بله | کانال رَحیق
عکس پروفایل رَحیقر

رَحیق

۲۶ عضو
thumbnail
روی بالکن یه سلمونی ایستاده بود. سیگارش رو با یه فندک روشن کرد و پکی به سیگارش زد. خیره به راهپیمایی بود. میخواستم از چهره‌ش احساس و‌ نظرش رو بدونم درباره جمعیتی که زیر بارون خیس شده بودند و صدای بلندگو بهشون نمی‌رسید و خودشون داشتند شعار می‌ساختن.متوجه نشدم.راستش دوشب پیش که یه دختری رو دیدم که از بین چندتا خانم چادری رد شد و توی تلفن گفت: (هیچی، امشبم این اُسکلها اومدن بیرون شعار می‌دن.) دیگه مطمئن نیستم بعضیا چطور نگاهمون می‌کنن.امروز درحالی که خیسِ خیسِ خیس شده بودم از دلم گذشت شاید بگن دیوونه‌ان که با وجود بارون خیابون رو رها نکردن.چترم رو از عمد توی ماشین جا گذاشتم و چند مرحله هم براي این انتحاری که کرده بودم توسط خانواده توبیخ شدم.به نیابت از شهیده ناهید فاتحی قدم برداشتم.هنوز قدم‌هامون گرم نشده بود که آسمون شروع کرد. وقتی خیس شده بودم و عَبام سنگین شده بود و علاوه بر پرچم‌ها باید نگران گوشه‌های چترها هم می‌بودم که توی چشمم نره با لبخند به آسمون نگاه کردم.چه قدر قشنگ می‌بارید.یک دستم به عبام بود که مثلا از روی زمین آب نکشه که به هرحال سرتاپا خیس بودم و یک دست دیگم شبیه اون تصویر معروف فیلم ایستاده در غبار رو به آسمون. آخ که چه کیفی داد دعا کردن بین آدمهای قشنگ.آدمهایی که سینه سپر کردن تا آمریکا و اسرائیل طمع نکنن به کشور اسلامی‌مون.



پ.ن: کمی از ۲۵ اسفند ۱۴۰۴....
#حدیث_افخمی#جنگ_رمضان#میدان_خیابان

@raahigh

۴:۴۷

رد فکرهایم را میگیرم. رد بغضم، رد خونسردی که ادایش را درمی‌آورم و می‌گویم در طول تاریخ همیشه یک عده آدم نفهم بوده است و این را برای همسایه‌ای میگویم که ظهر آهنگِ بلند گذاشت تا از پایکوبی بر جنازه هموطنش عقب نیفتد ، رد خستگی‌ای که بعد از شنیدن خبر توی دستهایم افتاده بود....رد زنی میکنم ورد همه‌یشان می‌رسد به عصر عاشورا....دوستم گفت بنویسم از این روزها. آمده‌ام بنویسم اما ذهنم پر از کلمات است و جان از انگشتهایم رفته. مدد گرفتم از خانمم حضرت زینب سلام‌الله‌علیها...جان به دستهایم برگشت....چطور شروع کنم که کم نگفته باشم.... مگر وسع من چه قدر است؟ من کوچکتر از گفتن این حرفهایم اما دلم می‌خواهد قلم بزنم..
خبر پشت خبر می‌آید.... خبر پشت خبر.... اما هیچ روزی، روز شما نمی‌شود امام حسینم....هیچ روزی، روز عاشورا نمی‌شود که در چند ساعت خبر پشت خبر به حضرت زینب می‌رسید....هیچ روزی، عصر عاشورا نمی‌شود....هیچ سنگینی به اندازه سنگینی زنجیر بسته شده به دستان نازدانه حضرت ارباب نیست....هیچ هلهله و باس و آهنگی به اندازه دروازه ساعات نمی‌رسد....قفسه سینه‌ام همین الان که دارم مینویسم سنگین شده....فدای قلبِ آن بانویی که کاخ یزید را روی سرش خراب کرد ....
هیهات اگر از پا بنشینیم.... محکم‌تر میشویم.... دندان بهم میساییم و مشت گره میکنیم که دشمنِ پست را خارتر کنیم.


به قول آن مداحی آقای مهدی رسولی:برخیزید برخیزید.....پریشانیم از این غمها دمی اما پشیمان نه....شکسته گرچه دلهامان ولیکن عهد و پیمان نه...

