عکس پروفایل سفرنامه.س
۳۴۹ عضو

سفرنامه.

باید می‌نوشتم، حالا هرجایی که باشه.
ناشناسundefinedble.ir/payamresanimbot?start=rhQLLUlbBnxXdNL3pIDwnnenJ
سفرنامه.
تمام اتفاقات دور و اطرافم رو بررسی می‌کردم. و خیلی حزن‌انگیز بود که با وجود اینهمه زاویه دید متفاوت، من بدترینش رو انتخاب کرده بودم. به‌دنبال ماهیت پنهان هر حرف بودم، هر حرکت، هر نگاه. و هربار توی چاله‌ای که وجود نداشت پام گیر می‌کرد و زمین می‌خوردم. این خودم بودم که دوست‌داشتم زمین بخورم؟ یعنی ادم ممکنه از کتلت‌شدنِ خودش کف روزگار خوشحال بشه؟ اینجا بود که باهاش مواجه شدم! فاجعه‌سازی! مغزم توی لوپ مخربی گیر کرده بود. از طرفی دست و پا میزد برای نجات و از طرف دیگه‌ اونی که داشت بهش آسیب می‌زد خودش بود. بنظرم آدم تکلیف مشخص‌تری با دشمن بیرونی داره تا دشمن درونی. مثلا می‌خواستم چیکارش کنم؟ بزنمش؟ نادیده‌اش بگیرم؟ یا به خودم بگم باهام تماس نگیر این رابطه تمومه؟ مگه آدم می‌تونه از خودش جدا بشه؟ گیریم بتونه، اونوقت چی ازش می‌مونه؟ باید دستش رو می‌گرفتم...خودم رو می‌گم. باید بهش نشون می‌دادم. باید بهش می‌گفتم که دنیا یه دایره‌اس با زوایای بی‌نهایت. پارت ۵ ستون روزنامه دیجیتالی صابی.
لباس‌ها رو دور می‌انداختم، عکس‌ها رو پاک می‌کردم، ساعت‌ها می‌نوشتم، گاهی به اهنگ‌های خاطره‌انگیز زجرآور ساعت‌ها گوش می‌دادم، حرف‌های شکننده رو چندین بار مرور می‌کردم، صحنه‌های ناراحت‌کننده رو توی ذهنم replay می‌کردم، کابوس‌های درهم می‌دیدم.مدت زیادی درحال فرار بودم و گاهی خودم به سمتشون هجوم می‌آوردم. اون اتفاقا گریبانم رو توی بدترین زمان‌ها می‌گرفتن. قبل خواب، بعد بیدار شدن، درحال لباس پوشیدن، توی اتوبوس، موقع پیاده‌روی، وسط صحبت کردن و...در امان نبودم. بهش می‌گن سوگواری؟ مدت زیادیه من عزادارم. قبل‌ها حتی می‌ترسیدم نزدیک اون افکار بشم، اما حالا خودم به سراغشون میرم. اجازه میدم کم‌کم باز بشن و من رو در بر بگیرن.همیشه این جمله رو با خودم تکرار می‌کنم:« نمی‌توان در یک رودخانه دوبار شنا کرد.»به خودم تسلی میدم. و هربار که اونها برمیگردن کوچکترن و من بزرگتر.
پارت ۱۰ ستون روزنامه دیجیتالی صابی.
undefined۱۳

۸۵۹

۲۰:۵۲