لوگوی پیام رسان بلهدانلود «بله»
عکس پروفایل نویسنده شو!ن
۱.۳ هزار عضو

نویسنده شو!

به جمع باصفای «نویسنده شو»خوش آمدیدundefinedاینجا دست در دست هم، در دنیای زیبای ادبیات، قدم می‌زنیم و نفس‌های عمیق‌تری می‌کشیم تا اکسیر عشق را بیابیم.undefinedبه صرف داستان undefinedبفرمایید فیلمundefinedقلم‌سازی undefinedخلاق‌شو undefinedآرام‌بخشundefinedپژواکundefinedیک قاچ خوشمزه undefinedکافه کتاب و...
مشاهده در اپلیکیشن بلهمشاهده در وب بله
۳ تیر
undefinedنکاتی از کتاب "زندگینامه‌ی خودتان را بنویسید"


undefined«درس پنجاه‌و‌نهم»:



«آمادگی برای نوشتن: پژوهش، آماده‌سازی رئوس مطالب، انضباط فردی:»





🟡 زمان پژوهش را محدود کنید:

پژوهش امری اساسی در بیشتر طرح‌های نویسندگی است، اما به خاطر داشته باشید که شما تاریخ‌نویس یا روزنامه‌نگاری با مسئولیت دستیابی به حقایق جامع با حداکثر صحت نیستید. الزامی ندارد مطلبی جامع بنویسید و با وجودی که باورپذیری نوشته‌هایتان همواره به صحت آن بستگی دارد، تا زمانی که صراحت دارید می‌توانید گاهی حوادث و تاریخ‌ها را به تقریب بگویید. (یعنی اگر نمی‌دانید اتفاقی در ۱۹۸۸ روی داده یا ۱۹۸۹، نیازی به تحقیقات گسترده نیست. اگر با نگاهی به نامه‌های خانوادگی یا جست‌و‌جو در اینترنت نتوانستید مشکل را حل کنید، هیچ ایرادی ندارد که بنویسید: «نمی‌دانم در ۱۹۸۸ اتفاق افتاد یا در ۱۹۸۹، مطمئن نیستم.»



undefined رئوس مطالب: تهیه کنیم یا نکنیم؟
اگر می‌خواهید اندیشه‌هایی را که از قبل داشته‌اید سامان دهید، داشتن رئوس مطالب مفید است، اما رئوس مطالب در مورد اندیشه‌آفرینی کارایی ندارد.

موقعی که آماده می‌شوید تا یک طرح نگارشی را شروع کنید، اندیشه‌آفرینی و زایش افکار تازه برای شما اولویت بسیار بالایی در مقایسه با تنظیم توالی اندیشه‌ها دارد. در کتاب‌نویسی موارد زیر در اولویت قرار دارند: مفاهیم پیش‌بینی ناپذیر و غالباً غیر منطقی‌ای که به شما الهام می‌شود، افکار انحرافی‌ای که خودبه‌خود به ذهن می‌آید، پرت شدن از موضوع اصلی، تداعی‌های آزاد و خیال‌بافی و رویا پردازی.





#آمادگی_برای_نوشتن_پژوهش_آماده‌سازی_رئوس_مطالب_انضباط_فردی#نکتۀ_آموزشی#زندگی‌نامۀ_خودتان_را_بنویسید#مجموعه_کتاب_های_آموزش_نویسندگی_۴#سورۀ_مهر#استیوـ‌زوسمر




undefined<img style=" />undefined با ما نویسنده شو
undefined @nevisandeh_sho
undefined۱

۴۵۶

۱۹:۲۱

۱۰ تیر
undefinedنکاتی از کتاب "زندگینامه‌ی خودتان را بنویسید"


undefined«درس شصتم»:



«شما کیستید و مخاطبان شما کیستند؟»




🟡 یک گروه حقیقت‌یاب فرضی تشکیل دهید:

undefined در نمایشنامه‌ی لیرشاه، از شکسپیر، گلوسستر می‌گوید که چگونه به رغم کوری‌اش دنیا را می‌بیند: «من با حس قلبی می‌بینم.» پس شما هم مثل گلوسستر باشید و مرغ تخیلاتتان را به پرواز درآورید. صرف نظر از اینکه مخاطبتان کیست، آن‌ها را با حس قلبی خود ببینید، انگار دارید رودررو با آن‌ها حرف می‌زنید و می‌توانید واکنش‌هایشان را از حالات چهره‌شان بخوانید.

undefined تصور کنید که خوانندگان اصلی شما - پدر و مادر، همسر، فرزندان، و دوستان - در اتاقی نشسته‌اند و کتاب شما را می‌خوانند. از گوشه‌ای هرهر خنده بلند می‌شود و از گوشه‌ای دیگر غرغر. می‌بینید که بعضی‌ها غرق داستان زندگی شما هستند و میخکوب شده‌اند، اما عده‌ای هم گه‌گاه خمیازه‌ای می‌کشند.


undefined اگر یک گروه حقیقت‌یاب وارد این جمع می‌شد، فکر می‌کنید چه سؤال‌هایی درباره‌ی کتابتان از آن‌ها می‌پرسیدید و آن‌ها چه جوابی می‌دادند؟سعی کنید دریابید که:
چه چیزی توجه آن‌ها را سخت جلب می‌کند یا خسته‌‌شان می‌کند یا ناخرسندشان می‌کند؟چه چیزی شگفت‌زده‌شان می‌کند، آن‌ها را به تأمل وامی‌دارد، آن‌ها را می‌آزارد، احساساتشان را جریحه‌دار می‌کند، بر آن‌ها اثر می‌گذارد، به خنده‌شان می‌اندازد، یا دادشان را درمی‌آورد؟ احتمالاً چه چیزی را بد تعبیر می‌کنند؟ مگر اینکه البته تلاش زیادی برای رفع سوء تفاهم کرده باشید. تجسم، یکی از بهترین راه‌هاست.





