بله | کانال نویسنده شو!
عکس پروفایل نویسنده شو!ن

نویسنده شو!

۱.۳ هزار عضو
undefinedنکاتی از کتاب "صحنه‌پردازی در رمان"


undefined«درس چهل‌ونهم»:




سلام غریبه: اولین ملاقات‌ها:


undefined اولین ملاقات‌ها انواع مختلفی دارند و خواننده توقع دارد که چنین صحنه‌هایی خاص باشند. منظور این است که خواننده باید با همۀ وجود حس کند این صحنه مهم است و پس از پایان صحنه نیز باید از خواندن آن احساس رضایت کند‌.
🟣 حال به چند مثال از اولین ملاقات‌ها توجه کنید:
🟢 ملاقات شخصیت اصلی و شخصیت مخالف
🟠 ملاقات دو دلدادۀ سابق یا زن و شوهر سابق که پس از جدایی سال‌ها همدیگر را ندیده‌اند.
🟤 ملاقات پدر یا مادر و فرزندی که سال‌هاست از هم جدا مانده‌اند.
undefined عاشق و معشوق آینده، از نوع الف: یکی خوب و دیگری ظاهراً بد است. گرچه فرد خوب متوجه بدی دیگری نیست.
undefined عاشق و معشوق آینده از نوع ب: هر دو خوب اند و برای همدیگر ساخته شده‌اند، اما در مراحل اولیه با هم کنار نمی‌آیند.
🟣 همۀ داستان‌های شما در واقع به نوعی اولین ملاقات بین شخصیت‌هایتان و خواننده است.
🟡 اولین ملاقات‌ها از هر نوعی که باشند، باید یک نتیجه داشته باشند: صحنه‌ای به یاد ماندنی.







#سلام_غریبه_اولین_ملاقات‌ها#نکتۀ_آموزشی#صحنه‌پردازی_در_رمان#مجموعه_کتاب_های_آموزش_نویسندگی_۳#سورۀ_مهر#ریموند_آبستفلد




undefined<img style=" />undefined با ما نویسنده شو
undefined @nevisandeh_sho

۷:۳۸

undefinedنکاتی از کتاب "صحنه‌پردازی در رمان"


undefined«درس چهل‌ونهم»:




سلام غریبه: اولین ملاقات‌ها:


undefined اولین ملاقات‌ها انواع مختلفی دارند و خواننده توقع دارد که چنین صحنه‌هایی خاص باشند. منظور این است که خواننده باید با همۀ وجود حس کند این صحنه مهم است و پس از پایان صحنه نیز باید از خواندن آن احساس رضایت کند‌.
🟣 حال به چند مثال از اولین ملاقات‌ها توجه کنید:
🟢 ملاقات شخصیت اصلی و شخصیت مخالف
🟠 ملاقات دو دلدادۀ سابق یا زن و شوهر سابق که پس از جدایی سال‌ها همدیگر را ندیده‌اند.
🟤 ملاقات پدر یا مادر و فرزندی که سال‌هاست از هم جدا مانده‌اند.
undefined عاشق و معشوق آینده، از نوع الف: یکی خوب و دیگری ظاهراً بد است. گرچه فرد خوب متوجه بدی دیگری نیست.
undefined عاشق و معشوق آینده از نوع ب: هر دو خوب اند و برای همدیگر ساخته شده‌اند، اما در مراحل اولیه با هم کنار نمی‌آیند.
🟣 همۀ داستان‌های شما در واقع به نوعی اولین ملاقات بین شخصیت‌هایتان و خواننده است.
🟡 اولین ملاقات‌ها از هر نوعی که باشند، باید یک نتیجه داشته باشند: صحنه‌ای به یاد ماندنی.







