بله | کانال پایِ کارِ ایران | فاطمه بهروزفخر
عکس پروفایل پایِ کارِ ایران | فاطمه بهروزفخرپ

پایِ کارِ ایران | فاطمه بهروزفخر

۲۳۶ عضو
پایِ کارِ ایران | فاطمه بهروزفخر
بسم‌الله... مغازه لبنی نزدیک خانه همچنان محصولات تازه دارد. کشک خریدم. امروز برادران‌ مدافع وطن را به کشک بادمجان مهمان می‌کنیم. #ایران undefined
بسم‌الله...
ما پخت‌وپز غذا برای بچه‌ها و افطار نیروهای مردمی در خیابان را در جنوب تهران آماده می‌کنیم. یعنی حیاط کوچک خانه‌ای که مادرم مدیر آنجاست و مرکز آموزش و مراقبت از کودکان بدسرپرست و بی‌سرپرست است. پخت‌وپز چون در هوای آزاد انجام می‌شود، با توجه به وضعیت آلودگی هوا و نزدیکی مکان ما به انبار نفت، تصمیم بر این شد که امشب، پخت‌وپز نکنیم و بسته‌های کوچک خوراکی شامل بیسکوییت و شکلات مهیا کنیم.
undefinedundefined.

۱۰:۰۳

یک ساعت پیش برق رفت. توی ذهنم لیست بلندبالایی ردیف کردم از این‌که اگر قطعی برق، ادامه‌دار و طولانی شد، باید چه کنیم.حالا برق آمد. به گریه افتادم. نه از آمدن برق. بیشتر به‌خاطرِ این‌که، حتما آدم‌هایی پایِ کار هستند که خیلی چیزها دارد با یک سرعت باورنکردنی، درست و ترمیم می‌‌شود.
زنده باد ایرانزنده باد ایرانیundefinedundefined.

