عکس پروفایل نویسنده شو!ن

نویسنده شو!

۱.۳ هزار عضو
thumbnail
سلام به همراهان کانال نویسنده شوundefinedخدا اجر این روزا و شبا که لباس رزم به تن کردید رو بده.undefinedصبح سر کلاس مجازی، سرکار، یا مشغول کار خونه با هزاران دغدغه و خستگی، شب پای موکب و پرچم گردانی.undefined
با یه چالش دیگه اومدیم تا آخر هفته رو با شما باشیم.undefined
«با کمترین کلمات کوتاه‌ترین داستان غم‌انگیز رو بنویس.»
هرچه می‌خواهد دل تنگت بنویس.برای شهدای جنگبرای دوری از مدرسه و دانشگاه و رفقابرای روزهای حملات و موشک بارانبرای دلواپسی پدر و مادر و...
undefined️تا فردا شب فرصت شرکت توی این چالش رو دارید و به امید خدا هفتۀ آینده نوشته‌های برتر توی کانال کار میشه.
نوشته‌هاتون رو به آیدی زیر بفرستید: @s_shf98
از دعوت دوستاتون به این چالش غافل نشید.undefined
#تمرین_نویسندگی
undefined<img style=" />undefined با ما نویسنده شو
undefined @nevisandeh_sho

۱۲:۰۱

thumbnail
بهش گفتم: «نگرانتم.» همیشه می‌گفت: «صدا رو شنیدی؟» می‌گفتم: «آره.»می‌گفت: «پس زنده‌ای... برو بخواب.» اما یک شب نگفت: «زنده‌ای؟!»چون خودش هم صدا را نشنیده بود.
undefined ارسالی مخاطبان: آرزو فرخی

۱۰:۱۸

thumbnail
روی صندلی نشست. پاهایش را دراز کرد. از خستگی ذق ذق می‌کرد. صدای دینگ پیامک گوشی را شنید. دستهایش هنوز خون آلود بود. با زحمت خود را از صندلی جدا کرد. دست و رویش را شست.پیامک از طرف همسرش نازنین بود. ماه آخر بارداری را می‌گذراند. باز هم هوس لواشک کرده بود.ساعت را نگاه کرد. از فروشگاه روبه‌روی اداره دو بسته لواشک خرید. می‌دانست یک روزه همه‌اش را تمام می‌کند. هر کدام را توی یکی از جیب‌های شلوارش گذاشت.صدای زنگ عملیات جدید را شنید. توی ماشین پرید.آدرس محل اصابت موشک خیلی به خانه‌اش نزدیک بود. کوچه‌ی خودشان بود. اما یک چیز درست نبود. جای خانه‌ی آنها خالی بود.
یک خروار سنگ و آهن روی زمین جا خوش کرده بود. گرد و خاک همه جا جولان می‌داد.فریاد زد: «یک خانم باردار توی ساختمون بوده.»ساعتی نگذشت که پیکر نازنین از زیر آوار پیدا شد.یک شبه هم پدر شهید و هم همسر شهید شد. برای این عناوین خیلی جوان بود.
undefined ارسالی مخاطبان: سمیه احمدی

۱۰:۵۰

thumbnail
جای بوسه
مادراشک ریزان زمزمه کرد :«آمدم بینی را ببوسم نبود. لپ چپ را ببوسم نبود. لپ راست را ببوسم نبود...» فرزند در بهشت شاداب گفت :«مادربوسه برخاک وطن بزن که تا همیشه هست.»
undefined ارسالی مخاطبان: مونا سادات خضرائی

۷:۴۹

thumbnail
پرهای بالشت
مرد نزدیکی های خانه بود.تند تند با دست هایش شمرد چند ماه دیگر پدر می شوم؟؟ بوم بوم بوم...برف می بارید یا پرهای بالشت در هوا معلق بود؟ هیولای انفجار با لهجه‌ی آمریکایی نعره کشید :«آرزوی پدرشدنت پرپرشد!» مرد با همان دست‌ها همسر و فرزند ندیده را تحویل آسمان داد.
undefined ارسالی مخاطبان: مونا سادات خضرائی

۱۷:۴۶

undefinedنکاتی از کتاب "صحنه‌پردازی در رمان"


undefined«درس پنجاه‌و‌سوم»:




از اثری به هم ریخته تا شاهکار: ساختاربندی:




🟡 داستان، سه ‌پرده‌ی طبیعی دارد:

undefined پرده‌ی‌ اول:
شخصیت‌های اصلی را معرفی می‌کند و کشمکش هسته‌ای، همچون کشمکش پیرنگ و کشمکش شخصیت‌ها را ارائه می‌دهد.


