عکس پروفایل رازر

راز

۱.۵ هزار عضو
عکس پروفایل رازر
۱.۵ هزار عضو

راز

گروه فرهنگی رسانه‌ای راز
سایت راز:razmedia.info
ارتباط با ما:@razmedia_group
داشبوردهای زیر، علاوه بر بخش مربوطه در سایت راز، از کانال اختصاصی نیز برخوردارند.
هیئت فاطمیون:@fatemionhh
اثر (نهضت کتابخوانی):@asarmedia
سودای سینما: @sodacinema
thumbnail
undefined #یادداشت
undefined «جزیره‌ی معروف؛ نوک کوه یخ»
undefined به قلم آقای علی‌اصغر فرهادی

لطفا با احتیاط بخوانید. آنچه در ادامه آمده توضیح یک اتفاق وحشتناک است که ممکن است برای بعضی غیرقابل تحمل باشد.
روزی را یادم می‌آید که به یکی از مردهایی که در اتاق کوچک عمارت دیده بودم گفتم گرسنه‌ام. چندین بار او را دیده بودم، و چون سعی می‌کرد با ملایمت با من حرف بزند فکر کردم شاید بتوانم به او اعتماد کنم.
مدتی بعد، در یک بعدازظهر ابری، مامان من را جلوی ویلای سفیدرنگی در رود سن‌ژنز پیاده کرد. وقتی میشل نیهول مرا دید با خوشحالی دست‌هایش را به هم مالید. پنج یا شش کودک دیگر هم آنجا بودند، بیشترشان دختر. ما را پشت میزی که در حیاط قرار داشت نشاندند؛ جایی که درهای فرانسوی به پشت خانه باز می‌شدند. نیهول یک سخنرانی تمسخرآمیز کرد:
«بچه‌ها، یکی بین شما هست—اون دختر…»
این را خیلی عادی گفت انگار اهمیت چندانی نداشت، اما مستقیم به من اشاره کرد، تا همه به من نگاه کنند.
«…که به یکی از مهمون‌های ما شکایت کرده که گرسنه میشه. باور می‌کنین؟ گرسنه میشه! و چون نمی‌خوام هیچ‌کدوم از شما احساس کنین نادیده گرفته شدین یا محروم موندین، به راهی فکر کردم که یکبار برای همیشه این مشکل رو حل کنم، و امیدوارم باعث بشه دیگه هیچ‌وقت فکر نکنین لازمه مهمون‌های ما را با این چیزهای پیش‌پاافتاده اذیت کنین. عزیزانم، من یک وعده غذا براتون آماده کردم. امیدوارم خوشتون بیاد.»
نیهول از درهای فرانسوی وارد خانه شد. چند دقیقه بعد با دستکش‌های فر برگشت و یک سینی فلزی بزرگ را حمل می‌کرد. بوی گوشت می‌آمد، ولی معلوم نبود چه نوع گوشتی. بوی بدی می‌داد. آن را روی میز گذاشت. یک کَپَل تقریبا سیاه با چیزهای قرمز خون‌آلود؛ وحشتناک بود.
نیهول گفت: «خب، می‌خوام سعی کنم دوباره براتون سر همش کنم.»
دوباره دوید داخل و با سینی دوم بیرون آمد و آن را کنار سینی اول، وسط میز مستطیل‌شکل گذاشت. سینی دوم سر و شانه بود، سر و شانه‌های یک پسر بچه. گونه‌هایش فروافتاده بود و پوستش جمع‌شده و سوخته بود، چند تکه از موهای کوتاه بلوندش دیده میشد. نیهول تکه‌ها را تک تک کنار هم گذاشت تا پازل جسد کامل شد، یک پسر بچه با دست و پای لاغر و سیاه‌شده. به نظر نیهول اوقات خیلی خوبی داشت. او همیشه از شوخی‌های خودش لذت می‌برد.
من نزدیک سر جسد نشسته بودم. نیهول شروع به بریدن شانه‌ها کرده بود و از همه می‌پرسید کی قسمت گوشتی خوب می‌خواهد، می‌گفت این بهترین قسمت گوشت است. وقتی داشت بدن را می‌برید، دیدم دندانی از دهان باز پسر افتاد روی سینی، نیهول متوجه نشد. وقتی نیهول پشت به من بود و تکه‌ای گوشت را روی بشقاب یکی گذاشت، دندان را از روی سینی قاپیدم و کف دستم پنهان کردم. قلبم تند می‌زد، بدون اینکه نگاه کنم ببینم بقیه بچه‌ها دیدند یا نه، دندان را توی جیبم چپاندم.
نیهول آخرین نفر به من غذا داد: تکه‌ای از گوشت ران. با شوخی نمک و فلفل تعارف کرد. من نمک‌دان را برداشتم و بشقابم را پر از نمک کردم، تکه‌ای گوشت کندم، گذاشتم توی دهانم و سعی کردم بدون جویدن قورت بدهم. در همین حال نیهول هنوز وراجی می‌کرد و درباره اهمیت جویدن خوب غذا برای هضم درست حرف می‌زد. من با سرعت همه چیزی که روی بشقابم بود را بدون فکر خوردم. گوشت کمی گندیده بود، ولی آن‌قدر زیاد پخته شده بود که سعی کردم فقط روی طعم سوخته‌اش تمرکز کنم.
صبح روز بعد، در مسیر خاکی باریکی که از کنار پنجره اتاقم می‌گذشت، گودالی کندم و دندان را داخل آن گذاشتم. مدت طولانی آنجا نشستم، فکر کردم که این خاکسپاری برای آن پسر خیلی چیز کمی است. خاک را ریختم داخل گودال و چند بار صافش کردم، و باز هم آنجا نشستم. فکر کردم ممکن است گریه کنم، ولی اشکی درکار نبود. به سمت جنگل رفتم. روز زیبایی بود و من به آن پسر فکر می‌کردم که دیگر نمی‌توانست هوای تازه را استشمام کند و از زیبایی درختان و آسمان لذت ببرد. دلم می‌خواست گل‌های «فراموشم مکن» پیدا کنم، ولی چون نمی‌دانستم چه شکلی هستند، پنج گل وحشی با گلبرگ‌های آبی کوچک چیدم، به سمت خانه برگشتم و آنها را روی قبر گذاشتم.
پی‌نوشت:بریده‌ای بود از کتاب «در جستجوی عشق؛ خاطرات یک کودک برده‌ی جنسی» از خانم آنکِ لوکاس.
ایشون زنده است، می‌نویسه، مصاحبه می‌کنه و به گفته خودش به بازمانده‌ها (survivors) کمک میکنه.
زمانی که ۶ سال داره می‌برنش به «شبکه» - دورهمی و مهمونی‌های گروهی از سیاست‌مداران و افراد عالی‌رتبه، اشراف‌زاده‌، دکتر، قاضی، وکیل، تاجر، بازیگر و؛ اتفاقاتی تو این مهمونی‌ها رخ میده که حتی تصورش برای خیلی ممکن نیست.
اتفاقات مربوط به دهه ۸۰ میلادی (بیش از ۵۰ سال قبل) در بلژیک و بعضی کشورهای دیگه‌ست.
باز هم می‌نویسم. واقعا تلخ و دردآوره، ولی این‌ها رو باید شناخت، با جزییات. جزیره معروف (اپستین) نوک کوه یخه.
undefined این #راز گفتنی است؛ به راز بپیوندید:
undefined @razmedia_info
undefined۷

۱.۸K

۱۱:۳۰