۱۱:۰۱

پایِ کارِ ایران | فاطمه بهروزفخر
undefined از روز سوم جنگ و درباره انفجار توی خیابان نزدیک ما مادر و دختر مشوش و پریشان دور خودشان می‌گشتند. رفتم نزدیک‌شان. گفتم ایستادن‌مان اینجا خطرناک است. بیایید برویم آن طرف خیابان. گفتند هم امکانِ حمله مجدد وجود دارد و هم امکان ریزش. زن گفت تا شوهرم را پیدا نکنم، از اینجا جُم نمی‌خورم. دخترش هم به تُندی گفت ما دنبال باباییم و به تو ربطی ندارد. به زن گفتم شوهرتان کجاست؟ گفت گم شده‌. تا جلوی در که از خانه بیرون زدیم، باهم بودیم؛ ولی بعد نیست شد. یاد یکی از داستان‌های موراکامی افتادم که مردی بین دو طبقه از ساختمان، گم شده بود. یادم افتاد داستان باحالی بود در مجموعه‌ای با عنوان «کجا ممکن است پیدایش کنم». حالا فکر می‌کنم که توی آن لحظه که دست‌وپایم یخ کرده بود و از انفجار دوم می‌ترسیدم،‌ چطور داشتم به داستان موراکامی فکر می‌کردم. دستِ دختر، یک قفس بود که رویش پارچه مشکی کشیده بودند. از صداهایی که می‌آمد می‌شد فهمید که بیش از یک پرنده، توی قفس است. به دختر گفتم ترسیده‌اند که آواز می‌خوانند؟ چون واقعا داشتند چهچهه می‌زدند. دختر دوباره با عصبانیت جواب داد، خانم نزدیک فصل بهار است. خب پرنده باید بخواند. بین تلی از تکه آجر و شیشه ایستاده بودیم و داشتیم از پرنده حرف می‌زدیم. یکی از آن بچه‌های بسیج که ایستاده بود جلوی محل انفجار و نمی‌گذاشت کسی نزدیک شود، گفت لطفا ببرشان عقب‌تر. زن گفت همین‌جا بمیرم هم نمی‌روم. باید شوهرم بیاید. من از راضی‌کردن آن‌ها دست کشیدم. رفتم عقب‌تر. دیدم چند لحظه بعد، مردی با چهره‌ای پر از دوده و لباس‌های سیاه‌شده از محل انفجار بیرون آمد. زن دوید سمتش. با لهجه شیرینی داد زد: «خاک توی سرت کنم. کجا بودی؟» مرد گفت رفتم سمت چپ کوچه تا ببینم مسجد چیزی نشده یا نه‌. زن بازوهای مرد را چسبید، پرنده‌ها هنوز داشتند از زیر آن پارچه سیاه می‌خواندند. #ما
thumbnail
undefined از روز سوم جنگ و‌ انفجار نزدیک خانهٔ ما
دیگر از خانه‌ای که بمباران کردند، اثری باقی نماند؛ اما ساختمان‌های کناری‌اش هنوز سرپا بودند؛ ولی آسیب‌دیده، زخمی و ویران.تیم امنیتی و امدادی به صاحب‌خانه‌ها که در آنجا حاضر بودند، گفت که می‌توانند بروند لوازم‌شان را جمع کنند. چون درها و پنجره‌ها آسیب دیده بودند، چندنفر آمدند تا درها و پنجره‌ها را جوش بزنند تا اموال مردم در روزهای جنگ سرقت نشود.مرد و زن ساختمان‌های کناری، توی شوک بودند. من به زنی گفتم، آیا می‌خواهد که من همراهش بروم تا با کمک هم لوازمش را جمع کند؟ استقبال کرد.پا گذاشتم به خانه‌ کسی که تا پیش از لحظه انفجار او را نمی‌شناختم. گفت وسایل مادر بیمارش را جمع می‌کند.نگاه کردم به دورتادور خانه. همه‌جا پر از عکس یادگاری خانوادگی بود. قاب بعضی‌ها شکسته بود. بعضی‌های دیگر، با سادگی معصومانه‌ای روی مقوا چسبانده شده بودند و جای‌جای خانه، روی دیوار بودند.عکس‌ها را جمع کردم. رفتم کمکش برای جمع‌کردن لوازم یخچالی. گفت فعلا می‌روم خانه خواهرم. باید توی این اوضاع مواد غذایی ببرم که حضورمان، بهش فشار نیاورد. بعد راهی پیدا کنم.گفتم چشم. جمع می‌کنم. فریزر را باز کردم. چندتا بسته کوچک گوشت و مرغ بود. زن توی خانه چرخید. گفت دیگر چه چیزی بردارم؟ گفتم فندک اضافه. برای سیگار، بدون فندک نمانید.دیده بودم که تا از خانه‌اش بیرون آمدند و التماس می‌کرد مادرش را از توی خانه بیرون بیاورند، دنبال فندک هم می‌گشت برای سیگار گوشه لبش. موقع بیرون آمدن از خانه، فقط گوشی‌اش را برداشته بود و بسته سیگارش را.وسایل را جمع کردیم و از خانه بیرون زدیم. زن جلوتر رفت. من یک‌بار خانه‌ را دقیق نگاه کردم. انگار که خانه خودم باشد. بعد، پشتِ زن رفتم.#ما

۱۹:۴۰

پایِ کارِ ایران | فاطمه بهروزفخر
بسم‌الله... ما پخت‌وپز غذا برای بچه‌ها و افطار نیروهای مردمی در خیابان را در جنوب تهران آماده می‌کنیم. یعنی حیاط کوچک خانه‌ای که مادرم مدیر آنجاست و مرکز آموزش و مراقبت از کودکان بدسرپرست و بی‌سرپرست است. پخت‌وپز چون در هوای آزاد انجام می‌شود، با توجه به وضعیت آلودگی هوا و نزدیکی مکان ما به انبار نفت، تصمیم بر این شد که امشب، پخت‌وپز نکنیم و بسته‌های کوچک خوراکی شامل بیسکوییت و شکلات مهیا کنیم. undefinedundefined .
بسم‌الله...
هوا کمی سرد شده است. امشب برای بچه‌ها و نیروهای مردمی توی خیابان، آشِ رشته می‌پزیم. مامان، استادِ پختنِ آش رشته است.
پاینده باد ایران undefinedundefined.

