بله | کانال مجموعه ادبی‌ روایتخانه
عکس پروفایل مجموعه ادبی‌ روایتخانه م

مجموعه ادبی‌ روایتخانه

۳۲۶عضو
thumbnail
به یازده خُم می گرچه دست ما نرسدبده پیاله که یک خُم هنوز سربسته است
undefined قادر طهماسبی
undefined ۹ ربیع‌الاول،سالروز امامت حضرت ولی عصر (عج)
○● @revayat_khane ●○

۵:۰۲

thumbnail
بزرگ‌ترین دل‌خوشی‌ام افتخار خادمی خانهٔ امام حسن عسکری(ع) بود؛ به ویژه از هنگامی که فرزند دلبندشان به دنیا آمد. روزی کودک را دیدم که در جایگاهش نشسته بود. به من گفتند صندل‌هایشان را برایشان ببرم. صندل‌ها را بردم. پرسیدند: «مرا می‌شناسی؟»گفتم: «آری! شما ارباب و سرورم هستید. »
می‌دانستم که منظورشان چیست. خواستم خودشان برایم بگویند.
گفتند: «*من خاتم الاوصیاء هستم و تنها بلاگردان خاندان و شیعیانم*»

undefined عزیزundefinedپیمانه‌هایی شیرین از فضائل امام عصر(عج)برگرفته از کتاب «مکیال‌المکارم»
undefined<img style=" />undefined به قلم #بهزاد_دانشگرundefined انتشارات عهد مانا
#یا_ایها_العزیز#آغاز_ولایت_امام_زمان
○● @revayat_khane ●○

۸:۵۴

بازارسال شده از انتشارات شهیدکاظمی
thumbnail
undefined امروز با یکی از همکاران درباره اتفاقات دو سه ماه اخیر صحبت می‌کردیم. اینکه حالا چه وظیفه‌ای داریم و آیا خودمون رو برای دوران ظهور حضرت آماده کردیم یا نه؟ همین الان چطور؟ آدمی هستیم که به درد دین اسلام بخوریم یا سنگی بزرگی هستیم بر روی جاده‌ی پیشرفت اسلام عزیز؟
undefinedشناختن اهل‌بیت علیهم‌السلام، سبک زندگی‌شون و رفتارشون در جامعه، تکلیف ما رو با زندگی‌مون روشن می‌کنه. وقتی خوب این بزرگواران رو بشناسیم، سخت‌تر می‌تونیم در راهی جز راه حق قدم برداریم، قلم برداریم و نفس بکشیم.
undefinedحالا که تو جشنواره «بشارت منجی» هستیم، یه پیشنهاد خیلی خوب واستون داریم.
undefined «چهارده خورشید، یک آفتاب»؛مجموعه‌ای ۱۴ جلدی هست که در هر جلد به یک معصوم علیهم‌السلام پرداخته شده. یعنی هر کتاب حاوی 100 داستان کوتاه از سیره عملی و سبک زندگی اون بزرگواران هست که در روایات و احادیث به اون اشاره شده. یعنی در مجموع این داستانک‌ها از دل 1400 حدیث بیرون اومده. کمک خوبی هست برای تبدیل شدن به انسان تراز.
قیمت دوره ۱۴ جلدی: 945 هزار تومانundefinedقیمت دوره ۱۴ جدی در جشنواره: 708 هزار تومانundefined
undefined + ارسال رایگان undefined + هدیه یک کتابundefined + به‌همراه عکس کارتی شهدا undefined+ نشانک عطری کتاب undefined + شرکت در قرعه‌کشی قاب فرش حرم امام رضا(ع) هر شب برای یک نفر.
undefined️ فرصت شرکت در جشنواره: تا 20 شهریور
سفارش‌ از طریق: undefinedhttps://manvaketab.com///pubbooklist/59974/
undefined کد تخفیف: ۱۵۰۰
undefined مراجعه حضوری: قم خیابان معلم مجتمع ناشران طبقه‌ی هم‌کف فروشگاه نشر شهید کاظمیundefinedساعت کاری: ۸:۳۰ صبح تا ۸ شب۰۲۵۳۳۵۵۱۸۱۸
undefined انتشارات‌شهیدکاظمی undefined http://ble.ir/join/GrakU5Pckm

