به یازده خُم می گرچه دست ما نرسدبده پیاله که یک خُم هنوز سربسته است
قادر طهماسبی
۹ ربیعالاول،سالروز امامت حضرت ولی عصر (عج)
○● @revayat_khane ●○
○● @revayat_khane ●○
۵:۰۲
بزرگترین دلخوشیام افتخار خادمی خانهٔ امام حسن عسکری(ع) بود؛ به ویژه از هنگامی که فرزند دلبندشان به دنیا آمد. روزی کودک را دیدم که در جایگاهش نشسته بود. به من گفتند صندلهایشان را برایشان ببرم. صندلها را بردم. پرسیدند: «مرا میشناسی؟»گفتم: «آری! شما ارباب و سرورم هستید. »
میدانستم که منظورشان چیست. خواستم خودشان برایم بگویند.
گفتند: «*من خاتم الاوصیاء هستم و تنها بلاگردان خاندان و شیعیانم*»
عزیز
پیمانههایی شیرین از فضائل امام عصر(عج)برگرفته از کتاب «مکیالالمکارم»
" />
به قلم #بهزاد_دانشگر
انتشارات عهد مانا
#یا_ایها_العزیز#آغاز_ولایت_امام_زمان
○● @revayat_khane ●○
میدانستم که منظورشان چیست. خواستم خودشان برایم بگویند.
گفتند: «*من خاتم الاوصیاء هستم و تنها بلاگردان خاندان و شیعیانم*»
#یا_ایها_العزیز#آغاز_ولایت_امام_زمان
○● @revayat_khane ●○
۸:۵۴
بازارسال شده از انتشارات شهیدکاظمی
قیمت دوره ۱۴ جلدی: 945 هزار تومان
سفارش از طریق:
۱۸:۱۳
بازارسال شده از انتشارات شهیدکاظمی
۱۸:۱۳
مجموعه ادبی روایتخانه
تصویر
هر کتاب برشهایی ست از زندگی و زمانهٔ یکی از چهارده نور مقدس (سلاماللهعلیها)
@nashreshahidkazemi
#کتاب_خوب_بخوانید
○● @revayat_khane ●○
۱۸:۱۳
او عشق را تقسیم میکرد؛ از زندگی تا شهادت
از همان روزی که در مسجد محله، غنچههای یاس را توی کفش همسرش گذاشت تا شبی که با پهپاد دشمن، پیکرش را تکه تکه کردند، محمود محسنی همیشه یک چیز را تقسیم میکرد: «عشق». عشق به دخترانی که برایشان هندوانه را به شکل ماهی میبرید، عشق به همسری که با او سحریهای شب قدر را میچید، و عشق به مردمی که گوشت قربانی را بینشان تقسیم میکرد. حالا زهره، همسر شهید، روایت میکند این عاشقی را در روزگاری که سه دخترش یاد گرفتهاند با گفتن «شب بخیر» به عکس پدر، زندگی را ادامه دهند..
ادامه دارد..
#شهید_محمود_محسنی#دفاع_مقدس_۱۲روزه
○● @revayat_khane ●○
#شهید_محمود_محسنی#دفاع_مقدس_۱۲روزه
○● @revayat_khane ●○
۱۵:۰۶
مجموعه ادبی روایتخانه
او عشق را تقسیم میکرد؛ از زندگی تا شهادت
از همان روزی که در مسجد محله، غنچههای یاس را توی کفش همسرش گذاشت تا شبی که با پهپاد دشمن، پیکرش را تکه تکه کردند، محمود محسنی همیشه یک چیز را تقسیم میکرد: «عشق». عشق به دخترانی که برایشان هندوانه را به شکل ماهی میبرید، عشق به همسری که با او سحریهای شب قدر را میچید، و عشق به مردمی که گوشت قربانی را بینشان تقسیم میکرد. حالا زهره، همسر شهید، روایت میکند این عاشقی را در روزگاری که سه دخترش یاد گرفتهاند با گفتن «شب بخیر» به عکس پدر، زندگی را ادامه دهند..