#جانم_حضرت_زینب#حدیث_افخمی#جنگ_رمضان#خبر_جدید#شهید_جدید#شهید_لاریجانی

@raahigh

۲۲:۱۹

علمدار را زدند به خیال اینکه عَلم پایین بیفتد. غافل از اینکه علمدار تکثیر شد.

undefined#حدیث_افخمی#جنگ_رمضان
@raahigh

۱۹:۳۸

رَحیق
علمدار را زدند به خیال اینکه عَلم پایین بیفتد. غافل از اینکه علمدار تکثیر شد. undefined#حدیث_افخمی #جنگ_رمضان @raahigh
thumbnail
#تکثیر

۱۹:۵۸

بسم الله

از شب ۲۷ اسفند
امشب هم پرچم نخریدم.....

بعد از افطار چشم‌هایم سنگین شد. یک چیزی بهم میگفت خب حالا امشب نرو. بقیه هستند.اما رفتم.به نیابت از شهید مطهری قدم برداشتم. امشب هم پرچم نخریدم. اصلا مغازه شلوغ را که دیدم فاصله‌ام را با در آن حفظ کردم. به خودم گفتم چه کاری است توی این شلوغی بروم پرچم بخرم. توی جمعیت که قرار گرفتم نگاهم به دختربچه‌ای که توی ماشین کوچکش نشسته بود، جلب شد. نگاهم که کرد با حرکت دست مشغولش کردم. بعد دیگر توجه‌م معطوف مسئول شعار و حرفایش شد.یکی از پایین زد به عبایم. چرخیدم به سمتش. دختربچه بود. دوباره سرگرمش کردم. به خودم گفتم شاید نقش امشبم این هم باشد: شاد کردن یک دختر بچه. گوش سپردم به حرفهای مسئول شعار. پشت میکروفن از تاخیر حرکت دسته و رسیدن یک مهمان میگفت.دوباره به عبایم زد. مغزم گفت: بچه یه دقه رهام کن ببینم چی میگن.اما با قلبم چرخیدم سمتش و باز باهاش شوخی کردم.شروع به حرکت کردیم و هنوز خیلی جلو نرفته بودیم که اعلام شد مهمان از ته دسته دارد به راهپیمایی می‌پیوندد.دیگر صدا از عقب می آمد.شهیده آبادانی شیما غالبی رسید. توی تابوتِ پیچده شده به پرچم ایران....دیروز به نیابت از ایشون توی راهپیمایی شرکت کرده بودم.خانمها کوچه باز کردند و ماشین حامل تابوت جلو آمد. همین چند شب پیش تابوت شهدای دیگری را با فاصله دنبال میکردم. بعضی دوست دارند زودتر دستشان به تابوت برسد و اینجور مواقع من ترجیح میدهم از همان عقب دستی بلند کنم به احترام.امشب همانطور که کنار ایستاده بودم به خودم آمدم و دیدم؛ من ایستاده‌ام و روبرویم یک فضای خالی است و تابوتِ روی ماشین. ذهنم غافلگیر شد. غافلگیر شد که وقتی ماشین بعد از یک مکث کوتاه از من عبور کرد تازه به خودم آمدم. نمیدانم چرا از این فرصت استفاده نکردم که بروم جلوتر، نزدیک تابوت. انگار انتظار این موقعیت را نداشتم. به جای حسرت خوردن، پا تند کردم دنبال ماشین. به شهیده گفتم: سلام من رو به حضرت فاطمه سلام‌الله‌علیها و امام حسین علیه‌السلام برسان.مسئول شعار انگار که می‌خواست صدایش را به همه برساند، بعد از اینکه توجه‌ها را به تابوت شهیده جلب کرد، فریاد زد: این سند جنایت امریکاس....جمعیت خروشید.....دعای فرج که تمام شد. راهم را کشیدم سمت ماشین. خیابانِ آن طرف بلوار ترافیکِ ماشین بود. استوار راه رفتم. انگار نماینده جماعتی باشم به پرچمداری هرچند بدون پرچم بودم.



