بازارسال شده از روانشناسی، هنر و طبیعت
دیشب یه تجربهی متفاوت و عجیب داشتم؛ شرکت تو یه بازی هنر–روانشناختی که یکی از پژوهشگرای جوون این حوزه، رمینای نازنین
تو دانشگاه الزهرا، طراحی کرده بود. وقتی فهمیدم همچین بازی ای هست، کنجکاو شدم در موردش و خواستم تجربه اش کنم و اعتراف میکنم انتظار همچین فرایند و نتیجه ایی رو ازش نداشتم!
بازی تو یه گروه مجازی برگزار شد. دو شرکتکننده بودیم و دو تسهیلگر که با حضور گرم، بازیگوشانه و همراهشون، فضای تجربه رو امن نگه میداشتن. تو نگاه اول عجیب بود برام که یه تجربهی روانشناختی گروهی، تو فضای آنلاین و با یه تعداد کم آدم شکل بگیره، اما دیدم اونچیزی که یه فضا رو میسازه، مکان و تعداد افراد نیس؛ کیفیت حضور آدمهاست. و کیفیت ده از ده بود.
موضوع بازی رابطه دشوار و قانون بازی هم بسیار ساده بود و همین قانون ساده فضای متفاوتی ساخته بود ؛ جایی که اشتباه کردن شکست نبود، بخشی از مسیر بازی بود .
برام شگفتانگیز بود که یه تصویر چطور تونست خودش رو به میدون حدس، گفتوگو و همدلی بذاره. چند خط، چند رنگ و حتی فضای خالی کاغذ، ما رو دعوت میکرد که نزدیک شیم، سؤال بپرسیم و تلاش کنیم بخشی از دنیای درونی طرف مقابل رو ببینیم.
اولش وقتی داشتم تصویر خودم رو میکشیدم، اشک ریختم. دستم حرکت میکرد و همزمان چیزی تو گلو و سینهام فشرده میشد. انگار دوباره با بخشی از اون رابطه، با همهی رنج و احساساتی که پشتش مونده بود، روبهرو شده بودم.اما اتفاق جالب این بود که همون تجربهای که با اشک شروع شده بود، آخرش با خنده، ارتباط و سبکی تموم شد.
برای لحظاتی احساس کردم میتونم با رنجم بازی کنم. نه که درد بیاهمیت شده بود یا مسئله حل شده بود؛ رابطهام باهاش تغییر کرده بود. رنج دیگه فقط چیزی نبود که باید تحملش کنم یا گوشهای باهاش تنها بمونم. تبدیل شده بود به چیزی که میشد از زاویههای مختلف نگاهش کرد، دربارهاش کنجکاو شد، اون رو با بقیه در میون گذاشت و حتی کنارش لبخند زد.
ما معمولا با زخمهامون اینطوری رفتار نمیکنیم. مثل پرندهای با بال شکسته، گوشهای پناه میگیریم و اونقدر به بال زخمیمون خیره میمونیم که آسمون، باد و امکان دوباره حرکت کردن رو بلکل فراموش میکنیم.اما بازی، جهان دیگهای داره. تو بازی لازم نیس همهچیز رو کنترل کنیم. میتونیم حدس بزنیم، اشتباه کنیم، بخندیم و دوباره تلاش کنیم، در همون حینی که، با بخشهای دردناک خودمون روبهرو میشیم.
گاهی لازمه به جای اینکه مدام تلاش کنیم بال شکستهمون رو قایم کنیم یا منتظر روزی بمونیم که کاملا خوب شه، کنارش بشینیم، نگاش کنیم، قصهاش رو بشنویم و اجازه بدیم دوباره بخشی از زندگی شه؛ نه تموم زندگی. بخشیش.
هنر و بازی، این امکان عجیب رو به ما میدن که به جاهایی نزدیک شیم که با منطق و توضیح صرف نمیشه بهشون رسید. جایی که درد هنوز هست، اما دیگه تنها نیستیم؛ جایی که میتونیم همزمان با رنجمون، نفس بکشیم، ارتباط بگیریم و حتی دوباره بازی کنیم.
@psyart_association
بازی تو یه گروه مجازی برگزار شد. دو شرکتکننده بودیم و دو تسهیلگر که با حضور گرم، بازیگوشانه و همراهشون، فضای تجربه رو امن نگه میداشتن. تو نگاه اول عجیب بود برام که یه تجربهی روانشناختی گروهی، تو فضای آنلاین و با یه تعداد کم آدم شکل بگیره، اما دیدم اونچیزی که یه فضا رو میسازه، مکان و تعداد افراد نیس؛ کیفیت حضور آدمهاست. و کیفیت ده از ده بود.
موضوع بازی رابطه دشوار و قانون بازی هم بسیار ساده بود و همین قانون ساده فضای متفاوتی ساخته بود ؛ جایی که اشتباه کردن شکست نبود، بخشی از مسیر بازی بود .
برام شگفتانگیز بود که یه تصویر چطور تونست خودش رو به میدون حدس، گفتوگو و همدلی بذاره. چند خط، چند رنگ و حتی فضای خالی کاغذ، ما رو دعوت میکرد که نزدیک شیم، سؤال بپرسیم و تلاش کنیم بخشی از دنیای درونی طرف مقابل رو ببینیم.
اولش وقتی داشتم تصویر خودم رو میکشیدم، اشک ریختم. دستم حرکت میکرد و همزمان چیزی تو گلو و سینهام فشرده میشد. انگار دوباره با بخشی از اون رابطه، با همهی رنج و احساساتی که پشتش مونده بود، روبهرو شده بودم.اما اتفاق جالب این بود که همون تجربهای که با اشک شروع شده بود، آخرش با خنده، ارتباط و سبکی تموم شد.
برای لحظاتی احساس کردم میتونم با رنجم بازی کنم. نه که درد بیاهمیت شده بود یا مسئله حل شده بود؛ رابطهام باهاش تغییر کرده بود. رنج دیگه فقط چیزی نبود که باید تحملش کنم یا گوشهای باهاش تنها بمونم. تبدیل شده بود به چیزی که میشد از زاویههای مختلف نگاهش کرد، دربارهاش کنجکاو شد، اون رو با بقیه در میون گذاشت و حتی کنارش لبخند زد.
ما معمولا با زخمهامون اینطوری رفتار نمیکنیم. مثل پرندهای با بال شکسته، گوشهای پناه میگیریم و اونقدر به بال زخمیمون خیره میمونیم که آسمون، باد و امکان دوباره حرکت کردن رو بلکل فراموش میکنیم.اما بازی، جهان دیگهای داره. تو بازی لازم نیس همهچیز رو کنترل کنیم. میتونیم حدس بزنیم، اشتباه کنیم، بخندیم و دوباره تلاش کنیم، در همون حینی که، با بخشهای دردناک خودمون روبهرو میشیم.
گاهی لازمه به جای اینکه مدام تلاش کنیم بال شکستهمون رو قایم کنیم یا منتظر روزی بمونیم که کاملا خوب شه، کنارش بشینیم، نگاش کنیم، قصهاش رو بشنویم و اجازه بدیم دوباره بخشی از زندگی شه؛ نه تموم زندگی. بخشیش.
هنر و بازی، این امکان عجیب رو به ما میدن که به جاهایی نزدیک شیم که با منطق و توضیح صرف نمیشه بهشون رسید. جایی که درد هنوز هست، اما دیگه تنها نیستیم؛ جایی که میتونیم همزمان با رنجمون، نفس بکشیم، ارتباط بگیریم و حتی دوباره بازی کنیم.
@psyart_association
۲۲
۹:۴۱