عکس پروفایل راویار | روایت مردم گلستان🇮🇷ر
۲۶۴ عضو

راویار | روایت مردم گلستان🇮🇷

undefinedهمدل، همراه، هم‌قلم؛ بیایید همیار روایت شویم!undefined
ارسال روایت‌ها به آیدی زیر :

‎@revayet_golestan
راویار | روایت مردم گلستان🇮🇷
undefined در مسیر آخرین دیدار (بخش اول) حوالی ساعت نه صبح از تهران به خانه رسیدم. خسته بودم، اما وقت برای استراحت نبود. باید وسایلم را مرتب می‌کردم و خودم را برای سفر شب به مشهد آماده می‌کردم. وسایل را جابه‌جا کردم، چیدم، هرچه نیاز بود برداشتم و داخل کیف مرتبش کردم. چند ساعتی هم راهی گرگان شدم تا برخی از تجهیزات مورد نیاز را خرید کنم. اما قبل از برگشتن، سری به امام‌زاده عبدالله و مزار شهدا زدم. هوای آن‌جا همیشه برایم آرامش‌بخش است، مخصوصاً وقتی پای مزار شهدا می‌ایستی، انگار همه‌ی خستگی‌ها از دلت می‌رود. مامانم روز قبلش رفته بود مشهد برای تشییع. من اما باید شب می‌رفتم. شام را آماده کردم. غذا خوردم و وسایل آخر را جمع کردم. حوالی ساعت ده و بیست دقیقه شب بود که راهی ترمینال گرگان شدم. هوا خنک شده بود و شب، سکوت عجیبی داشت. توی دلم حس غریبی بود؛ هم خستگیِ روزهای گذشته، هم هیجان سفر به مشهد، هم فکرهایی که توی ذهنم می‌چرخید. ترمینال نسبتاً شلوغ بود. مسافران مختلفی در گوشه‌ و‌ کنار نشسته بودند؛ بعضی با چمدان، بعضی با بچه‌هایشان. روبه‌روی اتوبوس ایستادم و منتظر ماندم. قرار بود سفری بروم که شاید چیزی در وجودم تغییر کند. مشهد همیشه برایم جای خاصی بوده، اما این بار، سفرم شکل دیگری داشت. #جنگ_رمضان #باید_برخاست #روایت_بدرقه #آقای_شهید_ایران فاطمه سندگل ۲۰ تیر ۱۴۰۵ | گرگان undefinedهمدل، همراه، هم‌قلم؛ بیایید همیار روایت شویم!undefined ارسال روایت و صوت از طریق پیامرسان ‎@revayet_golestan undefinedایتا | بله
thumbnail
در مسیر آخرین دیدار(بخش دوم)
تقریباً ده دقیقه به یازده بود که سوار اتوبوس گرگان به مشهد شدیم. اتوبوس وی‌آی‌پی بود، اما آن‌طور که باید نه. شارژر درستی نداشت و تلویزیون هم خراب. اما این‌ها مهم نبود. مقصد مهم بود؛ رسیدن به مراسم آقا!
در مسیر، فقط به این فکر می‌کردم که مراسم تشییع صبح است و من دیر می‌رسم و چند ساعت اولیه مراسم را از دست می‌دهم. نگران بودم. یک دفعه دوستم زهرا زنگ زد و گفت: «فاطمه، مراسم ساعت دو شروع می‌شه.» خوشحال شدم که دیر نیست و می‌رسم به مراسم. در ادامه مسیر، مشغول چک کردن اخبار شدم و تصاویری که از تجمعات گرگان گرفته بودم و پلاکاردها را تماشا می‌کردم. اما از شدت خستگی که در آن یک هفته تهران داشتم، خوابم برد.
اتوبوس برای نماز صبح ایستاد و بعد دوباره حرکت کردیم. راننده در مسیر تأکید کرد: «فقط جاهایی که نگه می‌دارم، سریع کاری که نیاز دارید را انجام بدید و برگردید، چون جاده‌ها خیلی شلوغه و ممکنه به مراسم نرسیم.»
حوالی ساعت نه به ترمینال مشهد رسیدیم. ترمینال مملو از اتوبوس‌هایی بود که از سراسر کشور آمده بودند. حتی راننده‌مان، با آن همه سال رانندگی، تعجب کرده بود. هنگام پیاده شدن، با حیرت به دوستش گفت: «من با اینکه راننده‌ام و همیشه تو ترمینال‌ها هستم و کارم اینه، تا حالا این همه اتوبوس رو یکجا ندیده بودم.» برایش خیلی جالب و هیجان‌انگیز بود. آخرش هم گفت: «واقعاً جالبه که این همه آدم اومدن واسه تشییع.» و من، در میان آن همه جمعیت، توی دلم گفتم: «این مردم، با این همه راه، با این همه شلوغی، یک چیز را ثابت کردند؛ عشق
ادامه دارد...
#جنگ_رمضان#باید_برخاست#روایت_بدرقه#آقای_شهید_ایران
فاطمه سندگل ۲۰ تیر ۱۴۰۵ | گرگان
undefinedهمدل، همراه، هم‌قلم؛ بیایید همیار روایت شویم!undefined


ارسال روایت و صوت از طریق پیامرسان
‎@revayet_golestan
undefinedایتا | بله
undefined۲

۶۹

۸:۱۴