#شما_کیستید_و_مخاطبان_شما_کیستند#نکتۀ_آموزشی#زندگی‌نامۀ_خودتان_را_بنویسید#مجموعه_کتاب_های_آموزش_نویسندگی_۴#سورۀ_مهر#استیوـ‌زوسمر




undefined<img style=" />undefined با ما نویسنده شو
undefined @nevisandeh_sho
undefined۱

۴۲۲

۱۵:۲۱

۱۷ تیر
undefinedنکاتی از کتاب "زندگینامه‌ی خودتان را بنویسید"


undefined«درس شصت‌و‌یکم»:



«نویسندگی کاری است سخت»


🟡 غلبه بر خشک‌طبعی در نویسندگی:

undefined اصولاً نویسنده در هنگام نگارش تنش زیادی را تحمل می‌کند. در همان خط شروع، این تنش به شکل حبس شدن نفس (خشک طبعی) خود را نشان می‌دهد و نوع خاصی از سرخوردگی را به وجود می‌آورد. حتی قبل از اینکه پای در راه بگذارید در کارتان گره می‌افتد، از حرکت می‌ایستید، و واقعا فلج می‌شوید. مهارت‌ها و فکرهای بکرتان شما را تنها می‌گذارند. ناگهان می‌بینید که نمی‌توانید حتی یک جمله‌ی درست و حسابی بنویسید.

undefined چه زمانی خشک طبعی ایجاد می‌شود؟
۱) وقتی نویسنده، فکر و سوژه‌ی اولیه‌ای ندارد (این نویسنده، بی‌هدف چیزهایی پراکنده می‌نویسد تا خودبه‌خود چیزی ظاهر شود.)۲) مطالب آشفته‌ی خیلی زیادی در سر دارد (که مانند سربازان لشکر شکست خورده هر یک به سمتی می‌روند و هر یک سازی جداگانه می‌زنند.)


undefined راه‌حل‌هایی برای غلبه بر خشک‌طبعی:

🪄 اول، عقب‌نشینی کنید. اندکی استراحت کنید و وقتی ذهنتان روشن شد و دوباره آماده‌ی کار شدید، برگردید و دوباره طبعتان را بیازمایید.

undefined دوم، قانونی برای خود وضع کنید: مثلا با خود قرار بگذارید فقط جمله‌های کوتاه بنویسید، تا اینکه از این مرحله‌ی پرزحمت و سخت عبور کنید. جمله‌های کوتاه باعث می‌شود فقط به افکار روشن و صریح بپردازید. این جمله‌ها شما را وادار می‌کنند تا عینی و ملموس بنویسید، نه ذهنی و انتزاعی. به ندرت امکان دارد در پیچ‌و‌خم‌های جمله‌های کوتاه گم شوید.

undefined سوم، حرکتی انفجاری و سریع از خط شروع انجام دهید؛ بدون معطلی و تردید‌. با سرعتی بالا و با نیرو و شتابی مطمئن از خط شروع عبور کنید تا در چنگال غول خشک‌طبعی گرفتار نشوید. موضوعی را انتخاب کنید که می‌دانید در نوشتنش گیر نمی‌کنید (هر چیزی که شما را به حرکت درآورد.)چیزی نمی‌گذرد که دستتان روان می‌شود، خورشید طلوع می‌کند، نوشتنتان نظم طبیعی‌اش را پیدا می‌کند و می‌بینید که در ساحل نسبتاً آرام و ایمن نویسندگی دارید قدم می‌زنید.



#نویسندگی_کاری_است_سخت#نکتۀ_آموزشی#زندگی‌نامۀ_خودتان_را_بنویسید#مجموعه_کتاب_های_آموزش_نویسندگی_۴#سورۀ_مهر#استیوـ‌زوسمر




undefined<img style=" />undefined با ما نویسنده شو
undefined @nevisandeh_sho
undefined۲

۴۱۳

۱۱:۰۳

۲۰ تیر
thumbnail
سلام به همراهان کانال نویسنده شوundefined
خب خدا رو شکر تابستونه و توی هوای گرم تابستونی هیچ چیز به اندازه نشستن زیر کولر خوش نمی‌گذره.undefined حتما برای یه چالش دیگه وقت دارید نه؟undefined
ما مردم ایران هفته پیش شاهد خلق یک حماسه بزرگ در کشورمون بودیم و رهبر عزیزمون رو از تهران تا قم، نجف، کربلا و مشهد بدرقه کردیم و در آغوش امام رضا (ع) به خاک سپردیم.چی بهتر از اینکه این حماسه بزرگ به وسیله شما اهل قلم در تاریخ ایران ثبت بشه.حالا ما یه چالش براتون در نظر گرفتیم.
undefinedundefinedتصور کن یک عکاس هستی که عکست برنده جایزه بهترین عکس از مراسم تشییع شده.
داستان عکسی رو که گرفتی برامون بگو. چه چیزی تو عکست بوده که احساسات رو درگیر کرده.

