بله | کانال قاب کلمه
عکس پروفایل قاب کلمهق

قاب کلمه

۷۸ عضو
بازارسال شده از توکلی
thumbnail
زن ایرانی‌‌ام من.هنر در خون من جاری است؛گواهش این نقش سرخ بر پرچم.
#رجز
مولود توکلی

۲:۴۴

بازارسال شده از توکلی
thumbnail
بهای ماندنت در اوج را می‌دهم با خون، درفش سرفراز میهن من.
#رجز
مولود توکلی

۲:۴۴

بازارسال شده از باشگاه ادبی بانوی فرهنگ
thumbnail
#رجز
دوباره این منم، یک زن،که پای این علم جان داد، وطن را نه‌.
مولود توکلی
undefinedهمراه بانوی فرهنگ باشید.undefined https://ble.ir/banooyefarhang_info

۱۰:۳۱

الهی حول حالنا بظهور الحجه
همراهانم، تقارن تماشایی عید فطر و نوروز مبارک.

۱۶:۳۳

بازارسال شده از باشگاه ادبی بانوی فرهنگ
ناب‌ترین اکسیژن
نفس‌کشیدن در بعضی زمان‌ها و مکان‌ها، توفیق عجیب و غریبی است. تماشای بعضی لحظه‌ها، آن‌قدر شیرین و وصف‌ناشدنی است که ممکن است تا ده‌ها نسل بعد، آرزو کنند کاش در آن جغرافیای خاص و در آن ساعت‌های تکرارنشدنی، حضور داشتند؛ مثل من که در دههٔ فجر هر سال، میان تماشای قاب‌های تظاهرات مردم سال ۵۷ در قاب تلویزیون، حسرت می‌خوردم که کاش همان زن چادررنگی به سر، میان موج جمعیت بودم که فریاد «مرگ بر شاه» سر می‌داد؛ یا سوم خرداد ۶۱، زنی بودم که پیچ رادیو را باز می‌کردم و جمله «شنوندگان عزیز، توجه فرمایید: خرمشهر آزاد شد» را با پرده‌های گوش خودم می‌شنیدم. از شوق، جیغ می‌زدم و بعد می‌پریدم در کنج آشپزخانه و با دست‌های خودم، شیرینی می‌پختم و سر کوچه می‌ایستادم و میان هم‌محلی‌هایم تقسیم می‌کردم.حالا این شب‌ها که با دختر و پسرکم، کنار خیابان‌ها می‌ایستیم و پرچم می‌گردانیم، این شب‌ها که هم‌وطنان با همهٔ وجود، آرمان‌های انقلابیشان را فریاد می‌زنند و وحدت، به واضح‌ترین شکل ممکن، خودش را به رخ می‌کشد، سعی می‌کنم تمام آن ثانیه‌های شیرین را در سلول‌های خاکستری مغزم ذخیره کنم، جرعه‌جرعه‌اش را عاشقانه بنوشم و به جای همهٔ آن حسرت‌هایی که بر دلم ماند، از نفس‌کشیدنش لذت ببرم. به گمانم ریه‌های همهٔ ما سخت مشتاق است که انباشته شود از ناب‌ترین هوا، از اکسیژنی غنی‌شده با اتحاد.
undefined<img style=" />undefined مولود توکلی
undefined همراه بانوی فرهنگ باشیدundefined https://ble.ir/banooyefarhang_info

۱۲:۱۹

بازارسال شده از داستان‌های کوچک
thumbnail
undefinedداستان کوچک
«معما»
_ F35 چگونه ساقط شد؟فرشته، صاحبان کوله‌های صورتی را نشان داد:«آن‌ها، این‌طور خواسته بودند.»
undefinedمولود توکلی

#داستانک#داستان_کوچکundefinedسرزمین رؤیایی داستان‌‌های کوچکundefined@dastanekoochakundefined ble.ir/join/8q2UFBdQDc