۸:۳۴

پایِ کارِ ایران | فاطمه بهروزفخر
بسم‌الله... هوا کمی سرد شده است. امشب برای بچه‌ها و نیروهای مردمی توی خیابان، آشِ رشته می‌پزیم. مامان، استادِ پختنِ آش رشته است. پاینده باد ایران undefinedundefined .
thumbnail
چند دقیقه بعد از انفجارهای سنگین در جنوب تهران.نودل‌ها برای بچه‌ها، چون دوست دارند.بیسکوییت‌های سبوس‌دار برای نیروهای مردمی.
#ما

۱۲:۲۵

پایِ کارِ ایران | فاطمه بهروزفخر
undefined چند دقیقه بعد از انفجارهای سنگین در جنوب تهران. نودل‌ها برای بچه‌ها، چون دوست دارند. بیسکوییت‌های سبوس‌دار برای نیروهای مردمی. #ما
thumbnail
امروز قصه‌خوانی هم داشتیم. undefinedundefinedدوستِ عزیزم از راه دوری آمد و برای بچه‌ها قصه خواند.
زنده باد ایران و فرزندان ایران undefinedundefined
.

۱۷:۴۰

این روزها در خانه کرامت، کنار من، مادرم و دخترخاله‌ام، دو زن عزیز حضور دارند که دوست دارم اینجا نام‌شان را بگویم: افسانه و مریم از افغانستان.درحالی‌که شب‌ها تا دیروقت به کار بسته‌‌بندی با حداقلی‌ترین دستمزد (هر ۱۰ بسته، ۱۰۰۰ تومان؛ در ماه چیزی نزدیک به دو میلیون) مشغول‌اند، صبحِ اول‌وقت، آماده و سرحال، به مادرم در پخت‌‌وپز و کارهای خانه و بچه‌ها کمک می‌‌کنند؛ صبور، شجاع و آرام.

۱۲:۱۹

thumbnail
مسجد شیخ لطف‌الله vsآمریکا و رژیم جعلی اسرائیل
.

۱۳:۵۷

روزهای سختی را می‌گذرانم؛ از حیث تربیتِ خودم برای قضاوت‌نکردن و رواداری (این خصیصهٔ گمشده در روزهای گذشته و پیشِ رو). از به‌لکنت‌افتادن بسیاری از اهالی جمع‌های روشن‌فکری و جامعه مدنی، سخت در حیرتم و از حساب‌وکتاب‌ها و تبصره‌هایشان. حرف از یک جناح و طرفِ خاص هم نیست؛ دارم از همه‌شان حرف می‌زنم.
بااین‌حال، من دست‌بوسِ همهٔ این‌اندک جان‌های آگاه از میان دوست و آشنا هستم که بدون تبصره یا ترس از سرریزشدن هر کُنش‌شان برای چیزی یا کسی، افسار آن ایگویِ فربه را سخت در دست گرفته‌اند، رویِ منِ درونی‌شان برای مدتی پا می‌گذارند، تبصره‌ها و «اما» و «اگر»ها را گوشه‌ای چال می‌کنند و برای متعالی‌ترین کنشِ سیاسی در این روزها یعنی قدعلم کردن روبه‌روی استعمار و امپریالیسم، دشمنان فلسطین و لبنان و ایران و کشورهای منطقه، فریاد مرگ بر آمریکا و اسرائیل سر می‌دهند و در دفاع از تمامیت ارضی و استقلال سرزمین‌شان -فارغ از هر چیز دیگری-، پرچم کشور را در دست می‌گیرند.

#خویشتن_نویسی

۱۸:۳۴

رفیقِ عزیزمامروز با کمک‌کار خانه‌اش که زنی عزیز و سرپرست خانواده است، تماس گرفته و حق‌الزحمه دو ماه آینده‌اش را به‌عنوان بیعانه برایش واریز کرده است.
جنگ، شکل پرخشونت‌تری دارد برای کارگرهای روزمزد ایرانی و افغانستانی.
به‌هرشکلی که می‌شود، آستینی بالا بزنیم. اگر هم راهی نمی‌شناختید، کافی‌ست به من پیام بدهید تا شما را به دوستانی متصل کنم که این روزها در تلاش برای برطرف‌کردن نیازهای فوری زنان سرپرست خانواده‌اند که مزد روزانه‌شان برای امرار معاش قطع شده است.
#ما

