ققنوس
خانه پدری
برگ اول
: دیشب قرار بود همسرم با ماشین خودمان از مشهد به تهران برود. ۱۲ ساعت رانندگی شبانه در پیش داشت و لازم بود قبل از حرکت استراحت داشته باشد. در خانهی ما با وجود یک پسر اوتیستیک که صدای بلند هو هو گفتنش قطع نمیشود، استراحت معنا نداشت. باید بچه را بیرون می بردم. ماشین را که روشن کردم هنوز نمیدانستم فرمان را سمت کدام خیابان بچرخانم. با وضعیت فعلی محمدحسین، خانهی اقوام گزینهی خوبی نبود. این وقت عصر، احتمالا پارک ها و خانه های بازی هم شلوغ بودند. درست حس میکردم که طاقت تحمل نگاه های سنگین و تذکرات دیگران را در پارک ها نداشتم. قصد حرم کردم. بدون شک، حرم هم نگاه سنگین مردم و تذکر خادم ها و زائرها به سر و صداهای ممتد و بلند محمدحسین را داشت. ولی حرم قصه اش فرق میکرد. حرم خانهی پدری است. میشود همه چیزهای سختش را ارجاع داد به صاحب خانه! به پدر! پشت انسان به حمایت پدرش گرم است. ماشین را حوالی میدان امر به معروف پارک کردم و دست در دست محمدحسین، وارد باغ راه حضرت زهرا شدم. در دلم به حضرت فاطمه التماس میکردم که محمدحسین قدری آرام بشود و زیارت ما بدون صدای بلند و ممتد هو هو به پایان برسد. ولی نشد. از اولش هم قرار نبوده که بشود! ادامه دارد...
خانه پدری
برگ اول
برگ دوم
:
خیلی زود به خان اول زیارت رسیدیم
یعنی همان خانم خادمی که با چوب پر زرد، بیرون از اتاق بازرسی ایستاده و باید همیشه به من تذکر بدهد،پسر ۸ ساله ام بزرگ شده و باید از قسمت آقایان وارد بازرسی و حرم بشود.
و همیشه جواب میشنود : «پسرم مشکل ذهنی دارد و نمیتوانم دستش را رها کنم.»
وارد اتاق بازرسی میشوم، اولین خادمی که چشمش به ما می افتد، همان تذکر را تکرار میکند و همان جواب را میشنود.دومین خادم اتاق بازرسی هم همینطور...
اما ما توی صف سومین خادم ایستاده ایم.سومین خادم که میخواهد ما را بازرسی کند تا می آید تذکر همکارانش را تکرار کند، دق دلی ام از تذکر خادم دم در و خادم اول و دوم را سرش خالی میکنم و با اعتراض و شکایت جواب میدهم :«باید برای همهی شما جدا جدا تکرار کنم بچه مشکل ذهنی داره؟! نمیتونم دستشو رها کنم، همراه آقا هم ندارم که پسرمو بهش بسپارم.»
بندهی خدا سریع با شرمندگی عذرخواهی میکند.
می گوید نشنیده که به همکارانش توضیح داده ام.
شاید تقصیر همکارانش بود که در کار صف دیگری دخالت کردند!"کاش توی حرم همه فقط سرشان به کار خودشان باشد."از این خان عبور میکنیم....
خان دوم:چند قدم بیشتر در صحن امام حسن علیه السلام پیش نرفته ایم که چشم پسرم به یک ویلچر می افتد. عاشق ویلچر سواری است.🦽
آقایی همسرش را با ویلچر به زیارت می برد. پسرم با سرعت خودش را به آنها میرساند و می گوید: اسکوتر!
میخواهد خانم را از ویلچر پیاده کند و خودش بنشیند. تمام تلاشش را می کند . به خانم و آقا توضیح میدهم که پسرم مبتلا به اوتیسم است و مشکل ذهنی دارد. محمدحسین نمی تواند خانم را از روی ویلچر پایین بیاورد. سر و صدا به راه می اندازد.
نگاه ها از گوشه و کنار صحن به ما دوخته میشود.
"کاش در حرم همه سرشان به کار خودشان باشد."
دست پسرم را محکم میگیرم. به او وعدهی ویلچر دیگری را میدهم. به من اعتماد میکند و کمی آرام میشود چون همیشه سعی کرده ام نسبت به او خلف وعده نداشته باشم.
آقا و خانم ویلچری با سرعت بیشتری از ما دور میشوند.دور و اطراف را نگاه میکنم و دعا میکنم ویلچر خالی پیدا کنم. اما بار دیگر به مرادم نمی رسم. 🫠
خان سوم:
خان سوم رفتن به سرویس بهداشتی خواهران است. ورود پسر ۸ ساله، به سرویس بهداشتی خانم های مذهبی، خودش به تنهایی نگاه برانگیز است، چه برسد به اینکه سر و صدای زیادِ "هو هو"، هم به راه انداخته باشد ....
"کاش در حرم همه سرشان به کار خودشان باشد."
البته من به زائران حق میدهم وقتی صدای بلند و عجیبی به گوششان رسید، ناخودآگاه یک لحظه به سمت صدا برگردند. اما فقط یک لحظه نه بیشتر!
و از هیچ کس نمی پذیرم که سر و صدای کودک معصوم را مانع حضور قلبش در نماز و دعا و زیارت تلقی کند! شما اگر سیمت وصل باشد با سر و صدای بچه پاره نمیشود. مشکل جای دیگری است.
تو خود حجاب خودی!
نماز جماعت تازه به پایان رسیده و سرویس ها بیش از حدشلوغ است. دعای خلوت بودن سرویس بهداشتی هم به اجابت نمی رسد.