ادامه دارد.. #شهید_محمود_محسنی #دفاع_مقدس_۱۲روزه ○● @revayat_khane ●○
#شهید_محمود_محسنی#دفاع_مقدس_۱۲روزه
○● @revayat_khane ●○
۱۵:۰۶
بازارسال شده از انتشارات شهیدکاظمی
۱۷:۳۱
مجموعه ادبی روایتخانه
️ ۵ روز تا پایان جشنواره بشارت منجی
ویژه ایام امامت امام زمان(ع) تا میلاد حضرت رسول(ص) فروش ویژه کلیه کتابهای منتخب
تخفیف ویژه + قرعهکشی و اهدا جوایز به قید قرعه
+ هدیه یک کتاب خوب برای همهٔ سفارشها ۱۰ الی ۲۰ شهریور سفارش از طریق:
manvaketab.com
کد تخفیف: ۱۵۰۰
مراجعه حضوری: قم خیابان معلم مجتمع ناشران طبقهی همکف فروشگاه نشر شهید کاظمی
ساعت کاری: ۸:۳۰ صبح تا ۸ شب ۰۲۵۳۳۵۵۱۸۱۸
انتشاراتشهیدکاظمی
http://ble.ir/join/GrakU5Pckm
🪴حسن یوسف | سعید معتمدی
🪶داستانهای سپید | مطهره شیرانی
🩸دخترها باباییاند | بهزاد دانشگر
با ما همراه باشید...
۱۷:۳۲
در جستوجوی خوشبختی
🧧اگر «تولد در توکیو» قرار بود دههٔ ۷۰ یا ۸۰ چاپ شود، اسم کتاب میشد در جستوجوی خوشبختی. تا هر خوانندهای که به دنبال خوشبختی با هر معنایی میگردد رغبت کند کتاب را بخرد یا دست کم از کتابخانه قرض بگیردش.
خاطرات خانم اتسوکو هوشینو، خاطرات حسرتها و آرزوهاست. آرزوهای کوچک و بزرگ برای رسیدن به خوشبختی. یک وقتی توی پاساژ با خریدن گوچی و آدیداس دنبالش میگردد و یک وقتی با کمک مالی به یونیسف. انگاری که خوشبختی همیشه در حال فرار کردن باشد. اینقدر که چند بار بخواهد خودش را هم بِکُشد.
ذهن پرسشگرِ خانم اتسوکو پا پس نمیکشد. میپرسد و میگردد تا خوشبختی معنای دیگری پیدا میکند. معنایی ثابت و همیشگی. معنایی بدون هیچ تغییری. آرزوهایش هم رنگ دیگری پیدا میکنند. رنگِ نور! نور میتابد و از قلبش وارد میشود و در تک تک رگها و شریانها جریان پیدا میکند. آن وقت است که جریان نور با چراغِ اهل بیت قرار میگیرد و برای همیشه روشن میماند.
حالا اگر همان مخاطبی که در آرزوی خوشبختی بود و هنوز هم هست را بیاورید تا «تولد در توکیو» را بخواند، پی میبرد که خوشبختی چیست و باید دنبال کدام معنایش باشد.
" />
#علیرضا_پورنفیسی
•••#ریویو_کتاب❌#مرور_کتاب
(ادای احترام به ویراستاران محترم مجموعه)
مجموعه ادبی روایتخانه
○● @revayat_khane ●○
🧧اگر «تولد در توکیو» قرار بود دههٔ ۷۰ یا ۸۰ چاپ شود، اسم کتاب میشد در جستوجوی خوشبختی. تا هر خوانندهای که به دنبال خوشبختی با هر معنایی میگردد رغبت کند کتاب را بخرد یا دست کم از کتابخانه قرض بگیردش.
•••#ریویو_کتاب❌#مرور_کتاب
۹:۳۲
مجموعه ادبی روایتخانه
در جستوجوی خوشبختی 🧧اگر «تولد در توکیو» قرار بود دههٔ ۷۰ یا ۸۰ چاپ شود، اسم کتاب میشد در جستوجوی خوشبختی. تا هر خوانندهای که به دنبال خوشبختی با هر معنایی میگردد رغبت کند کتاب را بخرد یا دست کم از کتابخانه قرض بگیردش.
خاطرات خانم اتسوکو هوشینو، خاطرات حسرتها و آرزوهاست. آرزوهای کوچک و بزرگ برای رسیدن به خوشبختی. یک وقتی توی پاساژ با خریدن گوچی و آدیداس دنبالش میگردد و یک وقتی با کمک مالی به یونیسف. انگاری که خوشبختی همیشه در حال فرار کردن باشد. اینقدر که چند بار بخواهد خودش را هم بِکُشد.
ذهن پرسشگرِ خانم اتسوکو پا پس نمیکشد. میپرسد و میگردد تا خوشبختی معنای دیگری پیدا میکند. معنایی ثابت و همیشگی. معنایی بدون هیچ تغییری. آرزوهایش هم رنگ دیگری پیدا میکنند. رنگِ نور! نور میتابد و از قلبش وارد میشود و در تک تک رگها و شریانها جریان پیدا میکند. آن وقت است که جریان نور با چراغِ اهل بیت قرار میگیرد و برای همیشه روشن میماند.
