عکس پروفایل سفرنامه.س
۳۴۹ عضو

سفرنامه.

باید می‌نوشتم، حالا هرجایی که باشه.
ناشناسundefinedble.ir/payamresanimbot?start=rhQLLUlbBnxXdNL3pIDwnnenJ
سفرنامه.
برداشت من از جامعه جایی بود برای به اشتراک‌گذاری، برای ابراز کردن، برای زندگی. اما هرچی می‌گذره بیشتر با زوایای تاریکش آشنا میشم. با قوانین نانوشته‌اش، با خودسانسوری‌هایی که داره، با قضاوت‌های بی‌رحمانه‌اش. اومده بودم که زندگی کنم و از حس بودن لذت ببرم. اومده بودم با آدم‌ها آشنا بشم، بشینم کنارشون و تخته‌بازی کردنشون رو ببینم، اومده بودم گربه‌ها رو ناز کنم، اومده بودم تفکراتم رو به اشتراک بذارم. اما همه‌چیز بنظر پیچیده‌تر میومد، از روابط گرفته تا انسان بودن. این پیچیدگی خسته‌کننده بود، باید بهش تن می‌دادم؟ میشه بدونه اینکه با جامعه کاملا یکرنگ بشی باز هم درونش آرامش داشته باشی؟ می‌تونی روح برهنه‌ی یک واقعیت باشی و سالم بمونی؟ به طرز عجیبی توی دل‌ها جا پیدا می‌کردم، نه همه‌ی دل‌ها! گاهی کنار اومدن با واقعیت یک آدم، می‌تونه آزاردهنده باشه. اما گمونم آزاردهنده بودن من هم یکجورهایی به دل می‌نشست. زیر تمام این پنهان‌کاری‌ها، علاقه‌ای دیرینه بود. علاقه به اصالت. پارت ۲ ستون روزنامه دیجیتالی صابی.
چرا باید عشق کسی توی دلت باشه که نمی‌تونی باهاش باشی؟ یه امتحانه برای اینکه ثابت کنی بزرگ‌شدی و بلدی رها کنی؟ یا یه طلسمه که می‌خواد تا مدت‌ها غمگینت نگه‌داره؟ چه چیزی می‌تونه اونقدر بزرگ باشه که جلوی علاقه‌ی بین دو فرد بایسته و نذاره همدیگه‌رو در آغوش بگیرن؟ این زندگی دقیقا از ما چی می‌خواد؟ که بجنگیم و یه مبارز باشیم یا به راهمون ادامه بدیم و یک بازمانده باشیم؟ کسی هست که بتونه بین جنگ و رها کردن یکی رو انتخاب کنه و مطمئن باشه که انتخابش درست بوده؟ اگر بپذیریمش به این معناست که موفق شدیم و الان یک انسان بالغ‌تر هستیم یا به این معناست که یک شکست دیگه ثبت کردیم و یه لول جدید توی حماقت رو آنلاک کردیم؟شاید هم اومدیم که باشیم. که این جسم و جان برهنه رو رنگی بپاشیم و بدرود بگیم.
پارت ۳ستون روزنامه دیجیتالی صابی.
undefined۲۰
undefined۲
undefined۲
undefined۱

۱.۱K

۱۶:۴۳