بازارسال شده از حوزه هنری بوشهر
۱:۴۷
دو شب پیش، در میدان امام خمینی بوشهر میان جمعیت ایستاده بودیم. در شلوغیِ رقص و حرکتِ پرچمها، حرف به «شهید» رسید. از داستانهایی که جسته و گریخته از شهدا شنیده بودیم، برای هم گفتیم. حین گفتگو دوستم پرسید: «آن لحظه که شهادت میدهند چیست و چطور است؟ در آن لحظه، در سرِ شهید چه میگذرد؟ آن "آنِ" لحظهی شهادت چیست؟ چیست و کجاست که به او اجازه میدهند شهید شود؟»
من بیش از هر چیز، در جستوجوی یافتنِ آن لحظه و لحظهی آن شهید هستم. برایم سوال است در لحظات آخر، وقتی به آن مرتبه میرسد، چه در سر دارد یا چه چیزی از ذهنش میگذرد؟ چطور انسانی که تا دیروز میان ما راه میرفت، ناگهان به مرتبهی خروج از زمان و مکان میرسد؟ چطور لحظهی یافتنِ «حضور» را درک میکند و در همان آن، آگاه میشود؟
او در آن لحظه به چشمهی آب حیات میرسد و زندگیاش جاودانه میشود؛ «حی» میشود. چیزی که همهی مردم تمنایش را دارند: عمر جاودان. شهید با رسیدن به این چشمه، شهادت را مییابد. او شبیه قهرمان قصهای است که پس از سالها تلاش به آب حیات رسیده است. در این رسیدنها، سن و سال معنا ندارد؛ گاهی کودکی ششماهه میرود و میرسد و گاهی پیرمردی هشتاد ساله، پس از عمری مجاهدت.
پرسش اصلی اینجاست: آن «نقشهی قهرمان» چیست که یک شخصیت عادی را به قهرمان قصه بدل میکند و راز جاودانگی را نصیبش میسازد؟
من بیش از هر چیز، در جستوجوی یافتنِ آن لحظه و لحظهی آن شهید هستم. برایم سوال است در لحظات آخر، وقتی به آن مرتبه میرسد، چه در سر دارد یا چه چیزی از ذهنش میگذرد؟ چطور انسانی که تا دیروز میان ما راه میرفت، ناگهان به مرتبهی خروج از زمان و مکان میرسد؟ چطور لحظهی یافتنِ «حضور» را درک میکند و در همان آن، آگاه میشود؟
او در آن لحظه به چشمهی آب حیات میرسد و زندگیاش جاودانه میشود؛ «حی» میشود. چیزی که همهی مردم تمنایش را دارند: عمر جاودان. شهید با رسیدن به این چشمه، شهادت را مییابد. او شبیه قهرمان قصهای است که پس از سالها تلاش به آب حیات رسیده است. در این رسیدنها، سن و سال معنا ندارد؛ گاهی کودکی ششماهه میرود و میرسد و گاهی پیرمردی هشتاد ساله، پس از عمری مجاهدت.
پرسش اصلی اینجاست: آن «نقشهی قهرمان» چیست که یک شخصیت عادی را به قهرمان قصه بدل میکند و راز جاودانگی را نصیبش میسازد؟
۵:۰۵
بازارسال شده از بلادیم
2822665101810736898_40382341674098.mp3
۰۶:۰۸-۸.۵۱ مگابایت
«زنگ تفریح آخر»
نویسنده: خانم بحرینی پورگوینده: ماتیلدا شفیعیتدوینگر: محمد بردستانی
با همکاری بسیج دانشجویی دانشگاه فرهنگیان پردیس شهیده بنت الهدی صدر بوشهر@maktab_cfu
#بلادیم #پادکست #جنگ #ایران #شهید #خامنه_ای #حاج_قاسم #رهبر #بوشهر #مدرسه #دانش_آموز #شهید #شجره_طیبه #میناب #جاسم #بوشهر #جنگ #دفاع_مقدس #لبنان #سوریه #قم
۶:۰۵
«نگاه کنید به این زن؛ او تجسمِ عینیِ "انقلابِ پابرهنگان" است.
زنی که سنگینیِ رنجِ چهار فرزندِ معلول را بر شانه دارد و در میانه فقر ایستاده، اما کلامش لبریز از گرما و شورِ زندگی است. او خودِ انقلاب است؛ حقیقتی زنده، جاری و در حال حرکت که بر صراطِ درستِ تاریخ ایستاده است.
او همهی تاریخی است خوانده ایم.او خودِ ایران است؛ ایرانی که رنج میکشد، اما هرگز بارِ امانت را زمین نمیگذارد.
صدای دلنشینِ این مادرِ زابلی، یک "ذکر" است؛ عبادتی ناب که خواب را از چشمِ شیاطین میرباید.
چقدر شنیدنی است این نجوایِ گرم که همچون عبادت شبانه جان را جلا میدهد.از صبح تا الان هزار بار کلماتش را شنیده ام. هربار تازه تر از بار اول. صدایش جانم را می شوید. جانم را از غبار سیاه غفلت دنیا پاک میکند.
