
ای آستین سبز آبیِ موفرفری ای قهرمان ما ای دختر خونین بدن، ای جان جان ما…
هرچند از جور زمانه سخت دلگیریم ما انتقام خون تو از خصم میگیریم
یاد من آوردی همان مشت گره کردهیاد عزیزم را نمودی در دلم زنده...
- فاطمه قدکچی
۱۹:۰۷
بازارسال شده از بسیج دانشجویی دانشگاه الزهرا (س)
جنگ که میشود، تر و خشک با هم میسوزند. چه کسی تضمین میدهد که تمام ساکنین این کوچه، مثل هم فکر میکردند یا مثل هم لباس میپوشیدند یا مثل هم زندگی میکردند؟ اما یکچیز را خیلی خوب میدانم. تمام اینها رویاهایی داشتند و با آرزوهایی زندگی میکردند. تمام اینها دلخوشیهایی داشتند و حتما شب که میخواستند بخوابند، به فرداهای دوری فکر کردند. به فرداهای خیلی دور...یکی از شهدای این کوچه، "صفیه علیقورچی" بود. عضو سابق تیم ملی والیبال نشسته.ما آدمهایی را از دست دادیم که یا گذشتهای از وطن را ساخته بودند و یا میخواستند آیندهاش را زندگی کنند.حالا آنها ایران را به ما سپردند و ما قول دادیم که سربلندشان کنیم
!
- تهران، خیابان رسالت
@alzahrabasij
- تهران، خیابان رسالت
۱۲:۵۹
بازارسال شده از بسیج دانشجویی دانشگاه الزهرا (س)
هرشب با خودم بچهها را هم میبرم. یکسری مدام به من نهیب میزنند که خطر دارد. تجمع که جای بچه نیست. بگذارشان خانه و سرگرم بازیشان کن. گفتم بچهها را به زور که نمیبرم. اگر اذیت بودند و سختشان بود، خودشان همراهیام نمیکردند؛ نه اینکه زودتر از خود من لباس بپوشند و کنار در بایستند و آمادهی رفتن شوند. اینجا کلی دوست پیدا کردهاند. کلی بازی جدید یاد گرفتهاند. هدیه هم که فراوان به دستشان میرسد. گفتم اینجا کنار خانوادهها و بچههایشان، جای امنیست. آنقدر امن که میشود گوشهای از خیابان را فرش کوچکی انداخت تا زیر آسمان شهر، بچهها غرق باشند در دنیای خودشان. پدر و مادرهایشان هم خوشآمد بگویند به مسافرانی که عازم شهر قم میشوند و "سفر به سلامت" بگویند به کسانی که دارند به سفر میروند. البته با چاشنی شعر و شعار. با دستی که پرچم وطن را گرفته است و نگاهی که بدرقهی راه هموطنانشان است. لبخند میزنند و در جواب، لبخند میبینند. انگار که همهی دلها یکیست و میتوانند حرف چشمهای پر مهر هم را بخوانند. اینجا میدان هفتاد و دو تن قم است. جایی در ورودی اصلی شهر

@alzahrabasij
۸:۳۲
Image to PDF ۲۰۲۶۰۵۱۲ ۱۲.۴۹.۲۰.pdf
۱۰.۱۱ مگابایت
" جزیرهی آدمخوارها
"
- بسیج دانشجویی دانشگاه الزهرا سلاماللهعلیها تقدیم میکند:
~ نشریهی شماره پنجاه و سوم ~
این قسمت:دوستهای جفری اپستین، به دنیا معنا خواهند داد
!
#نشریه_ایما#بسیج_دانشجویی_دانشگاه_الزهرا
@Nashryeima
@alzahrabasij
- بسیج دانشجویی دانشگاه الزهرا سلاماللهعلیها تقدیم میکند:
~ نشریهی شماره پنجاه و سوم ~
این قسمت:دوستهای جفری اپستین، به دنیا معنا خواهند داد
#نشریه_ایما#بسیج_دانشجویی_دانشگاه_الزهرا
۱۸:۲۲
امید، راهش را پیدا میکند...
حتما کلی حرف داری که با همدرد خودت بزنی. شاید برای یه درد دل کوچیک یا یه همدردی ساده و یه امیدواری عمیق.حرفهات رو برای مردم لبنان بنویس. دوست دارن که بشنونت:)
- همهی نامههای شما به دست مردم جنوب لبنان خواهد رسید
!
" منتظرتونم: @M_12_12 "
@Nashryeima
@alzahrabasij
حتما کلی حرف داری که با همدرد خودت بزنی. شاید برای یه درد دل کوچیک یا یه همدردی ساده و یه امیدواری عمیق.حرفهات رو برای مردم لبنان بنویس. دوست دارن که بشنونت:)
- همهی نامههای شما به دست مردم جنوب لبنان خواهد رسید
" منتظرتونم: @M_12_12 "
۱۱:۲۴
بازارسال شده از بسیج دانشجویی دانشگاه الزهرا (س)
کاش بیشتر میموندی...مامان، خیلی برات دلتنگه پسر. تو میدونی باید با اون همه خاطره چیکار کنه؟ تو میدونی باید چطور کنار بیاد با ندیدن خندههات؟ چطور کنار بیاد با ندیدن مهربونیهات؟ چطور کنار بیاد با شوخیهای گاهوبیگاهت؟ چطوری باید بره تو اتاقت وقتی که دیگه تو اونجا نیستی. چطور باید به عکسهات نگاه کنه و نزنه و زیر گریه؟ میدونی تا کی باید خیره بمونه به جای خالیت؟ پناه این روزهای مامان، بغل کردن سنگ مزارته. کاش بیشتر میموندی. زود بود برای نبودنت...
- شهید "امیرعباس رضایی" در شب نوزدهم ماه مبارک رمضان، با حملهی رژیم آمریکایی-صهیونیستی به پادگانی در اصفهان، به شهادت رسید:)
" سرباز وطن "
@alzahrabasij
- شهید "امیرعباس رضایی" در شب نوزدهم ماه مبارک رمضان، با حملهی رژیم آمریکایی-صهیونیستی به پادگانی در اصفهان، به شهادت رسید:)
" سرباز وطن "
۱۶:۴۷
بازارسال شده از بسیج دانشجویی دانشگاه الزهرا (س)
کاش بیشتر میموندی...مامان، خیلی برات دلتنگه پسر. تو میدونی باید با اون همه خاطره چیکار کنه؟ تو میدونی باید چطور کنار بیاد با ندیدن خندههات؟ چطور کنار بیاد با ندیدن مهربونیهات؟ چطور کنار بیاد با شوخیهای گاهوبیگاهت؟ چطوری باید بره تو اتاقت وقتی که دیگه تو اونجا نیستی. چطور باید به عکسهات نگاه کنه و نزنه و زیر گریه؟ میدونی تا کی باید خیره بمونه به جای خالیت؟ پناه این روزهای مامان، بغل کردن سنگ مزارته. کاش بیشتر میموندی. زود بود برای نبودنت...
- شهید "امیرعباس رضایی" در شب نوزدهم ماه مبارک رمضان، با حملهی رژیم آمریکایی-صهیونیستی به پادگانی در اصفهان، به شهادت رسید:)
" سرباز وطن "
@alzahrabasij
- شهید "امیرعباس رضایی" در شب نوزدهم ماه مبارک رمضان، با حملهی رژیم آمریکایی-صهیونیستی به پادگانی در اصفهان، به شهادت رسید:)
" سرباز وطن "
۱۶:۴۷