-
۱۶:۱۶
اَفگار / نرجس رستاخیز
-
وطن باهم وطن؟ | «قسمت اول»
" />
نرجس رستاخیز
نمیدانم چقدر زمان گذشته و داریم راه میرویم، اگر چند دقیقه پیش کسی به سراغمان میآمد و میگفت قرار است تا مترو جانبازان پیاده برویم، نه با اتوبوس؛ حتما به او میخندیدم و از ضعف گرسنگی به او محل نمیدادم.البته شنیده شدن انفجار و موجی که در چند قدمیمان شیشه و درها را لرزانده بود، این تند راه رفتن را توجیه میکرد.صدای پدافندهای خنثی کننده در آسمان لحظهای قطع نمیشد، تقریبا هفت روز از شروع جنگ رمضان میگذشت و برای اولین بار صداها را از نزدیک میشنیدم. نمیدانستم این صداها از کجا میآید فقط میدانستم در دل آسمان جنگ است.خیال نکنید فقط من کنجکاوانه به آسمان نگاه میکردم، تمام مردم حتی مغازهدارها بیرون آمده بودند تا آسمان را تماشا کنند.همانطور که از خیابان رد میشدیم مغازهداری با بیخیالی هرچه تمام به آسمان نگاه کرد و به مردی که مقابل مغازهاش ایستاده بود گفت: -آره بزنن همشونو نابود کنن...حرفش مثل آب سردی بود که روی سرم ریخته شد. سرم تیر کشید، باورم نمیشد از زبان هموطن خودم همچین چیزی را بشنوم.از مقابلشان رد شدیم، همان مرد نگاهی به من و دوستم فاطمه انداخت و تیکه بعدیاش را پراند.-وااا مگه هنوز چادریها هم هستن؟خونم به جوش آمد، حیف واژه هموطن که بخواهی برای همچین کسانی خرجش کنی. وقتی فاطمه از شدت عصبانیت و دور از انتظار من به اسرائیل و آمریکا فحش داد، تا حد زیادی دلم خنک شد. این فحش لایق دشمنی بود که به خاک کشورمان تجاوز کرده بود. ولی باورم نمیشد روزی برسد که توی دلم و زیر لب به هموطن خودم فحش دهم. نمیدانستم ساعت چند است اما آسمان تاریک شده بود. شوخی های بی موقع من هم که تمامی نداشت. -فاطمه! میبینی، اولین ها که هیچی اولین شهادتمم بازم کنار توئهفاطمه واکنشی نشان نداد. -هی باتوام چرا نخندیدی؟بهم ریختگی را در چهرهاش میدیدم.-چی؟ ببخشید حواسم نبودنگاهی دوباره به آسمان انداختم، تابه حال انقدر صدای پدافند را از نزدیک نشنیده بودم.-نرجس! چرا هرچی میریم نمیرسیم؟وسط خیابان ایستاد، دستش را گرفتم و کشیدم. به او حق میدادم؛ هرچه میرفتیم، نمیرسیدیم. -دیوونه شدی؟ وسط خیابون چرا وایسادی، میرسیم چیزی نمونده... تا برسیم من هم با چرت و پرت گفتن سر خودم و فاطمه را گرم کردم بلکه کمی هردو حواسمان پرت شود.سر کوچه مترو که از قضا آش فروشی هم بود چند مرد ایستاده بودند و در عین بی خیالی که آش میخریدند، باهم حرف میزدند. یکی از آنها که به دیوار تکیه داده بود و دود سیگارش فضا را پر کرده بود، گفت:-باید بزنن...سرم از دود سیگار و حرفایش دوباره تیر کشید. نزدیک مترو برای فاطمه از معاونم تعریف کردم. -واقعا یه معاون چقدر میتونه آدم گُلی باشه، پیام داده بود به مامانم بعد گفته بود فقط پیام دادم از حال شما و نرجس جان باخبر بشمفاطمه هم مثل من لبخند زد.
@afgar_nr
نمیدانم چقدر زمان گذشته و داریم راه میرویم، اگر چند دقیقه پیش کسی به سراغمان میآمد و میگفت قرار است تا مترو جانبازان پیاده برویم، نه با اتوبوس؛ حتما به او میخندیدم و از ضعف گرسنگی به او محل نمیدادم.البته شنیده شدن انفجار و موجی که در چند قدمیمان شیشه و درها را لرزانده بود، این تند راه رفتن را توجیه میکرد.صدای پدافندهای خنثی کننده در آسمان لحظهای قطع نمیشد، تقریبا هفت روز از شروع جنگ رمضان میگذشت و برای اولین بار صداها را از نزدیک میشنیدم. نمیدانستم این صداها از کجا میآید فقط میدانستم در دل آسمان جنگ است.خیال نکنید فقط من کنجکاوانه به آسمان نگاه میکردم، تمام مردم حتی مغازهدارها بیرون آمده بودند تا آسمان را تماشا کنند.همانطور که از خیابان رد میشدیم مغازهداری با بیخیالی هرچه تمام به آسمان نگاه کرد و به مردی که مقابل مغازهاش ایستاده بود گفت: -آره بزنن همشونو نابود کنن...حرفش مثل آب سردی بود که روی سرم ریخته شد. سرم تیر کشید، باورم نمیشد از زبان هموطن خودم همچین چیزی را بشنوم.از مقابلشان رد شدیم، همان مرد نگاهی به من و دوستم فاطمه انداخت و تیکه بعدیاش را پراند.-وااا مگه هنوز چادریها هم هستن؟خونم به جوش آمد، حیف واژه هموطن که بخواهی برای همچین کسانی خرجش کنی. وقتی فاطمه از شدت عصبانیت و دور از انتظار من به اسرائیل و آمریکا فحش داد، تا حد زیادی دلم خنک شد. این فحش لایق دشمنی بود که به خاک کشورمان تجاوز کرده بود. ولی باورم نمیشد روزی برسد که توی دلم و زیر لب به هموطن خودم فحش دهم. نمیدانستم ساعت چند است اما آسمان تاریک شده بود. شوخی های بی موقع من هم که تمامی نداشت. -فاطمه! میبینی، اولین ها که هیچی اولین شهادتمم بازم کنار توئهفاطمه واکنشی نشان نداد. -هی باتوام چرا نخندیدی؟بهم ریختگی را در چهرهاش میدیدم.-چی؟ ببخشید حواسم نبودنگاهی دوباره به آسمان انداختم، تابه حال انقدر صدای پدافند را از نزدیک نشنیده بودم.-نرجس! چرا هرچی میریم نمیرسیم؟وسط خیابان ایستاد، دستش را گرفتم و کشیدم. به او حق میدادم؛ هرچه میرفتیم، نمیرسیدیم. -دیوونه شدی؟ وسط خیابون چرا وایسادی، میرسیم چیزی نمونده... تا برسیم من هم با چرت و پرت گفتن سر خودم و فاطمه را گرم کردم بلکه کمی هردو حواسمان پرت شود.سر کوچه مترو که از قضا آش فروشی هم بود چند مرد ایستاده بودند و در عین بی خیالی که آش میخریدند، باهم حرف میزدند. یکی از آنها که به دیوار تکیه داده بود و دود سیگارش فضا را پر کرده بود، گفت:-باید بزنن...سرم از دود سیگار و حرفایش دوباره تیر کشید. نزدیک مترو برای فاطمه از معاونم تعریف کردم. -واقعا یه معاون چقدر میتونه آدم گُلی باشه، پیام داده بود به مامانم بعد گفته بود فقط پیام دادم از حال شما و نرجس جان باخبر بشمفاطمه هم مثل من لبخند زد.