۱۷:۱۱

thumbnail
فدایی
جارو به دست بود، اما دلش می‌خواست اسلحه به دست باشد و برای وطن جان دهد.به آرزویش رسید، با همان جارو.
مولود توکلی
تقدیم به شهدای پاکبان

۱۴:۳۹

دالان نوازش
میان گشت و گذارهای خودرویی شبانهٔ‌مان در خیابان‌های اصفهان، جناب همسر، فرمان ماشین را به طرف گلستان شهدا می‌پیچاند. شوق، مثل شکلاتی شیرین، روی زبانم می‌جنبد. می‌دانم بچه‌ها هم که در صندلی عقب نشسته‌اند، بابت این چرخش فرمان خوشحالند.می‌دانم که طعم دلچسب گذر دیشبمان از خیابان گلستان شهدا، هنوز در کامشان هست. می‌دانم اینجا مرهمی هست که تاول‌های روحشان را بعد از شنیدن صدای جنگنده‌ها و انفجارها درمان می‌کند.نزدیک‌تر که می‌شویم، شیشه را پایین‌تر می‌کشم، آرنج خمیده‌ام را صاف می‌کنم و تا حد ممکن بالا می‌برم و میلهٔ پرچم را میان انگشتانم می‌فشارم.تراکم خودرو‌ها آن‌قدر زیاد است که دقایقی در ترافیک ایجاد شده در نزدیکی سردر گلستان شهدا می‌مانیم، ترافیکی دوست‌داشتنی که هیچ‌کس بابت آن معترض نیست. انگار همه در انتظار رسیدن به آن مقصد، مشتاقانه شکیبایی می‌کنند.نزدیک‌تر می‌شویم. دو طرف باریکهٔ خیابان، مردان و زنان و کودکان پرچم‌به‌دست، شانه به شانه هم تا چندین متر ایستاده‌اند و انگار منتظرند خودروهای حامل پرچم از راه برسند و هر کدام، تک به تک و جداگانه، وظیفه‌ای که قلبشان بر دوششان گذاشته، انجام دهند.به سردر می‌رسیم. واکنش‌ها از چپ و راست خودرو شروع می‌شود. یکی با نگاهی که از عشق لبریز است، به مردمک‌هایمان خیره می‌شود، یکی با لبخندی که روی لب‌هایش پهن شده، خوشآمد می‌گوید، یکی فریاد می‌زند: «ماشالا باغیرت»، یکی با صدای بمی می‌گوید: «دمت گرم»، یکی با تبسمی شیرین داد می‌زند: «خداقوت». یکی تکبیر می‌گوید، یکی سلام نظامی می‌دهد و یکی مشت گره‌کرده‌اش را به علامت پیروزی بالا می‌برد.همه این تحسین‌ها در هم تنیده می‌شود و میان نوای «ای یار، ای یار، برخیز و علم بردار» می‌رقصد و بعد، مثل تزریقی دوپینگ‌وار، در رگ‌هایمان می‌جهد.برای همین است که دلمان می‌خواهد هر شب از این باریکهٔ کم‌عرض خیابان رد شویم. باریکه‌ای که اسمش را آن‌شرلی‌‌وار گذاشته‌ام «دالان نوازش». آنجا که زیر باران لطف هم‌وطنانمان خیس می‌شویم و این رطوبت از پس لباس‌ها رد می‌شود، از پوستمان گذر می‌کند و در رگ‌هایمان می‌خزد. نمی‌دانم شاید هم نامش را به «ایستگاه پمپاژ انرژی» تغییر دادم، چون درست مثل سوخت‌رسانی قوی عمل می‌کند، آن‌قدر که بعد از عبور از آنجا، محکم‌تر و با صدایی رساتر فریاد می‌زنیم: «مرگ بر آمریکا».
مولود توکلی