🟣 پرده‌ی دوم:
در این قسمت داستان، معمولا پیرنگ داستان چرخشی غیرمنتظره می‌کند و همین باعث می‌شود پیرنگ پیچیده شود.
مثال: مادر و دختری با هم قهر کرده اند. درست آن موقع که می‌خواهند با هم آشتی کنند، مادر متوجه یک بیماری لاعلاج در خود می‌شود و تصمیم می‌گیرد که خانه‌ی دخترش را ترک کند تا سربار او نباشد.

undefined پرده‌ی سوم:
در این پرده، هر دو کشمکش درونی و بیرونی حل می‌شوند. معنای این حرف آن نیست که مشکلات حل می‌شوند و داستان پایان خوشی دارد. بلکه منظور این است که سؤالاتی را که در کشمکش مطرح کرده بود در این پرده پاسخ داده می‌شود.



#از_اثری_به_هم_ریخته_تا_شاهکار_ساختاربندی#نکتۀ_آموزشی#صحنه‌پردازی_در_رمان#مجموعه_کتاب_های_آموزش_نویسندگی_۳#سورۀ_مهر#ریموند_آبستفلد




undefined<img style=" />undefined با ما نویسنده شو
undefined @nevisandeh_sho

۱۸:۳۶

thumbnail

۱۷:۵۴

thumbnail
سلام به همراهان کانال نویسنده شوundefined
برای یه چالش دیگه آماده‌ایدundefined
«با کمترین کلمات کوتاه‌ترین داستان امیدوار کننده از ایران رو بنویس.»
کی توی زندگیت دستت رو سفت چسبید تا از لبۀ پرتگاه ناامیدی پایین نیوفتی؟وقتی صدای جنگنده‌ها رو بالای سرت می‌شنیدی چی باعث شد نترسی و ادامه بدی؟حالا که آرامش نسبی برقراره دوست داری چه کاری برای ایران انجام بدی تا ایران آینده بهت افتخار کنه؟امیدت به روزهای آینده رو با یک داستان برای ما تصویر کن.undefined
undefined️تا فردا شب فرصت شرکت توی این چالش رو دارید و به امید خدا هفتۀ آینده نوشته‌های برتر توی کانال کار میشه.
نوشته‌هاتون رو به آیدی زیر بفرستید: @s_shf98
از دعوت دوستاتون به این چالش غافل نشید.undefined
#تمرین_نویسندگی
undefined<img style=" />undefined با ما نویسنده شو
undefined @nevisandeh_sho

۱۷:۵۵

نویسنده شو!
undefined سلام به همراهان کانال نویسنده شوundefined برای یه چالش دیگه آماده‌ایدundefined «با کمترین کلمات کوتاه‌ترین داستان امیدوار کننده از ایران رو بنویس.» کی توی زندگیت دستت رو سفت چسبید تا از لبۀ پرتگاه ناامیدی پایین نیوفتی؟ وقتی صدای جنگنده‌ها رو بالای سرت می‌شنیدی چی باعث شد نترسی و ادامه بدی؟ حالا که آرامش نسبی برقراره دوست داری چه کاری برای ایران انجام بدی تا ایران آینده بهت افتخار کنه؟ امیدت به روزهای آینده رو با یک داستان برای ما تصویر کن.undefined undefined️تا فردا شب فرصت شرکت توی این چالش رو دارید و به امید خدا هفتۀ آینده نوشته‌های برتر توی کانال کار میشه. نوشته‌هاتون رو به آیدی زیر بفرستید: @s_shf98 از دعوت دوستاتون به این چالش غافل نشید.undefined #تمرین_نویسندگی undefined<img style=" />undefined با ما نویسنده شو undefined @nevisandeh_sho
" ۗ أَلا بِذِكرِ اللَّهِ تَطمَئِنُّ القُلوبُ"
ذکری که همیشه در هنگام سختی‌ها با خودم تکرار می‌کنم. حالا در روزگاری که دشمن سلاح ناامیدی را به سمت ما نشانه گرفته، چهره مادرم را می.بینم که او هم زیر لب چهار قُل را زمزمه می‌کند: «قُلْ أَعُوذُ بِرَبِّ الْفَلَقِ . مِنْ شَرِّ مَا خَلَقَ ...» دستانش را که نمادی از دستان خداوند است محکم می‌فشارم، چشمانم را می‌بندم و به یاد روزهایی می‌افتم که صدای جنگنده‌های آمریکا و اسرائیل خبیث بر فراز آسمانِ شهرمان نعره می‌کشید، مادرم با آرامش میگفت: «ما با اتحادِ جوانان از ۸ سال جنگ با رژیم بعث عراق عبور کردیم. در این روزها با عزت‌مان همگی با هم، پیر و جوان، بزرگ و کوچک دست در دست هم عبور خواهیم کرد.» اکنون که آرامش نسبی برقرار شده، تمام تلاشم بر این است تا در کِسوت روانشناس برای فرزندان ایران زمین رویکردی از نوع عزت نفس و از جنس هویت ملی را یاد دهم؛ تا درک کنند ایرانی بودن مدال افتخاری است برای‌شان. تا بدانند کتاب تاریخ، این روزها را خواهد نوشت: ملت ایران در سال ۱۴۰۵ هجری شمسی به جهان فهماند: «ایران و ایرانی نماد شجاعت و شکوفایی است.»
undefined ارسالی مخاطبان: مژده حمزه‌لویی