#حدیث_افخمی#جنگ_رمضان
@raahigh

۰:۱۴

thumbnail
#شهیده_شیما_غالبی#شهیده_آبادانی

۰:۱۹

صلواتی هدیه به رهبر شهیدم

۲۱:۵۸

undefined السلام علیک یا اباعبدالله undefined

۰:۲۳

بسم الله
کمی از ۲۸ اسفند ۱۴۰۴


همان شبی بود که مشت زده بودیم در تابلوی لبخند مونالیزا و شوکت موزه‌ای آمریکا را شبیه تابلویی پاره شده در دست گرفته بودیم به رسوا کردن‌، رسوا کردن سرکوبگر مستضعفین و اراده‌های محکم. همان شبی را می‌گویم که اف سی و پنج را شکستیم. شبیه بت بزرگی که آمال و آرزوی یک عده بود و پناهگاه عده‌ای دیگر.همان شبی که به خاطر آبگرفتگی خیابانها، بلندگوی مسجد گفت راهپیمایی نداریم و فقط تجمع است. اما مردم زیر باران روان شدند در خیابان به شعار و آخر مسیر، اراده‌ی همین مردم ماشین شعار را به جمعیت کشاند.همان شب چتر برده بودم و طوفان چترم را می‌برد‌. همان شب درحالی که تعادلم در حال بهم خوردن بود با خنده به یکی از دوستانم گفتم "اگر دیدید دختری با یک چتر بنفش در آسمان است بدانید منم." همان شبی که چترم برگشت و مرد رهگذر ریش سفید که بارانی پوشیده و کلاهش را تا روی ابروهایش پایین کشیده بود. گفت: "چترت برگشته می‌خوای کمکت کنم‌."گفتم: "اگر لطف کنید ممنون می‌شم."همان شب که به دختری روسری نصفه تعارف کردم زیر چترم بیاید و پذیرفت. هرچند که نمی‌دانم اصلا با ما در تجمع بود یا نه. فرقی هم نمی‌کرد، بنده خدا که بود.همان شب بود که آن حرف را زدم.توی ماشین بودم که گفتم: "باور کن بعدها دشمن لو می‌ده که این باد و بارون‌های عجیب توی این وقت از سال، چه قدر از عملیات‌های دشمن رو تعطیل کرده." همراهم واکنشی نشان نداد. از شیشه بارانی به آسمان شب نگاه کردم. و با تاکید گفتم: "احساسم می‌گه. باور کن‌."باز چیزی نگفت. شبِ بعد بود که رسانه عبری گفته بود ابرها در ایران مزاحم پهپادهای اسرائیلی است و به نفع موشکهای ایران. بعد از شنها، حالا ابرها مامور خدا شده بودند.راستش من فکر می‌کنم تمام قدرت و‌ قوت ما در این است كه می‌دانیم بدون خدا، هیچ هم نیستیم.
#حدیث_افخمی#جنگ_رمضان#روزهای_جنگی


@raahighhttps://ble.ir/raahigh/-6540026587641901669/1774149200755

۳:۱۳

از دوره کاپیتولاسیون رسیده‌ایم به زمانِ طلایی تنبیه سخت متجاوز. ما این شرافت را رها نمی‌کنیم.

undefined#حدیث_افخمی#جنگ_رمضان#شرف#عزت

https://ble.ir/raahigh/-988988776530558860/1774483989265

۰:۱۳

thumbnail
هنوز فراریم از باور ندیدنتون، عزیزِ عاقبت بخيرم.
لطفا دعایمان کن رهبر شهیدم.



پ.ن: مدام نگاهتان میکنم‌ و سیر نمی‌شوم....

۱۲:۴۳

thumbnail
اگر فکر می‌کنید به جای زانوی روی گردن برای شما پاپیون دور گردن آماده کرده‌اند سخت در اشتباهید.زانو‌ تیز کرده‌اند برای راه نفسمان.

undefined#حدیث_افخمی

پ.ن: چرا اسلحه را زمین نمی‌گذارید با پاسخ تصویری.پ.ن۲: لعنت الله علی اسرائیل
@raahigh

