آنچه در مسیرِ رسیدن به تو گذشت
نمیتوانم از روزهایی که شاهد مراسم تشییعت بودم، بنویسم. اصلا نمیخواهم مراسمات وداع با تو را بخاطر بیاورم. برای لحظه لحظه اش حرف دارم. میتوانم دقیقه به دقیقه مسیر و جاده های رسیدن به تو را، کنارت به حرف بنشینم. از این دو سه روز به قدر دو سه سال، خاطره دارم. از انبوه ماشین های توی جاده که عکس تو پشت شیشه ماشینشان، داغِ توی دلشان را فریاد میزد؛ از آن سکوی کوچکی که با یک قالی کهنه و خاکی پوشانده بودندش و با یک دست خط نه چندان جالب بالای یک میله نوشته بودند: سکوی نماز؛ از اتوبوسی که عکس شهدای لامرد را جای جایش چسبانده و روی یک بنر کوچک نوشته بود: "زائران لامرد برای تشییع پیکر قائد شهید امت"؛ یا اتوبوس دیگری که روی آن نوشته بود: "زائران اهل سنت از شهرستان اِوَز" از موکب های توی راه و شربت های آبلیموی خادمان سیاه پوشت؛ از وقت هایی که پلاک همشهری هایمان را توی جاده میدیدیم و با دیدن عکس تو و پرچم ایرانِ روی ماشینشان گل از گلمان میشکفت. من از دقیقه به دقیقه مسیر میتوانم برایت بنویسم. دقیق و با جزئیات!اما از اینها نوشتن و گفتن، آنچنان مشکل است که گویی یک هوای سخت و سنگین توی قفسه سینه ات گیر کرده باشد و تو هرچه دم و بازدم کنی نتوانی بیرونش بدهی! اما گاهی تنها راه برای دوباره نفس کشیدن، ایستادن در برابر همین هوای سنگینِ مانده توی سینه است...
#روایت_آقا
https://ble.ir/revaayatevesal
نمیتوانم از روزهایی که شاهد مراسم تشییعت بودم، بنویسم. اصلا نمیخواهم مراسمات وداع با تو را بخاطر بیاورم. برای لحظه لحظه اش حرف دارم. میتوانم دقیقه به دقیقه مسیر و جاده های رسیدن به تو را، کنارت به حرف بنشینم. از این دو سه روز به قدر دو سه سال، خاطره دارم. از انبوه ماشین های توی جاده که عکس تو پشت شیشه ماشینشان، داغِ توی دلشان را فریاد میزد؛ از آن سکوی کوچکی که با یک قالی کهنه و خاکی پوشانده بودندش و با یک دست خط نه چندان جالب بالای یک میله نوشته بودند: سکوی نماز؛ از اتوبوسی که عکس شهدای لامرد را جای جایش چسبانده و روی یک بنر کوچک نوشته بود: "زائران لامرد برای تشییع پیکر قائد شهید امت"؛ یا اتوبوس دیگری که روی آن نوشته بود: "زائران اهل سنت از شهرستان اِوَز" از موکب های توی راه و شربت های آبلیموی خادمان سیاه پوشت؛ از وقت هایی که پلاک همشهری هایمان را توی جاده میدیدیم و با دیدن عکس تو و پرچم ایرانِ روی ماشینشان گل از گلمان میشکفت. من از دقیقه به دقیقه مسیر میتوانم برایت بنویسم. دقیق و با جزئیات!اما از اینها نوشتن و گفتن، آنچنان مشکل است که گویی یک هوای سخت و سنگین توی قفسه سینه ات گیر کرده باشد و تو هرچه دم و بازدم کنی نتوانی بیرونش بدهی! اما گاهی تنها راه برای دوباره نفس کشیدن، ایستادن در برابر همین هوای سنگینِ مانده توی سینه است...
#روایت_آقا
https://ble.ir/revaayatevesal
۱۹۰
۲۱:۴۶