#چیشد که اینطور شد ؟!مامان پری استاد بکار گرفتن از این و اون بود یعنی میشه گفت مادر بزرگِ ما، سلطان Teem Building بود اون موقعها که مد نشده بود.گفت تو حیاط یه چند تا میز و صندلی بچینن که اگه کسی خواست بیاد برای سفارش یا قرارداد سازمانی بتونه با خیال راحت در آرامش با صدای شفافِ آبنمای حوض، غذاشو تست کنه.همیشه هم یه نیم پرس رایگانِ داغ سهم شاگرد حجرهدار هایی بود که میومدن غذا ببرن؛ میگفت : این طفلکی ها تا غذا رو برسونن حجره، ده بار دهنشون آب میوفته و دلشون به قار و قور میره؛ گناه دارن.یه سری هم ظروف کوچکِ ربع پرسی داشت برای بچه ها و خانم های بارداری که از کوچه رد میشدن؛ میگفت اینا فرستادههای خدا هستن برای برکت کسب و کار.
یاد این شعر افتادم که میگفت :
مادربزرگ عطر برنج شمال بود
کم بود نان سفرهاش اما حلال بود!
در دستهای ظرفِ گُلِ سرخیاش مدام
یک قاچ سیب و چند پر پرتقال بود
یادش بخیر! آمدن از خانۀ «عزیز»
بی پاکت نخودچی و کشمش محال بود
با او همیشه قصه و سوغاتی و غزل
با او به قول ما نوهها عشق و حال بود
غیر از «علی» نبرد به لب نام دیگری
پیشش «پدربزرگ» تمام و کمال بود
این داستان ادامه دارد ...
@pazirano
پذیرانو ؛ یه پذیراییِ نو
مادربزرگ عطر برنج شمال بود
کم بود نان سفرهاش اما حلال بود!
در دستهای ظرفِ گُلِ سرخیاش مدام
یک قاچ سیب و چند پر پرتقال بود
یادش بخیر! آمدن از خانۀ «عزیز»
بی پاکت نخودچی و کشمش محال بود
با او همیشه قصه و سوغاتی و غزل
با او به قول ما نوهها عشق و حال بود
غیر از «علی» نبرد به لب نام دیگری
پیشش «پدربزرگ» تمام و کمال بود
این داستان ادامه دارد ...
🥹۱
۳۷۸
۱۹:۲۰