فضای مجازی پر شده از این مقایسهها...نه توسط ایرانیها؛ توسط مردم کشورهای مختلف...چه روزهای خاصی را میگذرانیم در جهان...
#خلاصه_نویسی_هایم
« ما با صدور انقلابمان که در حقیقت صدور اسلام راستین و بیان احکام محمدی - صلی الله علیه و آله- است، به سیطره و سلطه و ظلم جهانخواران خاتمه میدهیم و به یاری خدا راه را برای ظهور منجی مصلح و امامت مطلق حق امام زمان -ارواحنا فداه- هموار میکنیم.»
امام خمینی، ۶ مهر ۱۳۶۶
" />
مشاهدات، تجارب و یادداشتهای یک ایرانی
از فرانسه، هلند و ایران@ninfrance
#خلاصه_نویسی_هایم
« ما با صدور انقلابمان که در حقیقت صدور اسلام راستین و بیان احکام محمدی - صلی الله علیه و آله- است، به سیطره و سلطه و ظلم جهانخواران خاتمه میدهیم و به یاری خدا راه را برای ظهور منجی مصلح و امامت مطلق حق امام زمان -ارواحنا فداه- هموار میکنیم.»
۱۷:۰۹
در نگاه دینی، عمر طولانی نه استثناء است و نه مسئله؛ بلکه وقتی مأموریت بزرگ باشد، ظرف زمان هم بزرگ میشود.
قرآن به ما یاد میدهد که: حضرت نوح، در دعوت قومش ۹۵۰ سال حضور فعال داشت. خداوند دربارهی اصحاب کهف میفرماید: سالها خوابیدند و زمان برایشان متوقف شد.حضرت عیسی، زنده است، بدون آنکه در جریان عادی زمان فرسوده شود...
اینها یعنی چه؟یعنی زمان برای اولیای خدا یک ابزار است، نه زندان.
غیبت، فقط پنهان بودن یک فرد نیست؛دورهی تربیت انسانهاست، تا زمین ظرفیت عدالت را پیدا کند.
پس عمر طولانی ایشان:نشانهی قدرت خداست،تمرین صبر برای انسانهاست،و امید زندهای است که میگوید: تاریخ بنبست ندارد...
وقتی امامی قرنها زنده است تا در لحظهی درست ظهور کند،پیامش ممکن است برای ما این باشد:«عجله نکن… فقط رشد کن.»
بعضی وعدهها زود محقق نمیشوند، چون عمیقاند،بعضی تأخیرها نه عقبماندگی، که آمادهسازیاند،و بعضی انتظارها، خودشان عبادتاند...
امام زمان، فقط یک شخص با عمر طولانی نیست؛ او یادآوری زندهی این حقیقت است که:خدا عجله ندارد،ولی هیچوقت هم دیر نمیکند...
این افکار بود که مرا بر آن داشت کانال منِ بابرنامه را راهاندازی کنم...
اینکه انتظار در فرهنگ شیعه یعنی:«خودت را به سطح مأموریت بالا برسان»پس منتظر واقعی:روی خودش کار میکند،زمانش را جدی میگیرد،و عمرش را خرج امور کمارزش نمیکند...
اگر تمایل دارید باعث افتخار خواهد بود، در این کانال آموزشی که صرفا تولید محتوا نیست، مسیر سازی است، به ما بپیوندید...
@manebabarname
۱۳:۱۱
تفاوتی که ما داریم...
ببینید انقلاب ما بر مبنای دستورات اسلام بوده، پشت آن یک خط فکری به قدمت تاریخ بشریت و ظهور انبیا و هدف آرمانی مبارزه با استکبار و حمایت از مستضعف بوده، اصالت، عمق و معنا دارد.
دو بال برای پرواز دارد و یک زره برای حفاظت. یک بال سرخ شهادت که میرسد به قیام حماسی اباعبدالله، یک بال سبز که میرسد به ظهور صاحب الزمان. یک بال، ترس از مرگ را از ما گرفته، بنام شهادت، و یک بال امید آینده عالی را به ما بخشیده که هرگز به بن بست نمیرسیم. و یک زره که اعتقاد به ولایتِ فقیه تا زمان ظهور اماممان است.
داستان ما با همه عالم فرق دارد. عقاید ما انقدر از ریشه عمیق و نفوذناپذیر است که هیچ قدرتی، رشوهای، هیاهویی، جنایتی، نمیتواند ما را منصرف کند.
چون ما بر خلاف بقیه، زندگی عمیقا برایمان معنا دارد و طبق یک نقشه راه و یک ماموریت تعریف شده در حال طی مسیر هستیم.
لذا مثلا اگر مشکل مالی پیدا کنیم دست از حمایت از این افق مبین بر نمیداریم. یا برای حل مشکلات، رو به استکبار نمیزنیم. یا برای اغراض شخصی و پول وطن نمی فروشیم. نگاه جهانی داریم و بر پایه #الله_اکبر، جز در برابر خداوند، سر خم نمیکنیم.
@ninfrance
ببینید انقلاب ما بر مبنای دستورات اسلام بوده، پشت آن یک خط فکری به قدمت تاریخ بشریت و ظهور انبیا و هدف آرمانی مبارزه با استکبار و حمایت از مستضعف بوده، اصالت، عمق و معنا دارد.
