عکس پروفایل پذیرانوپ
۲۴۵ عضو

پذیرانو

پذیرانو یه پذیرایی نوتحت نظارت و استاندارد همیشگی مامان بزرگ 0993978267609190050153
پذیرانو
undefined #چی‌شد که اینطور شد ؟! مامان پری استاد بکار گرفتن از این و اون بود یعنی میشه گفت مادر بزرگِ ما، سلطان Teem Building بود اون موقع‌ها که مد نشده بود. گفت تو حیاط یه چند تا میز و صندلی بچینن که اگه کسی خواست بیاد برای سفارش یا قرارداد سازمانی بتونه با خیال راحت در آرامش با صدای شفافِ آبنمای حوض، غذاشو تست کنه. همیشه هم یه نیم پرس رایگانِ داغ سهم شاگرد حجره‌دار هایی بود که میومدن غذا ببرن؛ می‌گفت : این طفلکی ها تا غذا رو برسونن حجره، ده بار دهنشون آب میوفته و دلشون به قار و قور میره؛ گناه دارن. یه سری هم ظروف کوچکِ ربع پرسی داشت برای بچه ها و خانم های بارداری که از کوچه رد میشدن؛ می‌گفت اینا فرستاده‌های خدا هستن برای برکت کسب و کار. undefined یاد این شعر افتادم که می‌گفت : مادربزرگ عطر برنج شمال بود کم بود نان سفره‌اش اما حلال بود! در دست‌های ظرفِ گُلِ سرخی‌اش مدام یک قاچ سیب و چند پر پرتقال بود یادش بخیر! آمدن از خانۀ «عزیز» بی پاکت نخودچی و کشمش محال بود با او همیشه قصه و سوغاتی و غزل با او به قول ما نوه‌ها عشق و حال بود غیر از «علی» نبرد به لب نام دیگری پیشش «پدربزرگ» تمام و کمال بود این داستان ادامه دارد ... undefined@pazirano undefined پذیرانو ؛ یه پذیراییِ نو
thumbnail
#چی‌شد که اینطور شد ؟!یه چند سالی گذشت تا نوه ها بزرگ شدن؛ با ابتکار مامان پری، با یک تیر به ۲ نشون شلیک شد؛ با بکارگیری نوه ها در کارهای مطبخ، هم تربیت دخترا برای خانوم خونه شدن و پسرا برای مرد خونه شدن از دوران نوجوانی و هم تربیت نسل آینده و نوآور شرکت مامان پری.دخترا روزا کلاس آشپزی و سفره آرایی داشتن و پسرا هم باید میرفتن دنبال بازاریابی و حساب گرفتن از مشتری ها.همین کارها باعث شد ما علاقه پیدا کنیم به حوزه کارآفرینی.من به شخصه کارآفرین شدنم رو مدیون اون خونه و اهلش بودماز اینجا بود که ما هم به داستان اضافه شدیم ...
این داستان ادامه دارد ...undefined@paziranoundefined پذیرانو ؛ یه پذیراییِ نو
undefined۲

۲۵۴

۲۱:۴۵