#سلام_غریبه_اولین_ملاقات‌ها#نکتۀ_آموزشی#صحنه‌پردازی_در_رمان#مجموعه_کتاب_های_آموزش_نویسندگی_۳#سورۀ_مهر#ریموند_آبستفلد




undefined<img style=" />undefined با ما نویسنده شو
undefined @nevisandeh_sho

۷:۴۴

thumbnail
سلام به همراهان کانال نویسنده شو undefinedامروز با یه چالش جدید خدمتون هستیم.undefinedحتما همه شما خبر اصابت جنگنده f35 رو توسط موشک ایرانی در اواسط جنگ رمضان شنیدین. افتخاری که برای اولین بار در تاریخ جهان توسط ایران کسب شد.حالا امروز می‌خوایم با هم یه تمرین انجام بدیم.با توجه به تصویر، لحظه اصابت موشک ایرانی «قائم ۲» با جنگندۀ آمریکایی «f35» رو تصور کنید.بنظرتون موشک ایرانی وقتی به جنگنده برخورد می‌کنه چه دیالوگی بین شون رد و بدل می‌شه؟!
این دیالوگ‌ها رو ترجیحا با زبان طنز بنویسید.
منتظر نوشته‌هاتون هستیم.undefinedارسال نوشته‌ به آیدی: @s_shf98

#تمرین_نویسندگی
undefined<img style=" />undefined با ما نویسنده شو
undefined @nevisandeh_sho

۱۴:۱۸

thumbnail
موشک ایرانی قائم ۲: هی اِفی کجا کجا می‌زنمت به خدا
جنگنده f35: هی بابا یواش یواشبا ما اینجوری نباش
undefined ارسالی مخاطبان: مرضیه دهقانیان

۱۶:۳۹

thumbnail
موشک ایرانی (دست بر چشم):سلام داداشِ مقتدرمبریم یه دور بزنیم؟
اف ۳۵:کجا؟چشمارو ولکن
موشک ایرانی (همچنان دست بر چشم):نترسیه چی پخش میکنم گوش کن بعد بریم (و من نصر الا...) undefined
F 35: او مای گاااادد undefinedundefined
undefined ارسالی مخاطبان: مهدی فراهانی

۲۱:۰۳

thumbnail
قائم ۲: کجا با این عجله، دیر اومدی نخواه زود بری.F35: من مثل خری ام که پا رو دم شیر گذاشته.قائم ۲:خربزه خوردی پای لرزش هم بشین. خر دم بریده.F35:قول میدی هیچی ازم باقی نمونه؟ می‌خوام آسوده خیال از بین بروم.
قائم ۲: قول نمیدم چون بدنه متلاشی شده‌ات به درد صنعت آب و فاضلاب میخوره .
undefined ارسالی مخاطبان: حمید گلاب

۶:۴۳

undefinedنکاتی از کتاب "صحنه‌پردازی در رمان"


undefined«درس پنجاهم»:




درگیری شخصیت‌ها: صحنه‌های حادثه و تعلیق:

تبهکاران و آدم‌های شرور داستان:

undefined خواننده باید بداند آدمکش های بعدی که بیایند، حرفه‌ای تر و خطرناک تر از آدمکش‌های قبلی خواهند بود.
🟢 در رمان دستیار آدمکش حداقل ده تبهکار وجود دارد که هر یک مثل مانعی است که قهرمانان باید از آن رد شوند تا در نهایت به سردستۀ آدم‌های شرور برسند.
🟣 شما نمی‌توانید خواننده را از این شخصیت‌ها در طول صدها صفحه به شدت متنفر کنید و بعد با یک تیر خوردن به زمین بیفتند و بمیرند.هر تبهکار بهتر است به طرز وحشتناک‌تر از قبلی بمیرد.
undefined دو روش برای رسیدن به این هدف وجود دارد: با افزایش دائم درد جسمانی یا روانی تبهکارها.
🟡 افزایش درد جسمانی:
مثلا اولی تیر می‌خورد و دومی در داخل استخر پر از تمساح فرو می‌رود و...