دو بال برای پرواز دارد و یک زره برای حفاظت. یک بال سرخ شهادت که میرسد به قیام حماسی اباعبدالله، یک بال سبز که میرسد به ظهور صاحب الزمان. یک بال، ترس از مرگ را از ما گرفته، بنام شهادت، و یک بال امید آینده عالی را به ما بخشیده که هرگز به بن بست نمیرسیم. و یک زره که اعتقاد به ولایتِ فقیه تا زمان ظهور اماممان است.
داستان ما با همه عالم فرق دارد. عقاید ما انقدر از ریشه عمیق و نفوذناپذیر است که هیچ قدرتی، رشوهای، هیاهویی، جنایتی، نمیتواند ما را منصرف کند.
چون ما بر خلاف بقیه، زندگی عمیقا برایمان معنا دارد و طبق یک نقشه راه و یک ماموریت تعریف شده در حال طی مسیر هستیم.
لذا مثلا اگر مشکل مالی پیدا کنیم دست از حمایت از این افق مبین بر نمیداریم. یا برای حل مشکلات، رو به استکبار نمیزنیم. یا برای اغراض شخصی و پول وطن نمی فروشیم. نگاه جهانی داریم و بر پایه #الله_اکبر، جز در برابر خداوند، سر خم نمیکنیم.
@ninfrance
۱۵:۳۷
۱۷:۴۶
دوستان عزیز «تا انتهای افق» توجه فرمایید:
حضور شما فردا در راهپیمایی #یوم_الله ۲۲ بهمن، انتشار جهانی باید داشته باشد و باید قابل درک برای مردم جهان باشد، لذا:
۱. پیامهایی به زبان انگلیسی و واضح و درشت بنویسید. که در نمایش دوربینها قابل خواندن باشد.
۲. باید حتما همه جا روی میکروفونها، روی کاغذها «سال» ثبت شود. هم ۱۴۰۴ و هم 2026 که وقتی ما به دوستان خارجی نشان میدهیم بفهمند برای امسال است. بخصوص کسی که در هلیکوپتر از بالا گزارش میگیرد.
لطفا به اطلاع برسانید.
" />
مشاهدات، تجارب و یادداشتهای یک ایرانی
از فرانسه، هلند و ایران@ninfrance
۱. پیامهایی به زبان انگلیسی و واضح و درشت بنویسید. که در نمایش دوربینها قابل خواندن باشد.
۲. باید حتما همه جا روی میکروفونها، روی کاغذها «سال» ثبت شود. هم ۱۴۰۴ و هم 2026 که وقتی ما به دوستان خارجی نشان میدهیم بفهمند برای امسال است. بخصوص کسی که در هلیکوپتر از بالا گزارش میگیرد.
لطفا به اطلاع برسانید.
۱۷:۵۶
خوشا به حال هرکس در مسیر این راهپیمایی بینظیر است...به نیابت از ما هم قدم بردارید...



" />
مشاهدات، تجارب و یادداشتهای یک ایرانی
از فرانسه، هلند و ایران@ninfrance
۷:۲۰
دوستان بزرگوار زیادی برایم فیلم و عکس فرستادند و گفتند به نیابت قدم برداشتند.
و ۳۰ سال پیش چه زیبا گفت شهید سید مرتضی آوینی:
«ما ماموریت داریم که جهان را از عصر ظلمات خارج کنیم...»
۱۱:۱۲
۱۱:۱۲
۱۱:۱۲
۱۱:۱۲
۱۱:۱۲
۱۱:۱۲
تعداد آثار و کتب منتشر شده...
نوجوان بودم که با این شخصیتها یکی پس از دیگری به شکل جدی آشنا شدم. وقتی آثارشان را مطالعه میکردم، روحم به پرواز در میآمد... احساس شخصیت میکردم. احساس انسان بودن. احساس ارزش داشتن، هدف داشتن و برنامه داشتن.
ناگهان از بچهای بازیگوش، غرق بازیها و سرگرمیهای دنیا، تبدیل شدم به یک متفکر کوچک که به نقش و مأموریتش در این دنیا فکر میکرد و به خودسازی و تهذیب نفس ورود پیدا کرده بود!!
این تصویر، یک مقایسه برای تمسخر و خندیدن نیست. این یک موضوع جدی قابل تامل است برای انتخاب الگو و مسیر. برای هرکس که بخواهد خودش را از نازل ترین سطح وجود در این دنیا، به عالیترین حضور برساند.
بتواند دوباره متولد شود، دنیا را طور دیگری ببیند و فرصت عمر برایش بازیچه دست هیجانات این و آن نباشد. چه خانواده و دوستان، چه ماهواره و شبکههای اجتماعی.
" />
مشاهدات، تجارب و یادداشتهای یک ایرانی
از فرانسه، هلند و ایران@ninfrance
نوجوان بودم که با این شخصیتها یکی پس از دیگری به شکل جدی آشنا شدم. وقتی آثارشان را مطالعه میکردم، روحم به پرواز در میآمد... احساس شخصیت میکردم. احساس انسان بودن. احساس ارزش داشتن، هدف داشتن و برنامه داشتن.