۱۸:۱۳

بازارسال شده از انتشارات شهیدکاظمی
thumbnail

۱۸:۱۳

مجموعه ادبی‌ روایتخانه
undefined تصویر
undefined یک فرصت عالی برای خرید مجموعه کتاب #چهارده_خورشید_یک_آفتاب undefined
هر کتاب برش‌هایی ست از زندگی و زمانهٔ یکی از چهارده نور مقدس (سلام‌الله‌علیها)
@nashreshahidkazemi
#کتاب_خوب_بخوانید
○● @revayat_khane ●○

۱۸:۱۳

thumbnail
او عشق را تقسیم می‌کرد؛ از زندگی تا شهادت
undefinedاز همان روزی که در مسجد محله، غنچه‌های یاس را توی کفش همسرش گذاشت تا شبی که با پهپاد دشمن، پیکرش را تکه تکه کردند، محمود محسنی همیشه یک چیز را تقسیم می‌کرد: «عشق». عشق به دخترانی که برایشان هندوانه را به شکل ماهی می‌برید، عشق به همسری که با او سحری‌های شب قدر را می‌چید، و عشق به مردمی که گوشت قربانی را بینشان تقسیم می‌کرد. حالا زهره، همسر شهید، روایت می‌کند این عاشقی را در روزگاری که سه دخترش یاد گرفته‌اند با گفتن «شب بخیر» به عکس پدر، زندگی را ادامه دهند..
undefined ادامه دارد..
#شهید_محمود_محسنی#دفاع_مقدس_۱۲روزه
○● @revayat_khane ●○

۱۵:۰۶

مجموعه ادبی‌ روایتخانه
undefined او عشق را تقسیم می‌کرد؛ از زندگی تا شهادت undefinedاز همان روزی که در مسجد محله، غنچه‌های یاس را توی کفش همسرش گذاشت تا شبی که با پهپاد دشمن، پیکرش را تکه تکه کردند، محمود محسنی همیشه یک چیز را تقسیم می‌کرد: «عشق». عشق به دخترانی که برایشان هندوانه را به شکل ماهی می‌برید، عشق به همسری که با او سحری‌های شب قدر را می‌چید، و عشق به مردمی که گوشت قربانی را بینشان تقسیم می‌کرد. حالا زهره، همسر شهید، روایت می‌کند این عاشقی را در روزگاری که سه دخترش یاد گرفته‌اند با گفتن «شب بخیر» به عکس پدر، زندگی را ادامه دهند.. undefined ادامه دارد.. #شهید_محمود_محسنی #دفاع_مقدس_۱۲روزه ○● @revayat_khane ●○
undefinedشب جمعه بود. ساعت یک و ربع شب از سر کارش زنگ زدند. باید می‌رفت؛ آماده باش شده بودند. همیشه بیدار می‌ماندم تا برود و آن شب خسته بودم، خیلی. فقط گفتم: «یادت نره ظهر ناهار خونه مامانت دعوتیم.». محمود با همان لحن آرامش گفت: «باشه، میام.» همین. صداش مطمئن بود. صبح زود، بعد از نماز، طبق عادت گوشی را برداشتم. چشمم به اخبار خورد. خبر زده شدن سرداران در تهران. انگار یکی با مشت کوبید توی صورتم. بغضم ترکید. تا شش صبح بی‌وقفه گریه کردم. فشارم افتاده بود. پتو را محکم دور خودم پیچیده بودم ولی می‌لرزیدم. می‌دانستم یعنی جنگ شده. یعنی محمود تا چند روز دیگر نمی‌آید خانه.ظهر، خودمان رفتیم خانه مادرش برای ناهار. فاطمه، دخترم، آنجا فهمید سرداران را زده‌اند. با ناراحتی گفت: «چرا نگفتی مامان؟». گفتم: «نمی‌خواستم ناراحت شوی». شب، محمود تماس گرفت. گفت: «حالم خوبه، نگران نباش». دیگر نیامد خانه. ولی از جمعه به بعد، هر شب زنگ می‌زد. صدایش آرام بود، ولی تهش چیزی می‌لرزید.
undefinedسه‌شنبه ظهر، خانه یکی از دوستانم بودم که باز تماس گرفت. گفت: «یه چک دارم، اگه می‌تونی پول بریز که برگشت نخوره.» تلاش کردم. هر کاری کردم تا عصر نشد. گفتند حساب‌های بانک سپه هک شده‌اند.شب، دوباره گوشی‌ام زنگ خورد. فکر می‌کردم خودش است. صدایی غریبه گفت: «من همکار آقا محمود هستم. پاش شکسته. می‌تونید بیاید بیمارستان؟» پاهایم سست شد. زنگ زدم به برادرهایم. رفتیم بیمارستان صدوقی. نزدیک صدوقی بودیم که گفتند بیایید شاهین‌شهر. راه افتادیم. دوباره گفتند برگردید صدوقی. دوباره رفتیم. دو ساعت تمام، توی راهروی بیمارستان صدوقی ایستادیم. چشم‌به‌راه آمبولانس. تماس گرفتند: «آمبولانس نیامده. برگردید شاهین‌شهر.»رسیدیم دم در بیمارستان شاهین‌شهر. گفتم: «خانم محسنی هستم.» گفتند: «فقط یک آقا می‌تونه بره داخل.» برادرم رفت. برگشت، گفت: «تو آی‌سی‌یوئه.». بریم، فردا بیایم. گفتم: «من تا محمود رو نبینم، از اینجا نمی‌رم».
undefinedرفتم داخل ماشین. گوشی را گذاشتم کنارم. زیارت عاشورا را پخش کردم. صدای گریه‌ام گره خورد با کلماتش. می‌خواندم، گریه می‌کردم، سبک می‌شدم. خواهرم آمد. زن داداشم هم. نگاهشان که کردم، فهمیدم. دیگر نپرسیدم. گفتند: «محمود شهید شده.».فردا ظهر، اجازه دادند ببینمش. توی راهروی بیمارستان، زیر لب زمزمه می‌کردم: «یا صاحب‌الزمان، کمکم کن.» دلم نمی‌خواست گریه کنم. نمی‌خواستم محو شوم در آن لحظه. می‌خواستم خوب ببینمش. آخرین‌بار.از سینه به بالا سالم بود. صورتش همان بود. آرام. دستش را گرفتم، بوسیدم. همان دستی که هر روز، با ورودش به خانه، دستم و صورت بچه‌ها را نوازش می‌کرد. همان دستی که با آن برگشته بود خانه، با بوی نان تازه و مهربانی. همان‌جا بود که تمام خاطرات از جلوی چشمانم رد شد. برگشتم به روز اول آشنایی‌مان.
undefined<img style=" />undefined #زهرا_شطّی
#شهید_محمود_محسنی#دفاع_مقدس_۱۲روزه
○● @revayat_khane ●○