undefinedundefined تو یه خبرنگار خارجی هستی که برای اولین بار به ایران میای و با دیدن مراسم بزرگترین تشییع تاریخ شگفت زده میشی.
undefinedundefined تو یه پیرزنی هستی که خیلی دلت می‌خواد تو مراسم تشییع شرکت کنی. اما روی ویلچر نشستی و کسی رو نداری که تو رو به مراسم ببره. اما از پنجره خونت صدای مردم رو می‌شنوی...
undefinedundefinedمراسم تشییع از مقابل خونت می‌گذره و تو قصد داری با هر چه که در توانت هست به مردم‌خدمت کنی...
هر موضوعی که به ذهنت رسید رو انتخاب کن یا کلا یه داستان از خودت بساز تا این حماسه بزرگ رو به تصویر بکشی.undefined
undefined️تا دوشنبه شب فرصت شرکت توی این چالش رو دارید و به امید خدا نوشته‌های برتر توی کانال کار میشه.
نوشته‌هاتون رو به آیدی زیر بفرستید: @s_shf98
از دعوت دوستاتون به این چالش غافل نشید.undefined
#تمرین_نویسندگی

undefined<img style=" />undefined با ما نویسنده شو
undefined @nevisandeh_sho
undefined۱

۳۵۵

۱۶:۵۹

۲۳ تیر
نویسنده شو!
undefined سلام به همراهان کانال نویسنده شوundefined خب خدا رو شکر تابستونه و توی هوای گرم تابستونی هیچ چیز به اندازه نشستن زیر کولر خوش نمی‌گذره.undefined حتما برای یه چالش دیگه وقت دارید نه؟undefined ما مردم ایران هفته پیش شاهد خلق یک حماسه بزرگ در کشورمون بودیم و رهبر عزیزمون رو از تهران تا قم، نجف، کربلا و مشهد بدرقه کردیم و در آغوش امام رضا (ع) به خاک سپردیم. چی بهتر از اینکه این حماسه بزرگ به وسیله شما اهل قلم در تاریخ ایران ثبت بشه. حالا ما یه چالش براتون در نظر گرفتیم. undefinedundefinedتصور کن یک عکاس هستی که عکست برنده جایزه بهترین عکس از مراسم تشییع شده. داستان عکسی رو که گرفتی برامون بگو. چه چیزی تو عکست بوده که احساسات رو درگیر کرده. undefinedundefined تو یه خبرنگار خارجی هستی که برای اولین بار به ایران میای و با دیدن مراسم بزرگترین تشییع تاریخ شگفت زده میشی. undefinedundefined تو یه پیرزنی هستی که خیلی دلت می‌خواد تو مراسم تشییع شرکت کنی. اما روی ویلچر نشستی و کسی رو نداری که تو رو به مراسم ببره. اما از پنجره خونت صدای مردم رو می‌شنوی... undefinedundefinedمراسم تشییع از مقابل خونت می‌گذره و تو قصد داری با هر چه که در توانت هست به مردم‌خدمت کنی... هر موضوعی که به ذهنت رسید رو انتخاب کن یا کلا یه داستان از خودت بساز تا این حماسه بزرگ رو به تصویر بکشی.undefined undefined️تا دوشنبه شب فرصت شرکت توی این چالش رو دارید و به امید خدا نوشته‌های برتر توی کانال کار میشه. نوشته‌هاتون رو به آیدی زیر بفرستید: @s_shf98 از دعوت دوستاتون به این چالش غافل نشید.undefined #تمرین_نویسندگی undefined<img style=" />undefined با ما نویسنده شو undefined @nevisandeh_sho
-حاج قربون خدا بگم چی کارت کنه مرد؟!آخه ویلچر رو چرا بردی ؟اخه مگه تو هم مثل من چلاقی ! نه تو مغزت چلاقه ! پیر شدی ولی بازم بزرگ نشدی ! مرد حسابی من با چی بیام بیرون .....پیرزن تلفن رو قطع کرد و با عصبانیت لنگان لنگان به سمت کنترل تلوزیون رفت .کنترل را برداشت و تلوزیون را روشن کرد. با دیدن حجم زیاد جمعیت در قاب کوچک تلوزیون ناگاه دانه های اشک همچون دانه های تسبیح مش قربون گونه‌هایش را می‌بوسیدند و پایین می آمدند.پیرزن زیر لب شروع کرد به خواندن روضه‌ی اباعبدلله ....اشک هایش را با روسری گلگلی ریزنقش زیبایش پاک کرد.به سختی از جایش بلند شد و به سمت کتری برقی رفت.کتری پیرزن را صدا می زد و برایش کارت دعوتی خوش عطر جهت نوشیدن چای خوش دم فرستاد بود.پیرزن لیوان چای و کاسه گل دار آبی رنگ‌ پر از توت خشک را برداشت و با سختی به سمت پنجره روبه روی کوچه آمد .پنجره را باز کرد و از بالا همه چیز واقعی دیده می شد.نفس عمیقی کشید و با خودش گفت: ای به قربانت اقا جان! ای به قربان جدت که مثل خودش هم غریب بودی هم با عزت رفتی ....!پیرزن چای خوش طعم را با توت های خشک یکی یکی نوش جان کرد .خسته و کلافه از دست مش قربون ....ناگهان یاد حرف های مش قربون افتاد و باز عصبانی شد ‌‌‌‌....یه جوری می‌گه امروز باید خدمت کنم خدمت کنم که انگار خودش سالمه ! اععع ببین مرد گنده ویلچر من و برده به مردم خدمت کنه. اخه مرد تو اول به زنت خدمت کن!صدای ماشین صوت و مردم پیرزن رو از دل فکر و خیال بیرون آورد ....پیرزن بلند شد و از پنجره شروع کرد به شعار و گریه و زمزمه! ای قربانت بشم رسولی جان تو هم شبیه پسر منی ! الهی خدا ببخشدت به مادرت !بزن که خوب می‌زنی... اره بزنید بزنید تا جونش دربیاد الهی آمین....ناگهان پسر جوانی با قد نسبتا بلند از زیر جفیه سبز رنگ پیرزن را صدا زد مادرجان مادرجان ...پیرزن که به دنبال صدا بود کمی آن طرف و کمی این طرف را نگاه کرد و پسرجوان را دید. با صدای بلند گفت: جانم مادر ! پسر دستانش را کنار دهانش بلند گو کرد و گفت : مادر آب داری آب !پیرزن سرش را تکان داد و گفت: اره مادر الان بهت میدم ....پیرزن با خنده به داخل خانه آمد.و زیر لب با خودش گفت: ترخدا ببین دور و زمونه عوض شده دخترا چارقد سر نمی کنن پسر طفل معصوم روسری پوشیده تو گرما....پیرزن شلنگ بلندی را به سر شیر آب وصل کرد. آب را باز کرد و از پنجره آب را روی سر مردم می پاشید ....پیرزن خودش نمی دانست در حال آب دادن به جوانه های سبز انقلاب بود ..‌...درسته است پیرزن پایی برای رفتن نداشت اما جانی برای ماندن داشت ...ماندن به پای این نظام ...
undefined ارسالی مخاطبان: ریحانه افتخاری
undefined۳
undefined۱

