سلام به همراهان کانال نویسنده شو
خدا اجر این روزا و شبا که لباس رزم به تن کردید رو بده.
صبح سر کلاس مجازی، سرکار، یا مشغول کار خونه با هزاران دغدغه و خستگی، شب پای موکب و پرچم گردانی.
با یه چالش دیگه اومدیم تا آخر هفته رو با شما باشیم.
«با کمترین کلمات کوتاهترین داستان غمانگیز رو بنویس.»
هرچه میخواهد دل تنگت بنویس.برای شهدای جنگبرای دوری از مدرسه و دانشگاه و رفقابرای روزهای حملات و موشک بارانبرای دلواپسی پدر و مادر و...
️تا فردا شب فرصت شرکت توی این چالش رو دارید و به امید خدا هفتۀ آینده نوشتههای برتر توی کانال کار میشه.
نوشتههاتون رو به آیدی زیر بفرستید: @s_shf98
از دعوت دوستاتون به این چالش غافل نشید.
#تمرین_نویسندگی
" />
با ما نویسنده شو
@nevisandeh_sho
با یه چالش دیگه اومدیم تا آخر هفته رو با شما باشیم.
«با کمترین کلمات کوتاهترین داستان غمانگیز رو بنویس.»
هرچه میخواهد دل تنگت بنویس.برای شهدای جنگبرای دوری از مدرسه و دانشگاه و رفقابرای روزهای حملات و موشک بارانبرای دلواپسی پدر و مادر و...
نوشتههاتون رو به آیدی زیر بفرستید: @s_shf98
از دعوت دوستاتون به این چالش غافل نشید.
#تمرین_نویسندگی
۱۲:۰۱
بهش گفتم: «نگرانتم.» همیشه میگفت: «صدا رو شنیدی؟» میگفتم: «آره.»میگفت: «پس زندهای... برو بخواب.» اما یک شب نگفت: «زندهای؟!»چون خودش هم صدا را نشنیده بود.
ارسالی مخاطبان: آرزو فرخی
۱۰:۱۸
روی صندلی نشست. پاهایش را دراز کرد. از خستگی ذق ذق میکرد. صدای دینگ پیامک گوشی را شنید. دستهایش هنوز خون آلود بود. با زحمت خود را از صندلی جدا کرد. دست و رویش را شست.پیامک از طرف همسرش نازنین بود. ماه آخر بارداری را میگذراند. باز هم هوس لواشک کرده بود.ساعت را نگاه کرد. از فروشگاه روبهروی اداره دو بسته لواشک خرید. میدانست یک روزه همهاش را تمام میکند. هر کدام را توی یکی از جیبهای شلوارش گذاشت.صدای زنگ عملیات جدید را شنید. توی ماشین پرید.آدرس محل اصابت موشک خیلی به خانهاش نزدیک بود. کوچهی خودشان بود. اما یک چیز درست نبود. جای خانهی آنها خالی بود.
یک خروار سنگ و آهن روی زمین جا خوش کرده بود. گرد و خاک همه جا جولان میداد.فریاد زد: «یک خانم باردار توی ساختمون بوده.»ساعتی نگذشت که پیکر نازنین از زیر آوار پیدا شد.یک شبه هم پدر شهید و هم همسر شهید شد. برای این عناوین خیلی جوان بود.
ارسالی مخاطبان: سمیه احمدی
یک خروار سنگ و آهن روی زمین جا خوش کرده بود. گرد و خاک همه جا جولان میداد.فریاد زد: «یک خانم باردار توی ساختمون بوده.»ساعتی نگذشت که پیکر نازنین از زیر آوار پیدا شد.یک شبه هم پدر شهید و هم همسر شهید شد. برای این عناوین خیلی جوان بود.
۱۰:۵۰
جای بوسه
مادراشک ریزان زمزمه کرد :«آمدم بینی را ببوسم نبود. لپ چپ را ببوسم نبود. لپ راست را ببوسم نبود...» فرزند در بهشت شاداب گفت :«مادربوسه برخاک وطن بزن که تا همیشه هست.»
ارسالی مخاطبان: مونا سادات خضرائی
مادراشک ریزان زمزمه کرد :«آمدم بینی را ببوسم نبود. لپ چپ را ببوسم نبود. لپ راست را ببوسم نبود...» فرزند در بهشت شاداب گفت :«مادربوسه برخاک وطن بزن که تا همیشه هست.»
۷:۴۹
پرهای بالشت
مرد نزدیکی های خانه بود.تند تند با دست هایش شمرد چند ماه دیگر پدر می شوم؟؟ بوم بوم بوم...برف می بارید یا پرهای بالشت در هوا معلق بود؟ هیولای انفجار با لهجهی آمریکایی نعره کشید :«آرزوی پدرشدنت پرپرشد!» مرد با همان دستها همسر و فرزند ندیده را تحویل آسمان داد.
