عکس پروفایل نو+جوانن
۳۱.۳ هزار عضو

نو+جوان

undefined رسانه اختصاصی نوجوانان سایت Khamenei.ir‌undefined سایتundefinedundefined Nojavan.Khamenei.ir
undefined ارتباطundefinedundefined @alo_Nojavan
نو+جوان
undefined #وقت_داستان | مرزهای خیالی undefined قسمت اول _ بخش دوم undefined آرکان زد زیر خنده و گفت: «بچه بزرگ شده. چی کارش داری؟!» صدای خندۀ هر دو بلند شد. دانیال بلند گفت: «بزرگ شدی، پسر!» لوکا، با شلوار گشاد سورمه‌ای و پیراهن لَخت سفید و دستمال گردن آبی با ستاره‌های زرد، مثل پنگوئن آرام و خنده‌کنان به بچه‌ها رسید. undefined صدای آرکان بلند شد: «دِ بجنب! همه رفتن! الآن مجبور می‌شی مثل سال‌های قبل سر صندلی ردیف اول دعوا راه بندازی.» و همین‌که چشمش به گردن لوکا افتاد، خندید و گفت: «هنوز هم این دستمال گردن رو می‌بندی؟» undefined لوکا سرش را بالا گرفت و با دست به پرچم اتحادیۀ اروپا، کنار پرچم گرجستان در گوشۀ حیاط، اشاره کرد و گفت: «فاصلۀ ما و اروپا همین‌قدر نزدیکه. مطمئنم بعد از دبیرستان خیلی راحت بدون ویزا می‌تونم وارد یه دانشگاه اروپایی بشم!» آرکان خندید و گفت: «امیدوارم!» ریم نگاهی به ساعتش انداخت و روبه بچه‌ها گفت: «من دیگه می‌رم.» undefined و جلوتراز بقیه به راه افتاد. پسرها به خودشان آمدند و بعد از کمی خوش‌وبش، در مسیر اصلی ورودی کلاس‌ها کنار درختان کاج، شروع به قدم زدن کردند. به ورودی ساختمان شمارۀ یک روستاولی ۲ که رسیدند، لوکا بلند گفت: «راستی! فکر کنم یه بچه‌سوسول جدید هم اومده. روز ثبت‌نام با مامان و باباش دیدمش.» دانیال پقی زیر خنده زد و پرسید: «با یه بار دیدن چطوری فهمیدی سوسوله؟» undefined لوکا صدایش را نازک کرد، چشم‌هایش را بست، لبش را کج‌وکوله کرد و گفت: «پسره کراواتش رو شیک و محکم بسته بود. وقتی اسمش رو پرسیدم، اول ساکت شد، بعد هم به‌زور ’دیوید‘ از توی حلقش پرید بیرون.» undefined منتظر ادامه این ماجرا باشید... undefined نو+جوان؛ انرژی امید ابتکار undefined @Nojavan_khamenei
thumbnail
undefined #وقت_داستان | مرزهای خیالی
undefined قسمت اول _ بخش سوم
🫡 از صدای قهقهۀ لوکا، دانش‌آموزان دیگر برگشتند و پشت‌سرشان را نگاه کردند. لوکا، بدون اینکه چیزی بگوید، سرش را پایین انداخت و با بقیه به‌سمت کلاس راه افتاد. انتهای راهروِ طویلِ سالن، درِ سفیدرنگ کلاس شمارۀ ده نیم‌باز بود. همین‌که دانیال در را باز کرد، پسر با عینک ته‌استکانی، صورتی بیضی‌شکل و دماغی بزرگ که از وسط عینک بیرون زده بود سرش را برگرداند. چشم‌های آبی‌اش پشت شیشۀ عینک مثل دو پولک آبی ریز شده بودند و نگاهش را تیزتر می‌کردند. دانیال با تعجب زیرلب گفت: «اوه! این هم که اینجاست!» بعد از چند ثانیه سلام کرد. بقیه هم یکی‌یکی سلام کردند.
undefined لوکا با خنده سمتش رفت و دستش را جلو برد. پسر، بدون اینکه با او دست بدهد یا جواب سلام کسی را بدهد، بی‌توجه سمت نیمکت‌ها رفت و روی اولین نیمکت نشست. دانیال رو به لوکا آرام گفت: «این همون شاگرد جدیده‌ست که گفتی؟»لوکا سرش را تکان داد. دانیال لبخند کوتاهی زد و گفت:«امروز صبح توی اتوبوس افتخار آشنایی با ایشون رو داشتم!»پسر سرش را برگرداند و از جا بلند شد. چشمش به چشم دانیال افتاد. کمی مکث کرد. انگارنه‌انگار قبلاً او را دیده بود. کتش را درآورد و سمت رخت‌آویز جلوی کلاس رفت. لوکا رو به پسر گفت:«چشم‌هات از پشت اون دو تا شیشه خیلی ریزن! اصلاً می‌تونی ببینی چند تا آدم جلوت وایسادن؟»
undefined ریم زودتر از بقیه رسیده بود. روی نیمکت قرمزرنگ کلاس، ردیف دوم، نشسته بود. روسری‌اش را صاف کرد و با چند بار بالا انداختن ابرو به لوکا فهماند که حرفش را ادامه ندهد.پسرِ تازه‌وارد به‌سرعت سرش را برگرداند. همان‌طور که دندان‌هایش را فشار می‌داد، گفت: «اتفاقاً خیلی چیزها رو می‌بینم، بیشتر از اون چیزی که فکرش رو بکنی!»آرکان سرش را برگرداند:«سال‌های قبل اینجا ندیدمت. اسمت چیه؟»«معلم که ازم پرسید، خوب گوش‌هات رو باز کن تا بشنوی!»دانیال، بدون اینکه حرفی بزند، به پسر نزدیک شد و صورتش را روبه‌روی صورت او برد. به چشم‌هایش زل زد و گفت: «شاید بد نباشه امسال درس آداب معاشرت سال قبل ما رو با سال پایینی‌ها بگذرونی!»
undefined دیوید، که همچنان دندان‌هایش را به هم فشار داد، یک قدم جلوتر رفت و سرش را محکم به سر دانیال کوبید. صدای فریاد دانیال بلند شد. بچه‌های دیگر یکی‌یکی جلو آمدند و دورش جمع شدند.کلاس از همهمه و بحث‌وجدل بچه‌ها پر شد. بعد از چند دقیقه، صدایی محکم و گیرا در کلاس پیچید. سرها به‌سمت صدا برگشتند.
undefined «چه خبره!» ناظم مدرسه وارد کلاس شد. بچه‌ها یکی‌یکی سر میزهایشان نشستند.دیوید روی نیمکت اول جلوی ریم نشست. کتابش را باز کرد و بی‌توجه به اطرافش به صفحه زل زد. ناظم پرسید:«کسی هست برای من توضیح بده اینجا چه اتفاقی افتاده؟»هیچ‌کس حرفی نمی‌زد.دانیال دستش روی سرش بود و روی نیمکتِ ردیفِ کناری دیوید نشسته بود. سرش را کمی کج کرد و نگاهی سنگین به او انداخت.
undefined منتظر قسمت دوم این ماجرا باشید...
undefined نو+جوان؛ انرژی امید ابتکارundefined @Nojavan_khamenei
undefined۹

۲.۳K

۹:۱۹