۳۰۷

۱۲:۱۲

۲۴ تیر
نویسنده شو!
undefined سلام به همراهان کانال نویسنده شوundefined خب خدا رو شکر تابستونه و توی هوای گرم تابستونی هیچ چیز به اندازه نشستن زیر کولر خوش نمی‌گذره.undefined حتما برای یه چالش دیگه وقت دارید نه؟undefined ما مردم ایران هفته پیش شاهد خلق یک حماسه بزرگ در کشورمون بودیم و رهبر عزیزمون رو از تهران تا قم، نجف، کربلا و مشهد بدرقه کردیم و در آغوش امام رضا (ع) به خاک سپردیم. چی بهتر از اینکه این حماسه بزرگ به وسیله شما اهل قلم در تاریخ ایران ثبت بشه. حالا ما یه چالش براتون در نظر گرفتیم. undefinedundefinedتصور کن یک عکاس هستی که عکست برنده جایزه بهترین عکس از مراسم تشییع شده. داستان عکسی رو که گرفتی برامون بگو. چه چیزی تو عکست بوده که احساسات رو درگیر کرده. undefinedundefined تو یه خبرنگار خارجی هستی که برای اولین بار به ایران میای و با دیدن مراسم بزرگترین تشییع تاریخ شگفت زده میشی. undefinedundefined تو یه پیرزنی هستی که خیلی دلت می‌خواد تو مراسم تشییع شرکت کنی. اما روی ویلچر نشستی و کسی رو نداری که تو رو به مراسم ببره. اما از پنجره خونت صدای مردم رو می‌شنوی... undefinedundefinedمراسم تشییع از مقابل خونت می‌گذره و تو قصد داری با هر چه که در توانت هست به مردم‌خدمت کنی... هر موضوعی که به ذهنت رسید رو انتخاب کن یا کلا یه داستان از خودت بساز تا این حماسه بزرگ رو به تصویر بکشی.undefined undefined️تا دوشنبه شب فرصت شرکت توی این چالش رو دارید و به امید خدا نوشته‌های برتر توی کانال کار میشه. نوشته‌هاتون رو به آیدی زیر بفرستید: @s_shf98 از دعوت دوستاتون به این چالش غافل نشید.undefined #تمرین_نویسندگی undefined<img style=" />undefined با ما نویسنده شو undefined @nevisandeh_sho
thumbnail
ساعت از۱۴:۳۰ گذشته، کش همیشه گشاد چادرم را گره دوم می‌زنم، جلویش را به دندان می‌گیرم و به دنبال پاشنه کش در طبقات جاکفشی می‌گردم.همسفر تنهایی ام،دهه نودی نازنین، دخترم «مهربان جان» با کلافگی صدا می‌زند: «چیکار میکنی دیرم شد؟!»او در بعضی مواقع اصلا «مهربان »نیست .با دهانی پر از چادر گفتم: «آسانسور را بزن آمدم.آخ یخ ها رانیاورده ام! این روزها توشه‌ی راهم مقدار زیادی یخ شده، به هرکه در مسیر قسمتش باشد می‌رسد .بطریهای آب معدنی و نوشابه ها را شب هنگام پر می‌کنم و روزها نذر خنکی…با عجله وارد آسانسور شدم. عطر برنج ایرانی مست کننده‌ی زن همساده گواه امید او برای گذران یک روز دیگر از زندگی ست. ماشین را از پارکینگ بیرون می آورم .سکوت کوچه را صدای گاه و بیگاه یک گنجشک می‌شکند و خورشید به مصاف انجیرهای کال آمده و خرما پزان شده.کوچه ساکت، شهر خلوت، خیابانها حریف می‌طلبند. دولت امروز (شنبه) را در تهران تعطیل اعلام کرد تا با فراغت خاطر و بی دغدغه از فکر معاش به وداع در مصلی بیاییم. گرما بیداد می‌کند .بنزین ندارم حتی به قدر یک چارلیتری! پس خبری از کولر نیست. ساعت۱۵ باید در میدان انقلاب باشیم. دخترکم نگران است که دیر روی استیج برسد. اتوبان چمران را رد کردم. بی مهابا از چراغ توحید گذشتم و وارد خیابان کارگر که شدم ساعت۱۴:۵۷ بود.خط ویژه را رفتم و دخترک را پشت ماشین ون زواردرفته‌ی اقای جهانی پارک کردم. دخترک پیاده شد!