۱۴:۰۱

بسم الله الرحمن الرحیم
undefined
از آخر به مسیر تشییع پیوستیم. شب قبل تابوت شهید تنگسیری عزیز، دیر به تجمع آبادان رسید. از بین جمعیت جلو می‌رفتم به‌دنبال پیکری که همرزم شهید می‌گفتند اربا اربا شده است. دختری روسری نصفه از لبه‌ی باغچه میدان بالا رفته بود. زدم به کمرش و گفتم: تابوت رو می‌بینی؟ گفت: آره بیا بالا.گفتم: می‌ترسم بیفتم. او دستش را تکیه داده بود به پسری که جلویش ایستاده بود؛ برادر یا همسرش. من تنها بودم و لبه باغچه آجرهای منحنی داشت. بالاخره دل یک دله کردم و بازوی دختر روسری نصفه را گرفتم و رفتم بالا و یک دست دیگه‌‌ام را روی شانه‌ی خانمی چادری گذاشتم به ببخشید ببخشید. تابوت را نمی‌دیدم. گفتم: پس کو تابوت؟ گفت: چون شلوغه نمی‌بینیش. تا آخرِ مراسم چشم چشم کردم. جلو رفتم. عقب آمدم و تلاش کردم. مراسم که تمام شد فهمیدم تابوت را اصلا از روی سن برده بودند.چه موقع؟ نمی‌دانم. همراهم مدام زنگ می‌زد که کجایی؟ همان شب توی خانه حرف تشییع فردا صبح شد. همراهم گفت: من با حدیث نمی‌رم، دل نمی‌کنه این دختر. می‌خواد ساعتها بمونه.خنده‌ام گرفته بود. صبح گفت که فقط می‌رسانمت. اما دلش با تشییع بود. گفت: ببرمت اول مسیر یا آخر مسیر؟ گفتم: اگر باهام میاید بذار آخر مسیر که راه کمتری رو برگردیم. اگرم نمیاید که همون آخر مسیر پیاده‌م کنید خودم می‌رم سمت جمعیت. وقتی رسیدیم دیدم بعضی هم همین کار را کرده بودند. این را از شلوغی انتهای مسیر و مردم منتظر و‌ نشسته روی جدول‌ها متوجه شدم. گفتم: انگار فقط ما زرنگ نبودیم. همراهم هم پیاده شد و با من آمد.ماشین گذاشته بودند تا یک مسیری را سواره طی کنیم.سوار وَن که شدیم. خانمی چادری صندلی گیرش نیامد. یک آقایی که نزدیکترین صندلی به او بود تعارف کرد که جای او بنشیند و خانم نقطه زنی کرد و‌ گفت:شهدا برای ما رفتن، ما نمی‌تونیم دو ساعت سرپا بایستیم. راست می‌گفت. رجز ابتدای راه بود ظاهرا.بالاخره آن مرد، مردانگی کرد و‌ جایش را به خانم ایستاده داد. پیاده شدیم. مردمی با لهجه و زبان لری از ماشین پیاده می‌شدند. شهرم مهمان زیاد داشت امروز. حتی می‌دانم بودند افرادی که از اصفهان آمده بودند. یک پلیس نیروی انتظامی نوزادی را در بغلش گرفته بود و دو خانم کنارش ایستاده بودند. صورتش بشاش بود. خب فرقی ندارد خانواده به دیدار تو بیایند یا تو به دیدار خانواده بروی. در هر دو صورت دیدن خانواده یعنی نشاط. جلوتر رفتیم.یک روحانی جوان پرچمی که الله اکبر روی آن نوشته شده بود را روی دوشش حمل می‌کرد. تمام شعار این روزهای ما و تمام باورمان در جنگ با دشمنی که انتهای قدرت دنیایی است ظاهرا و پا جفت می‌کنند روبرویش خیلی از کشورهای مدعی. اما ما همین قلدران را به هذیان گویی انداختیم. ما نه، تو بگو همان ذکر روی پرچم روحانی جوان. که ما شجاعیم و سراسر حماسه به ذکر الله اکبر. چند دختر جوان در خیابان ایستاده بودند. یکی از آنها را می‌شناختم. بعد از سلام، دو دستم را باز کردم و با خنده گفتم: می‌خواین بگردین؟گفت: فقط کیف. بدون تعارف کیفم را گشتند. خوشم آمد. دوستی و رفاقت برنمی‌دارد این چیزها.بعد از ایست و‌ بازرسی سرپایی، صدای موکبها در هم پیچید. بعضی به آب و شیرینی سفره‌داری می‌کردند و بعضی به چای و کَعَک و خرما. مردم با هر ظاهر و سنی آمده بودند و خیلی‌ها یا پرچم به دست بودند یا عکس به بغل. حتی نشسته پرچم را استوار روی دوش نگه می‌داشتند. نه اینکه قبل از این پرچم برایمان عزیز نباشد اما این روزها جوری پرچم را زن و مرد حفظ می‌کنند که انگار پاره تنشان است.خانمهایی کفن‌پوش که عکس قائد شهید و حضرت آقای جدید را در دست داشتند به سمت محل شروع تشییع قدم برمی‌داشتند.بعضی‌ها ترجیح می‌دادند پا تند کنند و بروند به استقبال تابوت، بعضی نشسته بودند چشم انتظار. اینجا هم تقسیم کار بود.به همراهم گفتم: بشینیم همینجا منتظر؟گفت: هرچی تو بخوای. دلش نمی‌آمد چیزی توی دلم بماند یا از چیزی جا بمانم. خب اگر به من بود دلم می‌خواست لحظه‌ای را از دست ندهم. اما گفتم: نه همینجا بشینیم. و نشستیم روی جدول کنار بلوار. روحانی‌هایی لباس رزم و نظامی پوشیده بودند و عمامه به سر داشتند. مردی سوار موتور دستش را تا ساعد باندپیچی کرده بود ولی آمده بود.خانمی که عبا روی سرش بود و کنارم نشسته بود، با مداحی فارسی محمود کریمی روی پایش می‌زد. یکی از موکبها با صدای بلند، مداحی عربی می‌خواند: کلا کلا یا شیطان....به خودم گفتم: حداقل بلند شو یک دوری بزن و ببین. راستش می‌ترسیدم بروم و آن قسمت بلوار را از دست بدهم و وقتی تابوت آمد باز مثل دیشب نبینم آن پرچم مقدسی که پیکر شهید عزیزمان را بغل کرده بود.