🟠 افزایش درد روانی:
دومین روش برای رقم زدن پایان دهشتناک برای تبهکاران وارد آوردن ضربۀ روانی به آن‌هاست. یعنی گرفتن چیزی از تبهکاران که برایشان بسیار مهم است. این چیز مهم ممکن است یک عضو خانواده یا عشق رمانتیک آن‌ها باشد که در نتیجۀ عمل عمدی یا سهوی تبهکاران از دست برود. در بیشتر موارد، در این اتفاق غرور تبهکار هم دخیل است؛ به‌خصوص آن‌جور که آن‌ها راجع به خودشان فکر می‌کنند. چون، به نظر برخی از تبهکاران، شکست بدتر از مرگ است.






#درگیری_شخصیت‌ها_صحنه‌های_حادثه_و_تعلیق#نکتۀ_آموزشی#صحنه‌پردازی_در_رمان#مجموعه_کتاب_های_آموزش_نویسندگی_۳#سورۀ_مهر#ریموند_آبستفلد




undefined<img style=" />undefined با ما نویسنده شو
undefined @nevisandeh_sho

۲۰:۵۰

undefinedنکاتی از کتاب "صحنه‌پردازی در رمان"


undefined«درس پنجاه‌و‌یکم»:




چه چیزی خیلی خنده‌دار است؟:




🟡 جوهرۀ طنزنویسی، کشف رابطۀ بین تقابل‌ها یا تضاد‌هاست. سکندری خوردن و زمین خوردنِ یک فرد خنده‌دار است، زیرا غافلگیر کننده است، ولی در صورتی خنده‌دار تر می‌شود که فرد به جای لباس کار، لباس رسمی با کراوات به تن داشته باشد.
🟢 داستان سیاه، خواننده را به حدی افسرده می‌کند که علاقۀ خود را از دست می‌دهد. در چنین داستان‌هایی، طنز، موقتاً از شدت و حدت غم می‌کاهد.
🟣 توصیف خنده‌دار:
نویسنده‌ها در این نوع توصیف، معمولاً به شیوه‌ای بامزه افراد، اعمال و یا مکان و زمان را توصیف می‌کنند. مانند رمان دیوید کاپرفیلد اثر چارلز دیکنز.
undefinedمثال۱:
خانم جین مردستون چهره‌ای عبوس و سبزه داشت، با ابروهایی پُرپشت که بالای دماغ گنده اش به هم پیوسته بود. انگار چون مرد نبود تا سبیل بگذارد، ابروهایش را پُرپشت کرده بود تا این کمبود جبران شود.
undefinedمثال ۲:
من به آقای کریکل نگاه کردم، داشت آه می‌کشید. اما نان سوخاری را که رویش کره مالیده بود، در دهان گذاشت و جلوی آهش را گرفت!

undefined یکی از شکل‌های اصلیِ توصیف‌های لفظیِ طنزآمیز، استفاده از تشبیه‌های نغز با مقایسۀ دو چیز ظاهراً نامشابه برای نشان دادن شباهت‌های آن‌هاست.
undefinedمثال:موهای زیربغلم به طرز مرموزی مشکی و پُرپشت شده بود، مثل بوته‌های پُرپشت جنگل‌های برزیل که عصارۀ آن دوای درد بیماران سرطانی است.



#چه_چیزی_خیلی_خنده‌دار_است#نکتۀ_آموزشی#صحنه‌پردازی_در_رمان#مجموعه_کتاب_های_آموزش_نویسندگی_۳#سورۀ_مهر#ریموند_آبستفلد




undefined<img style=" />undefined با ما نویسنده شو
undefined @nevisandeh_sho

۶:۰۱

thumbnail

۶:۵۶

thumbnail
سلامیاز سواحل سرخ خلیج فارسبه شما همراهان کانال نویسنده شوundefined
امروز روز خلیج تا ابد فارسundefinedundefined
بیاید و کنار هم قلم بزنیم.هرچقدر عشق و ارادت داریم به شهدا و مردم خون‌گرم خلیج فارس، از زمان حملۀ پرتغالی‌ها تا دفاع مقدس و جنگ رمضان بنویسیم.