سراسیمگی ام را درز گرفتم و یک نفس کشیدم. آرام دادم بیرون.خونسردانه پیاده شدم و سرم را از ماشین بی در و پیکر ِهمه چی هویدا، داخل بردم. صدای بی رمق دختران گروه آماده برای اجرا شنیده می‌شد. تفت خورده در هوای داغ با لبانی خشک، یک بطری آب را بین هم دست به دست می‌کردند.سلام علیکی کردم و گفتم کی اجرا شروع می‌شود:- الان صدامون می‌کنند.‌بالبخندی مغرورانه پس از مکثی کوتاه گفتم:من مقدارزیادی یخ در ماشین دارم!!!اگر تشنه اید بیارم؟» همه صورتها به سمتم برگشت؛ یک «برو زود وردار بیار چرا میپرسی عجیبی »در نگاهشون بود که تا به خودم آمدم دیدم کنار ماشینم ایستادم و به یخ ها نگاه می‌کنم!نه آب داشتم و نه هیچ ظرفی که یخ ها را در آن بریزم! انگار خودم موکب دار شدم.چیزی شبیه یه کلمن را تصور کردم. یک کیسه بزرگ هم کارم را راه می انداخت .کیسه ی ضخیم که نیافتم،سر چرخاندم آنطرف تر بالاتر از استیج انقلاب مدرسه قرآن ! جایی که می‌توانستم بگویم : منم از شماها هستم و فقط آب و کلمن می‌خواهم! آفرین خودشه! رفتم ،طلب کردم و اجابت کردند. کلمن پر آب تمیز دادند. چاقو برای شکستن یخ دادند و لبخندی و مهری…برداشت دوم : امانتداری بزم را به یک شربت آناناس تکمیل کردم. همزمان صدای دختران شنیده می‌شد.باید برخاست…این پیچ تاریخی طاقت فرساست…ایران رهبر و رهبر ایران دارد...حس کردن یخ ها در هوای داغ ظهر تیرماه؛هرم گرمای داخل ماشین، صدای دختران منتظر و تشنه، کلمن آماده را در ون بدون قفل و بند رها کردم. برداشت سوم: اعتماد با چادرصورتم را که خیس اشک بود پاک کرده و به تماشای دخترکان ایستادم سرود اول تمام شد.سرود دوم که ایکاش نخوانند. میدانی چرا؟انقدر به جانم نشسته که هربار بدیع و تازه است: مثلا تو هنوز هستی…می‌کشی روسرم دستیمثلا توی رویاهام …به حسینیه برگشتی؛مثلا توی کشوردوست…داری با ما ملاقاتی….مهربون آقاااا و اجرا تمام!و اشکهای من ناتمام .از لحظه ی مواجهه با یک کلمن عرق کرده از سرمای یخ هادر هرم ماشین داغ نمیتوان نوشت! چون آنجا باید می‌بود.هر عابری رد شد میهمانش می‌کردم حتی بار دوم و سوم اگر کسی بطری دارد بیاورد؛ پر کند !تمام نمی‌شد! .جلوی چادرم هم سیراب شده بود .امواتم هم نوشیدند .گمانم بیش از یک لیوان.چون سیل صلواتها قطع نمیشد «آقااا بفرمایید صلواتی است برای شادی روح رهبر شهید»راننده ی تاکسی که مشکی به تن داشت؛ آمد اینطرف خیابان و جرعه جرعه جگرش را صفا داد:«خدا بیامرزه دخترم امواتت رو. »کلمن را تکان محکمی دادم تمام نشده بود!برداشت چهارم: برکتکلمن امانت را به ماشین بردم که به صاحبانش برگردانم، مسئول گروه سرود گفت دخترها جان گرفتید؟ برویم مصلی!؟با اشتیاق گفتند: بله سوار بر ماشین شدم و همسفرم خیال! شروع به حرکت کرد. در ذهنم همه ی آنچه که در چندساعت گذشت را با او نوشتیم ومرور کردیم می‌گفت و می‌گفت . همراهی آقای شهیدمان را میبینی؟همراه است در رشد؛ بالندگی و صعودی ادامه دار در مسیر. خیابانها زبان گشودند و حرف هایشان را با دلنوشته هایشان فریاد می‌زنند.دیگر کسی به عکسها جرات اهانت ندارد.مردمان همدل، بی انکه باهم سخن بگویند، همزبانند بی منت و‌ مزد، حاجت یکدیگر را برآورده می‌کنند.بچه دار ها را تکریم می‌کنند؛ ترک موتورها مویی افشان نیست و باد ‌در سیاهی نجابت چادر دست می اندازد.
undefined۱
undefined۱