۱۴:۵۷

undefinedundefined
اما بلند شدم و به سمت مداحی عربی کشیده شدم.روی بنر عکس رهبر شهید، شهید سلیمانی و‌ شهید مهدی المهندس و شهید تنگسیری دیده می‌شد. حدس زدم موکب عراقی باشد.جلو‌ رفتم و‌ پرسیدم: موکب عراقی؟مرد فقط سری تکان داد.روبروی موکب ایستادم به تماشا. نوشته بود: "موکب محبین علی و فاطمه"عراق و‌ ایران نداشت. ما همه زیر پرچم همین دو‌ اسم هستیم.و بالاتر نوشته بود: "حسینیة الحسین سید الشهدا".اصالتمان هم می‌رسد به شهید کربلا. پس دیگر جای سوال نمی‌ماند که چرا عراقی‌ها آمده‌اند به موکب‌داری برای شهید ایرانی.یک چای با تصور چای عراقی گرفتم و برای همراهم بردم. چای رنگ و لعابش آن سیاهی دلچسب چای عراقی را نداشت.گفتم: از موکب عراقی گرفتم ولی ظاهرا چای ایرانیه. دوباره چرخیدم میان جمعیت، خانمی میانسال روی صندلی نشسته بود و پرچم در یک دستش بود و محکم آن را نگه داشته بود و در دست دیگرش سه النگوی طلایی داشت. این چیزها نگاهم را می‌گیرد. چون انگار مخلوطی از حماسه و‌ خودِ روزمره‌ی ماست. یک نفر گفت: موشک نزنه اینجا دشمن.خندیدم. زن طوری نشسته بود که من را یاد شهید سنوار می‌انداخت. چه باک از موشک وقتی تو در وطنت نشسته‌ای.دوباره برگشتم و‌ سر جای قبلی نشستم. یک خانم به زبان عربی تلفنی به یک نفر می‌گفت که خودش را برساند. می‌گفت: قیامته. اربعین رو دیدی؟ همونطوره. راست می‌گفت. حال و هوا، بوی اربعین می‌داد، حتی آبها بعضا همان آبهای لیوانی مای بارد بود.خانمی مانتویی انگشتانش را لاک سیاه زده بود و در دستش عکس شهید تنگسیری بود و مادری چادری و جوان که یک پایش شکسته و روی ویلچر نشسته بود و پرچم ایران را تکان می‌داد از روبرویم گذشتند. پای وطن که وسط باشد، پای شکسته هم مانعی ایجاد نمی‌کند.انتظارها تمام شد و کامیون حمل پیکرِ شهید عزیزمان از راه رسید. رفتم روی جدول ایستادم. کامیون که نزدیک شد سلام نظامی دادم. خواستم که شهید دعایم کند و سلام من را به حضرت فاطمه(سلام‌الله‌علیها) و امام حسین(علیه‌السلام) برساند.به همراهم گفتم: یکم پشت سر ماشین نریم به تشییع؟قبول کرد. کمی که رفتیم از جمعیت خروشان جدا شدیم. دلم می‌خواست باز دنبال ماشین بروم. دیدم همراهم یک پایش را روی جدول می‌گذارد و دستش را روی آن فشار می‌دهد. پایش درد گرفته بود. گفتم: بریم خونه؟هنوز جمعیت موج موج می‌آمد.دلم یک چیز می‌خواست اما وجدانم می‌گفت: الان وقت بازی‌دل نیست. همین که آمدی خدا را شکر کن. از بین جمعیت گذشتیم و به سمت ماشین رفتیم. پیکر پاکِ شهید تنگسیری حتما به گلزار رسیده بود. آغوش باز کرده بود خاکِ آبادان برای فرزندش. چه انسانهای رشیدی... چه مردان غیوری، چه آدمهای شجاعی...خوشا به سعادتش که عاقبت بخیر شد و چه خوش‌روزی هستیم ما که هم عصریم با این یَلان.سوارِ ماشین در راه برگشت بودیم و رادیو فعال.مصاحبه‌‌ای پخش شد. نمی‌دانم برای روز چندم جنگ بود اما صبح روز ۱۴ فروردین من را در آبادان درگیر خودش کرد. خانمی می‌گفت: روز سوم جنگ خونه‌مون رو زدن. عروس و نوه‌م زیر آوارن. فقط دارن غیرنظامی می‌زن،می‌خوان ما خسته بشیم ولی ما خسته نمی‌شیم.انگار گلویم خشک شد. این آدمها را نمی‌فهمد دشمن. هیچ وقت نمی‌فهمد. صدای چاووشی در ماشین پخش شد.صبر چگونه می‌کنی بر این همه جفا علیبغض چگونه می‌خوری، یاد بده به ما علی.....