@afgar_nr
۱۶:۱۷
اَفگار / نرجس رستاخیز
-
وطن باهم وطن؟ | «قسمت دوم»
" />
نرجس رستاخیزمترو خلوت بود. بالاخره رسیده بودیم و نفس راحتی کشیدیم.خبرگزاری ها را بالا و پایین میکردم، تنها چیزی که در یکی فقط یکی از خبرگزاری های استان فارس دیدم «شنیده شدن چند انفجار در برخی از نقاط شیراز» بود. از خبرگزاریهای استان کفریام شد، تمام اخبارشان همان خبرهایی بود که دیگر کانالها میگذاشتند.به ایستگاههای باقی مانده تا میرزای شیرازی نگاه کردم که صدای خانم همیشگی در مترو پیچید.-ایستگاه بعد شهید آوینی، این ایستگاه، ایستگاه آخر است... با چشم های گشاد شده به یکدیگر نگاه کردیم. باورمان نمیشد؛ ایستگاه آوینی، ایستگاه آخر؟مترو ایستاد و خارج شدیم، نه راه خیابان ها را در آن وقت شب میدانستیم و نه خط واحدی را آن طرف میدیدیم.چند نفری که بیرون آمدیم، مثل آوارههایی بودیم که به یکدیگر نگاه میکردیم.مجبور شدیم اسنپ بگیریم که خانمی کنارمان آمد و پرسید -چطور میخواین برین؟ قرار بود پسر خانم به دنبالش بیایید و با اصرار گفت که ما را هم تا مسیری میرسانند. از بابت تعارف تشکر کردیم و من اسنپ دو مقصده را زدم.با دیدن قیمت دویست هزار تومانی، منصرف شدیم و تصمیم گرفتیم تا آمدن پسر آن خانم که حتی فامیلی ایشان را هم نمیدانستیم، صبر کنیم.خانم دیگری هم کنارمان آمد که او هم مسیرش با ما یکی بود.کناری ایستادیم، هوا بدجور سرد بود، آرام طوری که فقط فاطمه بشنود به او گفتم.-خداوکیلی نگاه... چقدر این بچه های شهید دستغیب خوشبختن، فرت از مدرسه میان بیرون، میرن تو مترو... حالا ما از مسیر مدرسه تا مترو دهنمون صاف میشه... فاطمه نگاهی به من انداخت و خندید.همان زنی که منتظر پسرش بودیم با آن یکی زن مشغول صحبت بود.-وایی اصلا نفهمیدیم یدفعهای چیشد، صداها از کجا بود... -آره به خدا، نشد یه افطاری هم کنیم... یادم آمد از افطاری که به ما داده بودند، لقمه های شهرداری داخل کیفم هست که از قضا یکی از لقمهها مال من بود و یکی دیگر مال دوستم مبینا، انقدر عجلهای آمده بودیم بیرون که در کیف من جا مانده بود. لقمه ها را بیرون آوردم به طرفشان گرفتم. -افطاری نخوردید؟ بفرمایید... -نه دخترم، دستت دردنکنه، پس خودتون چی؟ فاطمه جلو آمد و گفت:-ما سیر سیر افطاری خوردیم-چیز قابل داری هم نیست ولی خواهش میکنم قبول کنید... با اصرارهای ما بالاخره راضی شدند و لقمه ها را گرفتند، من و فاطمه هم زیر گوش هم شروع کردیم از معشوقه نداشتمان حرف زدن، همان یار توی قصهها که الان باید با اسب سفیدش به دنبالمان میآمد. -بخدا اگه من شوهرم داشتم، تو این موقعیت هم زنگش نمیزدم، از بس خودمو میشناسم... -تو دیگه، بابا شوهر به درد همین موقع ها میخوره، زنگش بزنی بگی من گیر افتادم سریع با ماشین بیاد دنبالت، البته بگما ما که پیشونی نداریم طرف خودشم بخواد بیاد، ماشین نداره انوقت پروژه ی اسب سفید میره رو هوا... هردو خندیدیم.
@afgar_nr
@afgar_nr
۲۱:۰۴
اَفگار / نرجس رستاخیز
-
وطن باهم وطن؟ | «قسمت آخر»
" />
نرجس رستاخیز
صدای مداحی بلند شد، مثل اینکه مقابل مدرسه موکب زده بودند. یکی از خانم ها گفت:-بیایید بریم اونجا وایسیم، حداقل گرم ترهماهم از خدا خواسته رفتیم و نشستیم، فضای معذب کنندهای داشت دور تا دورمون پسر بود و مقابل مدرسه پسرونه هم نشسته بودیم.موبایل هایمان هم که لحظهای قطع نمیشد، اول پدر من زنگ میزد که کجا موندیم و چیشد، بعدش نوبت موبایل فاطمه بود.آخر طاقت نیاوردیم و با فاطمه رفتیم کنار مترو همان جایی که سرگردان آمده بودیم بیرون، ایستادیم.نیم ساعتی میگذشت و از پسر آن خانم خبری نبود. دیدیم صبر کردن فایدهای ندارد و به ناچار اسنپ زدم. جهنم پول، دویست خورده ای حاضر شدیم پول بدهیم ولی زودتر و سالم به خانه برسیم.رانندهای قبول کرد، لوکیشن راننده خراب بود و لحظه به لحظه زنگ میزد تا آدرس بپرسد، ما هم وسط شعارها و مداحی که صدایش بلند بود، به زور آدرس میدادیم.دلم خیلی میخواست وسط جمعیتی بروم که مقابل موکب ایستاده بودند و پرچم هایشان را تکان میدادن ولی پرچمی نداشتم که مثل آنها روی ماشین ها تکان دهم با این وجود با مشت های گره کرده شعارها را تکرار میکردم. راننده تا وسطهای راه آمده بود که پسر آن خانم هم رسید.هرچه فکر کردیم نه وجدانمان راضی میشد اسنپ را لغو کنیم و نه میتوانستیم دل آن خانم را بشکنیم و از طرفی هم مزاحمشان شویم، تا آخر اسنپ را لغو نکردیم و از آن خانم تشکر کردیم.بعد از ربع ساعت اسنپ رسید و ما در تاریکی چشم میگرداندیم تا پیدایش کنیم.فاطمه تماس را جواب داد و گفت ما سه تا خانم چادری هستیم تا او ما را پیدا کند.تماس قطع شد، فاطمه عصبانی چیزی زیر لب گفت و موبایل را به من داد.راننده با وجود اینکه به مقصد رسیده بود به خاطر چادری بودنمان سفر را لغو کرد. کاردمان میزدی خون هیچکداممان در نمی آمد، نزدیک یک ساعت تمام در سرما ایستاده بودیم.سفر دیگری در تپسی با قیمت کمتر از دویست هزار تومان گرفتم.رانندهای قبول کرد و بعد از پرسیدن آدرس به سمت مبدأ حرکت کرد، همه سوار شدیم. در مسیر خانه متوجه شدیم، سمت چمران را زده بودند برای همین مترو تا آوینی بیشتر نیامده بود. آن شب ما سالم به خانههایمان رسیدیم ولی من هنوز به وطنی میاندیشم که باهم وطن معنا میشود.
@afgar_nr
صدای مداحی بلند شد، مثل اینکه مقابل مدرسه موکب زده بودند. یکی از خانم ها گفت:-بیایید بریم اونجا وایسیم، حداقل گرم ترهماهم از خدا خواسته رفتیم و نشستیم، فضای معذب کنندهای داشت دور تا دورمون پسر بود و مقابل مدرسه پسرونه هم نشسته بودیم.موبایل هایمان هم که لحظهای قطع نمیشد، اول پدر من زنگ میزد که کجا موندیم و چیشد، بعدش نوبت موبایل فاطمه بود.آخر طاقت نیاوردیم و با فاطمه رفتیم کنار مترو همان جایی که سرگردان آمده بودیم بیرون، ایستادیم.نیم ساعتی میگذشت و از پسر آن خانم خبری نبود. دیدیم صبر کردن فایدهای ندارد و به ناچار اسنپ زدم. جهنم پول، دویست خورده ای حاضر شدیم پول بدهیم ولی زودتر و سالم به خانه برسیم.رانندهای قبول کرد، لوکیشن راننده خراب بود و لحظه به لحظه زنگ میزد تا آدرس بپرسد، ما هم وسط شعارها و مداحی که صدایش بلند بود، به زور آدرس میدادیم.دلم خیلی میخواست وسط جمعیتی بروم که مقابل موکب ایستاده بودند و پرچم هایشان را تکان میدادن ولی پرچمی نداشتم که مثل آنها روی ماشین ها تکان دهم با این وجود با مشت های گره کرده شعارها را تکرار میکردم. راننده تا وسطهای راه آمده بود که پسر آن خانم هم رسید.هرچه فکر کردیم نه وجدانمان راضی میشد اسنپ را لغو کنیم و نه میتوانستیم دل آن خانم را بشکنیم و از طرفی هم مزاحمشان شویم، تا آخر اسنپ را لغو نکردیم و از آن خانم تشکر کردیم.بعد از ربع ساعت اسنپ رسید و ما در تاریکی چشم میگرداندیم تا پیدایش کنیم.فاطمه تماس را جواب داد و گفت ما سه تا خانم چادری هستیم تا او ما را پیدا کند.تماس قطع شد، فاطمه عصبانی چیزی زیر لب گفت و موبایل را به من داد.راننده با وجود اینکه به مقصد رسیده بود به خاطر چادری بودنمان سفر را لغو کرد. کاردمان میزدی خون هیچکداممان در نمی آمد، نزدیک یک ساعت تمام در سرما ایستاده بودیم.سفر دیگری در تپسی با قیمت کمتر از دویست هزار تومان گرفتم.رانندهای قبول کرد و بعد از پرسیدن آدرس به سمت مبدأ حرکت کرد، همه سوار شدیم. در مسیر خانه متوجه شدیم، سمت چمران را زده بودند برای همین مترو تا آوینی بیشتر نیامده بود. آن شب ما سالم به خانههایمان رسیدیم ولی من هنوز به وطنی میاندیشم که باهم وطن معنا میشود.