یک نفر نوبتش را به ما میدهد و بچه را به دستشویی می برم. قبل از اینکه شلوارش را تنظیم کنم، ادرارش را رها میکند. از توی کیفم، لباس دیگری برایش بر میدارم و لباسهای تنش را با لباس پاک عوض میکنم. زمان بودنمان توی دستشویی بیشتر از حد معمول طول میکشد و برای من که در هجوم نگاه های افراد هستم، زمان چند برابر طولانی به نظر می رسد.
صدای بلند هو هو اش همچنان ادامه دارد و بالاخره از خان سوم بیرون می آییم....
ادامه دارد....
#آزاده_پیرنهاد#تلنگرانه#اوتیسم#ققنوس#بهشت_مادرانه
همراه با •❈• ققنوس •❈• *دنیای عمیق توانخواهی را بیشتر بشناسید
ایتا | روبیکا | بله
برگ اول
برگ دوم
خیلی زود به خان اول زیارت رسیدیم
یعنی همان خانم خادمی که با چوب پر زرد، بیرون از اتاق بازرسی ایستاده و باید همیشه به من تذکر بدهد،پسر ۸ ساله ام بزرگ شده و باید از قسمت آقایان وارد بازرسی و حرم بشود.
و همیشه جواب میشنود : «پسرم مشکل ذهنی دارد و نمیتوانم دستش را رها کنم.»
وارد اتاق بازرسی میشوم، اولین خادمی که چشمش به ما می افتد، همان تذکر را تکرار میکند و همان جواب را میشنود.دومین خادم اتاق بازرسی هم همینطور...
اما ما توی صف سومین خادم ایستاده ایم.سومین خادم که میخواهد ما را بازرسی کند تا می آید تذکر همکارانش را تکرار کند، دق دلی ام از تذکر خادم دم در و خادم اول و دوم را سرش خالی میکنم و با اعتراض و شکایت جواب میدهم :«باید برای همهی شما جدا جدا تکرار کنم بچه مشکل ذهنی داره؟! نمیتونم دستشو رها کنم، همراه آقا هم ندارم که پسرمو بهش بسپارم.»
بندهی خدا سریع با شرمندگی عذرخواهی میکند.
شاید تقصیر همکارانش بود که در کار صف دیگری دخالت کردند!"کاش توی حرم همه فقط سرشان به کار خودشان باشد."از این خان عبور میکنیم....
خان دوم:چند قدم بیشتر در صحن امام حسن علیه السلام پیش نرفته ایم که چشم پسرم به یک ویلچر می افتد. عاشق ویلچر سواری است.🦽
آقایی همسرش را با ویلچر به زیارت می برد. پسرم با سرعت خودش را به آنها میرساند و می گوید: اسکوتر!
میخواهد خانم را از ویلچر پیاده کند و خودش بنشیند. تمام تلاشش را می کند . به خانم و آقا توضیح میدهم که پسرم مبتلا به اوتیسم است و مشکل ذهنی دارد. محمدحسین نمی تواند خانم را از روی ویلچر پایین بیاورد. سر و صدا به راه می اندازد.
"کاش در حرم همه سرشان به کار خودشان باشد."
دست پسرم را محکم میگیرم. به او وعدهی ویلچر دیگری را میدهم. به من اعتماد میکند و کمی آرام میشود چون همیشه سعی کرده ام نسبت به او خلف وعده نداشته باشم.
آقا و خانم ویلچری با سرعت بیشتری از ما دور میشوند.دور و اطراف را نگاه میکنم و دعا میکنم ویلچر خالی پیدا کنم. اما بار دیگر به مرادم نمی رسم. 🫠
خان سوم:
خان سوم رفتن به سرویس بهداشتی خواهران است. ورود پسر ۸ ساله، به سرویس بهداشتی خانم های مذهبی، خودش به تنهایی نگاه برانگیز است، چه برسد به اینکه سر و صدای زیادِ "هو هو"، هم به راه انداخته باشد ....
"کاش در حرم همه سرشان به کار خودشان باشد."
البته من به زائران حق میدهم وقتی صدای بلند و عجیبی به گوششان رسید، ناخودآگاه یک لحظه به سمت صدا برگردند. اما فقط یک لحظه نه بیشتر!
و از هیچ کس نمی پذیرم که سر و صدای کودک معصوم را مانع حضور قلبش در نماز و دعا و زیارت تلقی کند! شما اگر سیمت وصل باشد با سر و صدای بچه پاره نمیشود. مشکل جای دیگری است.
نماز جماعت تازه به پایان رسیده و سرویس ها بیش از حدشلوغ است. دعای خلوت بودن سرویس بهداشتی هم به اجابت نمی رسد.
یک نفر نوبتش را به ما میدهد و بچه را به دستشویی می برم. قبل از اینکه شلوارش را تنظیم کنم، ادرارش را رها میکند. از توی کیفم، لباس دیگری برایش بر میدارم و لباسهای تنش را با لباس پاک عوض میکنم. زمان بودنمان توی دستشویی بیشتر از حد معمول طول میکشد و برای من که در هجوم نگاه های افراد هستم، زمان چند برابر طولانی به نظر می رسد.
صدای بلند هو هو اش همچنان ادامه دارد و بالاخره از خان سوم بیرون می آییم....
ادامه دارد....
#آزاده_پیرنهاد#تلنگرانه#اوتیسم#ققنوس#بهشت_مادرانه
همراه با •❈• ققنوس •❈• *دنیای عمیق توانخواهی را بیشتر بشناسید
۱.۶K
۸:۴۲