۱۵:۰۶

بازارسال شده از انتشارات شهیدکاظمی
thumbnail
undefined️ ۵ روز تا پایان جشنواره بشارت منجی
undefined ویژه ایام امامت امام زمان(ع) تا میلاد حضرت رسول(ص)فروش ویژه کلیه کتاب‌های منتخبundefined تخفیف ویژه + قرعه‌کشی و اهدا جوایز به قید قرعهundefined + هدیه یک کتاب خوب برای همهٔ سفارش‌ها ۱۰ الی ۲۰ شهریور سفارش‌ از طریق:undefinedmanvaketab.com undefined کد تخفیف: ۱۵۰۰undefined مراجعه حضوری: قم خیابان معلم مجتمع ناشران طبقه‌ی هم‌کف فروشگاه نشر شهید کاظمیundefinedساعت کاری: ۸:۳۰ صبح تا ۸ شب۰۲۵۳۳۵۵۱۸۱۸
undefined انتشارات‌شهیدکاظمی undefined http://ble.ir/join/GrakU5Pckm

۱۷:۳۱

مجموعه ادبی‌ روایتخانه
undefined undefined️ ۵ روز تا پایان جشنواره بشارت منجی undefined ویژه ایام امامت امام زمان(ع) تا میلاد حضرت رسول(ص) فروش ویژه کلیه کتاب‌های منتخب undefined تخفیف ویژه + قرعه‌کشی و اهدا جوایز به قید قرعه undefined + هدیه یک کتاب خوب برای همهٔ سفارش‌ها ۱۰ الی ۲۰ شهریور سفارش‌ از طریق:undefined manvaketab.com undefined کد تخفیف: ۱۵۰۰ undefined مراجعه حضوری: قم خیابان معلم مجتمع ناشران طبقه‌ی هم‌کف فروشگاه نشر شهید کاظمی undefinedساعت کاری: ۸:۳۰ صبح تا ۸ شب ۰۲۵۳۳۵۵۱۸۱۸ undefined انتشارات‌شهیدکاظمی undefined http://ble.ir/join/GrakU5Pckm
undefinedاین فرصت ویژه را از دست ندهید...
undefinedفهرست کتاب‌های روایتخانه در نشر شهید کاظمی:

undefinedمجموعه چهارده خورشید یک آفتاب | جمعی از نویسندگان
undefined باش | مرثا صامتی
undefinedپرخو | شبنم غفاری
🪴حسن یوسف | سعید معتمدی
undefinedحواست هست |زینب سنجارون
🪶داستان‌های سپید | مطهره شیرانی
undefinedدلاوران عالی‌قاپو | بهزاد دانشگر
undefined بی‌برادر | بهزاد دانشگر
🩸دخترها بابایی‌اند | بهزاد دانشگر
undefined تو دیگر بمان | زهرا کرباسی
undefined تولد یک انقلاب | بهزاد دانشگر
undefined سنجاب‌های لهستانی | علی جعفری

با ما همراه باشید...undefined
undefinedمجموعه ادبی روایتخانهundefined○● @revayat_khane ●○

۱۷:۳۲

thumbnail
در جست‌وجوی خوشبختی
🧧اگر «تولد در توکیو» قرار بود دههٔ ۷۰ یا ۸۰ چاپ شود، اسم کتاب می‌شد در جست‌و‌جوی خوشبختی. تا هر خواننده‌ای که به دنبال خوشبختی با هر معنایی می‌گردد رغبت کند کتاب را بخرد یا دست کم از کتابخانه قرض بگیردش.
undefinedخاطرات خانم اتسوکو هوشینو، خاطرات حسرت‌ها و آرزوهاست. آرزوهای کوچک و بزرگ برای رسیدن به خوشبختی. یک وقتی توی پاساژ با خریدن گوچی و آدیداس دنبالش می‌گردد و یک وقتی با کمک مالی به یونیسف. انگاری که خوشبختی همیشه در حال فرار کردن باشد. اینقدر که چند بار بخواهد خودش را هم بِکُشد.
undefinedذهن پرسشگرِ خانم اتسوکو پا پس نمی‌کشد. می‌پرسد و می‌گردد تا خوشبختی معنای دیگری پیدا می‌کند. معنایی ثابت و همیشگی. معنایی بدون هیچ تغییری. آرزوهایش هم رنگ دیگری پیدا می‌کنند. رنگِ نور! نور می‌تابد و از قلبش وارد می‌شود و در تک تک رگ‌ها و شریان‌ها جریان پیدا می‌کند. آن وقت است که جریان نور با چراغِ اهل بیت قرار می‌گیرد و برای همیشه روشن می‌ماند.
undefinedحالا اگر همان مخاطبی که در آرزوی خوشبختی بود و هنوز هم هست را بیاورید تا «تولد در توکیو» را بخواند، پی می‌برد که خوشبختی چیست و باید دنبال کدام معنایش باشد.
undefined<img style=" />undefined #علیرضا_پورنفیسی
•••#ریویو_کتاب❌#مرور_کتاب undefined(ادای احترام به ویراستاران محترم مجموعه)
undefinedمجموعه ادبی روایتخانهundefined○● @revayat_khane ●○

۹:۳۲

مجموعه ادبی‌ روایتخانه
undefined در جست‌وجوی خوشبختی 🧧اگر «تولد در توکیو» قرار بود دههٔ ۷۰ یا ۸۰ چاپ شود، اسم کتاب می‌شد در جست‌و‌جوی خوشبختی. تا هر خواننده‌ای که به دنبال خوشبختی با هر معنایی می‌گردد رغبت کند کتاب را بخرد یا دست کم از کتابخانه قرض بگیردش. undefinedخاطرات خانم اتسوکو هوشینو، خاطرات حسرت‌ها و آرزوهاست. آرزوهای کوچک و بزرگ برای رسیدن به خوشبختی. یک وقتی توی پاساژ با خریدن گوچی و آدیداس دنبالش می‌گردد و یک وقتی با کمک مالی به یونیسف. انگاری که خوشبختی همیشه در حال فرار کردن باشد. اینقدر که چند بار بخواهد خودش را هم بِکُشد. undefinedذهن پرسشگرِ خانم اتسوکو پا پس نمی‌کشد. می‌پرسد و می‌گردد تا خوشبختی معنای دیگری پیدا می‌کند. معنایی ثابت و همیشگی. معنایی بدون هیچ تغییری. آرزوهایش هم رنگ دیگری پیدا می‌کنند. رنگِ نور! نور می‌تابد و از قلبش وارد می‌شود و در تک تک رگ‌ها و شریان‌ها جریان پیدا می‌کند. آن وقت است که جریان نور با چراغِ اهل بیت قرار می‌گیرد و برای همیشه روشن می‌ماند. undefinedحالا اگر همان مخاطبی که در آرزوی خوشبختی بود و هنوز هم هست را بیاورید تا «تولد در توکیو» را بخواند، پی می‌برد که خوشبختی چیست و باید دنبال کدام معنایش باشد. undefined<img style=" />undefined #علیرضا_پورنفیسی ••• #ریویو_کتابundefined #مرور_کتاب undefined (ادای احترام به ویراستاران محترم مجموعه) undefinedمجموعه ادبی روایتخانهundefined ○● @revayat_khane ●○
undefined تولد در توکیوخاطرات خانم اتسوکو هوشینو
undefined<img style=" />undefined به قلم #حامد_علی‌بیگی
undefined از مجموعه کتاب‌ #تولد_دوبارهundefined انتشارات عهد مانا
○● @revayat_khane ●○