ارسالی مخاطبان: مونا سادات خضرائی
مرد نزدیکی های خانه بود.تند تند با دست هایش شمرد چند ماه دیگر پدر می شوم؟؟ بوم بوم بوم...برف می بارید یا پرهای بالشت در هوا معلق بود؟ هیولای انفجار با لهجهی آمریکایی نعره کشید :«آرزوی پدرشدنت پرپرشد!» مرد با همان دستها همسر و فرزند ندیده را تحویل آسمان داد.
۱۷:۴۶
از اثری به هم ریخته تا شاهکار: ساختاربندی:
🟡 داستان، سه پردهی طبیعی دارد:
شخصیتهای اصلی را معرفی میکند و کشمکش هستهای، همچون کشمکش پیرنگ و کشمکش شخصیتها را ارائه میدهد.
🟣 پردهی دوم:
در این قسمت داستان، معمولا پیرنگ داستان چرخشی غیرمنتظره میکند و همین باعث میشود پیرنگ پیچیده شود.
مثال: مادر و دختری با هم قهر کرده اند. درست آن موقع که میخواهند با هم آشتی کنند، مادر متوجه یک بیماری لاعلاج در خود میشود و تصمیم میگیرد که خانهی دخترش را ترک کند تا سربار او نباشد.
در این پرده، هر دو کشمکش درونی و بیرونی حل میشوند. معنای این حرف آن نیست که مشکلات حل میشوند و داستان پایان خوشی دارد. بلکه منظور این است که سؤالاتی را که در کشمکش مطرح کرده بود در این پرده پاسخ داده میشود.
#از_اثری_به_هم_ریخته_تا_شاهکار_ساختاربندی#نکتۀ_آموزشی#صحنهپردازی_در_رمان#مجموعه_کتاب_های_آموزش_نویسندگی_۳#سورۀ_مهر#ریموند_آبستفلد
۱۸:۳۶
۱۷:۵۴
سلام به همراهان کانال نویسنده شو
برای یه چالش دیگه آمادهاید
«با کمترین کلمات کوتاهترین داستان امیدوار کننده از ایران رو بنویس.»
کی توی زندگیت دستت رو سفت چسبید تا از لبۀ پرتگاه ناامیدی پایین نیوفتی؟وقتی صدای جنگندهها رو بالای سرت میشنیدی چی باعث شد نترسی و ادامه بدی؟حالا که آرامش نسبی برقراره دوست داری چه کاری برای ایران انجام بدی تا ایران آینده بهت افتخار کنه؟امیدت به روزهای آینده رو با یک داستان برای ما تصویر کن.
️تا فردا شب فرصت شرکت توی این چالش رو دارید و به امید خدا هفتۀ آینده نوشتههای برتر توی کانال کار میشه.
نوشتههاتون رو به آیدی زیر بفرستید: @s_shf98
از دعوت دوستاتون به این چالش غافل نشید.
#تمرین_نویسندگی
" />
با ما نویسنده شو
@nevisandeh_sho
برای یه چالش دیگه آمادهاید
«با کمترین کلمات کوتاهترین داستان امیدوار کننده از ایران رو بنویس.»
کی توی زندگیت دستت رو سفت چسبید تا از لبۀ پرتگاه ناامیدی پایین نیوفتی؟وقتی صدای جنگندهها رو بالای سرت میشنیدی چی باعث شد نترسی و ادامه بدی؟حالا که آرامش نسبی برقراره دوست داری چه کاری برای ایران انجام بدی تا ایران آینده بهت افتخار کنه؟امیدت به روزهای آینده رو با یک داستان برای ما تصویر کن.
نوشتههاتون رو به آیدی زیر بفرستید: @s_shf98
از دعوت دوستاتون به این چالش غافل نشید.
#تمرین_نویسندگی
۱۷:۵۵
نویسنده شو!
سلام به همراهان کانال نویسنده شو
برای یه چالش دیگه آمادهاید
«با کمترین کلمات کوتاهترین داستان امیدوار کننده از ایران رو بنویس.» کی توی زندگیت دستت رو سفت چسبید تا از لبۀ پرتگاه ناامیدی پایین نیوفتی؟ وقتی صدای جنگندهها رو بالای سرت میشنیدی چی باعث شد نترسی و ادامه بدی؟ حالا که آرامش نسبی برقراره دوست داری چه کاری برای ایران انجام بدی تا ایران آینده بهت افتخار کنه؟ امیدت به روزهای آینده رو با یک داستان برای ما تصویر کن.