پ.ن: روایتی از شب وداع و تشییع با شکوه شهید تنگسیری عزیز در آبادان undefined
undefined#حدیث_افخمی

۱۴:۵۷

روایتی از شب وداع و تشییع با شکوه شهید تنگسیری عزیز در آبادان undefined

۱۴:۵۹

بازارسال شده از نشر بین‌الملل

راسته؟.mp3

۰۰:۵۱-۱.۱۹ مگابایت
undefinedبریده‌خوانی#تازه‌های‌بین‌الملل #عملیات‌لوتوس
undefinedشب بارانی دوازده آبان 58، اکرم و فرنگیس در یک جلسه سری مأموریت پیدا می‌کنند که به‌عنوان #نفوذی همراه باقی دانشجوها به سفارت #آمریکا حمله کنند. آن‌ها باید جو را هر طور شده متشنج کنند و ورق را به نفع سازمان برگردانند. اسم رمز علمیات لوتوس است...
undefined شیما جوادی در «*عملیات لوتوس*» تصویری دقیق، مستند و روشن از ماه‌های آغازین فتح لانه جاسوسی و نقش نیروهای انقلابی در خنثی کردن توطئه دشمنان را به ما نشان داده است.
undefinedبخشی از این کتاب را با صدای نویسنده می‌شنویم.
undefinedجهت تهیه این کتاب می‌توانید به تارنمای رسمی انتشارات بین‌الملل مراجعه و یا به @bynolmelal پیام دهید.
undefinedسفارش کتابundefinedhttp://nashrebeynolmelal.irundefined021-88912057

۲۱:۲۷

بازارسال شده از خیمه‌ بانوان هنرمند هیأتی
thumbnail
undefined دعای شهادت
undefinedاثر هنرمند سنا عبدالهی
#رهبر_شهید #ایران_قوی#رژیم_جنایتکار #مرگ_بر_آمریکا
undefinedاستفاده از اثر بدون دخل و تصرف، برای عموم مجاز می‌باشد.
undefined خیمه بانوان هنرمند هیأتی@Kheymeh_Art

۲۲:۳۴

رَحیق
undefined undefined دعای شهادت undefinedاثر هنرمند سنا عبدالهی #رهبر_شهید #ایران_قوی #رژیم_جنایتکار #مرگ_بر_آمریکا undefinedاستفاده از اثر بدون دخل و تصرف، برای عموم مجاز می‌باشد. undefined خیمه بانوان هنرمند هیأتی @Kheymeh_Art
احساس می‌کنم این اثر یه صفایی داره undefined

#رهبر_شهیدم

۲۲:۳۹

thumbnail
آنقدر دوستمان داشتید که حتی شهادتتان برای ما حرکت بود نه خمودگی....
#رهبرشهیدم

undefined#حدیث_افخمی

۵:۵۴

thumbnail
اما تو بگو چه کنیم با دلتنگی رهبر شهیدم....حالا که چهلم نزدیک است چطور دل سبک کنیم؟

۵:۵۷