در مسیر آخرین دیدار(بخش سوم)
وارد ترمینال شدم. وسایلم زیاد بود؛ کولهپشتی، تجهیزات و کیف دستی. جمعیت خیلی زیاد بود. هنگام خروج از ساختمان، چندین موکب زده بودند که هم پذیرایی داشتند و هم شربت میدادند. سوار اتوبوسهای ویآیپی شدیم تا به سمت حرم و محل اسکان برویم. جمعیت خیلی زیاد بود و سراسر مشهد شلوغ شده بود. از توی اتوبوس، مردم را میدیدم که به سمت مقصد حرکت میکردند. پوسترها و پلاکاردها را که میدیدم حس غرور بهم دست میداد. بعضی با پلاکارد آمده بودند و شعارهای جالبی روی پلاکاردها برای دشمن نوشته بودند؛ به سه زبان؛ لاتین، فارسی و عبری. توی ذهنم این نشست که این مردم مبعوث شدهاند!
در خیابان امامرضا پیاده شدیم. خیابان مملو از جمعیت بود. همه چیزی در دست داشتند؛ یا پرچم، یا پلاکارد، یا عکس رهبری. هیچکس دست خالی نبود. مسیر طولانی را باید طی میکردیم تا به حرم برسیم. اتوبوس ما را دقیقاً پشت محل اسکان پیاده کرد. توی مسیر، بعد از سلام دادن به آقا امامرضا، دوربین و گوشی را درآوردم و شروع کردم از پلاکاردها عکس گرفتن. هوا گرم بود و وسایل زیادی داشتم، اما از پلاکاردها عکس میگرفتم.
به حرم نزدیک شدم، اما از خستگی و تشنگی دیگر توانی نداشتم. خودم را به گیت رساندم. چند بار هم کولهپشتیام را بازدید کردم تا به حرم برسم. وقتی به حرم رسیدم، متأسفانه پایه فیلمبرداری را اجازه ندادند که توی حرم ببرم و باید آن را به امانات میبردم. از آنجایی که خیلی شلوغ بود و تقریباً شاید بیش از یک ساعت طول میکشید، ترجیح دادم حرم را دور بزنم و به سمت اسکان بروم و وسایلم را آنجا بگذارم. مسیر طولانی بود، ولی بهتر از بیش از یک ساعت ایستادن در صف امانات بود.
نشان گوشی را زدم و از سمت بازار امین گذاشتم و حرکت کردم سمت مسیر ورودی که حوالی خانه داروغه بود و مسیر عبور من، اما بسته بود. یک ماشین بزرگ آمده بود که بلوکهای بزرگ بتنی را جابهجا کند تا مسیر راه مردم باز شود. تقریباً ده دقیقهای منتظر ماندم. چون وسایلم سنگین بود، به مامانم زنگ زده بودم که بیاید کمک. من این سمت بلوکهای بتنی منتظر بودم و مادرم آن سمت بلوکهای بتنی.
در میان آن همه شلوغی و خستگی، تنها چیزی که مرا به جلو میراند، رسیدن به مراسم بود. مشهد، آن روز، داشت حماسهای دیگر خلق میکرد.
ادامه دارد...
#جنگ_رمضان#باید_برخاست#روایت_بدرقه#آقای_شهید_ایران
فاطمه سندگل ۲۰ تیر ۱۴۰۵ | گرگان
همدل، همراه، همقلم؛ بیایید همیار روایت شویم!
ارسال روایت و صوت از طریق پیامرسان
@revayet_golestan
ایتا | بله
وارد ترمینال شدم. وسایلم زیاد بود؛ کولهپشتی، تجهیزات و کیف دستی. جمعیت خیلی زیاد بود. هنگام خروج از ساختمان، چندین موکب زده بودند که هم پذیرایی داشتند و هم شربت میدادند. سوار اتوبوسهای ویآیپی شدیم تا به سمت حرم و محل اسکان برویم. جمعیت خیلی زیاد بود و سراسر مشهد شلوغ شده بود. از توی اتوبوس، مردم را میدیدم که به سمت مقصد حرکت میکردند. پوسترها و پلاکاردها را که میدیدم حس غرور بهم دست میداد. بعضی با پلاکارد آمده بودند و شعارهای جالبی روی پلاکاردها برای دشمن نوشته بودند؛ به سه زبان؛ لاتین، فارسی و عبری. توی ذهنم این نشست که این مردم مبعوث شدهاند!
در خیابان امامرضا پیاده شدیم. خیابان مملو از جمعیت بود. همه چیزی در دست داشتند؛ یا پرچم، یا پلاکارد، یا عکس رهبری. هیچکس دست خالی نبود. مسیر طولانی را باید طی میکردیم تا به حرم برسیم. اتوبوس ما را دقیقاً پشت محل اسکان پیاده کرد. توی مسیر، بعد از سلام دادن به آقا امامرضا، دوربین و گوشی را درآوردم و شروع کردم از پلاکاردها عکس گرفتن. هوا گرم بود و وسایل زیادی داشتم، اما از پلاکاردها عکس میگرفتم.
به حرم نزدیک شدم، اما از خستگی و تشنگی دیگر توانی نداشتم. خودم را به گیت رساندم. چند بار هم کولهپشتیام را بازدید کردم تا به حرم برسم. وقتی به حرم رسیدم، متأسفانه پایه فیلمبرداری را اجازه ندادند که توی حرم ببرم و باید آن را به امانات میبردم. از آنجایی که خیلی شلوغ بود و تقریباً شاید بیش از یک ساعت طول میکشید، ترجیح دادم حرم را دور بزنم و به سمت اسکان بروم و وسایلم را آنجا بگذارم. مسیر طولانی بود، ولی بهتر از بیش از یک ساعت ایستادن در صف امانات بود.
نشان گوشی را زدم و از سمت بازار امین گذاشتم و حرکت کردم سمت مسیر ورودی که حوالی خانه داروغه بود و مسیر عبور من، اما بسته بود. یک ماشین بزرگ آمده بود که بلوکهای بزرگ بتنی را جابهجا کند تا مسیر راه مردم باز شود. تقریباً ده دقیقهای منتظر ماندم. چون وسایلم سنگین بود، به مامانم زنگ زده بودم که بیاید کمک. من این سمت بلوکهای بتنی منتظر بودم و مادرم آن سمت بلوکهای بتنی.
در میان آن همه شلوغی و خستگی، تنها چیزی که مرا به جلو میراند، رسیدن به مراسم بود. مشهد، آن روز، داشت حماسهای دیگر خلق میکرد.
ادامه دارد...
#جنگ_رمضان#باید_برخاست#روایت_بدرقه#آقای_شهید_ایران
فاطمه سندگل ۲۰ تیر ۱۴۰۵ | گرگان
ارسال روایت و صوت از طریق پیامرسان
@revayet_golestan
۵۸
۹:۵۹