۹:۵۵

بازارسال شده از شبکه حمایتی با امید به آینده

کتابچه ارزیابی تاثیر جنگ بر سازمان‌های اجتماعی.pdf

۳۸۰.۱۴ کیلوبایت

کتابچهٔ راهنمایی ارزیابی تأثیر بحران (جنگ) بر سازمان اجتماعی
سازمان‌های اجتماعی، زیرساخت‌هایی اجتماعی هستند که در طول سال‌ها با صرف انرژی و هزینهٔ بسیار توسط مردم، کنشگران اجتماعی و حامیان مالی ساخته شده‌اند.این کتابچه، کمکی فکری به فعالان اجتماعی برای محافظت از این زیرساخت‌هاست.
با انتشار آن می‌توانید به دیگر فعالان اجتماعی، برای بهتر سازگار شدن با شرایط جنگ کمک کنید.
@ba_omid_be_ayande

۱۵:۰۷

می‌گردم از گوشه‌وکنار تصنیفی پیدا می‌کنم، غزلی، نوشته‌ای، چیزی درخورْ برای گفتن و خواندن از پشتِ دوربین لپ‌تاپ؛ سرِ کلاس‌ها.
دانشگاهِ ما مثل همیشه، ادامه‌دار بودن کلاس‌ها را ترجیح داد و جلسات آموزشی به‌قوت خودشان برگزار می‌شوند.
در چنین زمانه‌ای، کلاس‌ها پیش‌درآمد می‌خواهد. می‌خواهم از مفاهیم «خرد» و «آز» در شاهنامه حرف بزنم و بعدترش، آرش کمانگیرِ سیاوش کسرایی را بخوانیم.
#ما

۱۷:۲۰

پایِ کارِ ایران | فاطمه بهروزفخر
بسم‌الله... هوا کمی سرد شده است. امشب برای بچه‌ها و نیروهای مردمی توی خیابان، آشِ رشته می‌پزیم. مامان، استادِ پختنِ آش رشته است. پاینده باد ایران undefinedundefined .
بسم‌الله...
تصمیم امروز، لقمه‌های کوچک سالاد الویه برای بچه‌ها و نیروهای مردمی توی خیابان است.
پاینده باد ایران undefinedundefinedو مرگ بر آمریکا و اسرائیل
#ما

۹:۱۸

پایِ کارِ ایران | فاطمه بهروزفخر
بسم‌الله... تصمیم امروز، لقمه‌های کوچک سالاد الویه برای بچه‌ها و نیروهای مردمی توی خیابان است. پاینده باد ایران undefinedundefined و مرگ بر آمریکا و اسرائیل #ما
thumbnail
این فیلم را بیشتر به‌خاطر صدای خنده بچه‌ها در پس‌زمینه ببینید.
undefinedundefined
.

۹:۲۳

فردا -در روز قدس- به‌یادِ *حسام شبات*، برادر شهید فلسطینی‌ام، در خیابان خواهم بود. به یاد او که گفت:
«صحبت درباره غزه را متوقف نکنید. اجازه ندهید که جهان رویش را برگرداند. به مبارزه ادامه دهید، به بازگو کردن داستان‌های ما ادامه دهید؛ تا زمانی که فلسطین آزاد شود.»
#برای_فلسطین

۱۵:۳۲

خاله‌ای دارم با صدقِ دل مثال‌زدنی. ساده‌اندیش و به‌ دور از مناسبات پیچیده انسانی. معصوم و شریف. در شهر کوچکی در همدان زندگی می‌کند. هر بار که صدای جنگنده‌ها را بالای سرش می‌شنود، چادرش را سرش می‌کند و به‌قولِ‌ ما، بِدو، خودش را می‌رساند خانه دخترخاله‌ام در محله‌ای دیگر. چون خودش موبایل ندارد، به او می‌گوید تا پیش از رسیدن جنگنده‌ها به تهران، فوری به ما خبر بدهد که پناه بگیریم.
او را تصور می‌کنم که هربار با صدای هر جنگنده، چادر گل‌دارش را روی سر می‌اندازد، کفشش را پاکـرده-ناکـرده، از محله‌ای به محلهٔ دیگری می‌رود تا به‌قدر یک تماس تلفنی و هشداری کوچک از ما مراقبت کند.
خوشا بر ما به‌سبب دوستی یا خویشا‌ندی با آدم‌های عزیز و محترمی که اهل مراقبت‌اند.
#ما