۹:۳۳

مجموعه ادبی‌ روایتخانه
undefinedشب جمعه بود. ساعت یک و ربع شب از سر کارش زنگ زدند. باید می‌رفت؛ آماده باش شده بودند. همیشه بیدار می‌ماندم تا برود و آن شب خسته بودم، خیلی. فقط گفتم: «یادت نره ظهر ناهار خونه مامانت دعوتیم.». محمود با همان لحن آرامش گفت: «باشه، میام.» همین. صداش مطمئن بود. صبح زود، بعد از نماز، طبق عادت گوشی را برداشتم. چشمم به اخبار خورد. خبر زده شدن سرداران در تهران. انگار یکی با مشت کوبید توی صورتم. بغضم ترکید. تا شش صبح بی‌وقفه گریه کردم. فشارم افتاده بود. پتو را محکم دور خودم پیچیده بودم ولی می‌لرزیدم. می‌دانستم یعنی جنگ شده. یعنی محمود تا چند روز دیگر نمی‌آید خانه. ظهر، خودمان رفتیم خانه مادرش برای ناهار. فاطمه، دخترم، آنجا فهمید سرداران را زده‌اند. با ناراحتی گفت: «چرا نگفتی مامان؟». گفتم: «نمی‌خواستم ناراحت شوی». شب، محمود تماس گرفت. گفت: «حالم خوبه، نگران نباش». دیگر نیامد خانه. ولی از جمعه به بعد، هر شب زنگ می‌زد. صدایش آرام بود، ولی تهش چیزی می‌لرزید. undefinedسه‌شنبه ظهر، خانه یکی از دوستانم بودم که باز تماس گرفت. گفت: «یه چک دارم، اگه می‌تونی پول بریز که برگشت نخوره.» تلاش کردم. هر کاری کردم تا عصر نشد. گفتند حساب‌های بانک سپه هک شده‌اند. شب، دوباره گوشی‌ام زنگ خورد. فکر می‌کردم خودش است. صدایی غریبه گفت: «من همکار آقا محمود هستم. پاش شکسته. می‌تونید بیاید بیمارستان؟» پاهایم سست شد. زنگ زدم به برادرهایم. رفتیم بیمارستان صدوقی. نزدیک صدوقی بودیم که گفتند بیایید شاهین‌شهر. راه افتادیم. دوباره گفتند برگردید صدوقی. دوباره رفتیم. دو ساعت تمام، توی راهروی بیمارستان صدوقی ایستادیم. چشم‌به‌راه آمبولانس. تماس گرفتند: «آمبولانس نیامده. برگردید شاهین‌شهر.» رسیدیم دم در بیمارستان شاهین‌شهر. گفتم: «خانم محسنی هستم.» گفتند: «فقط یک آقا می‌تونه بره داخل.» برادرم رفت. برگشت، گفت: «تو آی‌سی‌یوئه.». بریم، فردا بیایم. گفتم: «من تا محمود رو نبینم، از اینجا نمی‌رم». undefinedرفتم داخل ماشین. گوشی را گذاشتم کنارم. زیارت عاشورا را پخش کردم. صدای گریه‌ام گره خورد با کلماتش. می‌خواندم، گریه می‌کردم، سبک می‌شدم. خواهرم آمد. زن داداشم هم. نگاهشان که کردم، فهمیدم. دیگر نپرسیدم. گفتند: «محمود شهید شده.». فردا ظهر، اجازه دادند ببینمش. توی راهروی بیمارستان، زیر لب زمزمه می‌کردم: «یا صاحب‌الزمان، کمکم کن.» دلم نمی‌خواست گریه کنم. نمی‌خواستم محو شوم در آن لحظه. می‌خواستم خوب ببینمش. آخرین‌بار. از سینه به بالا سالم بود. صورتش همان بود. آرام. دستش را گرفتم، بوسیدم. همان دستی که هر روز، با ورودش به خانه، دستم و صورت بچه‌ها را نوازش می‌کرد. همان دستی که با آن برگشته بود خانه، با بوی نان تازه و مهربانی. همان‌جا بود که تمام خاطرات از جلوی چشمانم رد شد. برگشتم به روز اول آشنایی‌مان. undefined<img style=" />undefined #زهرا_شطّی #شهید_محمود_محسنی #دفاع_مقدس_۱۲روزه ○● @revayat_khane ●○
thumbnail
۱/۷از مسجد تا سفره عقد
اولین بار محمود را در مسجد محله دیدم. پدرم خادم مسجد بود و او هر صبح برای نماز و خواندن دعا می‌رفت مسجد. سال ۸۷، وقتی بابا در اتاقم را زد و گفت «محمود آمده خواستگاریت»، حتی نمی‌دانستم کیست! یک ماه بعد در ۴۵ دقیقه گفتگو، فهمیدم مرد زندگی‌ام را پیدا کرده‌ام، با وجود اینکه سربازی نرفته بود و کار نداشت. مهریه ام شد ۲۰ سکه و پیوند‌مان آغاز شد.
undefined<img style=" />undefined #زهرا_شطّی
#شهید_محمود_محسنی#دفاع_مقدس_۱۲روزه
○● @revayat_khane ●○

