شیپور جنگ
«پنجاه میلیون واریز کردن!»خیّری به رفیقم زنگ زده بود و پنجاه میلیون واریز کرده بود برای رزمندههای هوافضا. کلی دعای خیر به جانش کردیم. به نظرمان آمد در این شرایط، میوه بهتر از هر چیزی به بچهها توان و قوت میدهد. روز قبلش هم یک نفر ششصد لیتر عرقیات آورده بود. گفته بود شما خط مقدم نبرد هستید و اجازه بدهید ما هم ثوابی ببریم.سه نفری که دیروز شهید شده بودند، هر سه تایشان روزه بیسحری گرفته بودند. غذا تا برسد آنجا یخ میکند و از گلوی آدم پایین نمیرود. گاهی، هم سحر و هم افطار، بخاطر حملات پشت سر همِ جنگندهها، ماشینِ غذا اصلا نمیتوانست نزدیک بیاید. یا باید در عرض چند دقیقه به سرعت میآمدند، غذا را تحویل میدادند و به طرف محل استقرارشان برمیگشت.روز اولِ جنگ، جلوی چشمهای خودم، یکی از بچهها را توی دژبانی زدند. ترکش خورده بود به پهلویش. وقتی گذاشتیمش توی آمبولانس نفس میکشید. هنوز توی جاده بودند که خبر شهادتش رسید. وقت گریه و عزاداری نبود، اگر بود بیشتر از هر کسی باید برای حضرت آقا و یتیمی خودمان اشک میریختیم. تا به خودمان میآمدیم که چه خبر شده، یک جای دیگر را زده بودند و ما باید موشکها را میگذاشتیم روی لانچر و شلیک میکردیم. روز اول دو تا شهید دادیم. روز پنجم که به پادگان حمله کردند، پیکر سه تا از عزیزان دیگرمان را سالم، از تونل بیرون آوردیم. گاز سمی توی موشک باعث شهادتشان شده بود. استنشاقش در کسری از ثانیه، آدم را میکشد.
حالا با این پولی که نذر بچهها شده بود باید میرفتیم دنبال ماشین برای خرید میوه. پیدا نکردیم. گفتند همه ماشینها درگیر جنگ شدهاند. به یکی از دوستان زنگ زدیم.گفت: «یه آدم مخلص سراغ دارم میاد تو مسجدمون. پیکانبار داره.»شماره داد و تماس گرفتیم. فورا خودش را رساند. سوییچ را گذاشت کف دستم و گفت: «سر و جونم فدای همه شما رزمندهها، ماشینو ببرید هر جا لازمه.»«میخوایم ببریم جای خطرناک.»با خنده جواب داد: «ببرید آتیشش بزنید.» با دوستم بنزین زدیم و رفتیم سمت میدان میوه و ترهبار. نیمساعتی بین مغازهها و ماشینها گشتیم تا رسیدیم به مزدایی که بار نارنگی داشت. از فروشنده که چهرهاش به پنجاه سال میخورد، قیمت پرسیدیم.دستی به سیبیل جوگندمیاش کشید و گفت: «۱۱٠ تومنه، آخرش ۹۵ تومن»ترسیدم از مخالفین باشد ولی دل به دریا زدم:«بچههای ما با زبون روزه دارن دفاع میکنن، تو همین چند روز، پنج شیش تا شهید دادیم.»بیهوا چشمهایش پُر از اشک شد: «هرچی میخوای بده. یه چیزی هم خودم نذر کردم برای این جوونا. غیر نارنگی دیگه چی میخواین؟»دوستم جواب داد: «سیب» هوا تاریک شده بود و صدای اذان میآمد: «شما برو نماز بخون. یه آقا سیدی هس خیلی کارش درسته. بریم از همین بگیریم.»نماز که خواندیم، رفتیم غرفه جوانی سیوچهار، پنج ساله که پیراهن مشکی پوشیده بود. غرفه بزرگی داشت پر از سبدهای سیب. فروشنده اول داشت برایش توضیح میداد که ما کی و چی هستیم. تا سلام کردیم، دست گذاشت روی سینهاش و گفت: «من فدای سیدعلی! پیرهن مشکی بخاطر آقا پوشیدم. من همیشه از آقا دفاع میکنم. شما هم جایی نمیخواد برید. بهترین سیب میدونو میدم بهتون، با تخفیف. صدکیلو هم هدیه خودم.»