۱۷:۴۰

راننده اسنپ مرد جاافتاده و سن‌وسال‌داری بود‌. از اختلال جی‌پی‌اس و نقشه کلافه بود. از طرفی هم پر بود از گلایه‌های بی‌شمار از هر چیزی. با بیشترِ گلایه‌هایش همدل بودم. گفتم «حق دارید. حق دارید. نباید این‌طور می‌شد. من می‌فهمم که از چه رنجی حرف می‌زنید». بعد گفت اینجا هیچ مهم نیست برایم. اگر همه نیروهای نظامی هم تمام شوند، من یکی که نمی‌آیم توی خیابان برای جنگیدن.
موقع پیاده‌شدن گفتم شما هم‌سن‌وسالِ پدر من هستید. زحمت‌هایتان را کشیده‌اید. سخت و پُررنج هم زندگی‌تان را گذرانده‌اید. و حالا حق دارید خسته باشید.گفتم ولی، ما، یعنی من و دوستان و اطرافیانم، سخت مشتاقِ دفاع از وطنیم. در انتظارِ نوبت جنگیدن. من مطمئنم حتی اگر یک نفر از ما هم توی این جنگ باقی بماند، حتما با چنگ و دندان دفاع می‌کنیم. گفتم سرتان سلامت‌. الهی همیشه زنده و آسوده و درامنیت باشید. خدا نکند آن روز برسد، اما اگر رسید، ما مشتاقانه نه برای کسی، فقط محض خاطر خودمان، می‌جنگیم. من این‌ جمله‌ها را تندتند پشتِ هم ردیف کردم تا به‌عنوان دختر کوچک‌تان بگویم خاطرجمع باشید، و بد به دل‌تان راه ندهید، چون همیشه آدم‌هایی هستند که می‌مانند و دفاع می‌کنند؛ و اینجا، تا همیشه، ایران می‌ماند. 

#ما

۱۹:۲۱

بازارسال شده از مَد
روز سیزدهم
نسل من، یعنی نسل پس از جنگ ایران و عراق، در جهانی بزرگ شدیم که روابط دولت‌ها را در آن قاعده‌مند می‌دانستیم. روایتی از تاریخ جهان وجود داشت که می‌گفت پس از جنگ جهانی دوم، نهادها و سازوکارهای خاصی مناسبات بین‌دولت‌ها را تنظیم و حداقلی از احترام بین ملت‌ها را تضمین می‌کنند. مساله در وهلۀ اول درستی و عادلانه بودن این سازوکارها نبود؛ بلکه پیش‌بینی‌پذیری و ثبات‌شان بود. همیشه دقایقی وجود داشت که قاعده‌مندی و نظم‌مندی جهان بین‌الملل را مخدوش کند، اما آن‌ها استثنا به نظر می‌رسیدند. و فرض بر این بود که اگر برخی کشورها -از جمله کشور خودمان- با رفتار متفاوتی مواجه می‌شوند از این بابت است که قواعد بازی را رعایت نمی‌کنند.
برای من و احتمالا برخی از هم‌سن‌وسال‌هایم، 7 اکتبر آن زلزله‌ای بود که تلقی‌مان را از قاعده‌مندی جهان اساسا فروریخت. تا یک جایی، رسانه‌های جریان اصلی دنیا هنوز تلاش می‌کردند که آنچه در غزه می‌گذشت را ذیل همان روایت معهود «رعایت نکردن قواعد بازی» توضیح بدهند، اما صحنه روز به روز برهنه‌تر و رسواتر شد، تا جایی که «قواعد بازی» به یک شوخی وقیحانه می‌مانست. بعدا، در خلال جنگ 12 روزه، من به یک پذیرش رادیکال رسیدم از اینکه جهان وارونه نشده، جهان همیشه وارونه بوده؛ که آنچه سازوکارهای بین‌المللی نامیده می‌شود، در واقع صورتکی است بر تنها سازکار واقعی، یعنی سازوکار زور: می‌توانیم، پس می‌کنیم.
فرق است بین آنچه در کتاب‌ها می‌خوانید، با آنچه شاهدش هستید، با آنچه زندگی‌اش می‌کنید. شاهد جنگ غزه بودن و بعد، زندگی کردن در میانۀ جنگ 12 روزه، مرا به مفاهمۀ عجیبی با نسل انقلاب 57 و جهانی که می‌دیدند و می‌شناختند رساند. تا جایی که در این جنگ اخیر، دیگر چیزی برای غافلگیری وجود نداشت: البته که آمریکا اگر بتواند رهبران کشورهای دیگر را گستاخانه ترور می‌کند؛ البته که مدرسه را با موشک هدف می‌گیرند و بعد، هر چرب‌زبانی که بلدند به کار می‌گیرند تا حتی ابراز شگفتی نکنند؛ البته که جهان آنچه در ایران می‌گذرد را، به هر نامی می‌خواند جز آنچه واقعا هست، یعنی تجاوز نظامی. هیچ چیز خلاف قاعده‌ای اتفاق نیفتاده بود.
از اینجا که نگاه می‌کنم، 7 اکتبر برای من، لحظۀ برافتادن پردۀ شعبده بود. این درجه از صراحت و روشن‌بینی، رابطۀ آدم را با تمام واقعیت پیرامونش تغییر می‌دهد؛ رابطه با گذشته، آینده، وطن، جهان، رابطه با آنچه می‌خواهیم و آنچه نمی‌خواهیم. من شخصا این خیرگی سوزان و کورکننده، اما آزادکننده در چشم واقعیت را به فلسطین و مقاومت صد ساله‌اش و به خالقان 7 اکتبر بدهکارم. آن‌ها بودند که بی‌وقفه در گوش کر دنیا فریاد کشیدند استعمار برنیفتاده، فقط بزک کرده. و چنان بر این فاشگویی رادیکال پافشردند که سرانجام استعمار را وادار به پرده‌دری و برهنگی کردند. بیش از هر چیز، برای جبران این بدهکاری تاریخی است که فردا در راهپیمایی روز قدس شرکت می‌کنم.
21 اسفند 04@madsigns