۲۲۶

۱۶:۰۱

نویسنده شو!
undefined ساعت از۱۴:۳۰ گذشته، کش همیشه گشاد چادرم را گره دوم می‌زنم، جلویش را به دندان می‌گیرم و به دنبال پاشنه کش در طبقات جاکفشی می‌گردم. همسفر تنهایی ام،دهه نودی نازنین، دخترم «مهربان جان» با کلافگی صدا می‌زند: «چیکار میکنی دیرم شد؟!» او در بعضی مواقع اصلا «مهربان »نیست .با دهانی پر از چادر گفتم: «آسانسور را بزن آمدم.آخ یخ ها رانیاورده ام! این روزها توشه‌ی راهم مقدار زیادی یخ شده، به هرکه در مسیر قسمتش باشد می‌رسد .بطریهای آب معدنی و نوشابه ها را شب هنگام پر می‌کنم و روزها نذر خنکی… با عجله وارد آسانسور شدم. عطر برنج ایرانی مست کننده‌ی زن همساده گواه امید او برای گذران یک روز دیگر از زندگی ست. ماشین را از پارکینگ بیرون می آورم .سکوت کوچه را صدای گاه و بیگاه یک گنجشک می‌شکند و خورشید به مصاف انجیرهای کال آمده و خرما پزان شده. کوچه ساکت، شهر خلوت، خیابانها حریف می‌طلبند. دولت امروز (شنبه) را در تهران تعطیل اعلام کرد تا با فراغت خاطر و بی دغدغه از فکر معاش به وداع در مصلی بیاییم. گرما بیداد می‌کند .بنزین ندارم حتی به قدر یک چارلیتری! پس خبری از کولر نیست. ساعت۱۵ باید در میدان انقلاب باشیم. دخترکم نگران است که دیر روی استیج برسد. اتوبان چمران را رد کردم. بی مهابا از چراغ توحید گذشتم و وارد خیابان کارگر که شدم ساعت۱۴:۵۷ بود. خط ویژه را رفتم و دخترک را پشت ماشین ون زواردرفته‌ی اقای جهانی پارک کردم. دخترک پیاده شد!سراسیمگی ام را درز گرفتم و یک نفس کشیدم. آرام دادم بیرون. خونسردانه پیاده شدم و سرم را از ماشین بی در و پیکر ِهمه چی هویدا، داخل بردم. صدای بی رمق دختران گروه آماده برای اجرا شنیده می‌شد. تفت خورده در هوای داغ با لبانی خشک، یک بطری آب را بین هم دست به دست می‌کردند. سلام علیکی کردم و گفتم کی اجرا شروع می‌شود: - الان صدامون می‌کنند.‌ بالبخندی مغرورانه پس از مکثی کوتاه گفتم: من مقدارزیادی یخ در ماشین دارم!!!اگر تشنه اید بیارم؟» همه صورتها به سمتم برگشت؛ یک «برو زود وردار بیار چرا میپرسی عجیبی »در نگاهشون بود که تا به خودم آمدم دیدم کنار ماشینم ایستادم و به یخ ها نگاه می‌کنم! نه آب داشتم و نه هیچ ظرفی که یخ ها را در آن بریزم! انگار خودم موکب دار شدم.چیزی شبیه یه کلمن را تصور کردم. یک کیسه بزرگ هم کارم را راه می انداخت .کیسه ی ضخیم که نیافتم،سر چرخاندم آنطرف تر بالاتر از استیج انقلاب مدرسه قرآن ! جایی که می‌توانستم بگویم : منم از شماها هستم و فقط آب و کلمن می‌خواهم! آفرین خودشه! رفتم ،طلب کردم و اجابت کردند. کلمن پر آب تمیز دادند. چاقو برای شکستن یخ دادند و لبخندی و مهری… برداشت دوم : امانتداری بزم را به یک شربت آناناس تکمیل کردم. همزمان صدای دختران شنیده می‌شد.باید برخاست…این پیچ تاریخی طاقت فرساست… ایران رهبر و رهبر ایران دارد... حس کردن یخ ها در هوای داغ ظهر تیرماه؛هرم گرمای داخل ماشین، صدای دختران منتظر و تشنه، کلمن آماده را در ون بدون قفل و بند رها کردم. برداشت سوم: اعتماد با چادرصورتم را که خیس اشک بود پاک کرده و به تماشای دخترکان ایستادم سرود اول تمام شد.سرود دوم که ایکاش نخوانند. میدانی چرا؟انقدر به جانم نشسته که هربار بدیع و تازه است: مثلا تو هنوز هستی…می‌کشی روسرم دستی مثلا توی رویاهام …به حسینیه برگشتی؛مثلا توی کشوردوست…داری با ما ملاقاتی….مهربون آقاااا و اجرا تمام!و اشکهای من ناتمام .از لحظه ی مواجهه با یک کلمن عرق کرده از سرمای یخ هادر هرم ماشین داغ نمیتوان نوشت! چون آنجا باید می‌بود.هر عابری رد شد میهمانش می‌کردم حتی بار دوم و سوم اگر کسی بطری دارد بیاورد؛ پر کند ! تمام نمی‌شد! .جلوی چادرم هم سیراب شده بود . امواتم هم نوشیدند .گمانم بیش از یک لیوان.چون سیل صلواتها قطع نمیشد «آقااا بفرمایید صلواتی است برای شادی روح رهبر شهید»راننده ی تاکسی که مشکی به تن داشت؛ آمد اینطرف خیابان و جرعه جرعه جگرش را صفا داد:«خدا بیامرزه دخترم امواتت رو. »کلمن را تکان محکمی دادم تمام نشده بود! برداشت چهارم: برکت کلمن امانت را به ماشین بردم که به صاحبانش برگردانم، مسئول گروه سرود گفت دخترها جان گرفتید؟ برویم مصلی!؟با اشتیاق گفتند: بله سوار بر ماشین شدم و همسفرم خیال! شروع به حرکت کرد. در ذهنم همه ی آنچه که در چندساعت گذشت را با او نوشتیم ومرور کردیم می‌گفت و می‌گفت . همراهی آقای شهیدمان را میبینی؟همراه است در رشد؛ بالندگی و صعودی ادامه دار در مسیر. خیابانها زبان گشودند و حرف هایشان را با دلنوشته هایشان فریاد می‌زنند.دیگر کسی به عکسها جرات اهانت ندارد.مردمان همدل، بی انکه باهم سخن بگویند، همزبانند بی منت و‌ مزد، حاجت یکدیگر را برآورده می‌کنند. بچه دار ها را تکریم می‌کنند؛ ترک موتورها مویی افشان نیست و باد ‌در سیاهی نجابت چادر دست می اندازد.
«بامان الله ،یا شهیدالله» را بی محابا از قضاوت بشنو، نه یواشکی!یادم آورد بدون کارت ملی کلمن را بهم امانت دادند!کارزار این طرف دنیا با جام جهانی آنطرف دنیا چقدر تفا‌وت دارد!می‌بینی!؟!می‌فهمی؟!بیش از هر وقت دیگری این روزها فهمیدن را تمرین کن!!!!شنیدن و دیدن و چشیدن و لمس را همه بلندند!!دستم دکمه زنگ درب خانه ی نفیسه را فشار می‌دهد .صدای روضه خوان هیاتش به گوش می‌رسد.چشمانم به انتهای کوچه ای سرسبز درمحله طرشت خیره شده و منتظر، نگاه می‌کند و دلم می‌گوید :«میوه ی تحمل رنج این روزهای دلگیروسخت؛ شیرینی ظهور است. مثل خرماها و انجیرهای کال که با تحمل رنج داغی تابستان، شهد شیرینی به جان و دل می‌نشانند!»undefined ارسالی مخاطبان: عارفه تراژه
undefined۱

