سفرنامه.
عجیب بود. همه تغییر کرده بودن و بنظر میرسید که خیلی خوب با آنچهکه گذشته به صلح رسیدن. و من این گوشه از دنیا درگیر گذشتهای بودم که دست از سرم برنمیداشت. باید کسی رو ملامت میکردم، اما کی؟ همهی ما جایی از زندگی گند زده بودیم و قربانیهایی بهجا گذاشته بودیم. چیزی درونم بود که جلوی حال بهتر من رو میگرفت. نباید خوب باشم! چرا؟ «چون من همون گذشتهام. چون حتی اگر خیلی بهتر بشم باز هم اون زخمها قراره همونجا موندگار باشن.» و همینطور جنگ ادامه پیدا کرد. مونده بودم که چطوری باید به خودم بفهمونم که گذشته قرار نیست من رو تعریف کنه. بهش بگم من اتفاقاتی نیستم که بر من گذشتهان. که نیاز نیست این شکنجه ادامه پیدا کنه. پارت ۴ ستون روزنامه دیجیتالی صابی.
تمام اتفاقات دور و اطرافم رو بررسی میکردم. و خیلی حزنانگیز بود که با وجود اینهمه زاویه دید متفاوت، من بدترینش رو انتخاب کرده بودم. بهدنبال ماهیت پنهان هر حرف بودم، هر حرکت، هر نگاه. و هربار توی چالهای که وجود نداشت پام گیر میکرد و زمین میخوردم. این خودم بودم که دوستداشتم زمین بخورم؟ یعنی ادم ممکنه از کتلتشدنِ خودش کف روزگار خوشحال بشه؟ اینجا بود که باهاش مواجه شدم! فاجعهسازی!مغزم توی لوپ مخربی گیر کرده بود. از طرفی دست و پا میزد برای نجات و از طرف دیگه اونی که داشت بهش آسیب میزد خودش بود. بنظرم آدم تکلیف مشخصتری با دشمن بیرونی داره تا دشمن درونی. مثلا میخواستم چیکارش کنم؟ بزنمش؟ نادیدهاش بگیرم؟ یا به خودم بگم باهام تماس نگیر این رابطه تمومه؟ مگه آدم میتونه از خودش جدا بشه؟ گیریم بتونه، اونوقت چی ازش میمونه؟ باید دستش رو میگرفتم...خودم رو میگم. باید بهش نشون میدادم. باید بهش میگفتم که دنیا یه دایرهاس با زوایای بینهایت.
پارت ۵ستون روزنامه دیجیتالی صابی.
پارت ۵ستون روزنامه دیجیتالی صابی.
۹۵۶
۲۲:۵۰