@afgar_nr
۲۱:۱۲
زبان مشترک، لبخند!
" />
نرجس رستاخیز
تقریبا بیست و چهار روز از شروع جنگ رمضان میگذشت، چند شبی بود که در به در دنبال پرچم بزرگتری میگشتم.پرچم خودم هم چندان بد نبود، اندازه متوسطی داشت.هرچند مثل پرچمهای بزرگ برایش ارج و احترام میگذاشتم و با آب و تاب تکانش میدادم، ولی چرخاندن پرچم بزرگتر کیف دیگری برایم داشت که دوست داشتم امتحانش کنم.پرچم بزرگم را با ابهتی خاص از پنجره به دست باد سپردم، هنوز به سنگینیاش عادت نکرده بودم که ماشین شروع به حرکت کرد.با تمام توانم پرچم را گرفتم؛ احساس میکردم فشار باد، اگر پرچم را از دستم جدا کند دست من هم با او جدا میشود.سرعت ماشین که کم شد، من هم نفس راحتی کشیدم. میله پرچم را کمی تکان دادم که چشمهایم به ماشین کناری افتاد.پسری که میخورد پنج یا شش ساله باشد، چوب پرچمی به اندازهی پرچم من به دست گرفته بود.از خودم با این سن و سال خجالت کشیدم، هرچه نباشد تقریباً سه برابر او سن داشتم.در همین فکرها بودم که نگاهمان به یکدیگر افتاد. هردو همزمان لبخند زدیم؛ گرمای لبخند، چنان در وجودم پیچید که تمام سرمای دست و صورتم را از یادم برد.در کیف شروع به گشتن کردم، تا دستم بهش خورد، ماشین ها با سرعت باور نکردنیای حرکت کردند.آن را در مشتهایم جای دادم، در دلم خدا خدا میکردم تا دوباره ماشینها برای چند لحظه سرعتشان کم شود و ماشینهایمان کنار هم قرار بگیرد.چند دقیقه گذشت، کاملاً ناامید شدم و آن را درون کیفم گذاشتم. از پیچ گذشتیم و وارد کوچه شدیم.به سیل دو ردیف ماشینهایی که کنار هم قرار گرفته بودند نگاه کردم، ردیف ماشینهای کناریمان جلو رفت و من نگاهم به پسر کوچکی افتاد که با کلاه سیاه سرش را پوشانده بود و پرچمی به اندازه پرچم من به دست گرفته بود.شناختمش، خودش بود. ایندفعه سریعتر دستم را درون کیف بردم و تا پیدایش شد از پنجره دستم را به سمتش دراز کردم.دست هایمان به یکدیگر نمیرسید، کمی من به طرفش آمدم و کمی هم او به طرف من آمد، جلو رفتن ماشین به کمکمان آمد و دست هایمان را به یکدیگر رساند.هردو لبخند زدیم و به جای خودمان برگشتیم. شکلات را در دستش گرفت و با لبخندی نگاهش کرد.ماشینها حرکت کردند و از یکدیگر فاصله گرفتیم.
@afgar_nr
تقریبا بیست و چهار روز از شروع جنگ رمضان میگذشت، چند شبی بود که در به در دنبال پرچم بزرگتری میگشتم.پرچم خودم هم چندان بد نبود، اندازه متوسطی داشت.هرچند مثل پرچمهای بزرگ برایش ارج و احترام میگذاشتم و با آب و تاب تکانش میدادم، ولی چرخاندن پرچم بزرگتر کیف دیگری برایم داشت که دوست داشتم امتحانش کنم.پرچم بزرگم را با ابهتی خاص از پنجره به دست باد سپردم، هنوز به سنگینیاش عادت نکرده بودم که ماشین شروع به حرکت کرد.با تمام توانم پرچم را گرفتم؛ احساس میکردم فشار باد، اگر پرچم را از دستم جدا کند دست من هم با او جدا میشود.سرعت ماشین که کم شد، من هم نفس راحتی کشیدم. میله پرچم را کمی تکان دادم که چشمهایم به ماشین کناری افتاد.پسری که میخورد پنج یا شش ساله باشد، چوب پرچمی به اندازهی پرچم من به دست گرفته بود.از خودم با این سن و سال خجالت کشیدم، هرچه نباشد تقریباً سه برابر او سن داشتم.در همین فکرها بودم که نگاهمان به یکدیگر افتاد. هردو همزمان لبخند زدیم؛ گرمای لبخند، چنان در وجودم پیچید که تمام سرمای دست و صورتم را از یادم برد.در کیف شروع به گشتن کردم، تا دستم بهش خورد، ماشین ها با سرعت باور نکردنیای حرکت کردند.آن را در مشتهایم جای دادم، در دلم خدا خدا میکردم تا دوباره ماشینها برای چند لحظه سرعتشان کم شود و ماشینهایمان کنار هم قرار بگیرد.چند دقیقه گذشت، کاملاً ناامید شدم و آن را درون کیفم گذاشتم. از پیچ گذشتیم و وارد کوچه شدیم.به سیل دو ردیف ماشینهایی که کنار هم قرار گرفته بودند نگاه کردم، ردیف ماشینهای کناریمان جلو رفت و من نگاهم به پسر کوچکی افتاد که با کلاه سیاه سرش را پوشانده بود و پرچمی به اندازه پرچم من به دست گرفته بود.شناختمش، خودش بود. ایندفعه سریعتر دستم را درون کیف بردم و تا پیدایش شد از پنجره دستم را به سمتش دراز کردم.دست هایمان به یکدیگر نمیرسید، کمی من به طرفش آمدم و کمی هم او به طرف من آمد، جلو رفتن ماشین به کمکمان آمد و دست هایمان را به یکدیگر رساند.هردو لبخند زدیم و به جای خودمان برگشتیم. شکلات را در دستش گرفت و با لبخندی نگاهش کرد.ماشینها حرکت کردند و از یکدیگر فاصله گرفتیم.
@afgar_nr
۲۲:۱۳
سبزهی دو روزهی عید!
" />
نرجس رستاخیز
کار هر روزش شده بود؛ صبح اول صبح، قبل از هرکاری به سمت گلهایش میرفت و کلی قربان صدقه نثارشان میکرد.چند روزی بود که آن شور همیشگی را در وجودش نمیدیدم، دقیقا از همان سحری که خبر شهادت آقا را شنیدیم.مثل همان زمان بندی همیشگیاش -دوبار در هفته- گلها را آب میداد و تمام قربان صدقههایش را جمع میکرد تا هنگام آب دادن به گلها نثارشان کند.دو روز مانده بود به لحظهی تحویل سال، گلدان سفالیای را برداشت و شروع به کاشتن بذر کرد.یادم به حرفهای چند ماه پیش افتاد که گفته بود میخواهد سبزه عید را خودش بکارد؛ دست خوبی هم داشت، تا الان هرچه گل قلمه زده بود، به ثمر نشسته بودند، خیلی از گل های پژمرده را هم دوباره احیاء کرده بود.اما دو روز قبل از عید و کاشتن سبزه برایم باورکردنی نبود.به گلدان سفالی نگاه کردم. - آخر کار خودتو کردیو سبزه کاشتی؟با لبخند همیشگیاش نگاهم کرد.-خیلی زود از خاک درمیاد، مطمئنم...نمیخواستم دلش را بشکنم ولی پوزخندی زدم به لبه گلدان دست کشیدم.-مطمئنی؟ من که فکر نمیکنم تا لحظهی تحویل سال دربیاد... چیزی نگفت، من هم دوباره به گلدان سفالی نگاه کردم، خاک تنها چیزی بود که میدیدم.
