عکس پروفایل سفرنامه.س
۳۴۹ عضو

سفرنامه.

باید می‌نوشتم، حالا هرجایی که باشه.
ناشناسundefinedble.ir/payamresanimbot?start=rhQLLUlbBnxXdNL3pIDwnnenJ
سفرنامه.
چرا باید عشق کسی توی دلت باشه که نمی‌تونی باهاش باشی؟ یه امتحانه برای اینکه ثابت کنی بزرگ‌شدی و بلدی رها کنی؟ یا یه طلسمه که می‌خواد تا مدت‌ها غمگینت نگه‌داره؟ چه چیزی می‌تونه اونقدر بزرگ باشه که جلوی علاقه‌ی بین دو فرد بایسته و نذاره همدیگه‌رو در آغوش بگیرن؟ این زندگی دقیقا از ما چی می‌خواد؟ که بجنگیم و یه مبارز باشیم یا به راهمون ادامه بدیم و یک بازمانده باشیم؟ کسی هست که بتونه بین جنگ و رها کردن یکی رو انتخاب کنه و مطمئن باشه که انتخابش درست بوده؟ اگر بپذیریمش به این معناست که موفق شدیم و الان یک انسان بالغ‌تر هستیم یا به این معناست که یک شکست دیگه ثبت کردیم و یه لول جدید توی حماقت رو آنلاک کردیم؟ شاید هم اومدیم که باشیم. که این جسم و جان برهنه رو رنگی بپاشیم و بدرود بگیم. پارت ۳ ستون روزنامه دیجیتالی صابی.
عجیب بود. همه تغییر کرده بودن و بنظر می‌رسید که خیلی خوب با آنچه‌که گذشته به صلح رسیدن. و من این گوشه‌ از دنیا درگیر گذشته‌ای بودم که دست از سرم برنمی‌داشت. باید کسی رو ملامت می‌کردم، اما کی؟ همه‌ی ما جایی از زندگی گند زده بودیم و قربانی‌هایی به‌جا گذاشته بودیم. چیزی درونم بود که جلوی حال بهتر من رو می‌گرفت. نباید خوب باشم! چرا؟ «چون من همون گذشته‌ام. چون حتی اگر خیلی بهتر بشم باز هم اون زخم‌ها قراره همونجا موندگار باشن.» و همینطور جنگ ادامه پیدا کرد. مونده بودم که چطوری باید به خودم بفهمونم که گذشته قرار نیست من رو تعریف کنه. بهش بگم من اتفاقاتی نیستم که بر من گذشته‌ان. که نیاز نیست این شکنجه ادامه پیدا کنه.
پارت ۴ستون روزنامه دیجیتالی صابی.
undefined۱۶
undefined۱

۱.۱K

۱۱:۳۹