نمیدونم در جریان هستید یا نه، اما در مجموعههای دولتی هلندی ممنوعیت استفاده از برنامههای آمریکایی هر روز داره بیشتر میشه.
مثلا استفاده از واتساپ ممنوع شده در بسیاری بخشها. باید از اپ دیگری استفاده کنند. استفاده از چتجیپیتی آمریکایی ممنوع هست و پیشنهاد نسخه فرانسویش رو میدن و هرچند میگن ضعیف تر هست میگن چارهای نیست.
حتی برخی موارد پیشنهاد نسخه چینی میدن اما میگن از نمونه آمریکایی استفاده نکنید تا بتونیم خودمون تولید کنیم...حتی در خصوص استفاده از گوشی اپل هم محدودیتهایی قرار دادند که رو به افزایش هست...
" />
مشاهدات، تجارب و یادداشتهای یک ایرانی
از فرانسه، هلند و ایران@ninfrance
مثلا استفاده از واتساپ ممنوع شده در بسیاری بخشها. باید از اپ دیگری استفاده کنند. استفاده از چتجیپیتی آمریکایی ممنوع هست و پیشنهاد نسخه فرانسویش رو میدن و هرچند میگن ضعیف تر هست میگن چارهای نیست.
حتی برخی موارد پیشنهاد نسخه چینی میدن اما میگن از نمونه آمریکایی استفاده نکنید تا بتونیم خودمون تولید کنیم...حتی در خصوص استفاده از گوشی اپل هم محدودیتهایی قرار دادند که رو به افزایش هست...
۱۳:۳۷
#خلاصه_نویسی_هایم
لجاجت که باشد، هیچ چیز در انسان کارگر نیست...
چون غرض آمد هنر پوشیده شدصد حجاب از دل به سوی دیده شد
اینکه مغرض بودن و لجاجت داشتن، عتوّ و سرکشی داشتن، با انسان چه میکند، واقعاً عجیب است!
این کلمه «اسلام» که نام دین خداست خودش معجزه است؛ یعنی آن روح دین و روح انسانیت و مرز میان کفر و دین را همین یک کلمه معین میکند. اسلام، یعنی انسان در مقابل حقیقتی که بر او عرضه میشود تسلیم باشد. اگر بخواهد حالت لجاج در کار باشد، دیگر هیچ چیزی در انسان کارگر نیست.
استاد مطهری، آشنایی با قرآن، ج۸، ص۲۰۷
" />
مشاهدات، تجارب و یادداشتهای یک ایرانی
از فرانسه، هلند و ایران@ninfrance
لجاجت که باشد، هیچ چیز در انسان کارگر نیست...
چون غرض آمد هنر پوشیده شدصد حجاب از دل به سوی دیده شد
اینکه مغرض بودن و لجاجت داشتن، عتوّ و سرکشی داشتن، با انسان چه میکند، واقعاً عجیب است!
این کلمه «اسلام» که نام دین خداست خودش معجزه است؛ یعنی آن روح دین و روح انسانیت و مرز میان کفر و دین را همین یک کلمه معین میکند. اسلام، یعنی انسان در مقابل حقیقتی که بر او عرضه میشود تسلیم باشد. اگر بخواهد حالت لجاج در کار باشد، دیگر هیچ چیزی در انسان کارگر نیست.
۱۴:۰۹
تاثیر رسانهای که دنبال میکنی بر مغز و روانت
من همیشه معتقد بودم هرکس #تلویزیون_ایران را نگاه کند، سالمتر و واقعبینانهتر رشد میکند اما توضیح دقیقی برایش نداشتم، تا الان که علت را بلاخره فهمیدم.
وقتی تلویزیون کشور خودت را میبینی، برنامهها ساخته شدهاند که به تو انرژی، انگیزه و امید ساختن خودت و کشورت را بدهند.
برخی برنامهها نشان داده نمیشوند که تو آشفته نشوی و برخی برنامهها سانسور میشوند که درگیری بیش از حد برای روح و روان تو ایجاد نشود.
اما از وقایع به شکل کلی و جامع مطلع میشوی.
حتی ممکن است خبرهایی تلخ هم مخابره شود اما طوری منتقل میشود که مثلا بجای افسردگی، روح حماسی در شما تقویت شود و اتفاقا آن واقعه یا حادثه باعث شود بیشتر و بیشتر برای قوی شدن سرزمینت تلاش کنی.
اما شبکههای فارسی زبان که در خارج از مرزها تولید میشود و بودجه و حقوق گردانندگانش توسط مخالفان سرزمین تو تامین میشود، خب واضح میشود که اخبار را طوری به تو منتقل کنند که حالت بد شود، عصبی شوی، بهم بریزی، حس ناامیدی و کلافگی داشته باشی، از خودت، سرزمینت، دین و باورهایت بدت بیاد و به کسانی پناه ببری که سر سوزن هم وجودت برایشان نه مهم است، نه ارزشمند، نه قابل توجه.
بسیاری از ایرانیهایی که در داخل و خارج ایران، با این نگاه که تلویزیون ایران همه چیز را رسانهای نمیکند، ترکش کردند و به سمت رسانههایی پناه بردند که همه چیز را هدفمند و جهتدار شکل میدهد و منفی منتشر میکند، دچار بحران روحی شدهاند...