ناگهان از بچهای بازیگوش، غرق بازیها و سرگرمیهای دنیا، تبدیل شدم به یک متفکر کوچک که به نقش و مأموریتش در این دنیا فکر میکرد و به خودسازی و تهذیب نفس ورود پیدا کرده بود!!
این تصویر، یک مقایسه برای تمسخر و خندیدن نیست. این یک موضوع جدی قابل تامل است برای انتخاب الگو و مسیر. برای هرکس که بخواهد خودش را از نازل ترین سطح وجود در این دنیا، به عالیترین حضور برساند.
بتواند دوباره متولد شود، دنیا را طور دیگری ببیند و فرصت عمر برایش بازیچه دست هیجانات این و آن نباشد. چه خانواده و دوستان، چه ماهواره و شبکههای اجتماعی.
۲۲:۲۶
اول دبیرستان بودم که فهمیدم باید خیلی کتاب بخوانم تا رشد کنم. اما واقعا برام سخت بود کتاب خواندن. دست و پا شکسته به سختی کتاب میخواندم تا اینکه دوم دبیرستان با این کتاب مواجه شدم.
۸۰۰ تومان بود. پولش را نداشتم! از دو نفر از دوستانم درخواست کردم نفری ۲۰۰ تومان بدهند، من ۴۰۰. نتیجه هم این باشد که کتاب را به آنها هم میدهم بخوانند اما در نهایت کتاب برای من باشد
قبول کردند...
این کتاب دست من ماند. چه بود؟ جمعآوری بیانات رهبر فرزانه درباره کتاب و کتابخوانی...
چرا خریده بودم؟ بلکه انگیزه بدهد به من که اهل مطالعه شوم.
همین شد... باور نمیکردم ایشان چقدر اهل کتاب و مطالعه میتوانستند باشند... خجالت کشیدم... نکاتی که از اهمیت و ضرورت اهل مطالعه بودن گفتند، اینکه تاریخ باید بخوانیم، کتب شهدا را باید بخوانیم...
این شد که الحمدلله مطالعه شد جزئی جداناپذیر از برنامه روزانه
حالا دیشب بین کتابهایم در اینجا با این کتاب قدیمیام مواجه شدم... کمی ورق زدم و یاد خاطرات کردم... و از همه شیرینتر کاغذی بود که بین برگهها پیدا کردم: «بُرد مدرسه را بگیرم و درباره دوران پهلوی مطلب بنویسم...»
ادامه دارد...
@ninfrance
۸۰۰ تومان بود. پولش را نداشتم! از دو نفر از دوستانم درخواست کردم نفری ۲۰۰ تومان بدهند، من ۴۰۰. نتیجه هم این باشد که کتاب را به آنها هم میدهم بخوانند اما در نهایت کتاب برای من باشد
این کتاب دست من ماند. چه بود؟ جمعآوری بیانات رهبر فرزانه درباره کتاب و کتابخوانی...
چرا خریده بودم؟ بلکه انگیزه بدهد به من که اهل مطالعه شوم.
همین شد... باور نمیکردم ایشان چقدر اهل کتاب و مطالعه میتوانستند باشند... خجالت کشیدم... نکاتی که از اهمیت و ضرورت اهل مطالعه بودن گفتند، اینکه تاریخ باید بخوانیم، کتب شهدا را باید بخوانیم...
این شد که الحمدلله مطالعه شد جزئی جداناپذیر از برنامه روزانه
حالا دیشب بین کتابهایم در اینجا با این کتاب قدیمیام مواجه شدم... کمی ورق زدم و یاد خاطرات کردم... و از همه شیرینتر کاغذی بود که بین برگهها پیدا کردم: «بُرد مدرسه را بگیرم و درباره دوران پهلوی مطلب بنویسم...»
ادامه دارد...
@ninfrance
۸:۳۲
فردایش مستقیم رفتم اتاق مدیر مدرسه. تصمیمم را گرفته بودم. جرأت و جسارت میخواست زمان ما... در زدم، خود مدیر تعجب کرد دانش آموز آمده در اتاقش. سرش را بلند کرد و گفت: بفرمایید؟!
گفتم: من یه بُرد میخواهم لطفا. با تعجب پرسید: بُرد؟ برای چه کاری؟ گفتم: میخواهم مطلب بنویسم بزنم بهش بچهها بخوانند. کمی تامل و بعد لبخند و بعد باز مشغول شد به کاری که داشت میکرد. در همان حال توضیح دادند: بُرد که مدرسه دارد، روی همان بزن. سریع گفتم: نه. آن برای مدرسه و معلم هاست. عمومیست. مناسب هدف من نیست. من میخواهم یک بُرد مخصوص خودم داشته باشم.
کارش را رها کرد و جدی شد. چی میخوای بزنی روی بُرد؟؟ پاسخ دادم: میخواهم مطالب دینی، سیاسی، فرهنگی بزنم. کمک فکری برای بچههای مدرسه...
کمی تامل بیشتر و لحظاتی سکوت محض. ناگهان تلفن را برداشت و تماسی گرفت: آقای صادقی فردا دیوار ورودی سالن مدرسه یه بُرد نصب کنید. تا فردا انجام بشه حتما.
متحیر نگاه میکردم... فکر هم نمیکردم مدیر اصلا مرا تحویل بگیرد یا به حرفهایم گوش دهد، چه برسد به اینکه با این سرعت اقدام هم بکند. در جو شعار ما مامور به تکلیفیم نه نتیجه، اقدام کرده بودم...