۷:۳۱

undefinedنکاتی از کتاب "صحنه‌پردازی در رمان"


undefined«درس پنجاه‌و‌چهارم»:




از پیش‌نویس اولیه تا نسخه‌ی نهایی صحنه: بازنویسی




🟡 کلید موفقیت در بازنویسی نهایی اثر این است که شیوه‌ی کار خود را قسمت‌بندی کنید. به جای اینکه سعی کنید همه‌ی جنبه‌های متن را در یک مرحله بازنویسی و اصلاح کنید، در هر مرحله صرفاً روی یک عنصر کار کنید.
می‌توانید از روش پنج مرحله‌ای زیر، استفاده کنید:

undefined مرحله‌ی اول: ساختار:
هدف: ایجاد یک پیرنگ روشن و گیرا

undefined مسائلی که باید درست کنید:
undefined۱. صحنه‌های بیش از حد کم‌تحرک/ زیاد بودن صحنه‌هایی که در آن کله‌های وراج وجود دارد‌‌.
undefined۲. فقدان زمینه‌چینی داستانی/ ضد اوج


🟣 صحنه‌های کم‌تحرک/ کله‌های وراج زمانی در داستان وجود دارد که شخصیت‌ها مدام یک‌جا نشسته باشند و با هم وراجی کنند؛ بدون اینکه تنشی در صحنه باشد.
undefined یک راه ساده برای اصلاح این قبیل مشکلات این است که مکان و زمان را تغییر دهید تا صحنه‌ی شخصیت‌ها از حالت انفعالی و بی‌تحرکی خارج شود؛ مثلاً، زن و شوهر عوض اینکه در فرودگاه نشسته و منتظر رسیدن مادر مرد هستند و درباره‌ی مادر غیرقابل تحمل مرد با هم صحبت می‌کنند، می‌توانند در داخل ماشینی با هم صحبت کنند که در ترافیکی سنگین گیر کرده و ممکن است سر وقت به فرودگاه نرسد. این عنصر اضافی در ضمن شگردی برای گمراه کردن خواننده است، چون کاری می‌کند که خواننده حواسش برود به اینکه مبادا زن و شوهر دیر به فرودگاه برسند و همین امر او را مضطرب و کاری کند که به گفت‌و‌گوها بیشتر توجه کند.

🟤 مرحله‌ی دوم: بافت اثر
🟢 مرحله‌ی سوم: گفت‌و‌گوها
🟠 مرحله‌ی چهارم: ویرایش
undefined مرحله‌ی پنجم: ترکیب



#از_پیش‌نویس_اولیه_تا_نسخه‌ی_نهایی_صحنه_بازنویسی#نکتۀ_آموزشی#صحنه‌پردازی_در_رمان#مجموعه_کتاب_های_آموزش_نویسندگی_۳#سورۀ_مهر#ریموند_آبستفلد




undefined<img style=" />undefined با ما نویسنده شو
undefined @nevisandeh_sho

۱۱:۴۵