تا فردا شب فرصت شرکت توی این چالش رو دارید و به امید خدا هفتۀ آینده نوشته‌های برتر توی کانال کار میشه.

undefinedتو صدفی هستی در خلیج فارس به محض رسیدن پای دشمن به ساحل...
undefinedتو نفتی هستی که زیر خاک خلیج فارس خوابیده‌ای، این روزها که گران شده‌ای...
undefinedپرتغالی‌ها مدتی است که خلیج را محاصره کرده‌اند تو یکی از همراهان رئیسعلی دلواری هستی...
undefinedقایقی هستی که صاحبت در حال صید ماهی با تور، که با تکان‌های شدید آب متوجه می‌شید...
undefinedتو و دوستت توی ساحل بازی می‌کنید که حرکت جنگندۀ دشمن آمریکایی_اسرائیلی رو بالای سرتون می‌بینید...
نوشته‌هاتون رو به آیدی زیر بفرستید: @s_shf98
از دعوت دوستاتون به این چالش غافل نشید.undefined
#تمرین_نویسندگی
undefined<img style=" />undefined با ما نویسنده شو
undefined @nevisandeh_sho

۱۲:۴۵

thumbnail
از دیدگاه صدفی (دارای عقل و روح) در ساحل خلیج فارس
آفتاب سوزان بر ساحل می‌تابد و بادِ شدید موج‌ها را متلاطم تر از همیشه کرده.چندین سیاهی از دور پیداست که به این سمت می‌آیند.نزدیک و نزدیک‌تر می‌شوند تا به خاکِ بندر میرسند و افراد حاضرِ روی ارابه‌ها پیاده میشوند.
ثانیه‌ها همراهِ لشکر دشمن، در حال حرکت هستند.هر کدام از قدم هایی که سربازان اهریمنی با پوتین روی زمین می‌کوبند مثل خنجری بر تنِ این خاک و وجودِ من و باقی موجودات فرو می‌رود.چیزی نمانده زیرِ پاهایشان خورد شوم که صدای مهیب انفجار و شلیک های پیاپی بلند میشود و آن ها در مقابل یکی پس از دیگری روی زمین می‌افتند.
صدای فریاد هایی آشنا بلند میشود، زبان فارسی... چیزی که سالهاست به آن عادت کرده ام.گویی صدای سرباز ها و فرمانده های ایرانی است که از پشت سر نزدیک میشوند و همزمان با سلاح های هوایی و زمینی بر سر دشمن آتش میریزند.پرچم دشمن که بر بازوان سرباز هایشان است همه به خاکِ ساحل آغشته شده و پرچم سه رنگی که سالهاست در اینجا استوار است، همچنان استوار می‌ماند.
undefinedارسالی مخاطبان: مهدی فراهانی

۱۷:۱۰

undefinedنکاتی از کتاب "صحنه‌پردازی در رمان"


undefined«درس پنجاه‌و‌دوم»:



وداع طولانی:صحنه‌های پایانی:



🟡 پایان یک اثر باید فراموش نشدنی باشد.
undefined یک قانون مشخص برای پایان بندی وجود دارد:پایان داستان باید پایانی محتوم و ناگزیر و در عین حال غیرقابل پیش‌بینی باشد.

🟣 پایان ناگزیر:
به این معناست که وقتی خواننده به پایان داستان می‌رسد، باید تا آخرین کلمۀ آن را بخواند و با رضایت کامل احساس کند که داستان، پایانی غیر از این نمی‌توانست داشته باشد.


undefined پایان غیرقابل پیش‌بینی:
خواننده نباید احساس کند که از قبل می‌دانسته چه اتفاقی خواهد افتاد.
undefinedبدیهی است که برخی پایان‌‌بندی‌ها قابل پیش‌بینی اند، مثلاً خواننده می‌داند دختر و پسر به هم می‌رسند یا آدم‌بدها شکست می‌خورند. در چنین مواردی، در پایان بندی به جای گفتن «بعد چه اتفاقی می‌افتد» باید بگوییم «چگونه این اتفاق می‌افتد»؛ مثلاً، دختر و پسر چگونه به هم می‌رسند؟ آدم‌بدها چگونه شکست می‌خورند؟ در این مواقع، یعنی هنگامی که پایان داستان معلوم است، خواننده از شما انتظار دارد او را به نحوی غافلگیر کنید.