۱۷:۴۹

thumbnail
ایوان کسری شکافت، آتشکدهٔ فارس خاموش شد، دریاچهٔ ساوه خشکید، خدایان سنگ و چوب عرب سرنگون شدند. نوری به آسمان بلند شد که تا فرسنگ‌ها آن‌طرف‌تر دیده شد. انوشیروان و موبدان خواب‌های وحشتناک دیدند...
و محمد(ص) به دنیا آمد.

undefined آفتاب آخرینبرش‌هایی کوتاه از زندگی و زمانهٔ حضرت محمد(صلی‌الله‌علیه‌وآله)
undefined<img style=" />undefined به قلم #مهدی_قزلی

○● @revayat_khane ●○

۹:۱۱

thumbnail
خدا از چشم‌زخم مردمان ترسید پس یک شب تو را تا آسمان‌ها بُرد و مثل ماه قابت کرد
undefined سودابه مهیجی
undefined۱۷ ربیع‌الاولمیلاد پیامبر اکرم، حضرت محمد(ص)
○● @revayat_khane ●○

۸:۴۱

thumbnail
علوم مشرق و مغرب به پیش دانش اوچو قطره‌ای‌ست که پنهان به وسعت دریاست
undefined غلامرضا سازگار
undefined۱۷ ربیع‌الاولولادت امام جعفر صادق (علیه‌السلام)
○● @revayat_khane ●○

۸:۴۲

thumbnail
لبنانی بود؛ ولی دوست داشت یک خانه هم توی مدینه داشته باشد. پول داد به امام و گفت: «زحمتش را شما بکشید.»
گفت: «خانه‌ای خوب برایت خریدم. این هم قباله‌اش.»
یک کاغذ گذاشت جلویش. مرد خواند: «جعفر ابن محمد برای این مرد خانه‌ای در بهشت خریده است که یک طرف آن به خانه رسول اکرم متصل است، طرف دیگرش به خانه امیرالمؤمنین و دو طرف دیگرش به خانه امام حسن و امام حسین (علیهم‌السلام).»
مرد با خوشحالی کاغذ را بوسید و گذاشت روی چشمانش.
امام گفت:«پولت را دادم به فقرای مدینه.»
خانواده‌اش را قسم داده بود وقتی مُرد، نوشته را بگذارند توی کفنش. روز بعد دفنش آمدند سر قبرش؛ دیدند نوشته‌ای آنجا گذاشته شده: «جعفر ابن محمد به وعده‌اش وفا کرد.»