هیجان زده و با نگاهی پر از قدردانی و حسن اعتمادی که به من نشان داده بودند از اتاق بیرون آمدم. البته هنوز انقدر امید نداشتم کار با این سرعت انجام شود.
فردا شد. هنگام ورود به سالن مدرسه، دیدم آقای صادقی در حال نصب برد است!!! از ذوق داشتم بال در میآوردم. احساس شخصیت و بزرگی میکردم. میخواستم به همهٔ همکلاسیها بگویم به درخواست من در حال انجام است!..
دوم دبیرستان بودم. کل امکاناتم برگههای آ۴ و ماژیک های چند رنگ بود. حتی امکانات تایپ و پول کپی و پرینت نداشتم. از هر مطلب با ارزشی که در کتابهایم میخواندم مطلبی میساختم و مینوشتم و به بُرد میزدم.
یک طرف یک آیه قرآن بود و ترجمهاش. یک طرف یک درد دل ساده با امام رئوف. یک طرف یک خاطره از کتاب فرهنگ جبهه بود. یک طرف از اهمیت کتاب و کتابخوانی. یک طرف اما با این عنوان از بقیه تفکیک شده بود:چرا انقلاب کردیم؟!...
از کتاب ظهور و سقوط سلطنت پهلوی؛ خاطرات فردوست شروع شد. تازه شروع کرده بودم به خواندنش. هرچه میخواندم بیشتر شوک و متحیر میشدم که چه کسی شاه یک کشور بوده...
دوست داشتم هر چه میخوانم به اطرافیانم منتقل کنم. شروع کردم به گزینش و خلاصه نویسی و شماره گذاری و نصب روی بُرد.
سه سال این فعالیت در مدرسه ادامه داشت، تا از آن مدرسه فارغ التحصیل شدم...
" />
مشاهدات، تجارب و یادداشتهای یک ایرانی
از فرانسه، هلند و ایران@ninfrance
گفتم: من یه بُرد میخواهم لطفا. با تعجب پرسید: بُرد؟ برای چه کاری؟ گفتم: میخواهم مطلب بنویسم بزنم بهش بچهها بخوانند. کمی تامل و بعد لبخند و بعد باز مشغول شد به کاری که داشت میکرد. در همان حال توضیح دادند: بُرد که مدرسه دارد، روی همان بزن. سریع گفتم: نه. آن برای مدرسه و معلم هاست. عمومیست. مناسب هدف من نیست. من میخواهم یک بُرد مخصوص خودم داشته باشم.
کارش را رها کرد و جدی شد. چی میخوای بزنی روی بُرد؟؟ پاسخ دادم: میخواهم مطالب دینی، سیاسی، فرهنگی بزنم. کمک فکری برای بچههای مدرسه...
کمی تامل بیشتر و لحظاتی سکوت محض. ناگهان تلفن را برداشت و تماسی گرفت: آقای صادقی فردا دیوار ورودی سالن مدرسه یه بُرد نصب کنید. تا فردا انجام بشه حتما.
متحیر نگاه میکردم... فکر هم نمیکردم مدیر اصلا مرا تحویل بگیرد یا به حرفهایم گوش دهد، چه برسد به اینکه با این سرعت اقدام هم بکند. در جو شعار ما مامور به تکلیفیم نه نتیجه، اقدام کرده بودم...
هیجان زده و با نگاهی پر از قدردانی و حسن اعتمادی که به من نشان داده بودند از اتاق بیرون آمدم. البته هنوز انقدر امید نداشتم کار با این سرعت انجام شود.
فردا شد. هنگام ورود به سالن مدرسه، دیدم آقای صادقی در حال نصب برد است!!! از ذوق داشتم بال در میآوردم. احساس شخصیت و بزرگی میکردم. میخواستم به همهٔ همکلاسیها بگویم به درخواست من در حال انجام است!..
دوم دبیرستان بودم. کل امکاناتم برگههای آ۴ و ماژیک های چند رنگ بود. حتی امکانات تایپ و پول کپی و پرینت نداشتم. از هر مطلب با ارزشی که در کتابهایم میخواندم مطلبی میساختم و مینوشتم و به بُرد میزدم.
یک طرف یک آیه قرآن بود و ترجمهاش. یک طرف یک درد دل ساده با امام رئوف. یک طرف یک خاطره از کتاب فرهنگ جبهه بود. یک طرف از اهمیت کتاب و کتابخوانی. یک طرف اما با این عنوان از بقیه تفکیک شده بود:چرا انقلاب کردیم؟!...
از کتاب ظهور و سقوط سلطنت پهلوی؛ خاطرات فردوست شروع شد. تازه شروع کرده بودم به خواندنش. هرچه میخواندم بیشتر شوک و متحیر میشدم که چه کسی شاه یک کشور بوده...
دوست داشتم هر چه میخوانم به اطرافیانم منتقل کنم. شروع کردم به گزینش و خلاصه نویسی و شماره گذاری و نصب روی بُرد.
سه سال این فعالیت در مدرسه ادامه داشت، تا از آن مدرسه فارغ التحصیل شدم...
۲۱:۳۲
از سال اول دانشگاه تدریس را شروع کردم.البته کاملا شخصی...
