در مسیر آخرین دیدار(بخش دوم)
تقریباً ده دقیقه به یازده بود که سوار اتوبوس گرگان به مشهد شدیم. اتوبوس ویآیپی بود، اما آنطور که باید نه. شارژر درستی نداشت و تلویزیون هم خراب. اما اینها مهم نبود. مقصد مهم بود؛ رسیدن به مراسم آقا!
در مسیر، فقط به این فکر میکردم که مراسم تشییع صبح است و من دیر میرسم و چند ساعت اولیه مراسم را از دست میدهم. نگران بودم. یک دفعه دوستم زهرا زنگ زد و گفت: «فاطمه، مراسم ساعت دو شروع میشه.» خوشحال شدم که دیر نیست و میرسم به مراسم. در ادامه مسیر، مشغول چک کردن اخبار شدم و تصاویری که از تجمعات گرگان گرفته بودم و پلاکاردها را تماشا میکردم. اما از شدت خستگی که در آن یک هفته تهران داشتم، خوابم برد.
اتوبوس برای نماز صبح ایستاد و بعد دوباره حرکت کردیم. راننده در مسیر تأکید کرد: «فقط جاهایی که نگه میدارم، سریع کاری که نیاز دارید را انجام بدید و برگردید، چون جادهها خیلی شلوغه و ممکنه به مراسم نرسیم.»
حوالی ساعت نه به ترمینال مشهد رسیدیم. ترمینال مملو از اتوبوسهایی بود که از سراسر کشور آمده بودند. حتی رانندهمان، با آن همه سال رانندگی، تعجب کرده بود. هنگام پیاده شدن، با حیرت به دوستش گفت: «من با اینکه رانندهام و همیشه تو ترمینالها هستم و کارم اینه، تا حالا این همه اتوبوس رو یکجا ندیده بودم.» برایش خیلی جالب و هیجانانگیز بود. آخرش هم گفت: «واقعاً جالبه که این همه آدم اومدن واسه تشییع.» و من، در میان آن همه جمعیت، توی دلم گفتم: «این مردم، با این همه راه، با این همه شلوغی، یک چیز را ثابت کردند؛ عشق.»
ادامه دارد...
#جنگ_رمضان#باید_برخاست#روایت_بدرقه#آقای_شهید_ایران
فاطمه سندگل ۲۰ تیر ۱۴۰۵ | گرگان
همدل، همراه، همقلم؛ بیایید همیار روایت شویم!
ارسال روایت و صوت از طریق پیامرسان
@revayet_golestan
ایتا | بله
تقریباً ده دقیقه به یازده بود که سوار اتوبوس گرگان به مشهد شدیم. اتوبوس ویآیپی بود، اما آنطور که باید نه. شارژر درستی نداشت و تلویزیون هم خراب. اما اینها مهم نبود. مقصد مهم بود؛ رسیدن به مراسم آقا!
در مسیر، فقط به این فکر میکردم که مراسم تشییع صبح است و من دیر میرسم و چند ساعت اولیه مراسم را از دست میدهم. نگران بودم. یک دفعه دوستم زهرا زنگ زد و گفت: «فاطمه، مراسم ساعت دو شروع میشه.» خوشحال شدم که دیر نیست و میرسم به مراسم. در ادامه مسیر، مشغول چک کردن اخبار شدم و تصاویری که از تجمعات گرگان گرفته بودم و پلاکاردها را تماشا میکردم. اما از شدت خستگی که در آن یک هفته تهران داشتم، خوابم برد.
اتوبوس برای نماز صبح ایستاد و بعد دوباره حرکت کردیم. راننده در مسیر تأکید کرد: «فقط جاهایی که نگه میدارم، سریع کاری که نیاز دارید را انجام بدید و برگردید، چون جادهها خیلی شلوغه و ممکنه به مراسم نرسیم.»
حوالی ساعت نه به ترمینال مشهد رسیدیم. ترمینال مملو از اتوبوسهایی بود که از سراسر کشور آمده بودند. حتی رانندهمان، با آن همه سال رانندگی، تعجب کرده بود. هنگام پیاده شدن، با حیرت به دوستش گفت: «من با اینکه رانندهام و همیشه تو ترمینالها هستم و کارم اینه، تا حالا این همه اتوبوس رو یکجا ندیده بودم.» برایش خیلی جالب و هیجانانگیز بود. آخرش هم گفت: «واقعاً جالبه که این همه آدم اومدن واسه تشییع.» و من، در میان آن همه جمعیت، توی دلم گفتم: «این مردم، با این همه راه، با این همه شلوغی، یک چیز را ثابت کردند؛ عشق.»
ادامه دارد...
#جنگ_رمضان#باید_برخاست#روایت_بدرقه#آقای_شهید_ایران
فاطمه سندگل ۲۰ تیر ۱۴۰۵ | گرگان
ارسال روایت و صوت از طریق پیامرسان
@revayet_golestan
۶۹
۸:۱۴