🫡 از صدای قهقهۀ لوکا، دانشآموزان دیگر برگشتند و پشتسرشان را نگاه کردند. لوکا، بدون اینکه چیزی بگوید، سرش را پایین انداخت و با بقیه بهسمت کلاس راه افتاد. انتهای راهروِ طویلِ سالن، درِ سفیدرنگ کلاس شمارۀ ده نیمباز بود. همینکه دانیال در را باز کرد، پسر با عینک تهاستکانی، صورتی بیضیشکل و دماغی بزرگ که از وسط عینک بیرون زده بود سرش را برگرداند. چشمهای آبیاش پشت شیشۀ عینک مثل دو پولک آبی ریز شده بودند و نگاهش را تیزتر میکردند. دانیال با تعجب زیرلب گفت: «اوه! این هم که اینجاست!» بعد از چند ثانیه سلام کرد. بقیه هم یکییکی سلام کردند.
۲.۳K
۹:۱۹