از این رو عموم این افراد به شخصیتهای افسرده، عصبانی، پرخاشگر، ناامید، بیانگیزه و بیاعتقاد تبدیل شدهاند.
دچار بحران هویت و تناقضات فراوان شدهاند و اصلا نمیتوانند حقیقت و واقعیت را درست همانطور که هست ببینند و درک کنند.
خیلی زندگی سختی دارند و خیلی حال خرابی دارند. خدا کمکشان کند که به خود بیایند و دلیل واقعی حال خود را بفهمند و از آن فرار و به این پناه آورند...
" />
مشاهدات، تجارب و یادداشتهای یک ایرانی
از فرانسه، هلند و ایران@ninfrance
من همیشه معتقد بودم هرکس #تلویزیون_ایران را نگاه کند، سالمتر و واقعبینانهتر رشد میکند اما توضیح دقیقی برایش نداشتم، تا الان که علت را بلاخره فهمیدم.
وقتی تلویزیون کشور خودت را میبینی، برنامهها ساخته شدهاند که به تو انرژی، انگیزه و امید ساختن خودت و کشورت را بدهند.
برخی برنامهها نشان داده نمیشوند که تو آشفته نشوی و برخی برنامهها سانسور میشوند که درگیری بیش از حد برای روح و روان تو ایجاد نشود.
اما از وقایع به شکل کلی و جامع مطلع میشوی.
حتی ممکن است خبرهایی تلخ هم مخابره شود اما طوری منتقل میشود که مثلا بجای افسردگی، روح حماسی در شما تقویت شود و اتفاقا آن واقعه یا حادثه باعث شود بیشتر و بیشتر برای قوی شدن سرزمینت تلاش کنی.
اما شبکههای فارسی زبان که در خارج از مرزها تولید میشود و بودجه و حقوق گردانندگانش توسط مخالفان سرزمین تو تامین میشود، خب واضح میشود که اخبار را طوری به تو منتقل کنند که حالت بد شود، عصبی شوی، بهم بریزی، حس ناامیدی و کلافگی داشته باشی، از خودت، سرزمینت، دین و باورهایت بدت بیاد و به کسانی پناه ببری که سر سوزن هم وجودت برایشان نه مهم است، نه ارزشمند، نه قابل توجه.
بسیاری از ایرانیهایی که در داخل و خارج ایران، با این نگاه که تلویزیون ایران همه چیز را رسانهای نمیکند، ترکش کردند و به سمت رسانههایی پناه بردند که همه چیز را هدفمند و جهتدار شکل میدهد و منفی منتشر میکند، دچار بحران روحی شدهاند...
از این رو عموم این افراد به شخصیتهای افسرده، عصبانی، پرخاشگر، ناامید، بیانگیزه و بیاعتقاد تبدیل شدهاند.
دچار بحران هویت و تناقضات فراوان شدهاند و اصلا نمیتوانند حقیقت و واقعیت را درست همانطور که هست ببینند و درک کنند.
خیلی زندگی سختی دارند و خیلی حال خرابی دارند. خدا کمکشان کند که به خود بیایند و دلیل واقعی حال خود را بفهمند و از آن فرار و به این پناه آورند...
۱۵:۴۰
یه لحظه تاریخ را سریع مرور کنیم؟
حضرت آدم و حوا هبوط کردند به زمین. پسرانی داشتند به نام هابیل و قابیل.
هابیل طی مراسمی بهترین داشته خود را در راه خدا قربانی کرد. قابیل بیارزشترین داشته خود را. قربانی هابیل قبول شد. و چیزی در وجود قابیل جوشید: حسادت... که او دیده شد، من نه. او انتخاب شد، من نه.
حالا اصلا به این فکر نمیکرد خب نتیجه عملکرد خودش و تصمیم خودش و انتخاب خودش بوده. فقط با خدا و برادرش که از نعمت و رحمت الهی برخورد شده بود، لج کرد.
حسادت چنان مغز و روح او را خورد که کار رسید به کشتن برادر...و این الگو تا امروز در حال تکرار است...
حالا تمام مصادیق را در ذهن مرور کنید، به همین الگو میرسید...
امروز هم حسادت پیشرفت و رشد و موفقیت و دستیابی به قدرت و محبوبیت ایران اسلامی منهای وابستگی به قدرتهای پوشالی، دارد خیلیها را در دنیا میکشد... حتی برخی هم وطنهای خارج از کشور را...
حال خوب مردم ایران، دورهمیها و جشنهای و شادیهایشان، ریخت و پاشها و مهمانیها و سفرههای آنچنانی، خانههایشان و بهترین مبلمان و فرش و پرده، کارکردن منظم اما در کنارش به راه بودن مسافرت و تفریح و سرگرمی با رفقای واقعی... ریشه حسادت و حال بد برخی ایرانیهای خارج نشین شده که از همه اینها با انتخاب و تصمیم غلط خود، خود را محروم کردند... و حالا کمر به قتل مردم ایران به هر شکل ممکن بستهاند...
از پذیرش شغل در رسانههایی که توسط بودجه غربی ساخته شده برای رویا فروشی و تضعیف و تحقیر داشتههای ایرانیها در ایران، القا توهم نداشتهها تا بزرگنمایی ضعفهای طبیعی و ایجاد حسرت از داشتههایی که معلوم نیست چیست و...