۰:۴۸

همراهانم عزیزم، رفیق نازنینم که در زمینه داستان کوچک و همین‌طور داستان کودک، بسیار حرفه‌ای، عمیق و توانمند می‌نویسند، به تازگی کانال خودشون رو در بله، افتتاح کردند. دعوتتون می‌‌کنم هنرنمایی سرکار خانم فرزانه فراهانی رو اینجا دنبال کنید:
undefinedundefined
ble.ir/join/2KD8A2hLTm

۸:۳۱

همه کس طالب یارند...
رفت؛ مثل برق از کنار آینه بغل ساینای ما رد شد. قبل از آنکه بتوانم گوشی را از میان زیپ‌ کیفم بکشم بیرون، پایش را روی پدال گاز گذاشته و دور شده بود. کاش زودتر جنبیده‌ بودم تا می‌توانستم تصویرش را شکار کنم. ثانیه‌های آخر توقف، پشت چراغ قرمز خیابان مسجد سید اصفهان بود که دیدمش. توی یک دستم میلهٔ پرچم بود که از شیشهٔ پایین‌کشیدهٔ ماشین، برده بودم بیرون و در هوا می‌رقصاندم؛ و از دست دیگرم هم به تنهایی کاری برنیامد برای بیرون کشیدن گوشی.سرمست بودم از حضورم در خیابان و ماندن پای کار انقلاب، که دیدمش؛ و بعد، همان سرمستی به شرمندگی نرمی تبدیل شد.به گمانم حتما دلش می‌خواست، مثل من و امثال من، ساعتی از شب را با خیالی آسوده در میان تجمعات شبانه، بایستد، پرچم بچرخاند و مرگ بر دشمن سر دهد و کیفور شود از این حجم همدلی و اتحاد، اما باید پی لقمه‌ای نان، در چهل و چندمین شب جنگ، میان کوچه‌پس‌کوچه‌های شهر می‌تاخت.با این همه دلش نمی‌خواست جا بماند. دلش نمی‌خواست از فریاد زدن آرمان‌هایش عقب بیفتد. می‌خواست در خط مقدم باشد، جلوتر از همهٔ ما؛ و به گمانم توانسته بود. نه فقط در میدان‌ها و خیابان‌های شلوغ، که در کوچه‌پس‌کوچه‌های خلوت هم به تنهایی و بی‌هراس، آرمانش را فریاد می‌کشید و بغضش را جار می‌زد، پس از خبری که داغ شده بود روی صنوبری قلبش.این همان شرمی بود که عرقی سرد شد روی پیشانی‌ام. به سرعت دور شد و من همچنان به تصویر عکسی که در گالری گوشی‌ام ثبت‌نشده بود، فکر می‌کردم: میان‌سالی نشسته بر پیک موتوری با تصویر نصب‌شدهٔ رهبر شهید، روی جعبهٔ مخصوصش.
مولود توکلی

۱۷:۲۶

بازارسال شده از زنان جنگ (روایت‌های زنانه از جنگ)
thumbnail
این شب‌ها، گزینه‌های وسوسه‌انگیز زیادی روی میز است؛ مثل چهارراه وفایی که لبخندهای مهربانانهٔ دخترکان پرچم به دست قطع نمی‌شود، مثل چهارراه تختی که مردانش با شور و حال حماسی وصف‌ناپذیری، رقص پرچم را زیر آسمان اصفهان به راه می‌اندازند، مثل سه‌راه سیمین و میدان انقلاب و بزرگمهر...
روایت مولود توکلی، ۴۵ ساله، معلم و نویسنده را #زنان_جنگ بخوانید: @ZananeJang