چند ساعت مانده بود به لحظهی تحویل سال، عکس آقا را به دیوار زدم و بقیه سینها را مقابلش چیدم. گلدان گُلی را که چند ماه پیش به مناسبت تولدم برایم کاشته بود را کنار عکس گذاشتم، گلدان سفالی را کنار دیگر عکس گذاشت.نگاهم به سبزهای افتاد که فقط چند سانت رشد کرده بود.با ناباوری به سبزه دست کشیدم؛ رشد کردن سبزه برایم دنیایی از امید بود، امیدی که میرویید و از خاک سر در میآورد، حتی به اندازه چند سانت.
@afgar_nr
کار هر روزش شده بود؛ صبح اول صبح، قبل از هرکاری به سمت گلهایش میرفت و کلی قربان صدقه نثارشان میکرد.چند روزی بود که آن شور همیشگی را در وجودش نمیدیدم، دقیقا از همان سحری که خبر شهادت آقا را شنیدیم.مثل همان زمان بندی همیشگیاش -دوبار در هفته- گلها را آب میداد و تمام قربان صدقههایش را جمع میکرد تا هنگام آب دادن به گلها نثارشان کند.دو روز مانده بود به لحظهی تحویل سال، گلدان سفالیای را برداشت و شروع به کاشتن بذر کرد.یادم به حرفهای چند ماه پیش افتاد که گفته بود میخواهد سبزه عید را خودش بکارد؛ دست خوبی هم داشت، تا الان هرچه گل قلمه زده بود، به ثمر نشسته بودند، خیلی از گل های پژمرده را هم دوباره احیاء کرده بود.اما دو روز قبل از عید و کاشتن سبزه برایم باورکردنی نبود.به گلدان سفالی نگاه کردم. - آخر کار خودتو کردیو سبزه کاشتی؟با لبخند همیشگیاش نگاهم کرد.-خیلی زود از خاک درمیاد، مطمئنم...نمیخواستم دلش را بشکنم ولی پوزخندی زدم به لبه گلدان دست کشیدم.-مطمئنی؟ من که فکر نمیکنم تا لحظهی تحویل سال دربیاد... چیزی نگفت، من هم دوباره به گلدان سفالی نگاه کردم، خاک تنها چیزی بود که میدیدم.
چند ساعت مانده بود به لحظهی تحویل سال، عکس آقا را به دیوار زدم و بقیه سینها را مقابلش چیدم. گلدان گُلی را که چند ماه پیش به مناسبت تولدم برایم کاشته بود را کنار عکس گذاشتم، گلدان سفالی را کنار دیگر عکس گذاشت.نگاهم به سبزهای افتاد که فقط چند سانت رشد کرده بود.با ناباوری به سبزه دست کشیدم؛ رشد کردن سبزه برایم دنیایی از امید بود، امیدی که میرویید و از خاک سر در میآورد، حتی به اندازه چند سانت.
@afgar_nr
۱۱:۴۵
گریههای آسمان برای زمین
" />
نرجس رستاخیز
با صدای رعد و برق خودش را به پنجره رساند، آسمان با ابرهای تیره پوشیده شده بود، هر رعد و برقی که در آسمان زده میشد زمین را برای چند ثانیه روشن میکرد.اشک روی گونهاش را کنار زد. پرده را انداخت و به طرف لباسهایش رفت.-مامان! این لباسای من کجاست؟زن وارد اتاق شد، نگاهی به دخترش انداخت.-تو هم میخوای بیایی؟دختر به لباس مشکی و چادر سیاهی که روی سر زن ایستاده بود نگاه کرد. سرش را تکانی داد و از کمد لباسی را بیرون کشید. -اونجا حتما بلوک هست منم پلاستیک بزرگه رو برمیدارم...زن سرش را تکانی داد و از اتاق خارج شد، دکمه لباس سیاهش را بست و به طرف انباری رفت. پلاستیک شفاف را بیرون کشید.-اومدی؟پلاستیک را تا کرد و داخل پلاستیک دیگر گذاشت.دمپایی هایش را پوشید، زن کنار در زیر باران ایستاده بود. دختر دستش را سایهبان کرد و به کنار او آمد.موقع راه رفتن دمپاییهایش در خاکهای گِل شده، گیر میکرد.افراد دیگری هم مثل آنها با پلاستیکهای بزرگ شفاف راه افتاده بودند.روی زمین نشست و پلاستیک را پهن کرد. صدای رعد و برق در آسمان پیچید. زن بلوکی را بلند کرد، دختر آن را گرفت و روی گوشه پلاستیک گذاشت. قطرات باران به پلاستیک میخورد و صدای زیادی درست میکرد. دختر چند بلوک بلند کرد و روی گوشههای دیگر پلاستیک گذاشت. بقیه هم مثل او، بلوکها را در گوشههای پلاستیک گذاشتند. زن روی زمین گِلی نشست و به چهرهی عکس دست کشید، دختر با آستین اسم زیر عکس را پاک کرد.پردهی اشک در مقابل چشمهایش کشیده شد، سرش را بالا آورد و به تابلوی چوبی که باران نوشتهی روی آن را کمرنگ کرده بود، نگاه کرد. زیر لب متن را از حفظ خواند «گلزار شهدای معلم و دانش آموزهای میناب».
@afgar_nr
با صدای رعد و برق خودش را به پنجره رساند، آسمان با ابرهای تیره پوشیده شده بود، هر رعد و برقی که در آسمان زده میشد زمین را برای چند ثانیه روشن میکرد.اشک روی گونهاش را کنار زد. پرده را انداخت و به طرف لباسهایش رفت.-مامان! این لباسای من کجاست؟زن وارد اتاق شد، نگاهی به دخترش انداخت.-تو هم میخوای بیایی؟دختر به لباس مشکی و چادر سیاهی که روی سر زن ایستاده بود نگاه کرد. سرش را تکانی داد و از کمد لباسی را بیرون کشید. -اونجا حتما بلوک هست منم پلاستیک بزرگه رو برمیدارم...زن سرش را تکانی داد و از اتاق خارج شد، دکمه لباس سیاهش را بست و به طرف انباری رفت. پلاستیک شفاف را بیرون کشید.-اومدی؟پلاستیک را تا کرد و داخل پلاستیک دیگر گذاشت.دمپایی هایش را پوشید، زن کنار در زیر باران ایستاده بود. دختر دستش را سایهبان کرد و به کنار او آمد.موقع راه رفتن دمپاییهایش در خاکهای گِل شده، گیر میکرد.افراد دیگری هم مثل آنها با پلاستیکهای بزرگ شفاف راه افتاده بودند.روی زمین نشست و پلاستیک را پهن کرد. صدای رعد و برق در آسمان پیچید. زن بلوکی را بلند کرد، دختر آن را گرفت و روی گوشه پلاستیک گذاشت. قطرات باران به پلاستیک میخورد و صدای زیادی درست میکرد. دختر چند بلوک بلند کرد و روی گوشههای دیگر پلاستیک گذاشت. بقیه هم مثل او، بلوکها را در گوشههای پلاستیک گذاشتند. زن روی زمین گِلی نشست و به چهرهی عکس دست کشید، دختر با آستین اسم زیر عکس را پاک کرد.پردهی اشک در مقابل چشمهایش کشیده شد، سرش را بالا آورد و به تابلوی چوبی که باران نوشتهی روی آن را کمرنگ کرده بود، نگاه کرد. زیر لب متن را از حفظ خواند «گلزار شهدای معلم و دانش آموزهای میناب».