همه اینها ریشه در حسادت دارد... و مرا یاد آن داستان واقعی میاندازد که مردی شاهد بود که همسایهاش هر روز وضع بهتری از نظر مالی و محبوبیت پیدا میکند. بجای تمرکز بر خودش، روز و شب زندگیاش حرص و حسرت خوردن از موفقیتهای همسایه بود و طاقت دیدنش را نداشت. هرچه میکرد که او را بیاعتبار کند هم نتیجه نمیداد. آخر، کار به جایی رسید که انقدر بیقرار و ناآرام شده بود که نقشهای شوم، مضحک و شوکه کننده کشید.
به خدمتکار همسایه پول داد که تو بیا مرا بکش!!، جنازه من را بنداز روی پشتبام او، بعد برو خبر بده که صاحب من این کار را کرده. تا بیایند و او را ببرند و اعدامش کنند....
غلام هم پول را گرفت و این کار را کرد... پلیس خبردار شد و به گزارش او اکتفا نکرد و بعد از تحقیقات معلوم شد که کار غلام بوده و دستگیر شد و عزت و آبروی صاحبخانه کمتر نشد که بیشتر شد و به خوبی خوشی به زندگیاش ادامه داد و این در حالی بود که مرد حسود، حتی دیگر فرصت حیات را از خود در این دنیا گرفته بود و هیچ در هیچ...
پناه میبریم به خدا از این حقد و کینه و از این رذیله انسانی که، انسان را تباه و خسر الدنیا والآخرة میکند...
" />
مشاهدات، تجارب و یادداشتهای یک ایرانی
از فرانسه، هلند و ایران@ninfrance
حضرت آدم و حوا هبوط کردند به زمین. پسرانی داشتند به نام هابیل و قابیل.
هابیل طی مراسمی بهترین داشته خود را در راه خدا قربانی کرد. قابیل بیارزشترین داشته خود را. قربانی هابیل قبول شد. و چیزی در وجود قابیل جوشید: حسادت... که او دیده شد، من نه. او انتخاب شد، من نه.
حالا اصلا به این فکر نمیکرد خب نتیجه عملکرد خودش و تصمیم خودش و انتخاب خودش بوده. فقط با خدا و برادرش که از نعمت و رحمت الهی برخورد شده بود، لج کرد.
حسادت چنان مغز و روح او را خورد که کار رسید به کشتن برادر...و این الگو تا امروز در حال تکرار است...
حالا تمام مصادیق را در ذهن مرور کنید، به همین الگو میرسید...
امروز هم حسادت پیشرفت و رشد و موفقیت و دستیابی به قدرت و محبوبیت ایران اسلامی منهای وابستگی به قدرتهای پوشالی، دارد خیلیها را در دنیا میکشد... حتی برخی هم وطنهای خارج از کشور را...
حال خوب مردم ایران، دورهمیها و جشنهای و شادیهایشان، ریخت و پاشها و مهمانیها و سفرههای آنچنانی، خانههایشان و بهترین مبلمان و فرش و پرده، کارکردن منظم اما در کنارش به راه بودن مسافرت و تفریح و سرگرمی با رفقای واقعی... ریشه حسادت و حال بد برخی ایرانیهای خارج نشین شده که از همه اینها با انتخاب و تصمیم غلط خود، خود را محروم کردند... و حالا کمر به قتل مردم ایران به هر شکل ممکن بستهاند...
از پذیرش شغل در رسانههایی که توسط بودجه غربی ساخته شده برای رویا فروشی و تضعیف و تحقیر داشتههای ایرانیها در ایران، القا توهم نداشتهها تا بزرگنمایی ضعفهای طبیعی و ایجاد حسرت از داشتههایی که معلوم نیست چیست و...
همه اینها ریشه در حسادت دارد... و مرا یاد آن داستان واقعی میاندازد که مردی شاهد بود که همسایهاش هر روز وضع بهتری از نظر مالی و محبوبیت پیدا میکند. بجای تمرکز بر خودش، روز و شب زندگیاش حرص و حسرت خوردن از موفقیتهای همسایه بود و طاقت دیدنش را نداشت. هرچه میکرد که او را بیاعتبار کند هم نتیجه نمیداد. آخر، کار به جایی رسید که انقدر بیقرار و ناآرام شده بود که نقشهای شوم، مضحک و شوکه کننده کشید.
به خدمتکار همسایه پول داد که تو بیا مرا بکش!!، جنازه من را بنداز روی پشتبام او، بعد برو خبر بده که صاحب من این کار را کرده. تا بیایند و او را ببرند و اعدامش کنند....
غلام هم پول را گرفت و این کار را کرد... پلیس خبردار شد و به گزارش او اکتفا نکرد و بعد از تحقیقات معلوم شد که کار غلام بوده و دستگیر شد و عزت و آبروی صاحبخانه کمتر نشد که بیشتر شد و به خوبی خوشی به زندگیاش ادامه داد و این در حالی بود که مرد حسود، حتی دیگر فرصت حیات را از خود در این دنیا گرفته بود و هیچ در هیچ...
پناه میبریم به خدا از این حقد و کینه و از این رذیله انسانی که، انسان را تباه و خسر الدنیا والآخرة میکند...