۱۰:۳۱

بازارسال شده از زنان جنگ (روایت‌های زنانه از جنگ)
thumbnail
روایتی به قلم مولود توکلی، ۴۵ ساله، معلم و نویسنده
«کالبدشکافی یک تصمیم»
پاتوق این شب‌هایمان شده خیابان مطهری، کنار پل فلزی، تقریبا در مرکز اصفهان. این انتخاب پسرک جان است و همهٔ اعضای خانواده، موظف به اطاعت از تصمیم‌های کوچک‌ترین فرد.
این شب‌ها، گزینه‌های وسوسه‌انگیز زیادی روی میز است؛ مثل چهارراه وفایی که لبخندهای مهربانانهٔ دخترکان پرچم به دست قطع نمی‌شود، مثل چهارراه تختی که مردانش با شور و حال حماسی وصف‌ناپذیری، رقص پرچم را زیر آسمان اصفهان به راه می‌اندازند، مثل سه‌راه سیمین و میدان انقلاب و بزرگمهر.
از هر چهارراه و خیابان که می‌گذریم، هر کدام به شکلی، حال خوشی به شهر تزریق می‌کنند. هر کدام رنگی دارند و عطر خاصی. یکی کلمات دعای توسل و حدیث کسا را روی اکسیژن شهر، پهن می‌کند. یکی با ریتم «بزن که خوب می‌زنی»، خون را در رگ‌های شهر به جریان می‌اندازد، یکی به سبک گویندهٔ اخبار جنگ دههٔ شصت، از آخرین اصابت‌های سجیل و خرمشهر چهار می‌گوید و جان تازه‌ای به بازوان پرچم به دست می‌دهد و یکی، به خودروهایی که به عکس آقا مزین است و پرچم از چند جهتش به اهتزاز در آماده، خدا قوت می‌گوید و تحسین می‌کند و به ما که می‌رسد، با جملهٔ «ماشالا ساینا» خنده را روی لب‌های پسرک و دخترم می‌نشاند.
با این همه، برای پسرک هشت‌ساله‌ام چیز جذاب دیگری در پاتوق جدیدمان هست که باعث شده اصرار کند که وظیفه پرچم‌گردانی‌ خانواده، صرفا در آنجا انجام شود. شاید حال خوش بچه‌های دهه نودی باشد که لیدر شعارها می‌شوند و بقیهٔ جمعیت در پس این صداهای زلال کودکانه، فریاد سر می‌دهند. شاید سلام‌های نظامی رانندگان عبوری باشد که به مردم می‌دهند. شاید لحن مهربان پیرزنی باشد که شیشه ماشین را پایین می‌کشد و با لهجهٔ شیرینش، رخ به رخ ما می‌گوید: «ماشالا به جوندون» و شاید...
طعم هر کدام از این حال‌‌های خوش، زیر زبان پسرکم مزه کرده باشد، تا اطلاع ثانوی ما آنجا هستیم، راستش هر کدام که باشد، شیرین است و دوست‌داشتنی؛ و برای ما واجب الاطاعت.
اما به گمانم، ترکیب این مزه‌های لذیذ که در هم عجین شده، به این انتخاب، منجر شده است؛ مخلوطی از ادویه‌های دلچسبِ وطن‌دوستی.
#زنان_جنگ#جنگ_آمریکا‌اسرائیل_با_ایران🤍undefined🤍undefined🤍undefinedundefined لطفا این مطلب را به مجله پیشنهاد بدهید!با ارسال این نوشته و معرفی صفحه به دوستان‌تان، صدای زنان جنگ باشید:@zananejang

۱۰:۳۱

بازارسال شده از بدون مرز
thumbnail
undefined در جهانی که مدعی «آزادی بیان» است، گاه صدایی که از دل حقیقت برمی‌خیزد، بیش از هر فریادی خاموش می‌شود. تناقضی تلخ میان شعار و عمل، جایی که “بیان” آزاد است، مگر آن‌که از فلسطین و مقاومت بگوید یا از وجدان انسانی دفاع کند.این‌جاست که درد، به تصویر کشیده می‌شود و کاریکاتور، نمادی از فریاد مظلومیت می‌گردد.
undefined مروری بر مجموعه کاریکاتور صدای مظلومیت در مهد دروغ آزادی بیان به بهانۀ آزادی خانم #مهدیه_اسفندیاری