@afgar_nr
۱۵:۵۴
روایت «*سبزهی دو روزهی عید*» در کانال منظور:
https://ble.ir/manzoor_group/6439481151886177197/1775227256685
https://ble.ir/manzoor_group/6439481151886177197/1775227256685
۱۷:۳۷
روایت «*زبان مشترک، لبخند!*» در کانال روادار :
https://ble.ir/ravadar/2717032628768177447/1775281515340
https://ble.ir/ravadar/2717032628768177447/1775281515340
۱۸:۴۰
عاشقی زیر سایهی پرچم
" />
نرجس رستاخیز
در این چند شب، حماسههای عاشقانهی زیادی دیدهام.مردمی که برایشان سرما یا گرمای هوا فرقی ندارد و با قلبهایی که برای وطن میتپد خیابان ها را خالی نگذاشتهاند.زوجهای نو عروسی که شاید تمام وسیلهی آنها یک موتور باشد و با وجود سرما در رژههای خیابانی شرکت میکنند و با عشق پرچم سه رنگ را تکان میدهند. یا آن عاشقهایی که در روز بارانی زیر یک چتر مشتهایشان را گره میکنند و شعارهایشان را بر سر دشمن میریزند. یا آن عاشقهایی که با ثمرههای زندگیشان در کف خیابان میآیند و عشق به وطن را به بچههایشان میآموزند. در کنار همهی عاشقانههایی که در این چند روز دیدهام این عاشقی برایم خاصتر محسوب میشود.صندلی را خودش برایش گذاشت، وقتی زن نشست پشت سرش مثل یک تکیهگاه ایستاد. با دستهای لرزانش پرچم را بالا آورد، سایهی پرچم روی زن افتاد، زن هم با دستهای لرزان مشتهایش را گره کرده بالا آورد. شعارها را یکصدا تکرار میکردند، مشتهای زن تا آخرین لحظه مثل پرچم مرد پایین نیامد.به چهرهی پر از خطوطشان نگاه کردم، حدس میزدم سالهای طولانیای را کنار هم گذرانده باشند، شاید زمان توانسته بود بر چهرهشان خطوط بیندازند اما به عشق جاودانشان نتوانسته بود حتی خدشهای وارد کند. در همین فکرها بودم که چشمم به نوشتهی روی پرچم افتاد. سرم را کمی کج کردم، در هر تکانی از پرچم کلمهای از نوشته را خواندم تا به جملهی «یا صاحب الزّمان! دنیا چقدر تشنه نام زلال توست» رسیدم.هردو عاشق بودند، عاشق هم، عاشق وطن و با قلبهایشان برای آقا صاحب الزمان عاشقی میکردند.
@afgar_nr
در این چند شب، حماسههای عاشقانهی زیادی دیدهام.مردمی که برایشان سرما یا گرمای هوا فرقی ندارد و با قلبهایی که برای وطن میتپد خیابان ها را خالی نگذاشتهاند.زوجهای نو عروسی که شاید تمام وسیلهی آنها یک موتور باشد و با وجود سرما در رژههای خیابانی شرکت میکنند و با عشق پرچم سه رنگ را تکان میدهند. یا آن عاشقهایی که در روز بارانی زیر یک چتر مشتهایشان را گره میکنند و شعارهایشان را بر سر دشمن میریزند. یا آن عاشقهایی که با ثمرههای زندگیشان در کف خیابان میآیند و عشق به وطن را به بچههایشان میآموزند. در کنار همهی عاشقانههایی که در این چند روز دیدهام این عاشقی برایم خاصتر محسوب میشود.صندلی را خودش برایش گذاشت، وقتی زن نشست پشت سرش مثل یک تکیهگاه ایستاد. با دستهای لرزانش پرچم را بالا آورد، سایهی پرچم روی زن افتاد، زن هم با دستهای لرزان مشتهایش را گره کرده بالا آورد. شعارها را یکصدا تکرار میکردند، مشتهای زن تا آخرین لحظه مثل پرچم مرد پایین نیامد.به چهرهی پر از خطوطشان نگاه کردم، حدس میزدم سالهای طولانیای را کنار هم گذرانده باشند، شاید زمان توانسته بود بر چهرهشان خطوط بیندازند اما به عشق جاودانشان نتوانسته بود حتی خدشهای وارد کند. در همین فکرها بودم که چشمم به نوشتهی روی پرچم افتاد. سرم را کمی کج کردم، در هر تکانی از پرچم کلمهای از نوشته را خواندم تا به جملهی «یا صاحب الزّمان! دنیا چقدر تشنه نام زلال توست» رسیدم.هردو عاشق بودند، عاشق هم، عاشق وطن و با قلبهایشان برای آقا صاحب الزمان عاشقی میکردند.
@afgar_nr
۱۵:۳۳
چهل و...
" />
نرجس رستاخیز
عهدم را شکستم، نتوانستم بغضم را فرو بخورم و اشک هایم درست در وسط همان میدانی که عهد بسته بودم که با گریههایم دشمن را شاد نکنم سرازیر شد. همان میدانی که روز شهادتتان به آنجا آمدیم و همراهِ باران بیصدا گریستیم.مظلومانه رفتید، چقدر مظلومانه که گریههای فرزندانتان دشمن را شاد میکند.
چهل روز گذشت ولی ما حتی نتوانستیم درست و حسابی برایتان عزاداری کنیم. آن روزها را فراموش نمیکنم، هلهلههای شب شهادتتان را، تهمت هایشان را، سحری که خبر رفتن شما را دادند، سالی که بدون شما به تحویل رسید، من هیچکدام را فراموش نمیکنم.
این شبها درست مثل مشت های گره کرده خودتان در آخرین لحظهی شهادت، اشکهایمان را پاک کردیم و یک صدا شعارهایمان را بر سر دشمن کوبیدیم.
ماجرای ما، ماجرای عاشقی بود که میخواست برای معشوقش جانفدایی کند، حال آنکه این معشوق بود که جان خود را فدای عاشق کرد...
@afgar_nr
عهدم را شکستم، نتوانستم بغضم را فرو بخورم و اشک هایم درست در وسط همان میدانی که عهد بسته بودم که با گریههایم دشمن را شاد نکنم سرازیر شد. همان میدانی که روز شهادتتان به آنجا آمدیم و همراهِ باران بیصدا گریستیم.مظلومانه رفتید، چقدر مظلومانه که گریههای فرزندانتان دشمن را شاد میکند.
چهل روز گذشت ولی ما حتی نتوانستیم درست و حسابی برایتان عزاداری کنیم. آن روزها را فراموش نمیکنم، هلهلههای شب شهادتتان را، تهمت هایشان را، سحری که خبر رفتن شما را دادند، سالی که بدون شما به تحویل رسید، من هیچکدام را فراموش نمیکنم.
این شبها درست مثل مشت های گره کرده خودتان در آخرین لحظهی شهادت، اشکهایمان را پاک کردیم و یک صدا شعارهایمان را بر سر دشمن کوبیدیم.
ماجرای ما، ماجرای عاشقی بود که میخواست برای معشوقش جانفدایی کند، حال آنکه این معشوق بود که جان خود را فدای عاشق کرد...
@afgar_nr
۹:۳۸
یک بار عاشقی بس است!