۸:۱۹
فضای مجازی پر شده از این مقایسهها...نه توسط ایرانیها؛ توسط مردم کشورهای مختلف...چه روزهای خاصی را میگذرانیم در جهان...
#خلاصه_نویسی_هایم
« ما با صدور انقلابمان که در حقیقت صدور اسلام راستین و بیان احکام محمدی - صلی الله علیه و آله- است، به سیطره و سلطه و ظلم جهانخواران خاتمه میدهیم و به یاری خدا راه را برای ظهور منجی مصلح و امامت مطلق حق امام زمان -ارواحنا فداه- هموار میکنیم.»
امام خمینی، ۶ مهر ۱۳۶۶
" />
مشاهدات، تجارب و یادداشتهای یک ایرانی
از فرانسه، هلند و ایران@ninfrance
#خلاصه_نویسی_هایم
« ما با صدور انقلابمان که در حقیقت صدور اسلام راستین و بیان احکام محمدی - صلی الله علیه و آله- است، به سیطره و سلطه و ظلم جهانخواران خاتمه میدهیم و به یاری خدا راه را برای ظهور منجی مصلح و امامت مطلق حق امام زمان -ارواحنا فداه- هموار میکنیم.»
۱۷:۰۹
در نگاه دینی، عمر طولانی نه استثناء است و نه مسئله؛ بلکه وقتی مأموریت بزرگ باشد، ظرف زمان هم بزرگ میشود.
قرآن به ما یاد میدهد که: حضرت نوح، در دعوت قومش ۹۵۰ سال حضور فعال داشت. خداوند دربارهی اصحاب کهف میفرماید: سالها خوابیدند و زمان برایشان متوقف شد.حضرت عیسی، زنده است، بدون آنکه در جریان عادی زمان فرسوده شود...
اینها یعنی چه؟یعنی زمان برای اولیای خدا یک ابزار است، نه زندان.
غیبت، فقط پنهان بودن یک فرد نیست؛دورهی تربیت انسانهاست، تا زمین ظرفیت عدالت را پیدا کند.
پس عمر طولانی ایشان:نشانهی قدرت خداست،تمرین صبر برای انسانهاست،و امید زندهای است که میگوید: تاریخ بنبست ندارد...
وقتی امامی قرنها زنده است تا در لحظهی درست ظهور کند،پیامش ممکن است برای ما این باشد:«عجله نکن… فقط رشد کن.»
بعضی وعدهها زود محقق نمیشوند، چون عمیقاند،بعضی تأخیرها نه عقبماندگی، که آمادهسازیاند،و بعضی انتظارها، خودشان عبادتاند...
امام زمان، فقط یک شخص با عمر طولانی نیست؛ او یادآوری زندهی این حقیقت است که:خدا عجله ندارد،ولی هیچوقت هم دیر نمیکند...
این افکار بود که مرا بر آن داشت کانال منِ بابرنامه را راهاندازی کنم...
اینکه انتظار در فرهنگ شیعه یعنی:«خودت را به سطح مأموریت بالا برسان»پس منتظر واقعی:روی خودش کار میکند،زمانش را جدی میگیرد،و عمرش را خرج امور کمارزش نمیکند...
اگر تمایل دارید باعث افتخار خواهد بود، در این کانال آموزشی که صرفا تولید محتوا نیست، مسیر سازی است، به ما بپیوندید...
@manebabarname
۱۳:۱۱
تفاوتی که ما داریم...
ببینید انقلاب ما بر مبنای دستورات اسلام بوده، پشت آن یک خط فکری به قدمت تاریخ بشریت و ظهور انبیا و هدف آرمانی مبارزه با استکبار و حمایت از مستضعف بوده، اصالت، عمق و معنا دارد.
دو بال برای پرواز دارد و یک زره برای حفاظت. یک بال سرخ شهادت که میرسد به قیام حماسی اباعبدالله، یک بال سبز که میرسد به ظهور صاحب الزمان. یک بال، ترس از مرگ را از ما گرفته، بنام شهادت، و یک بال امید آینده عالی را به ما بخشیده که هرگز به بن بست نمیرسیم. و یک زره که اعتقاد به ولایتِ فقیه تا زمان ظهور اماممان است.
داستان ما با همه عالم فرق دارد. عقاید ما انقدر از ریشه عمیق و نفوذناپذیر است که هیچ قدرتی، رشوهای، هیاهویی، جنایتی، نمیتواند ما را منصرف کند.
چون ما بر خلاف بقیه، زندگی عمیقا برایمان معنا دارد و طبق یک نقشه راه و یک ماموریت تعریف شده در حال طی مسیر هستیم.
لذا مثلا اگر مشکل مالی پیدا کنیم دست از حمایت از این افق مبین بر نمیداریم. یا برای حل مشکلات، رو به استکبار نمیزنیم. یا برای اغراض شخصی و پول وطن نمی فروشیم. نگاه جهانی داریم و بر پایه #الله_اکبر، جز در برابر خداوند، سر خم نمیکنیم.
@ninfrance
ببینید انقلاب ما بر مبنای دستورات اسلام بوده، پشت آن یک خط فکری به قدمت تاریخ بشریت و ظهور انبیا و هدف آرمانی مبارزه با استکبار و حمایت از مستضعف بوده، اصالت، عمق و معنا دارد.