️تا فردا شب فرصت شرکت توی این چالش رو دارید و به امید خدا هفتۀ آینده نوشتههای برتر توی کانال کار میشه. نوشتههاتون رو به آیدی زیر بفرستید: @s_shf98 از دعوت دوستاتون به این چالش غافل نشید.
#تمرین_نویسندگی
" />
با ما نویسنده شو
@nevisandeh_sho
" ۗ أَلا بِذِكرِ اللَّهِ تَطمَئِنُّ القُلوبُ"
ذکری که همیشه در هنگام سختیها با خودم تکرار میکنم. حالا در روزگاری که دشمن سلاح ناامیدی را به سمت ما نشانه گرفته، چهره مادرم را می.بینم که او هم زیر لب چهار قُل را زمزمه میکند: «قُلْ أَعُوذُ بِرَبِّ الْفَلَقِ . مِنْ شَرِّ مَا خَلَقَ ...» دستانش را که نمادی از دستان خداوند است محکم میفشارم، چشمانم را میبندم و به یاد روزهایی میافتم که صدای جنگندههای آمریکا و اسرائیل خبیث بر فراز آسمانِ شهرمان نعره میکشید، مادرم با آرامش میگفت: «ما با اتحادِ جوانان از ۸ سال جنگ با رژیم بعث عراق عبور کردیم. در این روزها با عزتمان همگی با هم، پیر و جوان، بزرگ و کوچک دست در دست هم عبور خواهیم کرد.» اکنون که آرامش نسبی برقرار شده، تمام تلاشم بر این است تا در کِسوت روانشناس برای فرزندان ایران زمین رویکردی از نوع عزت نفس و از جنس هویت ملی را یاد دهم؛ تا درک کنند ایرانی بودن مدال افتخاری است برایشان. تا بدانند کتاب تاریخ، این روزها را خواهد نوشت: ملت ایران در سال ۱۴۰۵ هجری شمسی به جهان فهماند: «ایران و ایرانی نماد شجاعت و شکوفایی است.»
ارسالی مخاطبان: مژده حمزهلویی
ذکری که همیشه در هنگام سختیها با خودم تکرار میکنم. حالا در روزگاری که دشمن سلاح ناامیدی را به سمت ما نشانه گرفته، چهره مادرم را می.بینم که او هم زیر لب چهار قُل را زمزمه میکند: «قُلْ أَعُوذُ بِرَبِّ الْفَلَقِ . مِنْ شَرِّ مَا خَلَقَ ...» دستانش را که نمادی از دستان خداوند است محکم میفشارم، چشمانم را میبندم و به یاد روزهایی میافتم که صدای جنگندههای آمریکا و اسرائیل خبیث بر فراز آسمانِ شهرمان نعره میکشید، مادرم با آرامش میگفت: «ما با اتحادِ جوانان از ۸ سال جنگ با رژیم بعث عراق عبور کردیم. در این روزها با عزتمان همگی با هم، پیر و جوان، بزرگ و کوچک دست در دست هم عبور خواهیم کرد.» اکنون که آرامش نسبی برقرار شده، تمام تلاشم بر این است تا در کِسوت روانشناس برای فرزندان ایران زمین رویکردی از نوع عزت نفس و از جنس هویت ملی را یاد دهم؛ تا درک کنند ایرانی بودن مدال افتخاری است برایشان. تا بدانند کتاب تاریخ، این روزها را خواهد نوشت: ملت ایران در سال ۱۴۰۵ هجری شمسی به جهان فهماند: «ایران و ایرانی نماد شجاعت و شکوفایی است.»
۷:۳۱
از پیشنویس اولیه تا نسخهی نهایی صحنه: بازنویسی
🟡 کلید موفقیت در بازنویسی نهایی اثر این است که شیوهی کار خود را قسمتبندی کنید. به جای اینکه سعی کنید همهی جنبههای متن را در یک مرحله بازنویسی و اصلاح کنید، در هر مرحله صرفاً روی یک عنصر کار کنید.
میتوانید از روش پنج مرحلهای زیر، استفاده کنید:
هدف: ایجاد یک پیرنگ روشن و گیرا
🟣 صحنههای کمتحرک/ کلههای وراج زمانی در داستان وجود دارد که شخصیتها مدام یکجا نشسته باشند و با هم وراجی کنند؛ بدون اینکه تنشی در صحنه باشد.
🟤 مرحلهی دوم: بافت اثر
🟢 مرحلهی سوم: گفتوگوها
🟠 مرحلهی چهارم: ویرایش
#از_پیشنویس_اولیه_تا_نسخهی_نهایی_صحنه_بازنویسی#نکتۀ_آموزشی#صحنهپردازی_در_رمان#مجموعه_کتاب_های_آموزش_نویسندگی_۳#سورۀ_مهر#ریموند_آبستفلد
۱۱:۴۵