" />
نرجس رستاخیز
یک بغض کافی بود تا تمام خاطراتت را دوباره مرور کنم. مگر آدمی چند بار در زندگی عاشق میشود که راحت از آن بگذرد؟اولین بار که دیدمت برایم مثل خواب بود، خوابی که همانند آن را در کربلا رفتن تجربه کرده بودم.راستی اربعینها را یادت میآید؟ تو هم هر سال در فراق کربلا بودی و تنها آرزویت دیدن ضریح شش گوشهی آقا بود.کربلا رفتن من هم درست مثل خواب دیدن بود. انگار چشم روی هم میگذاری و خودت را درحال بستن کولهی سفر میبینی، چشمی بر هم میگذاری و میبینی به نیابت از دیگران در مسیر قدم میگذاری و چشمی دیگر تو را به بینالحرمین میرساند، خودت را در آن شلوغی اربعین که هرکس سوی برادری میرود گُم میکنی، کافیست چشم آخر را برهم بزنی که خودت را در مسیر بازگشت و دلی پر از دلتنگی پیدا کنی.عشق حسین(ع) مثل طلوع آفتاب صبح میماند، در جانت میپیچد و در کوتاهترین حالت ممکن در وجودت ماندگار میشود.نمیدانم چطور دیدارمان حاصل شد، من تنها خیال دیدنت را در سر میپروراندم و هیچگاه خیالش را هم نمیکردم این رویا روزی به واقعیت پیوندد. مثل همان خوابی بود که به سراغم آمد، تا چشم روی هم گذاشتم در سریعترین حالت ممکن کولهام را بستم. چشمی دیگر خودم را در مسیر آمدن به سویت یافتم. تا آن لحظه خیال میکردم من به سوی تو میآیم حال آنکه تو بودی که من را به سوی خود میخواندی. چشم بعدی را که گذاشتم مقابلم بودی، درست در آن شلوغی که همه به دنبالت میگشتند، من هم سرم را کج میکردم تا لحظهای چشم های بیقرارم روی چهرهات متوقف شود. در دل به هر ستونی که مانع دیدنم میشد لعن و نفرین میفرستادم. تا چشمهای بیتابم چهرهات را تماشا کرد، اشک بیاختیار از گونهام سرازیر شد و چهرهات برایم تار شد. حالا اشک مانع دیدنم شده بود، آنها را به سرعت کنار زدم، هیچ مانعی حتی اشکهای زلال یا ستونهای سنگی، نباید مانع دیدن این عشق میشدند. جمعیت را نمیتوانم وصف کنم، آن روز سیل مشتاقانت بسیار بود. ولی در میان همه، یک نفر را عاشقتر یافتم. همه میکوشیدیم تا خودمان را به جایی برسانیم که بتوانیم زیباتر تماشایت کنیم ولی او زانوهایش را در آغوش جمع کرده بود و ندیده برایت میگریست. تلاشی هم برای دیدن نمیکرد، تنها نفس میکشید و دوباره میگریست. گوش به زمزمههایش سپردم، او فقط یک جمله را تکرار میکرد «من در هوایی که او درحال نفس کشیدن است، نفس میکشم» عاشقی اینطور معنا میشود، نفس کشیدن در هوایی که تو در آن نفس میکشیدی خودش آرزویی وصف نشدنی بود. چشم آخر را که روی هم گذاشتم، خواب شیرینم تمام شد.من به زندگی بازگشتم، اما چه بازگشتی؟ من دیگر آن آدم سابق نبودم. عاشقی بودم که جز فکر به معشوقش کار دیگری نداشت. اولین دیدارمان در دنیا به آخرین دیدارمان در دنیا ختم شد. ولی من هنوز رویای ملاقاتی دیگر در سر میپرورانم، شاید مثل همین دنیا، ملاقات دیگری در آن دنیا نصیبمان شود.
@afgar_nr
یک بغض کافی بود تا تمام خاطراتت را دوباره مرور کنم. مگر آدمی چند بار در زندگی عاشق میشود که راحت از آن بگذرد؟اولین بار که دیدمت برایم مثل خواب بود، خوابی که همانند آن را در کربلا رفتن تجربه کرده بودم.راستی اربعینها را یادت میآید؟ تو هم هر سال در فراق کربلا بودی و تنها آرزویت دیدن ضریح شش گوشهی آقا بود.کربلا رفتن من هم درست مثل خواب دیدن بود. انگار چشم روی هم میگذاری و خودت را درحال بستن کولهی سفر میبینی، چشمی بر هم میگذاری و میبینی به نیابت از دیگران در مسیر قدم میگذاری و چشمی دیگر تو را به بینالحرمین میرساند، خودت را در آن شلوغی اربعین که هرکس سوی برادری میرود گُم میکنی، کافیست چشم آخر را برهم بزنی که خودت را در مسیر بازگشت و دلی پر از دلتنگی پیدا کنی.عشق حسین(ع) مثل طلوع آفتاب صبح میماند، در جانت میپیچد و در کوتاهترین حالت ممکن در وجودت ماندگار میشود.نمیدانم چطور دیدارمان حاصل شد، من تنها خیال دیدنت را در سر میپروراندم و هیچگاه خیالش را هم نمیکردم این رویا روزی به واقعیت پیوندد. مثل همان خوابی بود که به سراغم آمد، تا چشم روی هم گذاشتم در سریعترین حالت ممکن کولهام را بستم. چشمی دیگر خودم را در مسیر آمدن به سویت یافتم. تا آن لحظه خیال میکردم من به سوی تو میآیم حال آنکه تو بودی که من را به سوی خود میخواندی. چشم بعدی را که گذاشتم مقابلم بودی، درست در آن شلوغی که همه به دنبالت میگشتند، من هم سرم را کج میکردم تا لحظهای چشم های بیقرارم روی چهرهات متوقف شود. در دل به هر ستونی که مانع دیدنم میشد لعن و نفرین میفرستادم. تا چشمهای بیتابم چهرهات را تماشا کرد، اشک بیاختیار از گونهام سرازیر شد و چهرهات برایم تار شد. حالا اشک مانع دیدنم شده بود، آنها را به سرعت کنار زدم، هیچ مانعی حتی اشکهای زلال یا ستونهای سنگی، نباید مانع دیدن این عشق میشدند. جمعیت را نمیتوانم وصف کنم، آن روز سیل مشتاقانت بسیار بود. ولی در میان همه، یک نفر را عاشقتر یافتم. همه میکوشیدیم تا خودمان را به جایی برسانیم که بتوانیم زیباتر تماشایت کنیم ولی او زانوهایش را در آغوش جمع کرده بود و ندیده برایت میگریست. تلاشی هم برای دیدن نمیکرد، تنها نفس میکشید و دوباره میگریست. گوش به زمزمههایش سپردم، او فقط یک جمله را تکرار میکرد «من در هوایی که او درحال نفس کشیدن است، نفس میکشم» عاشقی اینطور معنا میشود، نفس کشیدن در هوایی که تو در آن نفس میکشیدی خودش آرزویی وصف نشدنی بود. چشم آخر را که روی هم گذاشتم، خواب شیرینم تمام شد.من به زندگی بازگشتم، اما چه بازگشتی؟ من دیگر آن آدم سابق نبودم. عاشقی بودم که جز فکر به معشوقش کار دیگری نداشت. اولین دیدارمان در دنیا به آخرین دیدارمان در دنیا ختم شد. ولی من هنوز رویای ملاقاتی دیگر در سر میپرورانم، شاید مثل همین دنیا، ملاقات دیگری در آن دنیا نصیبمان شود.