دو بال برای پرواز دارد و یک زره برای حفاظت. یک بال سرخ شهادت که میرسد به قیام حماسی اباعبدالله، یک بال سبز که میرسد به ظهور صاحب الزمان. یک بال، ترس از مرگ را از ما گرفته، بنام شهادت، و یک بال امید آینده عالی را به ما بخشیده که هرگز به بن بست نمیرسیم. و یک زره که اعتقاد به ولایتِ فقیه تا زمان ظهور اماممان است.
داستان ما با همه عالم فرق دارد. عقاید ما انقدر از ریشه عمیق و نفوذناپذیر است که هیچ قدرتی، رشوهای، هیاهویی، جنایتی، نمیتواند ما را منصرف کند.
چون ما بر خلاف بقیه، زندگی عمیقا برایمان معنا دارد و طبق یک نقشه راه و یک ماموریت تعریف شده در حال طی مسیر هستیم.
لذا مثلا اگر مشکل مالی پیدا کنیم دست از حمایت از این افق مبین بر نمیداریم. یا برای حل مشکلات، رو به استکبار نمیزنیم. یا برای اغراض شخصی و پول وطن نمی فروشیم. نگاه جهانی داریم و بر پایه #الله_اکبر، جز در برابر خداوند، سر خم نمیکنیم.
@ninfrance
۱۵:۳۷
۱۷:۴۶
دوستان عزیز «تا انتهای افق» توجه فرمایید:
حضور شما فردا در راهپیمایی #یوم_الله ۲۲ بهمن، انتشار جهانی باید داشته باشد و باید قابل درک برای مردم جهان باشد، لذا:
۱. پیامهایی به زبان انگلیسی و واضح و درشت بنویسید. که در نمایش دوربینها قابل خواندن باشد.
۲. باید حتما همه جا روی میکروفونها، روی کاغذها «سال» ثبت شود. هم ۱۴۰۴ و هم 2026 که وقتی ما به دوستان خارجی نشان میدهیم بفهمند برای امسال است. بخصوص کسی که در هلیکوپتر از بالا گزارش میگیرد.
لطفا به اطلاع برسانید.
" />
مشاهدات، تجارب و یادداشتهای یک ایرانی
از فرانسه، هلند و ایران@ninfrance
۱. پیامهایی به زبان انگلیسی و واضح و درشت بنویسید. که در نمایش دوربینها قابل خواندن باشد.
۲. باید حتما همه جا روی میکروفونها، روی کاغذها «سال» ثبت شود. هم ۱۴۰۴ و هم 2026 که وقتی ما به دوستان خارجی نشان میدهیم بفهمند برای امسال است. بخصوص کسی که در هلیکوپتر از بالا گزارش میگیرد.
لطفا به اطلاع برسانید.
۱۷:۵۶
خوشا به حال هرکس در مسیر این راهپیمایی بینظیر است...به نیابت از ما هم قدم بردارید...



" />
مشاهدات، تجارب و یادداشتهای یک ایرانی
از فرانسه، هلند و ایران@ninfrance
۷:۲۰
دوستان بزرگوار زیادی برایم فیلم و عکس فرستادند و گفتند به نیابت قدم برداشتند.
و ۳۰ سال پیش چه زیبا گفت شهید سید مرتضی آوینی:
«ما ماموریت داریم که جهان را از عصر ظلمات خارج کنیم...»
۱۱:۱۲
۱۱:۱۲
۱۱:۱۲
۱۱:۱۲
۱۱:۱۲
۱۱:۱۲
تعداد آثار و کتب منتشر شده...
نوجوان بودم که با این شخصیتها یکی پس از دیگری به شکل جدی آشنا شدم. وقتی آثارشان را مطالعه میکردم، روحم به پرواز در میآمد... احساس شخصیت میکردم. احساس انسان بودن. احساس ارزش داشتن، هدف داشتن و برنامه داشتن.
ناگهان از بچهای بازیگوش، غرق بازیها و سرگرمیهای دنیا، تبدیل شدم به یک متفکر کوچک که به نقش و مأموریتش در این دنیا فکر میکرد و به خودسازی و تهذیب نفس ورود پیدا کرده بود!!
این تصویر، یک مقایسه برای تمسخر و خندیدن نیست. این یک موضوع جدی قابل تامل است برای انتخاب الگو و مسیر. برای هرکس که بخواهد خودش را از نازل ترین سطح وجود در این دنیا، به عالیترین حضور برساند.
بتواند دوباره متولد شود، دنیا را طور دیگری ببیند و فرصت عمر برایش بازیچه دست هیجانات این و آن نباشد. چه خانواده و دوستان، چه ماهواره و شبکههای اجتماعی.
" />
مشاهدات، تجارب و یادداشتهای یک ایرانی
از فرانسه، هلند و ایران@ninfrance
نوجوان بودم که با این شخصیتها یکی پس از دیگری به شکل جدی آشنا شدم. وقتی آثارشان را مطالعه میکردم، روحم به پرواز در میآمد... احساس شخصیت میکردم. احساس انسان بودن. احساس ارزش داشتن، هدف داشتن و برنامه داشتن.
ناگهان از بچهای بازیگوش، غرق بازیها و سرگرمیهای دنیا، تبدیل شدم به یک متفکر کوچک که به نقش و مأموریتش در این دنیا فکر میکرد و به خودسازی و تهذیب نفس ورود پیدا کرده بود!!