🟨 ربوده شده
undefined️بعد از یک ماه بی‌خبری، روزنامه‌های محلی فرانسه نوشتند: "دختر گمشده، زندانی است؛ به جرم تمجید از تروریسم."ننوشتند: "تروریسم یعنی فلسطین."
undefinedبه قلم: مولود توکلیundefinedاجرا: محمدحسین ساسانی
اختصاصی بدون مرز

undefinedبرای دیدن مجموعه کامل و خواندن جزئیات بیشتر، پست‌های بعدی را دنبال کنید.
undefined️با بدون‌مرز همراه باشید؛اینستاگرام | ایتا | تلگرام |بله

۱۰:۴۰

بازارسال شده از بدون مرز
thumbnail
undefinedمجموعه کاریکاتور صدای مظلومیت در مهد دروغ آزادی بیان به بهانۀ آزادی #مهدیه_اسفندیاری
undefinedغیرمهم
undefined️سردبیر روزنامه داخلی، خبر رسیده را خواند و گفت:- این مورد، از لیست چاپ در صفحه اول خارج بشه. بفرستید در صفحه‌های انتهایی و با فونت ریز. صفحه‌آرا چشمی گفت و تیتر خبر را خواند:"بازداشت غیر قانونی مهدیه اسفندیاری توسط دولت فرانسه"
undefinedبه قلم: مولود توکلیundefined اجرا: محمدحسین ساسانی
اختصاصی بدون مرز
undefined️با بدون‌مرز همراه باشید؛اینستاگرام | ایتا | تلگرام |بله

۱۰:۴۰

بازارسال شده از بدون مرز
thumbnail
undefinedمجموعه کاریکاتور صدای مظلومیت در مهد دروغ آزادی بیان به بهانۀ آزادی #مهدیه_اسفندیاری
undefinedاینجا .... فرانسه
undefined️دختر انگشتش را روی صفحه‌ی گوشی‌ لغزاند و دوباره استوری جدیدی با همان مضمون همیشگی به اشتراک گذاشت. وقتی چند مرد ناشناس، به خانه‌اش هجوم آوردند و مخفیانه با خود بردند، تازه فهمید تاوان کدام کلمه‌ها را باید پس بدهد:"Free palestine"

undefinedبه قلم: مولود توکلیundefined اجرا: محمدحسین ساسانی
اختصاصی بدون مرز


undefined️با بدون‌مرز همراه باشید؛اینستاگرام | ایتا | تلگرام |بله

۱۰:۴۰

یک‌ سال پیش، همین روزها؛ همین روزهایی که عطر بهشتی‌ترین ماه سال، گره می‌خورد با ایام تکریم مقام معلم، رفیق نازنینی مژده‌ای داد که هنوز نجوای کلامش، روی پردهٔ گوشم جان دارد.مژده را داد و من غرق شور بودم‌. اولین‌باری نبود که توفیق #دیدار برایم رخ نشان داده بود، اما قرار ملاقات، این‌بار جور دیگری فرق می‌کرد‌، یک‌بار به عنوان دانشجو، یک بار به‌عنوان نویسنده و این بار به عنوان معلم، دعوت شده بودم؛ معلمی که قرار بود راوی قصه‌های دیدار اردیبهشتی معلمان باشد.نه رفیقی که مژده داد، می‌دانست، نه من، و نه همهٔ آن معلمانی که آن روز, پا روی زیلوهای آبی گذاشتند. هیچکدام نمی‌دانستیم این آخرین اردیبهشتی است که قامت حضرت مقتدا را کنار معلمان، در خود قاب می‌گیرد. نمی‌دانستیم این آخرین اردیبهشتی است که طنین کلامش، را در خود ثبت می‌کند وقتی از بلندای شغل انبیاء سخن می‌گوید.ما نمی‌دانستیم. هیچکس نمی‌دانست.این روزها، اردیبهشت، برای همهٔ آنانی که سال‌ها پای تخته سیاه و نیمکت‌، نفس کشیده‌اند، به دی‌ شبیه است، به سوز سرما، به زمهریر از کف دادن محبوب. این روزها، برای ما، داغ از همیشه تازه‌تر است.
روایت من از آخرین وعده‌ای که معلمان سرزمینم، چشم در چشم شدند با او که معلم یک ملت بود:
undefinedundefinedundefined