۲۱۴

۱۶:۰۱

undefinedنکاتی از کتاب "زندگی‌نامه‌ی خودتان را بنویسید"


undefined«درس شصت‌و‌دوم»:



«بازنویسی را شروع کنید»


🟡 حقیقت را بگویید:

حقیقت ممکن است گنگ باشد و گیج کننده و جدا کردنش از نظریات شخصی سخت یا حتی درک ناشدنی. رعایت بی‌طرفی، دشوار است. سرشت انسان این است که همه چیز را آن‌طور که دلش می‌خواهد می‌بیند و کفه‌ی ترازوی قضاوت را به نفع خود سنگین می‌کند و البته بعضی‌ها کفه‌ی مقابل را سنگین می‌کنند: خود را بیش از حد واقعی مقصر می‌دانند و دیگران را تبرئه می‌کنند.
لازم است خود را به حقیقت گویی تمام و کمال متعهد کنید.نیازی به این نیست که همه چیز را روی دایره بریزید اما باید توجهی شایسته و بایسته داشته باشید به هر چیزی که رویدادها را غلط جلوه می‌دهد.نه تنها باید صادق باشید، بلکه باید این صداقت را بر همگان آشکار کنید.🟠 اگر چیزی را خوب به یاد ندارید یا تردیدی در مورد اتفاقی دارید یا نمی‌خواهید درباره‌ی آن حرفی بزنید، تنها کاری که می‌توانید انجام دهید این است که به وضوح به آن اشاره کنید. اگر حدس می‌زنید یا شک دارید یا نمی‌دانید چه اتفاقی افتاده، دقیقاً بگویید: «حدس می‌زنم، مطمئن نیستم، یا درست نمی‌دانم.»
undefined اگر اطلاعاتی می‌آورید که ممکن است دیگران در صحت آن تردید کنند، اعلام کنید که جای شک و تردید در آن‌ها هست.
🟡 اگر دارید یک مکالمه یا حادثه را بازسازی می‌کنید، کاری کنید تا خوانندگان بدانند که شما دارید فقط از روی حدس و گمان آن‌ها را می‌نویسید.
🟣 مطالب را از منبع ناشناخته نقل نکنید ( «یکی از اعضای خانواده‌ام که نمی‌توانم اسمش را ببرم به من گفت...» )چون نقل قول از شخص نامعلوم این تردید‌ِ به حق را به وجود می‌آورد که نویسنده این‌ها را از خودش ساخته است.🟢 بر حقایق سرپوش نگذارید یا آن‌ها را پشت گوش نیندازید.
undefined حقایق را طوری تحریف نکنید که نشان دهد خیلی به شما ستم شده یا بابت یک دل‌خوری یا کم‌محلی کوچک دارید انتقام می‌گیرید.


#بارنویسی_را_شروع_کنید#نکتۀ_آموزشی#زندگی‌نامۀ_خودتان_را_بنویسید#مجموعه_کتاب_های_آموزش_نویسندگی_۴#سورۀ_مهر#استیوـ‌زوسمر




undefined<img style=" />undefined با ما نویسنده شو
undefined @nevisandeh_sho
undefined۳

۳۲۵

۱۸:۱۴

۷ مرداد
undefinedنکاتی از کتاب "زندگی‌نامه‌ی خودتان را بنویسید"


undefined«درس شصت‌و‌سوم»:



«راهبردهایی برای آغاز خوب»:

شروع کتاب را در‌ِ خانه‌‌ی‌تان و خوانندگان را مهمان‌تان فرض کنید. می‌خواهید آن‌ها را به درون خانه بکشانید و از آن‌ها با شام لذیذی پذیرایی کنید. شروع کتاب، مثل دری باز به روی مهمان است که ممکن است درِ اصلی باشد یا درِ حیاط خلوت:
undefined درِ اصلی یا شروع تند و تیز:
در این روش، ابتدا نکات اصلی را خلاصه و اعلام می‌کنید و سپس شروع می‌کنید با شرح و توصیف حقایق و اتفاقات، آن را تقویت می‌کنید. به نوعی، یک راست سر اصل مطلب می‌روید و اطلاعات اصلی را همان اول می‌آورید.
مثال:
«دیروز مارتین اسمیت برنده‌ی جایزه‌ی ده میلیون دلاری شد.»