۱۹:۲۸

undefinedدر پی تجاوز دشمن آمریکایی- صهیونیستی به اهواز که ساعت ۱۲:۳۰ رخ داد، بیمارستان بوستان واقع در ساحلی گلستان اهواز که بیمارستان بیماران اعصاب و روان جنگ تحمیلی می‌باشد دچار آسیب جدی شد و حداقل دو نفر شهید و چندین نفر مردم عادی مجروح شدند.
حمله به کهنه‌سربازها undefined
حمله به مردم عادی undefined

#مرگ_بر_آمریکا#مرگ_بر_اسرائیل

۱۹:۵۷

گوشم که سوت کشید، احساس کردم زیر پاهایم هم خالی شد. خالی نشد اما. پاهایم سُست شد. دود رفت هوا و من دست زینب -دوستم- را محکم گرفتم. داشتند ما را می‌ترسانند. چندلحظه بعد، یاد ویدئویی افتادم از فلسطین. دختر کوچکی با سرعتی که نباید از کسی به سن‌وسال و ظریف‌بودنِ او انتظار داشت، می‌دوید. پشت سرش، بمب‌ها روی خانه‌ها فرود می‌آمدند و او با تمام توانش از آن مهلکه فرار می‌کرد.
خبرنگار فلسطینی پرسید «چرا وقتی خودتان زیر موشک‌ها هستید، از فلسطین دفاع می‌کنید». من عکس لیلا ابوخالد دستم بود و داشتم پرچم‌های کوچک فلسطین را که از تجمع برگزارنشده قبلی مانده بود، به دستِ مردم می‌دادم. تعداد پرچم‌های فلسطین بین جمعیت، کمتر از چیزی بود که فکرش را می‌کردیم. به خبرنگار فلسطینی گفتم: «فلسطین اگر نبود، ما چطور می‌توانستیم این روزها را دوام بیاوریم؟ شما معلمِ ما هستید. ما شما را دیدیم که چطور جلوی بمب‌ها و موشک‌ها دوام آوردید. فکر کردن به شماست که ما را دل‌قرص می‌کند. وصیت حسام شبات، پیشِ چشم‌های ماست: حرف‌زدن از فلسطین را متوقف نکنید. ما حالا بیشتر از هر وقت دیگری باید از فلسطین حرف بزنیم، چون تا فلسطین آزاد نشود، هیچ‌کس آزاد نیست.»
احتمالا هزارنفر بودیم که آن صدای مهیب را شنیدیم و شاهد آن دود و تکه‌هایی بودیم که به آسمان می‌رفت. زنی بلافاصله بعد از انفجار، پرچم ایران و فلسطین را بالاتر برد و فریاد زد: «الله اکبر».و خدایِ ما و فلسطین، بلندمرتبه است.
#ما

۱۷:۵۸