🟡 هل بدهید، هل بدهید و هل بدهید. با هل دادن از کنار پایان بندی های آشنا و کلیشه‌ای رد شوید و پایان بندی‌هایی خلق کنید که خاص داستان خود شماست.


#وداع_طولانی_صحنه‌های_پایانی#نکتۀ_آموزشی#صحنه‌پردازی_در_رمان#مجموعه_کتاب_های_آموزش_نویسندگی_۳#سورۀ_مهر#ریموند_آبستفلد




undefined<img style=" />undefined با ما نویسنده شو
undefined @nevisandeh_sho

۱۶:۵۵

thumbnail
سلام به همراهان کانال نویسنده شوundefinedخدا اجر این روزا و شبا که لباس رزم به تن کردید رو بده.undefinedصبح سر کلاس مجازی، سرکار، یا مشغول کار خونه با هزاران دغدغه و خستگی، شب پای موکب و پرچم گردانی.undefined
با یه چالش دیگه اومدیم تا آخر هفته رو با شما باشیم.undefined
«با کمترین کلمات کوتاه‌ترین داستان غم‌انگیز رو بنویس.»
هرچه می‌خواهد دل تنگت بنویس.برای شهدای جنگبرای دوری از مدرسه و دانشگاه و رفقابرای روزهای حملات و موشک بارانبرای دلواپسی پدر و مادر و...
undefined️تا فردا شب فرصت شرکت توی این چالش رو دارید و به امید خدا هفتۀ آینده نوشته‌های برتر توی کانال کار میشه.
نوشته‌هاتون رو به آیدی زیر بفرستید: @s_shf98
از دعوت دوستاتون به این چالش غافل نشید.undefined
#تمرین_نویسندگی
undefined<img style=" />undefined با ما نویسنده شو
undefined @nevisandeh_sho

۱۲:۰۱

thumbnail
بهش گفتم: «نگرانتم.» همیشه می‌گفت: «صدا رو شنیدی؟» می‌گفتم: «آره.»می‌گفت: «پس زنده‌ای... برو بخواب.» اما یک شب نگفت: «زنده‌ای؟!»چون خودش هم صدا را نشنیده بود.
undefined ارسالی مخاطبان: آرزو فرخی

۱۰:۱۸

thumbnail
روی صندلی نشست. پاهایش را دراز کرد. از خستگی ذق ذق می‌کرد. صدای دینگ پیامک گوشی را شنید. دستهایش هنوز خون آلود بود. با زحمت خود را از صندلی جدا کرد. دست و رویش را شست.پیامک از طرف همسرش نازنین بود. ماه آخر بارداری را می‌گذراند. باز هم هوس لواشک کرده بود.ساعت را نگاه کرد. از فروشگاه روبه‌روی اداره دو بسته لواشک خرید. می‌دانست یک روزه همه‌اش را تمام می‌کند. هر کدام را توی یکی از جیب‌های شلوارش گذاشت.صدای زنگ عملیات جدید را شنید. توی ماشین پرید.آدرس محل اصابت موشک خیلی به خانه‌اش نزدیک بود. کوچه‌ی خودشان بود. اما یک چیز درست نبود. جای خانه‌ی آنها خالی بود.
یک خروار سنگ و آهن روی زمین جا خوش کرده بود. گرد و خاک همه جا جولان می‌داد.فریاد زد: «یک خانم باردار توی ساختمون بوده.»ساعتی نگذشت که پیکر نازنین از زیر آوار پیدا شد.یک شبه هم پدر شهید و هم همسر شهید شد. برای این عناوین خیلی جوان بود.
undefined ارسالی مخاطبان: سمیه احمدی