این تصویر، یک مقایسه برای تمسخر و خندیدن نیست. این یک موضوع جدی قابل تامل است برای انتخاب الگو و مسیر. برای هرکس که بخواهد خودش را از نازل ترین سطح وجود در این دنیا، به عالیترین حضور برساند.
بتواند دوباره متولد شود، دنیا را طور دیگری ببیند و فرصت عمر برایش بازیچه دست هیجانات این و آن نباشد. چه خانواده و دوستان، چه ماهواره و شبکههای اجتماعی.
۲۲:۲۶
اول دبیرستان بودم که فهمیدم باید خیلی کتاب بخوانم تا رشد کنم. اما واقعا برام سخت بود کتاب خواندن. دست و پا شکسته به سختی کتاب میخواندم تا اینکه دوم دبیرستان با این کتاب مواجه شدم.
۸۰۰ تومان بود. پولش را نداشتم! از دو نفر از دوستانم درخواست کردم نفری ۲۰۰ تومان بدهند، من ۴۰۰. نتیجه هم این باشد که کتاب را به آنها هم میدهم بخوانند اما در نهایت کتاب برای من باشد
قبول کردند...
این کتاب دست من ماند. چه بود؟ جمعآوری بیانات رهبر فرزانه درباره کتاب و کتابخوانی...
چرا خریده بودم؟ بلکه انگیزه بدهد به من که اهل مطالعه شوم.
همین شد... باور نمیکردم ایشان چقدر اهل کتاب و مطالعه میتوانستند باشند... خجالت کشیدم... نکاتی که از اهمیت و ضرورت اهل مطالعه بودن گفتند، اینکه تاریخ باید بخوانیم، کتب شهدا را باید بخوانیم...
این شد که الحمدلله مطالعه شد جزئی جداناپذیر از برنامه روزانه
حالا دیشب بین کتابهایم در اینجا با این کتاب قدیمیام مواجه شدم... کمی ورق زدم و یاد خاطرات کردم... و از همه شیرینتر کاغذی بود که بین برگهها پیدا کردم: «بُرد مدرسه را بگیرم و درباره دوران پهلوی مطلب بنویسم...»
ادامه دارد...
@ninfrance
۸۰۰ تومان بود. پولش را نداشتم! از دو نفر از دوستانم درخواست کردم نفری ۲۰۰ تومان بدهند، من ۴۰۰. نتیجه هم این باشد که کتاب را به آنها هم میدهم بخوانند اما در نهایت کتاب برای من باشد
این کتاب دست من ماند. چه بود؟ جمعآوری بیانات رهبر فرزانه درباره کتاب و کتابخوانی...
چرا خریده بودم؟ بلکه انگیزه بدهد به من که اهل مطالعه شوم.
همین شد... باور نمیکردم ایشان چقدر اهل کتاب و مطالعه میتوانستند باشند... خجالت کشیدم... نکاتی که از اهمیت و ضرورت اهل مطالعه بودن گفتند، اینکه تاریخ باید بخوانیم، کتب شهدا را باید بخوانیم...
این شد که الحمدلله مطالعه شد جزئی جداناپذیر از برنامه روزانه
حالا دیشب بین کتابهایم در اینجا با این کتاب قدیمیام مواجه شدم... کمی ورق زدم و یاد خاطرات کردم... و از همه شیرینتر کاغذی بود که بین برگهها پیدا کردم: «بُرد مدرسه را بگیرم و درباره دوران پهلوی مطلب بنویسم...»
ادامه دارد...
@ninfrance
۸:۳۲
فردایش مستقیم رفتم اتاق مدیر مدرسه. تصمیمم را گرفته بودم. جرأت و جسارت میخواست زمان ما... در زدم، خود مدیر تعجب کرد دانش آموز آمده در اتاقش. سرش را بلند کرد و گفت: بفرمایید؟!
گفتم: من یه بُرد میخواهم لطفا. با تعجب پرسید: بُرد؟ برای چه کاری؟ گفتم: میخواهم مطلب بنویسم بزنم بهش بچهها بخوانند. کمی تامل و بعد لبخند و بعد باز مشغول شد به کاری که داشت میکرد. در همان حال توضیح دادند: بُرد که مدرسه دارد، روی همان بزن. سریع گفتم: نه. آن برای مدرسه و معلم هاست. عمومیست. مناسب هدف من نیست. من میخواهم یک بُرد مخصوص خودم داشته باشم.
کارش را رها کرد و جدی شد. چی میخوای بزنی روی بُرد؟؟ پاسخ دادم: میخواهم مطالب دینی، سیاسی، فرهنگی بزنم. کمک فکری برای بچههای مدرسه...
کمی تامل بیشتر و لحظاتی سکوت محض. ناگهان تلفن را برداشت و تماسی گرفت: آقای صادقی فردا دیوار ورودی سالن مدرسه یه بُرد نصب کنید. تا فردا انجام بشه حتما.
متحیر نگاه میکردم... فکر هم نمیکردم مدیر اصلا مرا تحویل بگیرد یا به حرفهایم گوش دهد، چه برسد به اینکه با این سرعت اقدام هم بکند. در جو شعار ما مامور به تکلیفیم نه نتیجه، اقدام کرده بودم...