به دلیل همین ضرورت کتابخوانی، سیر مطالعاتی شهید مطهری را در تابستان سوم دبیرستان با مربی خوبی گذرانده بودم. هیجان داشتم که این محتوا را به همه برسانم.
وقتی رجوع کردم به قسمت فرهنگی دانشگاه و گفتم به من کلاسی بدهند، میخواهم تبلیغ کنم و تدریس، بهم خندیدند. خلاصه کلام این بود که خیلی بچهای... کسی به تو مجوز نمیدهد.
گفتم میروم در نمازخانه کلاس برگزار میکنم. گفتند: میتوانی ولی حق نداری تبلیغ به در و دیوار بزنی. بگذریم که یک روز دلی با بچههای کلاس در غذاخوری دانشگاه صحبت کردم و مجاب کردم که برای امتحان هم شده یکبار بیایند دور هم جمع شویم و با هم یاد بگیریم. نیم ساعت کتب شهید مطهری. نیم ساعت کتاب چهل حدیث امام.
و چه برکتی کرد آن جمع... حتی بعد دانشگاه هم تا مدتی کلاسمان در منزل بچهها ادامه داشت.
این داستان همزمان با مسجد جامعی شد که اجازه دادند آنجا هم برای جوانان تدریس کنم. و آن هم چه برکتی داشت. هر کدام از آن بچه برای خودشان الان فعالیتی دارند...
و بعد معلم مدرسه شدم... و داستانهای پیچیده از اینجا شروع شد...
فهمیدم هیچ کس اهل مطالعه نیست. آن زمان که گوشی و فضای مجازی نبود که بگوییم وقتشان صرف آن میشد. با این وجود، قسمت غمانگیز داستان این بود که فرهنگ مطالعه بسیار ضعیف بود...
مذهبی مطالعه کافی نداشت که از باورهایش دفاع اصولی کند. غیر مذهبی مطالعه نداشت که یکبار چیزی که به سختی انکار میکند را با تحقیق رد کرده باشد...
مصممتر شدم و تدریس را در مسجد، مدرسه، حوزه، دانشگاه و هرجایی که فرصت میدادند شروع کردم...
آنچه امروز ما را آزار میدهد، ریشه در جهل مرکب دارد. آنکس که نداند و نداند که نداند...
الان یک دانش آموز ۱۶ ساله با تصور عمیق دانایی همه چیز را به چالش میکشد و با اطمینانِ من میدانم، همه چیز را رد میکند. اما فقط چند سوال و جواب، روشن میکند که هیچ نمیداند و حتی چند صفحه هم مطالعه نداشته است...
" />
مشاهدات، تجارب و یادداشتهای یک ایرانی
از فرانسه، هلند و ایران@ninfrance
به دلیل همین ضرورت کتابخوانی، سیر مطالعاتی شهید مطهری را در تابستان سوم دبیرستان با مربی خوبی گذرانده بودم. هیجان داشتم که این محتوا را به همه برسانم.
وقتی رجوع کردم به قسمت فرهنگی دانشگاه و گفتم به من کلاسی بدهند، میخواهم تبلیغ کنم و تدریس، بهم خندیدند. خلاصه کلام این بود که خیلی بچهای... کسی به تو مجوز نمیدهد.
گفتم میروم در نمازخانه کلاس برگزار میکنم. گفتند: میتوانی ولی حق نداری تبلیغ به در و دیوار بزنی. بگذریم که یک روز دلی با بچههای کلاس در غذاخوری دانشگاه صحبت کردم و مجاب کردم که برای امتحان هم شده یکبار بیایند دور هم جمع شویم و با هم یاد بگیریم. نیم ساعت کتب شهید مطهری. نیم ساعت کتاب چهل حدیث امام.
و چه برکتی کرد آن جمع... حتی بعد دانشگاه هم تا مدتی کلاسمان در منزل بچهها ادامه داشت.
این داستان همزمان با مسجد جامعی شد که اجازه دادند آنجا هم برای جوانان تدریس کنم. و آن هم چه برکتی داشت. هر کدام از آن بچه برای خودشان الان فعالیتی دارند...
و بعد معلم مدرسه شدم... و داستانهای پیچیده از اینجا شروع شد...
فهمیدم هیچ کس اهل مطالعه نیست. آن زمان که گوشی و فضای مجازی نبود که بگوییم وقتشان صرف آن میشد. با این وجود، قسمت غمانگیز داستان این بود که فرهنگ مطالعه بسیار ضعیف بود...
مذهبی مطالعه کافی نداشت که از باورهایش دفاع اصولی کند. غیر مذهبی مطالعه نداشت که یکبار چیزی که به سختی انکار میکند را با تحقیق رد کرده باشد...
مصممتر شدم و تدریس را در مسجد، مدرسه، حوزه، دانشگاه و هرجایی که فرصت میدادند شروع کردم...
آنچه امروز ما را آزار میدهد، ریشه در جهل مرکب دارد. آنکس که نداند و نداند که نداند...
الان یک دانش آموز ۱۶ ساله با تصور عمیق دانایی همه چیز را به چالش میکشد و با اطمینانِ من میدانم، همه چیز را رد میکند. اما فقط چند سوال و جواب، روشن میکند که هیچ نمیداند و حتی چند صفحه هم مطالعه نداشته است...