۱۰:۵۰

thumbnail
جای بوسه
مادراشک ریزان زمزمه کرد :«آمدم بینی را ببوسم نبود. لپ چپ را ببوسم نبود. لپ راست را ببوسم نبود...» فرزند در بهشت شاداب گفت :«مادربوسه برخاک وطن بزن که تا همیشه هست.»
undefined ارسالی مخاطبان: مونا سادات خضرائی

۷:۴۹

thumbnail
پرهای بالشت
مرد نزدیکی های خانه بود.تند تند با دست هایش شمرد چند ماه دیگر پدر می شوم؟؟ بوم بوم بوم...برف می بارید یا پرهای بالشت در هوا معلق بود؟ هیولای انفجار با لهجه‌ی آمریکایی نعره کشید :«آرزوی پدرشدنت پرپرشد!» مرد با همان دست‌ها همسر و فرزند ندیده را تحویل آسمان داد.
undefined ارسالی مخاطبان: مونا سادات خضرائی

۱۷:۴۶

undefinedنکاتی از کتاب "صحنه‌پردازی در رمان"


undefined«درس پنجاه‌و‌سوم»:




از اثری به هم ریخته تا شاهکار: ساختاربندی:




🟡 داستان، سه ‌پرده‌ی طبیعی دارد:

undefined پرده‌ی‌ اول:
شخصیت‌های اصلی را معرفی می‌کند و کشمکش هسته‌ای، همچون کشمکش پیرنگ و کشمکش شخصیت‌ها را ارائه می‌دهد.


🟣 پرده‌ی دوم:
در این قسمت داستان، معمولا پیرنگ داستان چرخشی غیرمنتظره می‌کند و همین باعث می‌شود پیرنگ پیچیده شود.
مثال: مادر و دختری با هم قهر کرده اند. درست آن موقع که می‌خواهند با هم آشتی کنند، مادر متوجه یک بیماری لاعلاج در خود می‌شود و تصمیم می‌گیرد که خانه‌ی دخترش را ترک کند تا سربار او نباشد.

undefined پرده‌ی سوم:
در این پرده، هر دو کشمکش درونی و بیرونی حل می‌شوند. معنای این حرف آن نیست که مشکلات حل می‌شوند و داستان پایان خوشی دارد. بلکه منظور این است که سؤالاتی را که در کشمکش مطرح کرده بود در این پرده پاسخ داده می‌شود.



#از_اثری_به_هم_ریخته_تا_شاهکار_ساختاربندی#نکتۀ_آموزشی#صحنه‌پردازی_در_رمان#مجموعه_کتاب_های_آموزش_نویسندگی_۳#سورۀ_مهر#ریموند_آبستفلد




undefined<img style=" />undefined با ما نویسنده شو
undefined @nevisandeh_sho

۱۸:۳۶

thumbnail

۱۷:۵۴

thumbnail
سلام به همراهان کانال نویسنده شوundefined
برای یه چالش دیگه آماده‌ایدundefined
«با کمترین کلمات کوتاه‌ترین داستان امیدوار کننده از ایران رو بنویس.»
کی توی زندگیت دستت رو سفت چسبید تا از لبۀ پرتگاه ناامیدی پایین نیوفتی؟وقتی صدای جنگنده‌ها رو بالای سرت می‌شنیدی چی باعث شد نترسی و ادامه بدی؟حالا که آرامش نسبی برقراره دوست داری چه کاری برای ایران انجام بدی تا ایران آینده بهت افتخار کنه؟امیدت به روزهای آینده رو با یک داستان برای ما تصویر کن.undefined
undefined️تا فردا شب فرصت شرکت توی این چالش رو دارید و به امید خدا هفتۀ آینده نوشته‌های برتر توی کانال کار میشه.
نوشته‌هاتون رو به آیدی زیر بفرستید: @s_shf98
از دعوت دوستاتون به این چالش غافل نشید.undefined
#تمرین_نویسندگی
undefined<img style=" />undefined با ما نویسنده شو
undefined @nevisandeh_sho

۱۷:۵۵