حالا اگر همان مخاطبی که در آرزوی خوشبختی بود و هنوز هم هست را بیاورید تا «تولد در توکیو» را بخواند، پی میبرد که خوشبختی چیست و باید دنبال کدام معنایش باشد.
" />
#علیرضا_پورنفیسی ••• #ریویو_کتاب
#مرور_کتاب
(ادای احترام به ویراستاران محترم مجموعه)
مجموعه ادبی روایتخانه
○● @revayat_khane ●○
○● @revayat_khane ●○
۹:۳۳
مجموعه ادبی روایتخانه
شب جمعه بود. ساعت یک و ربع شب از سر کارش زنگ زدند. باید میرفت؛ آماده باش شده بودند. همیشه بیدار میماندم تا برود و آن شب خسته بودم، خیلی. فقط گفتم: «یادت نره ظهر ناهار خونه مامانت دعوتیم.». محمود با همان لحن آرامش گفت: «باشه، میام.» همین. صداش مطمئن بود. صبح زود، بعد از نماز، طبق عادت گوشی را برداشتم. چشمم به اخبار خورد. خبر زده شدن سرداران در تهران. انگار یکی با مشت کوبید توی صورتم. بغضم ترکید. تا شش صبح بیوقفه گریه کردم. فشارم افتاده بود. پتو را محکم دور خودم پیچیده بودم ولی میلرزیدم. میدانستم یعنی جنگ شده. یعنی محمود تا چند روز دیگر نمیآید خانه. ظهر، خودمان رفتیم خانه مادرش برای ناهار. فاطمه، دخترم، آنجا فهمید سرداران را زدهاند. با ناراحتی گفت: «چرا نگفتی مامان؟». گفتم: «نمیخواستم ناراحت شوی». شب، محمود تماس گرفت. گفت: «حالم خوبه، نگران نباش». دیگر نیامد خانه. ولی از جمعه به بعد، هر شب زنگ میزد. صدایش آرام بود، ولی تهش چیزی میلرزید.
سهشنبه ظهر، خانه یکی از دوستانم بودم که باز تماس گرفت. گفت: «یه چک دارم، اگه میتونی پول بریز که برگشت نخوره.» تلاش کردم. هر کاری کردم تا عصر نشد. گفتند حسابهای بانک سپه هک شدهاند. شب، دوباره گوشیام زنگ خورد. فکر میکردم خودش است. صدایی غریبه گفت: «من همکار آقا محمود هستم. پاش شکسته. میتونید بیاید بیمارستان؟» پاهایم سست شد. زنگ زدم به برادرهایم. رفتیم بیمارستان صدوقی. نزدیک صدوقی بودیم که گفتند بیایید شاهینشهر. راه افتادیم. دوباره گفتند برگردید صدوقی. دوباره رفتیم. دو ساعت تمام، توی راهروی بیمارستان صدوقی ایستادیم. چشمبهراه آمبولانس. تماس گرفتند: «آمبولانس نیامده. برگردید شاهینشهر.» رسیدیم دم در بیمارستان شاهینشهر. گفتم: «خانم محسنی هستم.» گفتند: «فقط یک آقا میتونه بره داخل.» برادرم رفت. برگشت، گفت: «تو آیسییوئه.». بریم، فردا بیایم. گفتم: «من تا محمود رو نبینم، از اینجا نمیرم».
رفتم داخل ماشین. گوشی را گذاشتم کنارم. زیارت عاشورا را پخش کردم. صدای گریهام گره خورد با کلماتش. میخواندم، گریه میکردم، سبک میشدم. خواهرم آمد. زن داداشم هم. نگاهشان که کردم، فهمیدم. دیگر نپرسیدم. گفتند: «محمود شهید شده.». فردا ظهر، اجازه دادند ببینمش. توی راهروی بیمارستان، زیر لب زمزمه میکردم: «یا صاحبالزمان، کمکم کن.» دلم نمیخواست گریه کنم. نمیخواستم محو شوم در آن لحظه. میخواستم خوب ببینمش. آخرینبار. از سینه به بالا سالم بود. صورتش همان بود. آرام. دستش را گرفتم، بوسیدم. همان دستی که هر روز، با ورودش به خانه، دستم و صورت بچهها را نوازش میکرد. همان دستی که با آن برگشته بود خانه، با بوی نان تازه و مهربانی. همانجا بود که تمام خاطرات از جلوی چشمانم رد شد. برگشتم به روز اول آشناییمان.