@afgar_nr
۹:۴۶
روایت «*عاشقی زیر سایهی پرچم*» در کانال روادار:
https://ble.ir/ravadar/-1179174948217929289/1775625698386
https://ble.ir/ravadar/-1179174948217929289/1775625698386
۱۷:۴۲
بازارسال شده از روادار | دفتر روایت حوزه هنری فارس
روادار-شماره سیوسوم.pdf
۱.۷۷ مگابایت
~~~~~~~~~~«این، روایت ماست»روادار | دفتر روایت حوزه هنری فارس
۱۷:۴۲
یادگار شهید
" />
نرجس رستاخیز
نماز مغرب تمام شده بود، مشغول فرستادن تسبیحات حضرت زهرا بودم که صدای حاج آقا از پشت میکروفن فضا را پر کرد.با صحبتهای غیر مستقیم حاج آقا درباره گوش به فرمان رهبرمان -سید مجتبی خامنهای- بودن، داغ دلم دوباره تازه شد.صبح همان روز بود که شایعه آتش بس در همه جا پیچیده بود و من فقط به انتظار بیانیهای به کانال رهبری چشم دوخته بودم.صحبتهای حاج آقا را شنیده و نشنیده، گوش میدادم و در افکار خودم غوطهور بودم. چرا دقیقا وقتی که به چهلم رهبر شهیدمان نزدیک شدیم باید به فکر آتش بس بیوفتند؟ چرا باید به آتش بس آنها تن بدهیم وقتی خودشان به هیچ آتش بسی پایبند نیستند؟ چرا اصلا آتشبس؟ وقتی هنوز انتقام خونهای ریخته شده را نگرفتهایم؟ صدای خانمی در صف دوم نماز، من را از افکارم بیرون کشید.چیزی از بگو و مگوهایشان را متوجه نشدم، فقط صحبت خانمی که داشت جوابش را میداد شنیدم که میگفت «شما اگر قبول ندارید نباید پشت سر امام جماعت هم نماز بخوانید...» زن هم غضبناک به فرد کناریاش زد و هردو بلند شدند، با همان حالت عصبانی به آن خانم گفت «معلومه که نمیخونیم، رهبری که هنوز چیزی نگفتن...» و راهش را گرفت تا برود.نمیدانم چه سوتفاهمی پیش آمده بود که هرکدام به اشتباه افتاده بودند، اما در همین حین خانم دیگری بلند شد و آتش این سوتفاهم را دوبرابر کرد.حیران مانده بودم که به اشاره خانمی در ردیف دوم -جای همان خانمهایی که رفته بودند- نشستم که نماز جماعت متصل شود.مهرم را در جای نمازگزار گذاشتم که صدای همان خانم از پشت پرده و کلماتی که با داد در بین او و حاج آقا ردوبدل میشد را شنیدم.با صلواتی بحث خاتمه پیدا کرد و به نماز دوم ایستادیم.نماز عشاء هم تمام شد، جانمازم را جمع کردم و به طرف حسینه رفتم.جمعیت مسجد کمتر میشد، به طرف زینب رفتم و درباره همان خانم صحبت کردیم. هردوی ما حیران مانده بودیم و به این فکر میکردیم که نباید آن خانم با سوتفاهم مسجد را ترک میکرد.در همین گفت و گو ها بودم که مادرم به طرفم آمد. به کودکی که در بغل مادرش با قنداق سفید پیچیده شده بود، اشاره کرد. به من گفت «اون بچه رو میبینی؟» به کودک نگاه کردم و گفتم «آره، خب؟» لبخند محوی زد و دوباره نگاهم کرد. «میدونی بچه شهیده؟» در بهت فرو رفتم، همین ترکیب «بچه شهید» برایم خیلی سنگین تلقی میشد. با همان نگاه بهت آمیز نگاهش کردم، مادرم با لبخند محوش و چشمهای در بغض فرو رفتهاش به بچه اشاره کرد «دوست داری بهشون بگم که اگه شد بغلش کنی؟» از پیشنهاد مادرم تعجب کردم، معلوم بود که میخواستم. به سرعت جواب دادم «آره» و به کلی فراموش کردم که بپرسم فرزند کدام شهید هست؟ پدرش را میشناسم یا نه؟به تنها چیزی که فکر میکردم آغوش کودکی بود که یادگار پدر شهیدش محسوب میشد.مادرم جلو رفت و اول با مادربزرگ که حواسش به نوزاد بود و بعد مادر که فرزندش را به آغوش فشرده بود، صحبت کرد.قرار شد موقع رفتنشان چند لحظه فرزند شهید را در آغوش بگیرم. مادرم در لابهلای حرفهایش اشاره کرده بود که نوزاد فقط دو ماه دارد. به تولد یکسالگیاش اندیشیدم، به یکسالگیای که دیگر پدرش نیست تا برایش جشن تولدی بگیرد.در همین فکرها بودم که مادر جوان، قنداق سفید نوزاد را به آغوشم داد.تمام آغوشمان چند ثانیه طول کشید، نوزاد در بغل غریبهای مثل من، بیقراری میکرد. تاب گریه هایش را نداشتم، معلوم بود تمام پناهش آغوش مادرش هست.نوزاد را به آغوش مادر برگرداندم و در دل از پدر شهیدش التماس دعایی خواستم.بعد رفتشان، متوجه شدم نوزاد، فرزندِ شهید «رضا روستا» بود.
@afgar_nr
نماز مغرب تمام شده بود، مشغول فرستادن تسبیحات حضرت زهرا بودم که صدای حاج آقا از پشت میکروفن فضا را پر کرد.با صحبتهای غیر مستقیم حاج آقا درباره گوش به فرمان رهبرمان -سید مجتبی خامنهای- بودن، داغ دلم دوباره تازه شد.صبح همان روز بود که شایعه آتش بس در همه جا پیچیده بود و من فقط به انتظار بیانیهای به کانال رهبری چشم دوخته بودم.صحبتهای حاج آقا را شنیده و نشنیده، گوش میدادم و در افکار خودم غوطهور بودم. چرا دقیقا وقتی که به چهلم رهبر شهیدمان نزدیک شدیم باید به فکر آتش بس بیوفتند؟ چرا باید به آتش بس آنها تن بدهیم وقتی خودشان به هیچ آتش بسی پایبند نیستند؟ چرا اصلا آتشبس؟ وقتی هنوز انتقام خونهای ریخته شده را نگرفتهایم؟ صدای خانمی در صف دوم نماز، من را از افکارم بیرون کشید.چیزی از بگو و مگوهایشان را متوجه نشدم، فقط صحبت خانمی که داشت جوابش را میداد شنیدم که میگفت «شما اگر قبول ندارید نباید پشت سر امام جماعت هم نماز بخوانید...» زن هم غضبناک به فرد کناریاش زد و هردو بلند شدند، با همان حالت عصبانی به آن خانم گفت «معلومه که نمیخونیم، رهبری که هنوز چیزی نگفتن...» و راهش را گرفت تا برود.نمیدانم چه سوتفاهمی پیش آمده بود که هرکدام به اشتباه افتاده بودند، اما در همین حین خانم دیگری بلند شد و آتش این سوتفاهم را دوبرابر کرد.حیران مانده بودم که به اشاره خانمی در ردیف دوم -جای همان خانمهایی که رفته بودند- نشستم که نماز جماعت متصل شود.مهرم را در جای نمازگزار گذاشتم که صدای همان خانم از پشت پرده و کلماتی که با داد در بین او و حاج آقا ردوبدل میشد را شنیدم.با صلواتی بحث خاتمه پیدا کرد و به نماز دوم ایستادیم.نماز عشاء هم تمام شد، جانمازم را جمع کردم و به طرف حسینه رفتم.جمعیت مسجد کمتر میشد، به طرف زینب رفتم و درباره همان خانم صحبت کردیم. هردوی ما حیران مانده بودیم و به این فکر میکردیم که نباید آن خانم با سوتفاهم مسجد را ترک میکرد.در همین گفت و گو ها بودم که مادرم به طرفم آمد. به کودکی که در بغل مادرش با قنداق سفید پیچیده شده بود، اشاره کرد. به من گفت «اون بچه رو میبینی؟» به کودک نگاه کردم و گفتم «آره، خب؟» لبخند محوی زد و دوباره نگاهم کرد. «میدونی بچه شهیده؟» در بهت فرو رفتم، همین ترکیب «بچه شهید» برایم خیلی سنگین تلقی میشد. با همان نگاه بهت آمیز نگاهش کردم، مادرم با لبخند محوش و چشمهای در بغض فرو رفتهاش به بچه اشاره کرد «دوست داری بهشون بگم که اگه شد بغلش کنی؟» از پیشنهاد مادرم تعجب کردم، معلوم بود که میخواستم. به سرعت جواب دادم «آره» و به کلی فراموش کردم که بپرسم فرزند کدام شهید هست؟ پدرش را میشناسم یا نه؟به تنها چیزی که فکر میکردم آغوش کودکی بود که یادگار پدر شهیدش محسوب میشد.مادرم جلو رفت و اول با مادربزرگ که حواسش به نوزاد بود و بعد مادر که فرزندش را به آغوش فشرده بود، صحبت کرد.قرار شد موقع رفتنشان چند لحظه فرزند شهید را در آغوش بگیرم. مادرم در لابهلای حرفهایش اشاره کرده بود که نوزاد فقط دو ماه دارد. به تولد یکسالگیاش اندیشیدم، به یکسالگیای که دیگر پدرش نیست تا برایش جشن تولدی بگیرد.در همین فکرها بودم که مادر جوان، قنداق سفید نوزاد را به آغوشم داد.تمام آغوشمان چند ثانیه طول کشید، نوزاد در بغل غریبهای مثل من، بیقراری میکرد. تاب گریه هایش را نداشتم، معلوم بود تمام پناهش آغوش مادرش هست.نوزاد را به آغوش مادر برگرداندم و در دل از پدر شهیدش التماس دعایی خواستم.بعد رفتشان، متوجه شدم نوزاد، فرزندِ شهید «رضا روستا» بود.