undefined در محضر آفتاببرش‌هایی کوتاه از زندگی و زمانهٔ امام جعفر صادق (علیه‌السلام)
undefined<img style=" />undefined به قلم #شبنم_غفاری_حسینی

○● @revayat_khane ●○

۱۴:۱۹

مجموعه ادبی‌ روایتخانه
undefined ایوان کسری شکافت، آتشکدهٔ فارس خاموش شد، دریاچهٔ ساوه خشکید، خدایان سنگ و چوب عرب سرنگون شدند. نوری به آسمان بلند شد که تا فرسنگ‌ها آن‌طرف‌تر دیده شد. انوشیروان و موبدان خواب‌های وحشتناک دیدند... و محمد(ص) به دنیا آمد. undefined آفتاب آخرین برش‌هایی کوتاه از زندگی و زمانهٔ حضرت محمد(صلی‌الله‌علیه‌وآله) undefined<img style=" />undefined به قلم #مهدی_قزلی ○● @revayat_khane ●○
thumbnail
نسخهٔ صوتی کتاب «*آفتاب آخرین*» را می‌تونید از بسترهای مختلف کتاب‌خوانی دریافت کنید:
https://www.yamcag.ir/afakh
undefined به قلم مهدی قزلیundefined با صدای علیرضا توحیدی مهر
@avayam_ir
#آفتاب_آخرین#چهارده_خورشید_یک_آفتاب
undefinedمجموعه ادبی روایتخانهundefined○● @revayat_khane ●○

۱۶:۴۵

مجموعه ادبی‌ روایتخانه
undefined لبنانی بود؛ ولی دوست داشت یک خانه هم توی مدینه داشته باشد. پول داد به امام و گفت: «زحمتش را شما بکشید.» گفت: «خانه‌ای خوب برایت خریدم. این هم قباله‌اش.» یک کاغذ گذاشت جلویش. مرد خواند: «جعفر ابن محمد برای این مرد خانه‌ای در بهشت خریده است که یک طرف آن به خانه رسول اکرم متصل است، طرف دیگرش به خانه امیرالمؤمنین و دو طرف دیگرش به خانه امام حسن و امام حسین (علیهم‌السلام).» مرد با خوشحالی کاغذ را بوسید و گذاشت روی چشمانش. امام گفت:«پولت را دادم به فقرای مدینه.» خانواده‌اش را قسم داده بود وقتی مُرد، نوشته را بگذارند توی کفنش. روز بعد دفنش آمدند سر قبرش؛ دیدند نوشته‌ای آنجا گذاشته شده: «جعفر ابن محمد به وعده‌اش وفا کرد.» undefined در محضر آفتاب برش‌هایی کوتاه از زندگی و زمانهٔ امام جعفر صادق (علیه‌السلام) undefined<img style=" />undefined به قلم #شبنم_غفاری_حسینی ○● @revayat_khane ●○
thumbnail
نسخهٔ صوتی کتاب «*در محضر آفتاب*» را می‌تونید از بسترهای مختلف کتاب‌خوانی دریافت کنید:
https://www.yamcag.ir/dmaf
undefined به قلم شبنم غفاری حسینیundefined با صدای علیرضا توحیدی مهر
@avayam_ir
#در_محضر_آفتاب#چهارده_خورشید_یک_آفتاب
undefinedمجموعه ادبی روایتخانهundefined○● @revayat_khane ●○

۱۶:۴۶

thumbnail
به کِشت سوختگان، آبی ای سحاب کرمکه تشنگان همه در #انتظار بارانند
undefined شهریار
○● @revayat_khane ●○

۱۰:۴۷

thumbnail
در میان آفتاب و دلمرز مشترک کجاست؟چشم‌های منمیزبان نقشه‌هاست:نقشه‌ها و مرزهای روبرومرزهای درد، آرزومرزهای مبهم خیالمرزهای ممکن و محال
نقشه‌های فاصلهمرزهای خاکی و غریببین آفتاب و دل کشیده‌اندمرزهای شرقی دلم کجاست؟
چشم‌های منمیزبان نقشه‌هاستکوه‌هاروی نقشه سر به اوج می‌زنندرودهاروی نقشه موج می‌زنندمرزهای بین آفتاب و دلناگهان خراب می‌شوند

undefined قیصر امین‌پور
#کاروان_صمود
○● @revayat_khane ●○

۵:۲۸