۵:۳۲

بازارسال شده از ریحانه
thumbnail
undefined #روایت | مدرسه‌ای به وسعت ایران
undefined روایت «ریحانه»؛ بخش زن، خانواده و سبک زندگی رسانه KHAMENEI.IR از دیدار معلمان با رهبر انقلاب
undefined️ طراوت صبح‌گاهی اردیبهشت که زیر سایه درخت‌ها در مشامم می‌دود، پا تند می‌کنم. عقربه‌های ساعت تازه از هفت صبح عبور کرده که خودم را کنار شانه‌های همکارانم، معلمان سرزمینم، میان صف کفشداری پیدا می‌کنم، میان گپ و گفت‌های صمیمانه پرس‌وجو از اسم شهرهایشان و مقطع‌های تدریس. دل‌هایمان زود به هم جوش می‌خورد. اکسیژن مدرسه، از همه ما، آدم‌هایی ساخته است همدل، که درک مشترکی از سقف دوست‌داشتنی خانه دوممان داریم.
undefined️ پایم که زیلوهای آبی کف حسینیه را لمس می‌کند، نسیمی خنک، گونه‌هایم را می‌نوازد و نگاهم، پشت به پشت هم، لبخندهای همکارانم را شکار می‌کند. لبخندها همراه می‌شود با دویدن‌هایشان به طرف جلو. می‌دانم که راز این لبخندها، خوشحالی از زود رسیدن و پیدا کردن جایی در صفوف اول است.
undefined️ افسار اندیشه‌ام، جایی میان بادگیرهای یزد و جذبه شهدایش تاب می‌خورد که ساعت به ده و پانزده دقیقه نزدیک می‌شود. با بانوی معلمی از تهران هم‌صحبت می‌شوم. می‌گوید: همیشه در ایام هفته بزرگداشت مقام معلم که آقا با معلمان دیدار می‌کنند و معلم‌های نمونه دعوت می‌شدند، دلم می‌شکست و در ذهنم می‌پرسیدم: چرا فقط معلم نمونه‌ها؟! یعنی ما غیر نمونه‌ها، دل نداریم؟ الان باورم نمیشه که بالاخره امروز اینجام.
undefined️ از موجی که توی جمعیت می‌افتد و صدای شعارهایی که بالا می‌رود، متوجه می‌شوم که ساعت انتظار به پایان رسیده و آقا وارد شده‌اند.
undefined️ وقتی سخنرانی آغاز می‌شود حسینیه یکپارچه سکوت می‌شود. آقا آن‌قدر نقطه‌زن و دقیق در مورد سیستم آموزش و پرورش حرف می‌زنند که همکارانم بارها به وجد می‌آیند و صدای کف و صلوات و تکبیر در هم می‌تند. لزوم انجام کار رسانه‌ای برای تکریم شغل معلمی در منظر عموم جامعه، اهمیت دولتی ماندن آموزش و پرورش، لزوم دقت در گزینش‌های افراد داوطلب هنگام ورود به سیستم آموزش و پرورش و اهمیت پر رنگ‌شدن واحد پرورشی از جمله آن موارد است.
undefined مطالعه متن کامل روایت:undefinedkhl.ink/f/60217

۵:۳۲

بازارسال شده از ریحانه
thumbnail

۵:۳۲

بازارسال شده از ریحانه
thumbnail

۵:۳۲

قاب کلمه
undefined تصویر
متن کامل مدرسه‌ای به وسعت ایران undefinedundefinedundefined https://farsi.khamenei.ir/others-report?id=60217

۶:۲۷