عکس پروفایل احیاء _ محمد نوروزیا

احیاء _ محمد نوروزی

۱.۱ هزار عضو
عکس پروفایل احیاء _ محمد نوروزیا
۱.۱ هزار عضو

احیاء _ محمد نوروزی

گاهنوشت‌های یک معلم دانشگاه
از خداوند متعال و خطاپوش می‌خواهم که از خودپسندی، سخن بدون علم، سکوت‌ دنیاطلبانه، حرکت بی‌ثمر و کوشش غیرِ حق نجاتمان داده و شهادت در راهش را نصیب‌مان گرداند. ان‌شاءالله


ارتباط با ادمین:‎@mohammadnoruziمحمد نوروزی
thumbnail
این مطلب که پیش از این در نشریه تأملات رشد مرکز رشد دانشگاه امام صادق علیه السلام منتشر شده است، در ۳ پست زیر بازنشر پیدا می کند:
ویل للمتوسطین
دوران متوسط‌ها به سر آمده است. برای موفقیت، حداقل باید در یک‌چیز برجستگی داشت البته برای «بهترین»ها «همیشه» جا هست … حتی اگر به‌جای واژه «همیشه» از «اغلب اوقات» هم استفاده کنیم باز هم اشکالی ندارد و کلیت جمله درست است. تمام حرف این نوشتار این است که ما عموماً از همه جهات انسان‌های متوسطی هستیم، نه استعداد فوق‌العاده‌ای داریم و نه حتی ازنظر مهارتی و دانشی خود را به سطح قابل قبولی رسانده‌ایم و بدتر از همه این‌ها، حتی «سعی و کوشش»مان هم متوسط است. طبیعی است که برای افرادی مثل ما، بیکاری همیشه یک دغدغه باشد و موفقیت، یک آرزو.آمارها هم نشان می‌دهد بااینکه بسیاری از افراد، ازنظر تحصیلی به مدارج بالایی می‌رسند ولی معمولاً در اصل داستان تفاوتی ایجاد نمی‌شود یعنی حتی در مدارک دانشگاهی بالاتر هم، ازنظر علمی و مهارتی ارتقای خاصی نمی‌یابند و در عموم موارد، تبدیل به افرادی متوسط و شبیه هم می‌شوند.ناگفته پیداست که در این یادداشت منظور از «متوسط»، اصطلاح جامعه‌شناختی «طبقه متوسط» نیست بلکه در اینجا به معنی عدم برجستگی در فکر، استعداد، مهارت و کوشش است هرچند شاید برخی معتقد باشند که متوسط، متوسط است و تفاوتی بین طبقه متوسط و مفهوم متوسط نیست ولی ما به تمایز این دو مفهوم معتقدیم.«متوسط»های مدنظر این نوشته، معمولاً درس‌ها را خوب نخوانده‌اند، البته ممکن است نمرات خوبی گرفته و مدرک دانشگاهی بالایی هم داشته باشند، مهارت خوبی یاد نگرفته‌اند هرچند گواهی‌های متعددی از شرکت در دوره‌ها و کنفرانس‌ها ارائه می‌کنند ولی درمجموع باز هم متوسط‌اند.متوسط‌های قصه ما، اهل هزینه دادن نیستند و معمولاً پای کارشان نمی‌ایستند، مرور داستان زندگی برخی بزرگان (حتی اگر از نظر منشی و اعتقادی هم‌راستا نباشیم) واقعاً درس‌آموز است:خیلی از دانشجویان علوم اجتماعی نام «جان مینارد کینز» را شنیده‌اند، دوستان «کینز» به سبب پُرکاری و حجم گسترده فعالیت‌هایش او را نصیحت می‌کردند و این حجم از کار را برایش خطرناک می‌دانستند. در یک نمونه، «پروفسور مید»، «کینز» را برای استراحت آخر هفته به «کمبریج» دعوت کرده بود. در همان ایام استراحت هم گروه‌هایی برای جلسه پیش «کینز» می‌آمدند و از صبح تا شبش را با جلسات کاری پیش برد و عصر هم مجبور شد محل استراحت را برای کار دیگری ترک کند. وقتی «کینز» از سوی ملکه به مقام لُردی ‌رسید و جایگاه لازم برای تأثیرگذاری در اقتصاد در سطح ملی و جهانی را پیدا کرد و کتاب «تئوری عمومی» را نوشت، تبدیل به چهره جهانی در علم اقتصاد شد و به مقام استادی نائل آمد؛ او سه سال مشاور خزانه‌داری انگلستان بود. از «پروفسور مید» نقل است، روزی «کینز» در حیاط دانشکده با اضطراب تقلا می‌کرد که خود را به لندن برساند درحالی‌که هیچ وسیله‌ نقلیه‌ای را پیدا نمی‌کرد. او می‌خواست خود را به جلسه کابینه در لندن برساند. می‌گفت جلسه غیرمنتظره‌ای تشکیل‌شده است و اگر نرسم منافع کشور انگلستان به خطر می‌افتد و من حتماً باید در این جلسه باشم تا برخی از مباحث را توضیح دهم وگرنه تصمیم اشتباه می‌گیرند. نهایتاً یک موتورسیکلت پیدا می‌کند و خودش را از کمبریج به لندن و برای آن جلسه می‌رساند. بعد از جلسه آمد و گفت آن‌طور کردم که باید می‌کردم. همین یک نقل کافی است که تمایز بین یک فرد مأموریتی را با بسیاری از اساتید و متخصصان متوسط نشان دهد.ممکن است کسی «کینز» را نشناسد؛ ولی بعید است کسی نام «مارکس» را نشنیده باشد و از تأثیرگذاری‌اش در دویست سال گذشته مطلع نباشد. «مارکس»، از خانواده‌ای ثروتمند بود؛ ولی به‌واسطه عقاید و اندیشه‌هایش از خانواده جدا شد و بعد از تبعید به انگلستان، همراه همسر و سه دخترش در دو اتاق زیر شیروانی دریکی از فقیرترین ناحیه‌های لندن زاغه‌نشین شد. «مارکس» درآمد مالی مشخصی نداشت و مؤسسات حاضر نبودند به این پناهنده کار بدهند و کمک‌های «انگلس» (دوست مارکس) نیز جوابگوی نیازهایش نبود. «آیزایا برلین» در سندی از یک جاسوس دولت پروس که توانسته بود محل اقامت خانواده مارکس را ببیند نقل می‌کند:
ادامه دارد:پست ۱ از ۳
#توسعه_فردی#تربیت#رشد------------------احیاء _ یادداشت‌های محمد نوروزی@noruzimohammad

۸:۵۲