عکس پروفایل راویار | روایت مردم گلستان🇮🇷ر
۲۶۴ عضو

راویار | روایت مردم گلستان🇮🇷

undefinedهمدل، همراه، هم‌قلم؛ بیایید همیار روایت شویم!undefined
ارسال روایت‌ها به آیدی زیر :

‎@revayet_golestan
راویار | روایت مردم گلستان🇮🇷
undefined در مسیر آخرین دیدار (بخش دوم) تقریباً ده دقیقه به یازده بود که سوار اتوبوس گرگان به مشهد شدیم. اتوبوس وی‌آی‌پی بود، اما آن‌طور که باید نه. شارژر درستی نداشت و تلویزیون هم خراب. اما این‌ها مهم نبود. مقصد مهم بود؛ رسیدن به مراسم آقا! در مسیر، فقط به این فکر می‌کردم که مراسم تشییع صبح است و من دیر می‌رسم و چند ساعت اولیه مراسم را از دست می‌دهم. نگران بودم. یک دفعه دوستم زهرا زنگ زد و گفت: «فاطمه، مراسم ساعت دو شروع می‌شه.» خوشحال شدم که دیر نیست و می‌رسم به مراسم. در ادامه مسیر، مشغول چک کردن اخبار شدم و تصاویری که از تجمعات گرگان گرفته بودم و پلاکاردها را تماشا می‌کردم. اما از شدت خستگی که در آن یک هفته تهران داشتم، خوابم برد. اتوبوس برای نماز صبح ایستاد و بعد دوباره حرکت کردیم. راننده در مسیر تأکید کرد: «فقط جاهایی که نگه می‌دارم، سریع کاری که نیاز دارید را انجام بدید و برگردید، چون جاده‌ها خیلی شلوغه و ممکنه به مراسم نرسیم.» حوالی ساعت نه به ترمینال مشهد رسیدیم. ترمینال مملو از اتوبوس‌هایی بود که از سراسر کشور آمده بودند. حتی راننده‌مان، با آن همه سال رانندگی، تعجب کرده بود. هنگام پیاده شدن، با حیرت به دوستش گفت: «من با اینکه راننده‌ام و همیشه تو ترمینال‌ها هستم و کارم اینه، تا حالا این همه اتوبوس رو یکجا ندیده بودم.» برایش خیلی جالب و هیجان‌انگیز بود. آخرش هم گفت: «واقعاً جالبه که این همه آدم اومدن واسه تشییع.» و من، در میان آن همه جمعیت، توی دلم گفتم: «این مردم، با این همه راه، با این همه شلوغی، یک چیز را ثابت کردند؛ عشق.» ادامه دارد... #جنگ_رمضان #باید_برخاست #روایت_بدرقه #آقای_شهید_ایران فاطمه سندگل ۲۰ تیر ۱۴۰۵ | گرگان undefinedهمدل، همراه، هم‌قلم؛ بیایید همیار روایت شویم!undefined ارسال روایت و صوت از طریق پیامرسان ‎@revayet_golestan undefinedایتا | بله
thumbnail
در مسیر آخرین دیدار(بخش سوم)
وارد ترمینال شدم. وسایلم زیاد بود؛ کوله‌پشتی، تجهیزات و کیف دستی. جمعیت خیلی زیاد بود. هنگام خروج از ساختمان، چندین موکب زده بودند که هم پذیرایی داشتند و هم شربت می‌دادند. سوار اتوبوس‌های وی‌آی‌پی شدیم تا به سمت حرم و محل اسکان برویم. جمعیت خیلی زیاد بود و سراسر مشهد شلوغ شده بود. از توی اتوبوس، مردم را می‌دیدم که به سمت مقصد حرکت می‌کردند. پوسترها و پلاکاردها را که می‌دیدم حس غرور بهم دست می‌داد. بعضی با پلاکارد آمده بودند و شعارهای جالبی روی پلاکاردها برای دشمن نوشته بودند؛ به سه زبان؛ لاتین، فارسی و عبری. توی ذهنم این نشست که این مردم مبعوث شده‌اند!
در خیابان امام‌رضا پیاده شدیم. خیابان مملو از جمعیت بود. همه چیزی در دست داشتند؛ یا پرچم، یا پلاکارد، یا عکس رهبری. هیچکس دست خالی نبود. مسیر طولانی را باید طی می‌کردیم تا به حرم برسیم. اتوبوس ما را دقیقاً پشت محل اسکان پیاده کرد. توی مسیر، بعد از سلام دادن به آقا امام‌رضا، دوربین و گوشی را درآوردم و شروع کردم از پلاکاردها عکس گرفتن. هوا گرم بود و وسایل زیادی داشتم، اما از پلاکاردها عکس می‌گرفتم.
به حرم نزدیک شدم، اما از خستگی و تشنگی دیگر توانی نداشتم. خودم را به گیت رساندم. چند بار هم کوله‌پشتی‌ام را بازدید کردم تا به حرم برسم. وقتی به حرم رسیدم، متأسفانه پایه فیلمبرداری را اجازه ندادند که توی حرم ببرم و باید آن را به امانات می‌بردم. از آن‌جایی که خیلی شلوغ بود و تقریباً شاید بیش از یک ساعت طول می‌کشید، ترجیح دادم حرم را دور بزنم و به سمت اسکان بروم و وسایلم را آن‌جا بگذارم. مسیر طولانی بود، ولی بهتر از بیش از یک ساعت ایستادن در صف امانات بود.
نشان گوشی را زدم و از سمت بازار امین گذاشتم و حرکت کردم سمت مسیر ورودی که حوالی خانه داروغه بود و مسیر عبور من، اما بسته بود. یک ماشین بزرگ آمده بود که بلوک‌های بزرگ بتنی را جابه‌جا کند تا مسیر راه مردم باز شود. تقریباً ده دقیقه‌ای منتظر ماندم. چون وسایلم سنگین بود، به مامانم زنگ زده بودم که بیاید کمک. من این سمت بلوک‌های بتنی منتظر بودم و مادرم آن سمت بلوک‌های بتنی.
در میان آن همه شلوغی و خستگی، تنها چیزی که مرا به جلو می‌راند، رسیدن به مراسم بود. مشهد، آن روز، داشت حماسه‌ای دیگر خلق می‌کرد.
ادامه دارد...
#جنگ_رمضان#باید_برخاست#روایت_بدرقه#آقای_شهید_ایران
فاطمه سندگل ۲۰ تیر ۱۴۰۵ | گرگان
undefinedهمدل، همراه، هم‌قلم؛ بیایید همیار روایت شویم!undefined


ارسال روایت و صوت از طریق پیامرسان
‎@revayet_golestan
undefinedایتا | بله
undefined۲

۵۸

۹:۵۹