۱۸:۵۳
سال اول دانشگاه بودم و دانشگاه خیلی متفاوت از انتظارم بود. برخی اساتید، اصلا در سطح اساتیدی که در ذهن خود داشتم نبودند.
استادی بود که بارها خلاف عقاید دینی سیاسی من صحبت میکرد. رشته علوم اجتماعی قبول شده بودم. جامعه شناسی توسعه داشتیم.
یک روز بیربط ناگهان گفت: مردم ایران با حمله اعراب به زور شمشیر مسلمان شدند!
خیلی بهم برخورد. اما جواب دقیقی نداشتم. دستم را بلند کردم و گفتم: ببخشید استاد، من فکر نمیکنم فرمایش شما درست باشد. اخم کرد و گفت: چی درست است؟ گفتم الان جواب دقیقی ندارم. همه کلاس خندیدند. گفتم: ولی تحقیق میکنم. فکر میکردم سکوت غلط است. در هر حال باید واکنشی داشت.
کلاس که تمام شد با خشم و بغض مستقیم رفتم سمت کتابخانه دانشگاه. میدانستم کتابی از شهید مطهری بنام خدمات متقابل اسلام و ایران وجود دارد. اما در آن سطح مطالعاتی دوران دبیرستان، به این کتاب نرسیده بودیم. بخشی از خشم از دست خودم بود. چرا دست پر وارد دانشگاه نشدم...
جستجو کردم و کتاب را پیدا کردم. کتاب را قرض گرفتم و شروع به خواندن. به صفحه ۸۰ نرسیده جوابم را گرفتم.
خلاصه نویسی کردم، در دو پارگراف که کوتاه باشد و در زمان کوتاه بتوانم جواب بدهم.
روز موعود رسید. استاد که سر کلاس رسید و خواست شروع به تدریس کند. دستم را بلند کردم و گفتم: استاد هفته پیش بحث فلان شد و من جواب نداشتم. تحقیق کردم. میشه پاسخ بدم؟ خیلی راحت و محکم با لبخند گفت: نه!باز همه خندیدند...دستم رو آوردم پایین و سکوت کردم... تدریس شروع شد. احساس میکردم خودم را نخواهم بخشید اگر آن روز بگذرد و من از حق دفاع نکرده باشم.
آخرهای کلاس بود. دستم رو بردم بالا، تا استاد نگاهم کرد منتظر اجازه نشدم. یک نفس پاسخ رو دادم... و لحظاتی سکوت...
استاد هیچ واکنشی نشون نداد. هیچ جوابی نداد. هیچ عذرخواهی نکرد و به حرفهای خودش ادامه داد...
و این داستان پر تکرار در طول تحصیلات دانشگاهی من رخ داد. حتی استادی که مطالعه نداشت....
" />
مشاهدات، تجارب و یادداشتهای یک ایرانی
از فرانسه، هلند و ایران@ninfrance
استادی بود که بارها خلاف عقاید دینی سیاسی من صحبت میکرد. رشته علوم اجتماعی قبول شده بودم. جامعه شناسی توسعه داشتیم.
یک روز بیربط ناگهان گفت: مردم ایران با حمله اعراب به زور شمشیر مسلمان شدند!
خیلی بهم برخورد. اما جواب دقیقی نداشتم. دستم را بلند کردم و گفتم: ببخشید استاد، من فکر نمیکنم فرمایش شما درست باشد. اخم کرد و گفت: چی درست است؟ گفتم الان جواب دقیقی ندارم. همه کلاس خندیدند. گفتم: ولی تحقیق میکنم. فکر میکردم سکوت غلط است. در هر حال باید واکنشی داشت.
کلاس که تمام شد با خشم و بغض مستقیم رفتم سمت کتابخانه دانشگاه. میدانستم کتابی از شهید مطهری بنام خدمات متقابل اسلام و ایران وجود دارد. اما در آن سطح مطالعاتی دوران دبیرستان، به این کتاب نرسیده بودیم. بخشی از خشم از دست خودم بود. چرا دست پر وارد دانشگاه نشدم...
جستجو کردم و کتاب را پیدا کردم. کتاب را قرض گرفتم و شروع به خواندن. به صفحه ۸۰ نرسیده جوابم را گرفتم.
خلاصه نویسی کردم، در دو پارگراف که کوتاه باشد و در زمان کوتاه بتوانم جواب بدهم.
روز موعود رسید. استاد که سر کلاس رسید و خواست شروع به تدریس کند. دستم را بلند کردم و گفتم: استاد هفته پیش بحث فلان شد و من جواب نداشتم. تحقیق کردم. میشه پاسخ بدم؟ خیلی راحت و محکم با لبخند گفت: نه!باز همه خندیدند...دستم رو آوردم پایین و سکوت کردم... تدریس شروع شد. احساس میکردم خودم را نخواهم بخشید اگر آن روز بگذرد و من از حق دفاع نکرده باشم.
آخرهای کلاس بود. دستم رو بردم بالا، تا استاد نگاهم کرد منتظر اجازه نشدم. یک نفس پاسخ رو دادم... و لحظاتی سکوت...
استاد هیچ واکنشی نشون نداد. هیچ جوابی نداد. هیچ عذرخواهی نکرد و به حرفهای خودش ادامه داد...