🟢 در‌ِ حیاط خلوت یا شروع نرم:
مثال:
«وقتی دیروز مارتین اسمیت دستش را در جیبش کرد، پول کافی برای پرداخت نان صبحانه‌اش نداشت.»جمله‌ی اول، گزارش نرم است و به خواننده می‌فهماند که نویسنده می‌خواهد مطلبی درباره‌ی وضع مالی مارتین اسمیت بگوید.اما اگر نویسنده در همان اول می‌گفت: «دیروز مارتین اسمیت برنده‌ی جایزه‌ی ده میلیون دلاری شد»، جمله‌ی اول، گزارش تند و تیز بود و اطلاعات اصلی را در همان اول آورده بود.

🟠 شیوه‌ی درِ اصلی بیشتر بر مبنای گفتن است و شیوه‌ی درِ حیات خلوت بر مبنای نشان دادن.
🟣 اولی متکی به حقایق است و دومی بیشتر به ارائه‌ی چیزی می‌پردازد که خواننده را مجذوب و مشغول خواندن می‌کند، آن هم بدون اینکه مطلب زیادی درباره‌ی داستان بداند.
🟡 دومی می‌تواند با استفاده از تخیل، خواننده را جذب کند.
undefined اگر موضوعی پیچیده و گسترده است و شما را طوری به هراس می‌اندازد که نمی‌توانید مستقیماً به آن بپردازید، راه دوم را در پیش بگیرید و از درِ حیاط خلوت وارد شوید. چند مورد کوچک اطلاعات فرعی را به دست بگیرید، فقط به این دلیل که جالب‌اند و نوشتن‌شان ساده است. از این موضوعات ریز شروع کنید و بعد به سمت موضوع بزرگ و بنیادی پیش بروید.


#راهبرد_هایی_برای_آغاز_خوب#نکتۀ_آموزشی#زندگی‌نامۀ_خودتان_را_بنویسید#مجموعه_کتاب_های_آموزش_نویسندگی_۴#سورۀ_مهر#استیوـ‌زوسمر




undefined<img style=" />undefined با ما نویسنده شو
undefined @nevisandeh_sho
undefined۳

۲۴۵

۱۸:۳۶

۱۴ مرداد
undefinedنکاتی از کتاب "زندگی‌نامه‌ی خودتان را بنویسید"


undefined«درس شصت‌و‌چهارم»:


«داستان‌گویی»:


undefined داستان یعنی چه؟

undefined هر حادثه‌ای الزاماً داستان نیست. فعالیت‌های ما، خودبه‌خود، داستان نیست. اطلاعات و جزئیات را نمی‌توان داستان دانست. خلاصه و فشرده‌ی هر چیزی را نمی‌توان داستان به حساب آورد.
🟣 داستان باید رو به جلو حرکت کند و به طرف جایی برود. به شکلی که اتفاق مهمی در آن باشد و چیزی در آن تغییر کند.
undefined تغییر، سرشار از مفاهیم عمیق، تغییر عاطفی و احساسی است.
🪄 تعریف معنا در داستان: «معنا یعنی دلیل اینکه چیزی ارزش آن را دارد که فراموشش نکنیم.»
🟢 داستان باید سرگرم‌کننده و جالب باشد. داستان‌گویی مستلزم جذب توجه خوانندگان و حفظ این حالت است.
undefined نویسنده چطور داستانش را جالب می‌کند؟
اگر می‌خواهید درباره‌ی موضوعی بنویسید، لابد چیزی دارد که برای شما جالب است. پس فوت کوزه‌گری این است که این عنصر را شناسایی کنید و آن را به شیوه‌ای مؤثر به خواننده انتقال دهید.

🟠 در هنگام نگارش داستان، از خود بپرسید: «در اینجا چه چیزی در خطر است؟»
وقتی چیزی در معرض خطر نیست، چرا خواننده باید نگران اتفاقات بعدی این داستان باشد؟ اگر موضوعی برای یکی از شخصیت‌های داستان مهم نباشد، قطعاً برای خواننده هم مهم نخواهد بود. در این داستان، آدم‌ها چه نفعی به دست می‌آورند یا چه چیزی را از دست می‌دهند یا چه احساسی در آن‌ وجود دارد و چه چیزی از آن می‌توان یاد گرفت؟ نویسنده باید بداند داستانش چه چیز مهمی دارد و کاری کند که خواننده هم آن را احساس کند.






#داستان‌گویی#نکتۀ_آموزشی#زندگی‌نامۀ_خودتان_را_بنویسید#مجموعه_کتاب_های_آموزش_نویسندگی_۴#سورۀ_مهر#استیوـ‌زوسمر




undefined<img style=" />undefined با ما نویسنده شو
undefined @nevisandeh_sho
undefined۳

۱۲۴

۱۹:۱۰