فروشنده اول رهایمان نمیکرد. کمکمان سبدهای سیب را توی ماشین گذاشت. سید گفت: «بچهها از این به بعد، هر چی تو میدون خواستین، با خودم تماس بگیرین، خودم براتون میفرستم.»سبدها را مرتب میکردیم که جنگندهها پیدایشان شد. بالای سر فرودگاه بودند و صدای انفجار بمبهایشان، میدان را میلرزاند. از شدت صدا و لرزش زمین فهمیدم F35 است. بیشتر رانندهها، نیسانهایشان را برداشتند و فرار کردند. تعدادی هم به آسمان خیره شده بودند و با هیجانی که از اضطرابشان میآمد، رد نورها را دنبال میکردند. ما با خونسردی، طناب اطراف سبدهای میوه را گره میزدیم. اینقدر در این چند روز و در جنگ دوازده روزه بمب روی سرمان ریختند و بچههایمان جلوی چشممان شهید شده بودند که این صداها برایمان عادی بود. چند نفری که دیدند ما بیتفاوت مشغول کار خودمان هستیم. برگشتند و باتعجب پرسیدند: «شما نمیترسین؟»دوستم گفت: «نه آقا ترسِ چی؟»«ما پشتمون به شما گرمه.»«ما که نگران نیستیم. ما وقتی از اونجا میایم بیرون، وارد شهر میشیم میبینیم مردم خیلی راحت دارن به کار و زندگیشون میرسن، خداشاهده گریهمون میگیره. میگیم الحمدلله! مردم دارن زندگی میکنن. از پشتصحنه خبر ندارن که بچههای ما دارن تیکهتیکه میشن.» موقع خداحافظی، سید گفت: «هفته آینده بیاین، یه شب پرتقال همه رزمندهها با من!» شرمنده مرام و معرفتش شدیم.ساعت دوازده شب که میوهها را به رزمندهها رساندیم، پیکانبار را هم به صاحبش برگرداندیم: «پول بنزینی که زدین حساب میکنم صدقه میدم.» اصرارمان برای اینکه منصرف شود، فایدهای نداشت.
@ravayat_nameh
«پنجاه میلیون واریز کردن!»خیّری به رفیقم زنگ زده بود و پنجاه میلیون واریز کرده بود برای رزمندههای هوافضا. کلی دعای خیر به جانش کردیم. به نظرمان آمد در این شرایط، میوه بهتر از هر چیزی به بچهها توان و قوت میدهد. روز قبلش هم یک نفر ششصد لیتر عرقیات آورده بود. گفته بود شما خط مقدم نبرد هستید و اجازه بدهید ما هم ثوابی ببریم.سه نفری که دیروز شهید شده بودند، هر سه تایشان روزه بیسحری گرفته بودند. غذا تا برسد آنجا یخ میکند و از گلوی آدم پایین نمیرود. گاهی، هم سحر و هم افطار، بخاطر حملات پشت سر همِ جنگندهها، ماشینِ غذا اصلا نمیتوانست نزدیک بیاید. یا باید در عرض چند دقیقه به سرعت میآمدند، غذا را تحویل میدادند و به طرف محل استقرارشان برمیگشت.روز اولِ جنگ، جلوی چشمهای خودم، یکی از بچهها را توی دژبانی زدند. ترکش خورده بود به پهلویش. وقتی گذاشتیمش توی آمبولانس نفس میکشید. هنوز توی جاده بودند که خبر شهادتش رسید. وقت گریه و عزاداری نبود، اگر بود بیشتر از هر کسی باید برای حضرت آقا و یتیمی خودمان اشک میریختیم. تا به خودمان میآمدیم که چه خبر شده، یک جای دیگر را زده بودند و ما باید موشکها را میگذاشتیم روی لانچر و شلیک میکردیم. روز اول دو تا شهید دادیم. روز پنجم که به پادگان حمله کردند، پیکر سه تا از عزیزان دیگرمان را سالم، از تونل بیرون آوردیم. گاز سمی توی موشک باعث شهادتشان شده بود. استنشاقش در کسری از ثانیه، آدم را میکشد.