او و تمامیِ پابرهنگانِ خمینی، ملت مبعوث خامنهای، ایستادهاند تا مسیر حقیقت در تاریخ گم نشود. همانطور که اصحاب عاشورایی حسین بن علی ایستاده بودند و مشعل هدایت شدند حالا آنها از آن نور سرشارند و تاریخ را راهبری می کنند.
زنی که سنگینیِ رنجِ چهار فرزندِ معلول را بر شانه دارد و در میانه فقر ایستاده، اما کلامش لبریز از گرما و شورِ زندگی است. او خودِ انقلاب است؛ حقیقتی زنده، جاری و در حال حرکت که بر صراطِ درستِ تاریخ ایستاده است.
او همهی تاریخی است خوانده ایم.او خودِ ایران است؛ ایرانی که رنج میکشد، اما هرگز بارِ امانت را زمین نمیگذارد.
صدای دلنشینِ این مادرِ زابلی، یک "ذکر" است؛ عبادتی ناب که خواب را از چشمِ شیاطین میرباید.
چقدر شنیدنی است این نجوایِ گرم که همچون عبادت شبانه جان را جلا میدهد.از صبح تا الان هزار بار کلماتش را شنیده ام. هربار تازه تر از بار اول. صدایش جانم را می شوید. جانم را از غبار سیاه غفلت دنیا پاک میکند.
او و تمامیِ پابرهنگانِ خمینی، ملت مبعوث خامنهای، ایستادهاند تا مسیر حقیقت در تاریخ گم نشود. همانطور که اصحاب عاشورایی حسین بن علی ایستاده بودند و مشعل هدایت شدند حالا آنها از آن نور سرشارند و تاریخ را راهبری می کنند.
۱۶:۰۳
جنگ ساختار جدیدی برای «بودن» خلق میکند. در مواجهه با آن، انسان بر لبهی بازتعریفی از خود میایستد؛ که آن فرصتی برای یک تغییربنیادین خواهد بود. که قبل از جنگ هرگز امکان پذیر و دست یافتنی نبود یا به سختی فراهم میشد.
با جنگ میتوانیم از پیلهی زندگی معمولی رها شویم. و شخصیتی تازهای از خود به دست بیاوریم. شخصیت تازه تبدیل به جنگجویی می شود که اراده کرده است در تمام عرصهها، قامت یک قهرمان را به خود بگیرد.
جنگ می تواند انسان را دوباره زنده کند.
با جنگ میتوانیم از پیلهی زندگی معمولی رها شویم. و شخصیتی تازهای از خود به دست بیاوریم. شخصیت تازه تبدیل به جنگجویی می شود که اراده کرده است در تمام عرصهها، قامت یک قهرمان را به خود بگیرد.
جنگ می تواند انسان را دوباره زنده کند.
۶:۴۶
بازارسال شده از حوزه هنری بوشهر
۱۹:۳۷
تعلیق آتش بس از جنگ مخربتر است
در دنیای داستان، «تعلیق» یعنی نگه داشتن مخاطب بین زمین و هوا. نویسنده آگاهانه اطلاعات را قطرهچکانی میدهد تا خواننده نداند بالاخره چه بلایی سر قهرمان میآید. این ابزار در کتاب، جذاب است؛ چون میدانیم چند صفحه بعد تمام میشود. اما وقتی «تعلیق» از دل کتاب بیرون میآید و به جانِ یک جامعه میافتد، دیگر نه یک تکنیک، که یک «سمّ» است.
آتشبس، همان تعلیقِ داستانی در ابعاد ملی است. وضعیتی خاکستری که در آن نه جنگ تمام شده و نه صلح آغاز گشته است. در این برزخ، جامعه بین زمین و هوا معلق میماند؛ نه میشود برای فردایِ صلح برنامهریزی کرد و نه میتوان به آرامشِ قبل از بحران برگشت.
چرا این وضعیت از خودِ جنگ خطرناکتر است؟ به دو دلیل:
۱. گم شدن هدف واحد: جنگ با همه سختیهایش، آدمها را مثل دانههای تسبیح به هم وصل میکند. یک دشمن مشخص وجود دارد و همه دور یک محور جمع میشوند تا پیروز شوند یا زنده بمانند. اما در غبارِ آتشبس، آن «هدف واحد» گم میشود. انرژی آدمها که تا دیروز صرف مقابله با دشمن میشد، حالا چون راهی برای تخلیه ندارد، به سمت داخل برمیگردد. جامعهای که در تعلیق بماند، شروع به خودخوری میکند و تصفیهحسابهای داخلی جایگزینِ اتحاد میشود.
۲. فرسایش در بیتکلیفی: جامعه برای زندگی کردن، نیاز به «قطعیت» دارد. بلاتکلیفیِ طولانی مثل مرگ تدریجی است. حقیقت این است که یک «شکست قطعی» یا یک «جنگِ روشن»، گاهی از یک «صلحِ شکننده و معلق» بهتر است.