و این داستان پر تکرار در طول تحصیلات دانشگاهی من رخ داد. حتی استادی که مطالعه نداشت....
۸:۵۲
حالا واقعا اسلام با زور شمشیر وارد ایران شد؟
برام جالب بود که باز برخی از دوستان انگیزه پیدا نکردند بروند خودشان کتاب را بخوانند و فقط پیام دادهاند که جواب را بدانند. البته همین هم ارزشمند است.
دو سال گذشته بود که یک کانال زدم و شروع کردم این کتاب رو روخوانی کردن و نکات کلیدی را توضیح دادن. البته هنوز تکمیل نشده...
@shahidmotahari_asar
اما بخوام مختصر و مفید عرض کنم: ادعا، شبهه یا اتهام این بود که:«اسلام با زور شمشیر وارد ایران شد و ایرانیان از ترس جان مسلمان شدند.»
شهید مطهری این ادعا را از چند زاویه تاریخی و تحلیلی بررسی کرده که من خلاصه پاسخ ایشان را عرض میکنم:
۱. تفکیک میان «فتح نظامی» و «تحول اعتقادی»
واقعیت تاریخی این است که:ایران در دوره ساسانی در جنگ نظامی از اعراب شکست خورد. اما شکست نظامی، تغییر فوری و اجباری دین را به همراه نداشت.
شهید مطهری در این کتاب تأکید کردند که در هیچ منبع معتبر تاریخی نیامده که ایرانیان بهطور عمومی با اجبار دستهجمعی مسلمان شده باشند.
۲. شواهد تاریخیمسلمان شدن تدریجی و چندقرنی بوده. اگر اسلام با اجبار تحمیل شده بود، باید اکثریت مردم فوراً مسلمان میشدند. در حالی که آمارهای تاریخی نشان میدهد تا حدود دو تا سه قرن بعد از فتح ایران، هنوز جمعیت زیادی زرتشتی بودند.
در بسیاری از مناطق ایران، قرنها آتشکدهها فعال بودند و جامعه زرتشتی حضور رسمی داشتند.
یعنی تغییر دین فرآیندی تدریجی، اجتماعی و فکری بوده. مردم به تشخیص خود به معارف غنیتر گرایش پیدا کردند.
۳. انگیزههای گرایش ایرانیان به اسلامکه ایشان معتقد بود چند عامل مهم باعث جذب ایرانیان شد:
۱. عدالتخواهی و برابری اجتماعیچون نظام طبقاتی ساسانی بسیار سخت و بسته بوده. و در مقابل اسلام شعار میداد: «ان اکرمکم عندالله اتقاکم». برترین شما نزد خداوند، باتقواترین شماست. و این پیام برای طبقات پایین جامعه، جذاب و رهاییبخش بود.
۲. فروپاشی مشروعیت ساسانیان
ایرانِ اواخر ساسانیچون دچار فساد درباری، جنگهای فرسایشی با روم، فشارهای مالیاتی سنگین و شکاف طبقاتی شدید بودند و جامعه از درون آماده تغییر بود.
۳. عدم اجبار رسمی به تغییر دین در فقه اسلامیطبق احکام اسلامی اتفاقا اهل کتاب میتوانستند با پرداخت جزیه بر دین خودشان باقی بمانند. و بسیاری از ایرانیان مدتی طولانی همین کار را کردند. اگر «شمشیر» عامل اصلی بود، این امکان وجود نداشت.
۴. اگر اسلام تحمیلی بود، چرا ایرانیان بعدها ستون تمدن اسلامی شدند؟
این سؤال مهمی بود که شهید مطهری در کتاب مطرح میکنند:اگر ایرانیان از سر کینه و اجبار مسلمان شده بودند،چرا بزرگترین مفسران، فقیهان و متکلمان مسلمان از ایران برخاستند؟چرا تشیع که عمیقترین قرائت فکری اسلام است، در ایران تثبیت شد؟چرا زبان فارسی به زبان دوم تمدن اسلامی تبدیل شد؟اجبار، تمدنسازی نمیآورد.تحمیل، عشق علمی و فرهنگی تولید نمیکند.
در واقع جمعبندی منصفانه تاریخی حقیقت ماجرا این است که: (همون مقدار که سعی کردم یک نفس در کلاس بگم
)
ـ ورود اسلام به ایران با جنگ نظامی همراه بود. اما اسلام آوردن مردم، روندی تدریجی، انتخابی و اجتماعی داشت.ـ نارضایتی از ساختار ساسانی، زمینه پذیرش را تقویت کرد. اما ایرانیان نهتنها مغلوب فرهنگی نشدند، بلکه خود به سازندگان تمدن اسلامی تبدیل شدند. چون دین اسلام بسیار غنیتر از دین زرتشتی خودشان بود و با خود میگفتند: چون که صد آمد نود هم پیش ماست...
" />
مشاهدات، تجارب و یادداشتهای یک ایرانی
از فرانسه، هلند و ایران@ninfrance
برام جالب بود که باز برخی از دوستان انگیزه پیدا نکردند بروند خودشان کتاب را بخوانند و فقط پیام دادهاند که جواب را بدانند. البته همین هم ارزشمند است.