هیجان زده و با نگاهی پر از قدردانی و حسن اعتمادی که به من نشان داده بودند از اتاق بیرون آمدم. البته هنوز انقدر امید نداشتم کار با این سرعت انجام شود.
فردا شد. هنگام ورود به سالن مدرسه، دیدم آقای صادقی در حال نصب برد است!!! از ذوق داشتم بال در میآوردم. احساس شخصیت و بزرگی میکردم. میخواستم به همهٔ همکلاسیها بگویم به درخواست من در حال انجام است!..
دوم دبیرستان بودم. کل امکاناتم برگههای آ۴ و ماژیک های چند رنگ بود. حتی امکانات تایپ و پول کپی و پرینت نداشتم. از هر مطلب با ارزشی که در کتابهایم میخواندم مطلبی میساختم و مینوشتم و به بُرد میزدم.
یک طرف یک آیه قرآن بود و ترجمهاش. یک طرف یک درد دل ساده با امام رئوف. یک طرف یک خاطره از کتاب فرهنگ جبهه بود. یک طرف از اهمیت کتاب و کتابخوانی. یک طرف اما با این عنوان از بقیه تفکیک شده بود:چرا انقلاب کردیم؟!...
از کتاب ظهور و سقوط سلطنت پهلوی؛ خاطرات فردوست شروع شد. تازه شروع کرده بودم به خواندنش. هرچه میخواندم بیشتر شوک و متحیر میشدم که چه کسی شاه یک کشور بوده...
دوست داشتم هر چه میخوانم به اطرافیانم منتقل کنم. شروع کردم به گزینش و خلاصه نویسی و شماره گذاری و نصب روی بُرد.
سه سال این فعالیت در مدرسه ادامه داشت، تا از آن مدرسه فارغ التحصیل شدم...
" />
مشاهدات، تجارب و یادداشتهای یک ایرانی
از فرانسه، هلند و ایران@ninfrance
گفتم: من یه بُرد میخواهم لطفا. با تعجب پرسید: بُرد؟ برای چه کاری؟ گفتم: میخواهم مطلب بنویسم بزنم بهش بچهها بخوانند. کمی تامل و بعد لبخند و بعد باز مشغول شد به کاری که داشت میکرد. در همان حال توضیح دادند: بُرد که مدرسه دارد، روی همان بزن. سریع گفتم: نه. آن برای مدرسه و معلم هاست. عمومیست. مناسب هدف من نیست. من میخواهم یک بُرد مخصوص خودم داشته باشم.
کارش را رها کرد و جدی شد. چی میخوای بزنی روی بُرد؟؟ پاسخ دادم: میخواهم مطالب دینی، سیاسی، فرهنگی بزنم. کمک فکری برای بچههای مدرسه...
کمی تامل بیشتر و لحظاتی سکوت محض. ناگهان تلفن را برداشت و تماسی گرفت: آقای صادقی فردا دیوار ورودی سالن مدرسه یه بُرد نصب کنید. تا فردا انجام بشه حتما.
متحیر نگاه میکردم... فکر هم نمیکردم مدیر اصلا مرا تحویل بگیرد یا به حرفهایم گوش دهد، چه برسد به اینکه با این سرعت اقدام هم بکند. در جو شعار ما مامور به تکلیفیم نه نتیجه، اقدام کرده بودم...
هیجان زده و با نگاهی پر از قدردانی و حسن اعتمادی که به من نشان داده بودند از اتاق بیرون آمدم. البته هنوز انقدر امید نداشتم کار با این سرعت انجام شود.
فردا شد. هنگام ورود به سالن مدرسه، دیدم آقای صادقی در حال نصب برد است!!! از ذوق داشتم بال در میآوردم. احساس شخصیت و بزرگی میکردم. میخواستم به همهٔ همکلاسیها بگویم به درخواست من در حال انجام است!..
دوم دبیرستان بودم. کل امکاناتم برگههای آ۴ و ماژیک های چند رنگ بود. حتی امکانات تایپ و پول کپی و پرینت نداشتم. از هر مطلب با ارزشی که در کتابهایم میخواندم مطلبی میساختم و مینوشتم و به بُرد میزدم.
یک طرف یک آیه قرآن بود و ترجمهاش. یک طرف یک درد دل ساده با امام رئوف. یک طرف یک خاطره از کتاب فرهنگ جبهه بود. یک طرف از اهمیت کتاب و کتابخوانی. یک طرف اما با این عنوان از بقیه تفکیک شده بود:چرا انقلاب کردیم؟!...
از کتاب ظهور و سقوط سلطنت پهلوی؛ خاطرات فردوست شروع شد. تازه شروع کرده بودم به خواندنش. هرچه میخواندم بیشتر شوک و متحیر میشدم که چه کسی شاه یک کشور بوده...
دوست داشتم هر چه میخوانم به اطرافیانم منتقل کنم. شروع کردم به گزینش و خلاصه نویسی و شماره گذاری و نصب روی بُرد.
سه سال این فعالیت در مدرسه ادامه داشت، تا از آن مدرسه فارغ التحصیل شدم...
۲۱:۳۲
از سال اول دانشگاه تدریس را شروع کردم.البته کاملا شخصی...