چرا؟ چون قطعیت، تکلیف را روشن میکند. جنگ یا شکست، «فصل قبلی» را با قدرت میبندد و اجازه میدهد فصل «بازسازی» شروع شود. وقتی تکلیف روشن باشد، جامعه به وحدتی عملیاتی میرسد؛ وحدتی که آن را زنده نگه میدارد و تمام توانش را از «انتظار بیهوده» به سمت «ساختنِ دوباره» سوق میدهد. برای حرکت کردن، باید دانست کدام در باز و کدام در بسته است؛ درِ نیمهبازِ آتشبس، فقط توانِ راه رفتن را از ما میگیرد.
در دنیای داستان، «تعلیق» یعنی نگه داشتن مخاطب بین زمین و هوا. نویسنده آگاهانه اطلاعات را قطرهچکانی میدهد تا خواننده نداند بالاخره چه بلایی سر قهرمان میآید. این ابزار در کتاب، جذاب است؛ چون میدانیم چند صفحه بعد تمام میشود. اما وقتی «تعلیق» از دل کتاب بیرون میآید و به جانِ یک جامعه میافتد، دیگر نه یک تکنیک، که یک «سمّ» است.
آتشبس، همان تعلیقِ داستانی در ابعاد ملی است. وضعیتی خاکستری که در آن نه جنگ تمام شده و نه صلح آغاز گشته است. در این برزخ، جامعه بین زمین و هوا معلق میماند؛ نه میشود برای فردایِ صلح برنامهریزی کرد و نه میتوان به آرامشِ قبل از بحران برگشت.
چرا این وضعیت از خودِ جنگ خطرناکتر است؟ به دو دلیل:
۱. گم شدن هدف واحد: جنگ با همه سختیهایش، آدمها را مثل دانههای تسبیح به هم وصل میکند. یک دشمن مشخص وجود دارد و همه دور یک محور جمع میشوند تا پیروز شوند یا زنده بمانند. اما در غبارِ آتشبس، آن «هدف واحد» گم میشود. انرژی آدمها که تا دیروز صرف مقابله با دشمن میشد، حالا چون راهی برای تخلیه ندارد، به سمت داخل برمیگردد. جامعهای که در تعلیق بماند، شروع به خودخوری میکند و تصفیهحسابهای داخلی جایگزینِ اتحاد میشود.
۲. فرسایش در بیتکلیفی: جامعه برای زندگی کردن، نیاز به «قطعیت» دارد. بلاتکلیفیِ طولانی مثل مرگ تدریجی است. حقیقت این است که یک «شکست قطعی» یا یک «جنگِ روشن»، گاهی از یک «صلحِ شکننده و معلق» بهتر است.
چرا؟ چون قطعیت، تکلیف را روشن میکند. جنگ یا شکست، «فصل قبلی» را با قدرت میبندد و اجازه میدهد فصل «بازسازی» شروع شود. وقتی تکلیف روشن باشد، جامعه به وحدتی عملیاتی میرسد؛ وحدتی که آن را زنده نگه میدارد و تمام توانش را از «انتظار بیهوده» به سمت «ساختنِ دوباره» سوق میدهد. برای حرکت کردن، باید دانست کدام در باز و کدام در بسته است؛ درِ نیمهبازِ آتشبس، فقط توانِ راه رفتن را از ما میگیرد.
۱۰:۳۵
آن شه موزون جهان، عاشق موزون طلبد....
۱۸:۵۶
۸:۱۳
«کسی را که هرگز تسلیم نمیشود، هیچگاه نمیتوان شکست داد.»
۵:۵۸
شهر خالییست ز عشاقبود کز طرفی مردی از خویش برون آید و کاری بکند
۱۰:۰۱
۱۵:۳۰
برون خسته یاریم و درون رسته یار
لاجرم مست و طربناک و قوی بنیادیم
لاجرم مست و طربناک و قوی بنیادیم
۱۸:۴۴
ادبیات پنجرهای جهت فرار از روزمرگیهاست.
۸:۵۴
بازارسال شده از حوزه هنری بوشهر
۱۰:۵۴
آه از دمی که تنها با داغ او چو لالهدر خون نشسته باشم، چون باد رفته باشد
۱۳:۳۷
#اختصاصی_مستضعفین_تی_وی
@pelverdeha
۶:۱۲
بعضی شغلها شغل نیستند، معشوقهاند. مثل کتابفروشی که وقتی از دستش میدهی، انگار کسی را از دست دادهای که تمام رازهایت را میان سینه اش جا گذاشتهای.
۱۱:۲۳
جلوهها کردم و نشناخت مرا اهل دلیمنم آن سوسن وحشی که به ویرانه دمید
۱۰:۳۹
اگه دعوا اجتناب ناپذیره مشت اول رو تو بیاد بزنی.
۵:۱۵