@afgar_nr
۱۰:۵۵
تولد، بدون پدر!
" />
نرجس رستاخیز
نامش حسین بود، مثل نامش که هم نام اباعبدالله بود، با صلابت کلمات دکلمهاش را بیان میکرد. در دکلمهاش از شهدا میگفت و با افتخار از پدر شهیدش نام میبرد. از ته دل میدانستم که پشتِ تمامی این کلمات با صلابت، بغض و اشکی پنهان است که بسیار باریده و ذره ذره تبدیل به این صلابت شده.آن شب تولدش بود، تولدی که دیگر پدر نبود تا برایش جشن بگیرد. با این وجود جشن تولد امسالش را به میدان آورده بود و شوق آن را با هزاران نفر که تمامی آنها گرو در عشق واحدی به نام وطن داشتند، تقسیم کرده بود. به جای بادکنکهای رنگی، پرچمهای سه رنگ تکان میخورد و به جای تبریک تولد، مردم یکصدا تکبیر میگفتند. نگاهم به لباس نظامیاش افتاد، راست میگویند که «پسر کو ندارد نشان از پدر». شمع کیک تولدش را فوت کرد، یقین دارم مثل کلماتی که خالصانه از قلبش بر لب جاری ساخته بود، آرزویی به همان اندازه بزرگ کرده است. آن شب، شبِ تولد پسر شهید بهزادی و شبِ تولد پدر شهیدمان سیدعلی خامنهای بود.
پینوشت: بخشی از صحبتهای پسر شهید در شب تولدش «شاید خیلیها بپرسند شهید کیست؟ من از نگاه پدرم و تمام پدران آسمانی این شهر میگویم: شهید آن قهرمانی است که برای دفاع از خاکِ وطن، حفظِ ایمان و پاسداری از والاترین ارزشهای انسانی، از عزیزترین داراییاش یعنی جانِ خود میگذرد تا ما امروز در امنیت، تولدهایمان را جشن بگیریم.»
@afgar_nr
نامش حسین بود، مثل نامش که هم نام اباعبدالله بود، با صلابت کلمات دکلمهاش را بیان میکرد. در دکلمهاش از شهدا میگفت و با افتخار از پدر شهیدش نام میبرد. از ته دل میدانستم که پشتِ تمامی این کلمات با صلابت، بغض و اشکی پنهان است که بسیار باریده و ذره ذره تبدیل به این صلابت شده.آن شب تولدش بود، تولدی که دیگر پدر نبود تا برایش جشن بگیرد. با این وجود جشن تولد امسالش را به میدان آورده بود و شوق آن را با هزاران نفر که تمامی آنها گرو در عشق واحدی به نام وطن داشتند، تقسیم کرده بود. به جای بادکنکهای رنگی، پرچمهای سه رنگ تکان میخورد و به جای تبریک تولد، مردم یکصدا تکبیر میگفتند. نگاهم به لباس نظامیاش افتاد، راست میگویند که «پسر کو ندارد نشان از پدر». شمع کیک تولدش را فوت کرد، یقین دارم مثل کلماتی که خالصانه از قلبش بر لب جاری ساخته بود، آرزویی به همان اندازه بزرگ کرده است. آن شب، شبِ تولد پسر شهید بهزادی و شبِ تولد پدر شهیدمان سیدعلی خامنهای بود.
پینوشت: بخشی از صحبتهای پسر شهید در شب تولدش «شاید خیلیها بپرسند شهید کیست؟ من از نگاه پدرم و تمام پدران آسمانی این شهر میگویم: شهید آن قهرمانی است که برای دفاع از خاکِ وطن، حفظِ ایمان و پاسداری از والاترین ارزشهای انسانی، از عزیزترین داراییاش یعنی جانِ خود میگذرد تا ما امروز در امنیت، تولدهایمان را جشن بگیریم.»
@afgar_nr
۲۱:۰۹
بازارسال شده از روادار | دفتر روایت حوزه هنری فارس
روادار-شماره چهلوششم.pdf
۱.۵۱ مگابایت
~~~~~~~~~~«این، روایت ماست»روادار | دفتر روایت حوزه هنری فارس
۱۷:۱۸
جنگ جنگ تا پیروزی!
" />
نرجس رستاخیز
درد خفیفی در مچ راستم پیچید، میله پرچم را به دست چپم دادم.مداح با صدایش کاری کرده بود که مردم پرچمها را با اشتیاق در آسمان به اهتزاز درآورند. خانم روبهرویم کنار رفت و نگاهم به دو پسر نشسته روی زمین و آسمان افتاد. یکی از آنها کاپشن آبی با طرح شخصیتهای انیمیشنی به تن کرده بود، آن یکی هم کاپشنی داشت ساده و به رنگ طوسی.موبایل به دستِ کاپشنآبی بود و با سرعت دکمههای صفحه را فشار میداد تا از جنگ نابرابری که واردش شده بود، زنده بیرون بیایید.کاپشنطوسی هم خودش را به او چسبانده بود و سعی میکرد با نگاه کردن به صفحه موبایل چیزی از تماشای جنگ دوستش را از دست ندهد.حدس میزدم کاپشآبی فرمانده و کاپشنطوسی حکم معاون فرمانده را داشته باشد.مداح میخواند و آن دو میجنگیدند، کاپشنطوسی به گوشهی صفحه اشاره کرد و گفت «اونجاست، حواست باشه...» کاپشن آبی سرش را تکان داد و گفت «حواسم هست...». هیجان بازیشان من را هم درگیر کرده بود وپاک فراموشم شد که دیگر مچ دستم درد نمیکند و میتوانم پرچم را دوباره تکان دهم.پرچم را بالا بردم، ولی تمام حواسم روی آن دو نفر متمرکز بود. مداح خواند «ای لشکر صاحب الزمان آمادهایم، آمادهایم...» و من نگاهم به دو کودکی بود که در وسط جنگ بودند و قصد نداشتند جز زمانی که پیروز شوند، دست از بازی بردارند.
@afgar_nr
درد خفیفی در مچ راستم پیچید، میله پرچم را به دست چپم دادم.مداح با صدایش کاری کرده بود که مردم پرچمها را با اشتیاق در آسمان به اهتزاز درآورند. خانم روبهرویم کنار رفت و نگاهم به دو پسر نشسته روی زمین و آسمان افتاد. یکی از آنها کاپشن آبی با طرح شخصیتهای انیمیشنی به تن کرده بود، آن یکی هم کاپشنی داشت ساده و به رنگ طوسی.موبایل به دستِ کاپشنآبی بود و با سرعت دکمههای صفحه را فشار میداد تا از جنگ نابرابری که واردش شده بود، زنده بیرون بیایید.کاپشنطوسی هم خودش را به او چسبانده بود و سعی میکرد با نگاه کردن به صفحه موبایل چیزی از تماشای جنگ دوستش را از دست ندهد.حدس میزدم کاپشآبی فرمانده و کاپشنطوسی حکم معاون فرمانده را داشته باشد.مداح میخواند و آن دو میجنگیدند، کاپشنطوسی به گوشهی صفحه اشاره کرد و گفت «اونجاست، حواست باشه...» کاپشن آبی سرش را تکان داد و گفت «حواسم هست...». هیجان بازیشان من را هم درگیر کرده بود وپاک فراموشم شد که دیگر مچ دستم درد نمیکند و میتوانم پرچم را دوباره تکان دهم.پرچم را بالا بردم، ولی تمام حواسم روی آن دو نفر متمرکز بود. مداح خواند «ای لشکر صاحب الزمان آمادهایم، آمادهایم...» و من نگاهم به دو کودکی بود که در وسط جنگ بودند و قصد نداشتند جز زمانی که پیروز شوند، دست از بازی بردارند.
@afgar_nr
۱۶:۳۱

پاکت هدیه
اَفگار / نرجس رستاخیز
میلاد با سعادت امام رضا علیه السلام مبارک! 
روایت «*جنگ جنگ تا پیروزی*» در کانال روادار:
https://ble.ir/ravadar/7891094107056124735/1777527613099
https://ble.ir/ravadar/7891094107056124735/1777527613099
۷:۳۳