بله | کانال رَحیق
عکس پروفایل رَحیقر

رَحیق

۲۶ عضو
بسم الله
کمی از ۲۸ اسفند ۱۴۰۴


همان شبی بود که مشت زده بودیم در تابلوی لبخند مونالیزا و شوکت موزه‌ای آمریکا را شبیه تابلویی پاره شده در دست گرفته بودیم به رسوا کردن‌، رسوا کردن سرکوبگر مستضعفین و اراده‌های محکم. همان شبی را می‌گویم که اف سی و پنج را شکستیم. شبیه بت بزرگی که آمال و آرزوی یک عده بود و پناهگاه عده‌ای دیگر.همان شبی که به خاطر آبگرفتگی خیابانها، بلندگوی مسجد گفت راهپیمایی نداریم و فقط تجمع است. اما مردم زیر باران روان شدند در خیابان به شعار و آخر مسیر، اراده‌ی همین مردم ماشین شعار را به جمعیت کشاند.همان شب چتر برده بودم و طوفان چترم را می‌برد‌. همان شب درحالی که تعادلم در حال بهم خوردن بود با خنده به یکی از دوستانم گفتم "اگر دیدید دختری با یک چتر بنفش در آسمان است بدانید منم." همان شبی که چترم برگشت و مرد رهگذر ریش سفید که بارانی پوشیده و کلاهش را تا روی ابروهایش پایین کشیده بود. گفت: "چترت برگشته می‌خوای کمکت کنم‌."گفتم: "اگر لطف کنید ممنون می‌شم."همان شب که به دختری روسری نصفه تعارف کردم زیر چترم بیاید و پذیرفت. هرچند که نمی‌دانم اصلا با ما در تجمع بود یا نه. فرقی هم نمی‌کرد، بنده خدا که بود.همان شب بود که آن حرف را زدم.توی ماشین بودم که گفتم: "باور کن بعدها دشمن لو می‌ده که این باد و بارون‌های عجیب توی این وقت از سال، چه قدر از عملیات‌های دشمن رو تعطیل کرده." همراهم واکنشی نشان نداد. از شیشه بارانی به آسمان شب نگاه کردم. و با تاکید گفتم: "احساسم می‌گه. باور کن‌."باز چیزی نگفت. شبِ بعد بود که رسانه عبری گفته بود ابرها در ایران مزاحم پهپادهای اسرائیلی است و به نفع موشکهای ایران. بعد از شنها، حالا ابرها مامور خدا شده بودند.راستش من فکر می‌کنم تمام قدرت و‌ قوت ما در این است كه می‌دانیم بدون خدا، هیچ هم نیستیم.
#حدیث_افخمی#جنگ_رمضان#روزهای_جنگی


@raahighhttps://ble.ir/raahigh/-6540026587641901669/1774149200755

۳:۱۳