دو سال گذشته بود که یک کانال زدم و شروع کردم این کتاب رو روخوانی کردن و نکات کلیدی را توضیح دادن. البته هنوز تکمیل نشده...
@shahidmotahari_asar
اما بخوام مختصر و مفید عرض کنم: ادعا، شبهه یا اتهام این بود که:«اسلام با زور شمشیر وارد ایران شد و ایرانیان از ترس جان مسلمان شدند.»
شهید مطهری این ادعا را از چند زاویه تاریخی و تحلیلی بررسی کرده که من خلاصه پاسخ ایشان را عرض میکنم:
۱. تفکیک میان «فتح نظامی» و «تحول اعتقادی»
واقعیت تاریخی این است که:ایران در دوره ساسانی در جنگ نظامی از اعراب شکست خورد. اما شکست نظامی، تغییر فوری و اجباری دین را به همراه نداشت.
شهید مطهری در این کتاب تأکید کردند که در هیچ منبع معتبر تاریخی نیامده که ایرانیان بهطور عمومی با اجبار دستهجمعی مسلمان شده باشند.
۲. شواهد تاریخیمسلمان شدن تدریجی و چندقرنی بوده. اگر اسلام با اجبار تحمیل شده بود، باید اکثریت مردم فوراً مسلمان میشدند. در حالی که آمارهای تاریخی نشان میدهد تا حدود دو تا سه قرن بعد از فتح ایران، هنوز جمعیت زیادی زرتشتی بودند.
در بسیاری از مناطق ایران، قرنها آتشکدهها فعال بودند و جامعه زرتشتی حضور رسمی داشتند.
یعنی تغییر دین فرآیندی تدریجی، اجتماعی و فکری بوده. مردم به تشخیص خود به معارف غنیتر گرایش پیدا کردند.
۳. انگیزههای گرایش ایرانیان به اسلامکه ایشان معتقد بود چند عامل مهم باعث جذب ایرانیان شد:
۱. عدالتخواهی و برابری اجتماعیچون نظام طبقاتی ساسانی بسیار سخت و بسته بوده. و در مقابل اسلام شعار میداد: «ان اکرمکم عندالله اتقاکم». برترین شما نزد خداوند، باتقواترین شماست. و این پیام برای طبقات پایین جامعه، جذاب و رهاییبخش بود.
۲. فروپاشی مشروعیت ساسانیان
ایرانِ اواخر ساسانیچون دچار فساد درباری، جنگهای فرسایشی با روم، فشارهای مالیاتی سنگین و شکاف طبقاتی شدید بودند و جامعه از درون آماده تغییر بود.
۳. عدم اجبار رسمی به تغییر دین در فقه اسلامیطبق احکام اسلامی اتفاقا اهل کتاب میتوانستند با پرداخت جزیه بر دین خودشان باقی بمانند. و بسیاری از ایرانیان مدتی طولانی همین کار را کردند. اگر «شمشیر» عامل اصلی بود، این امکان وجود نداشت.
۴. اگر اسلام تحمیلی بود، چرا ایرانیان بعدها ستون تمدن اسلامی شدند؟
این سؤال مهمی بود که شهید مطهری در کتاب مطرح میکنند:اگر ایرانیان از سر کینه و اجبار مسلمان شده بودند،چرا بزرگترین مفسران، فقیهان و متکلمان مسلمان از ایران برخاستند؟چرا تشیع که عمیقترین قرائت فکری اسلام است، در ایران تثبیت شد؟چرا زبان فارسی به زبان دوم تمدن اسلامی تبدیل شد؟اجبار، تمدنسازی نمیآورد.تحمیل، عشق علمی و فرهنگی تولید نمیکند.
در واقع جمعبندی منصفانه تاریخی حقیقت ماجرا این است که: (همون مقدار که سعی کردم یک نفس در کلاس بگم
ـ ورود اسلام به ایران با جنگ نظامی همراه بود. اما اسلام آوردن مردم، روندی تدریجی، انتخابی و اجتماعی داشت.ـ نارضایتی از ساختار ساسانی، زمینه پذیرش را تقویت کرد. اما ایرانیان نهتنها مغلوب فرهنگی نشدند، بلکه خود به سازندگان تمدن اسلامی تبدیل شدند. چون دین اسلام بسیار غنیتر از دین زرتشتی خودشان بود و با خود میگفتند: چون که صد آمد نود هم پیش ماست...
۱۹:۰۸
ببینید ریشهای ترین مشکل جامعه ما الان نداشتن مطالعه کتب معتبر دینی، تاریخی و آموزش ندیدن نظامند از مدرسه تا دانشگاه به دست افراد مطالعه کرده و آموزش دیده است.
هنوز نشده با کسی طرف شوم که اهل مطالعه است و از جبهه مخالف باشد.
گفت: کسانی که سرانه مطالعهشان در ماه یکساعت هم نیست، مردی را نقد میکنند که تمام عمرش کتاب خوانده....
" />
مشاهدات، تجارب و یادداشتهای یک ایرانی
از فرانسه، هلند و ایران@ninfrance
هنوز نشده با کسی طرف شوم که اهل مطالعه است و از جبهه مخالف باشد.
گفت: کسانی که سرانه مطالعهشان در ماه یکساعت هم نیست، مردی را نقد میکنند که تمام عمرش کتاب خوانده....
۶:۰۶
۶:۰۶