به دلیل همین ضرورت کتابخوانی، سیر مطالعاتی شهید مطهری را در تابستان سوم دبیرستان با مربی خوبی گذرانده بودم. هیجان داشتم که این محتوا را به همه برسانم.
وقتی رجوع کردم به قسمت فرهنگی دانشگاه و گفتم به من کلاسی بدهند، میخواهم تبلیغ کنم و تدریس، بهم خندیدند. خلاصه کلام این بود که خیلی بچهای... کسی به تو مجوز نمیدهد.
گفتم میروم در نمازخانه کلاس برگزار میکنم. گفتند: میتوانی ولی حق نداری تبلیغ به در و دیوار بزنی. بگذریم که یک روز دلی با بچههای کلاس در غذاخوری دانشگاه صحبت کردم و مجاب کردم که برای امتحان هم شده یکبار بیایند دور هم جمع شویم و با هم یاد بگیریم. نیم ساعت کتب شهید مطهری. نیم ساعت کتاب چهل حدیث امام.
و چه برکتی کرد آن جمع... حتی بعد دانشگاه هم تا مدتی کلاسمان در منزل بچهها ادامه داشت.
این داستان همزمان با مسجد جامعی شد که اجازه دادند آنجا هم برای جوانان تدریس کنم. و آن هم چه برکتی داشت. هر کدام از آن بچه برای خودشان الان فعالیتی دارند...
و بعد معلم مدرسه شدم... و داستانهای پیچیده از اینجا شروع شد...
فهمیدم هیچ کس اهل مطالعه نیست. آن زمان که گوشی و فضای مجازی نبود که بگوییم وقتشان صرف آن میشد. با این وجود، قسمت غمانگیز داستان این بود که فرهنگ مطالعه بسیار ضعیف بود...
مذهبی مطالعه کافی نداشت که از باورهایش دفاع اصولی کند. غیر مذهبی مطالعه نداشت که یکبار چیزی که به سختی انکار میکند را با تحقیق رد کرده باشد...
مصممتر شدم و تدریس را در مسجد، مدرسه، حوزه، دانشگاه و هرجایی که فرصت میدادند شروع کردم...
آنچه امروز ما را آزار میدهد، ریشه در جهل مرکب دارد. آنکس که نداند و نداند که نداند...
الان یک دانش آموز ۱۶ ساله با تصور عمیق دانایی همه چیز را به چالش میکشد و با اطمینانِ من میدانم، همه چیز را رد میکند. اما فقط چند سوال و جواب، روشن میکند که هیچ نمیداند و حتی چند صفحه هم مطالعه نداشته است...
" />
مشاهدات، تجارب و یادداشتهای یک ایرانی
از فرانسه، هلند و ایران@ninfrance
به دلیل همین ضرورت کتابخوانی، سیر مطالعاتی شهید مطهری را در تابستان سوم دبیرستان با مربی خوبی گذرانده بودم. هیجان داشتم که این محتوا را به همه برسانم.
وقتی رجوع کردم به قسمت فرهنگی دانشگاه و گفتم به من کلاسی بدهند، میخواهم تبلیغ کنم و تدریس، بهم خندیدند. خلاصه کلام این بود که خیلی بچهای... کسی به تو مجوز نمیدهد.
گفتم میروم در نمازخانه کلاس برگزار میکنم. گفتند: میتوانی ولی حق نداری تبلیغ به در و دیوار بزنی. بگذریم که یک روز دلی با بچههای کلاس در غذاخوری دانشگاه صحبت کردم و مجاب کردم که برای امتحان هم شده یکبار بیایند دور هم جمع شویم و با هم یاد بگیریم. نیم ساعت کتب شهید مطهری. نیم ساعت کتاب چهل حدیث امام.
و چه برکتی کرد آن جمع... حتی بعد دانشگاه هم تا مدتی کلاسمان در منزل بچهها ادامه داشت.
این داستان همزمان با مسجد جامعی شد که اجازه دادند آنجا هم برای جوانان تدریس کنم. و آن هم چه برکتی داشت. هر کدام از آن بچه برای خودشان الان فعالیتی دارند...
و بعد معلم مدرسه شدم... و داستانهای پیچیده از اینجا شروع شد...
فهمیدم هیچ کس اهل مطالعه نیست. آن زمان که گوشی و فضای مجازی نبود که بگوییم وقتشان صرف آن میشد. با این وجود، قسمت غمانگیز داستان این بود که فرهنگ مطالعه بسیار ضعیف بود...
مذهبی مطالعه کافی نداشت که از باورهایش دفاع اصولی کند. غیر مذهبی مطالعه نداشت که یکبار چیزی که به سختی انکار میکند را با تحقیق رد کرده باشد...
مصممتر شدم و تدریس را در مسجد، مدرسه، حوزه، دانشگاه و هرجایی که فرصت میدادند شروع کردم...
آنچه امروز ما را آزار میدهد، ریشه در جهل مرکب دارد. آنکس که نداند و نداند که نداند...
الان یک دانش آموز ۱۶ ساله با تصور عمیق دانایی همه چیز را به چالش میکشد و با اطمینانِ من میدانم، همه چیز را رد میکند. اما فقط چند سوال و جواب، روشن میکند که هیچ نمیداند و حتی چند صفحه هم مطالعه نداشته است...
۱۸:۵۳