حالا با این پولی که نذر بچهها شده بود باید میرفتیم دنبال ماشین برای خرید میوه. پیدا نکردیم. گفتند همه ماشینها درگیر جنگ شدهاند. به یکی از دوستان زنگ زدیم.گفت: «یه آدم مخلص سراغ دارم میاد تو مسجدمون. پیکانبار داره.»شماره داد و تماس گرفتیم. فورا خودش را رساند. سوییچ را گذاشت کف دستم و گفت: «سر و جونم فدای همه شما رزمندهها، ماشینو ببرید هر جا لازمه.»«میخوایم ببریم جای خطرناک.»با خنده جواب داد: «ببرید آتیشش بزنید.» با دوستم بنزین زدیم و رفتیم سمت میدان میوه و ترهبار. نیمساعتی بین مغازهها و ماشینها گشتیم تا رسیدیم به مزدایی که بار نارنگی داشت. از فروشنده که چهرهاش به پنجاه سال میخورد، قیمت پرسیدیم.دستی به سیبیل جوگندمیاش کشید و گفت: «۱۱٠ تومنه، آخرش ۹۵ تومن»ترسیدم از مخالفین باشد ولی دل به دریا زدم:«بچههای ما با زبون روزه دارن دفاع میکنن، تو همین چند روز، پنج شیش تا شهید دادیم.»بیهوا چشمهایش پُر از اشک شد: «هرچی میخوای بده. یه چیزی هم خودم نذر کردم برای این جوونا. غیر نارنگی دیگه چی میخواین؟»دوستم جواب داد: «سیب» هوا تاریک شده بود و صدای اذان میآمد: «شما برو نماز بخون. یه آقا سیدی هس خیلی کارش درسته. بریم از همین بگیریم.»نماز که خواندیم، رفتیم غرفه جوانی سیوچهار، پنج ساله که پیراهن مشکی پوشیده بود. غرفه بزرگی داشت پر از سبدهای سیب. فروشنده اول داشت برایش توضیح میداد که ما کی و چی هستیم. تا سلام کردیم، دست گذاشت روی سینهاش و گفت: «من فدای سیدعلی! پیرهن مشکی بخاطر آقا پوشیدم. من همیشه از آقا دفاع میکنم. شما هم جایی نمیخواد برید. بهترین سیب میدونو میدم بهتون، با تخفیف. صدکیلو هم هدیه خودم.»فروشنده اول رهایمان نمیکرد. کمکمان سبدهای سیب را توی ماشین گذاشت. سید گفت: «بچهها از این به بعد، هر چی تو میدون خواستین، با خودم تماس بگیرین، خودم براتون میفرستم.»سبدها را مرتب میکردیم که جنگندهها پیدایشان شد. بالای سر فرودگاه بودند و صدای انفجار بمبهایشان، میدان را میلرزاند. از شدت صدا و لرزش زمین فهمیدم F35 است. بیشتر رانندهها، نیسانهایشان را برداشتند و فرار کردند. تعدادی هم به آسمان خیره شده بودند و با هیجانی که از اضطرابشان میآمد، رد نورها را دنبال میکردند. ما با خونسردی، طناب اطراف سبدهای میوه را گره میزدیم. اینقدر در این چند روز و در جنگ دوازده روزه بمب روی سرمان ریختند و بچههایمان جلوی چشممان شهید شده بودند که این صداها برایمان عادی بود. چند نفری که دیدند ما بیتفاوت مشغول کار خودمان هستیم. برگشتند و باتعجب پرسیدند: «شما نمیترسین؟»دوستم گفت: «نه آقا ترسِ چی؟»«ما پشتمون به شما گرمه.»«ما که نگران نیستیم. ما وقتی از اونجا میایم بیرون، وارد شهر میشیم میبینیم مردم خیلی راحت دارن به کار و زندگیشون میرسن، خداشاهده گریهمون میگیره. میگیم الحمدلله! مردم دارن زندگی میکنن. از پشتصحنه خبر ندارن که بچههای ما دارن تیکهتیکه میشن.» موقع خداحافظی، سید گفت: «هفته آینده بیاین، یه شب پرتقال همه رزمندهها با من!» شرمنده مرام و معرفتش شدیم.ساعت دوازده شب که میوهها را به رزمندهها رساندیم، پیکانبار را هم به صاحبش برگرداندیم: «پول بنزینی که زدین حساب میکنم صدقه میدم.» اصرارمان برای اینکه منصرف شود، فایدهای نداشت.
@ravayat_nameh
۹.۹K
۲:۰۴