بله | کانال روادار | دفتر روایت حوزه هنری فارس
عکس پروفایل روادار | دفتر روایت حوزه هنری فارسر

روادار | دفتر روایت حوزه هنری فارس

۵۷۰ عضو
عکس پروفایل روادار | دفتر روایت حوزه هنری فارسر
۵۷۰ عضو

روادار | دفتر روایت حوزه هنری فارس

«این، روایت ماست»
ارتباط با ادمین undefined
@admin_ravadar
thumbnail

undefinedزبان مشترک، لبخند!
چند شبی بود که در به در دنبال پرچم بزرگتری می‌گشتم.پرچم خودم اندازه متوسطی داشت؛ هرچند مثل پرچم‌های بزرگ برایش ارج و احترام می‌گذاشتم و با آب و تاب تکانش می‌دادم، ولی چرخاندن پرچم بزرگ‌تر کیف دیگری برایم داشت که دوست داشتم امتحانش کنم.پرچم بزرگم را با ابهتی خاص از پنجره به دست باد سپردم، هنوز به سنگینی‌اش عادت نکرده بودم که ماشین شروع به حرکت کرد.با تمام توانم پرچم را گرفتم؛ احساس می‌کردم فشار باد، اگر پرچم را از دستم جدا کند دست من هم با او جدا می‌شود.سرعت ماشین که کم شد، من هم نفس راحتی کشیدم. میله پرچم را کمی تکان دادم که چشم‌هایم به ماشین کناری افتاد.پسری که می‌خورد پنج یا شش ساله باشد، چوب پرچمی به اندازه‌ی پرچم من به دست گرفته بود.از خودم با این سن و سال خجالت کشیدم، هرچه نباشد تقریباً سه برابر او سن داشتم.در همین فکرها بودم که نگاهمان به یکدیگر افتاد. هردو هم‌زمان لبخند زدیم؛ گرمای لبخند، چنان در وجودم پیچید که تمام سرمای دست و صورتم را از یادم برد.در کیف شروع به گشتن کردم، تا دستم بهش خورد، ماشین ها با سرعت باور نکردنی‌ای حرکت کردند.آن را در مشت‌هایم جای دادم، در دلم خدا خدا می‌کردم تا دوباره برای چند لحظه سرعت کم شود و ماشین‌های ما کنار هم قرار بگیرد.چند دقیقه گذشت، کاملاً نا‌امید شدم و دوباره کیفم گذاشتمش. از پیچ گذشتیم و وارد کوچه شدیم.به سیل دو ردیف ماشین‌هایی که کنار هم قرار گرفته بودند نگاه کردم، ردیف ماشین‌های کناریمان جلو رفت و من نگاهم به پسر کوچکی افتاد که با کلاه سیاه سرش را پوشانده بود و پرچمی به اندازه پرچم من به دست گرفته بود.شناختمش، خودش بود. این دفعه سریع‌تر دستم را درون کیف بردم و تا پیدایش شد از پنجره دستم را به سمتش دراز کردم.دست هایمان به یکدیگر نمی‌رسید، کمی من به طرفش آمدم و کمی هم او به طرف من، جلو رفتن ماشین به کمکمان آمد و دست‌هایمان را به یکدیگر رساند.هردو لبخند زدیم و به جای خودمان برگشتیم. شکلات را در دستش گرفت و با لبخندی نگاهش کرد.ماشین‌ها حرکت کردند و از یکدیگر فاصله گرفتیم.


undefinedروزنگار #جنگ_رمضان به روایت #نرجس_رستاخیز
undefinedhttps://ble.ir/afgar_nr
~~~~~~~~~~~~~~~~~~~«این، روایت ماست»
روادار | دفتر روایت حوزه هنری فارس

undefinedhttps://ble.ir/ravadarundefinedhttps://farsnews.ir/ravadarundefinedhttps://eitaa.com/ravadar

۵:۴۵