روایت های امام رضایی
قرار بود برای کانال ، روایت هایی با حال و هوای امام رضا بفرستیم. خیلی ذوق داشتم برای نوشتن . چند سال بود ، زیارت نصیبم نشده بود.اما امام رضا هر وقت از ته دل سلام داده بودم ، جوابم را داده بود. روایت یکی از آن جواب سلام ها را نوشتم . چون مناسبت خاصی بود ، ادمین کانال حسابی سرش شلوغ شد و یادش رفت مطلب را در کانال بگذارد. دلم شکست ، خواستم پیام بدم برای یادآوری ، گفتم شاید امام رضا نخواسته این مطلب منتشر شود . آن فراموشی ادمین را به خیر گرفتم و پیگیری نکردم. بنده خدا موقع فرستادن پیام یک کارگاه آنلاین متوجه شد و حسابی عذر خواهی کرد . گفتم :« عذرخواهی نیاز نیست متوجه شدم به خاطر شلوغی آن بازه بود»
. چند روز بود به خاطر ماموریت همسرم به شمال آمده بودیم . پدر بچه ها از صبح تا شب گرفتار بود و اگر می رسید شبها دوری بزنیم. آن شب به بچه ها قول داده بودم برای بازی به یک فضای سرپوشیده یا خانه بازی برویم. نظرم روی یک مجموعه سر پوشیده بود ، اما بچه ها فکر می کردند ، قرار است به خانه بازی خیابان منتهی به دریا برویم. مثلا خواستم غافل گیر شان کنم ، خودم غافل گیر شدم! مجموعه سر پوشیده کلا تعطیل کرده بود. به بچه ها گفتم:« پس بریم خانه بازی »
آن ها هم چون آخر حرف خودشان شده بود حسابی خوشحال شدند.
به انتهای خیابان دریا که رسیدیم ، چشمم افتاد به نور سبز رنگ یادمان شهید. تازه فهمیدم خدا چقدر حواسش به من هست . خداحافظی با شهید گمنام را گذاشته بودم برای روز آخر ، اما این زیارت یک دفعه ای حسابی چسبید . زمان بازی بچه ها ، تمرین روزانه را نوشتم و کامل کردم . وقتی که تمرین را فرستادم ، نفس راحتی کشیدم.
پیام های ایتا را باز کردم ، دیدم کانال همان ساعتی که سر مزار شهید بودم ، مطلبم امام رضایی من را گذاشته بود . دلم لرزید ، زیر لب گفتم السلام علیک یا علی بن موسی الرضا ….
https://ble.ir/redlines1/1581406088182875385/1764074994614
قرار بود برای کانال ، روایت هایی با حال و هوای امام رضا بفرستیم. خیلی ذوق داشتم برای نوشتن . چند سال بود ، زیارت نصیبم نشده بود.اما امام رضا هر وقت از ته دل سلام داده بودم ، جوابم را داده بود. روایت یکی از آن جواب سلام ها را نوشتم . چون مناسبت خاصی بود ، ادمین کانال حسابی سرش شلوغ شد و یادش رفت مطلب را در کانال بگذارد. دلم شکست ، خواستم پیام بدم برای یادآوری ، گفتم شاید امام رضا نخواسته این مطلب منتشر شود . آن فراموشی ادمین را به خیر گرفتم و پیگیری نکردم. بنده خدا موقع فرستادن پیام یک کارگاه آنلاین متوجه شد و حسابی عذر خواهی کرد . گفتم :« عذرخواهی نیاز نیست متوجه شدم به خاطر شلوغی آن بازه بود»
. چند روز بود به خاطر ماموریت همسرم به شمال آمده بودیم . پدر بچه ها از صبح تا شب گرفتار بود و اگر می رسید شبها دوری بزنیم. آن شب به بچه ها قول داده بودم برای بازی به یک فضای سرپوشیده یا خانه بازی برویم. نظرم روی یک مجموعه سر پوشیده بود ، اما بچه ها فکر می کردند ، قرار است به خانه بازی خیابان منتهی به دریا برویم. مثلا خواستم غافل گیر شان کنم ، خودم غافل گیر شدم! مجموعه سر پوشیده کلا تعطیل کرده بود. به بچه ها گفتم:« پس بریم خانه بازی »
آن ها هم چون آخر حرف خودشان شده بود حسابی خوشحال شدند.
به انتهای خیابان دریا که رسیدیم ، چشمم افتاد به نور سبز رنگ یادمان شهید. تازه فهمیدم خدا چقدر حواسش به من هست . خداحافظی با شهید گمنام را گذاشته بودم برای روز آخر ، اما این زیارت یک دفعه ای حسابی چسبید . زمان بازی بچه ها ، تمرین روزانه را نوشتم و کامل کردم . وقتی که تمرین را فرستادم ، نفس راحتی کشیدم.
پیام های ایتا را باز کردم ، دیدم کانال همان ساعتی که سر مزار شهید بودم ، مطلبم امام رضایی من را گذاشته بود . دلم لرزید ، زیر لب گفتم السلام علیک یا علی بن موسی الرضا ….
https://ble.ir/redlines1/1581406088182875385/1764074994614
۱۲:۴۹