" />
#زهرا_شطّی #شهید_محمود_محسنی #دفاع_مقدس_۱۲روزه ○● @revayat_khane ●○
۱/۷از مسجد تا سفره عقد
اولین بار محمود را در مسجد محله دیدم. پدرم خادم مسجد بود و او هر صبح برای نماز و خواندن دعا میرفت مسجد. سال ۸۷، وقتی بابا در اتاقم را زد و گفت «محمود آمده خواستگاریت»، حتی نمیدانستم کیست! یک ماه بعد در ۴۵ دقیقه گفتگو، فهمیدم مرد زندگیام را پیدا کردهام، با وجود اینکه سربازی نرفته بود و کار نداشت. مهریه ام شد ۲۰ سکه و پیوندمان آغاز شد.
" />
#زهرا_شطّی
#شهید_محمود_محسنی#دفاع_مقدس_۱۲روزه
○● @revayat_khane ●○
اولین بار محمود را در مسجد محله دیدم. پدرم خادم مسجد بود و او هر صبح برای نماز و خواندن دعا میرفت مسجد. سال ۸۷، وقتی بابا در اتاقم را زد و گفت «محمود آمده خواستگاریت»، حتی نمیدانستم کیست! یک ماه بعد در ۴۵ دقیقه گفتگو، فهمیدم مرد زندگیام را پیدا کردهام، با وجود اینکه سربازی نرفته بود و کار نداشت. مهریه ام شد ۲۰ سکه و پیوندمان آغاز شد.
#شهید_محمود_محسنی#دفاع_مقدس_۱۲روزه
○● @revayat_khane ●○
۱۷:۴۹
ایوان کسری شکافت، آتشکدهٔ فارس خاموش شد، دریاچهٔ ساوه خشکید، خدایان سنگ و چوب عرب سرنگون شدند. نوری به آسمان بلند شد که تا فرسنگها آنطرفتر دیده شد. انوشیروان و موبدان خوابهای وحشتناک دیدند...
و محمد(ص) به دنیا آمد.
آفتاب آخرینبرشهایی کوتاه از زندگی و زمانهٔ حضرت محمد(صلیاللهعلیهوآله)
" />
به قلم #مهدی_قزلی
○● @revayat_khane ●○
و محمد(ص) به دنیا آمد.
○● @revayat_khane ●○
۹:۱۱
خدا از چشمزخم مردمان ترسید پس یک شب تو را تا آسمانها بُرد و مثل ماه قابت کرد
سودابه مهیجی
۱۷ ربیعالاولمیلاد پیامبر اکرم، حضرت محمد(ص)
○● @revayat_khane ●○
○● @revayat_khane ●○
۸:۴۱
علوم مشرق و مغرب به پیش دانش اوچو قطرهایست که پنهان به وسعت دریاست
غلامرضا سازگار
۱۷ ربیعالاولولادت امام جعفر صادق (علیهالسلام)
○● @revayat_khane ●○
○● @revayat_khane ●○
۸:۴۲
لبنانی بود؛ ولی دوست داشت یک خانه هم توی مدینه داشته باشد. پول داد به امام و گفت: «زحمتش را شما بکشید.»
گفت: «خانهای خوب برایت خریدم. این هم قبالهاش.»
یک کاغذ گذاشت جلویش. مرد خواند: «جعفر ابن محمد برای این مرد خانهای در بهشت خریده است که یک طرف آن به خانه رسول اکرم متصل است، طرف دیگرش به خانه امیرالمؤمنین و دو طرف دیگرش به خانه امام حسن و امام حسین (علیهمالسلام).»
مرد با خوشحالی کاغذ را بوسید و گذاشت روی چشمانش.
امام گفت:«پولت را دادم به فقرای مدینه.»
خانوادهاش را قسم داده بود وقتی مُرد، نوشته را بگذارند توی کفنش. روز بعد دفنش آمدند سر قبرش؛ دیدند نوشتهای آنجا گذاشته شده: «جعفر ابن محمد به وعدهاش وفا کرد.»
در محضر آفتاببرشهایی کوتاه از زندگی و زمانهٔ امام جعفر صادق (علیهالسلام)
" />
به قلم #شبنم_غفاری_حسینی
○● @revayat_khane ●○
گفت: «خانهای خوب برایت خریدم. این هم قبالهاش.»
یک کاغذ گذاشت جلویش. مرد خواند: «جعفر ابن محمد برای این مرد خانهای در بهشت خریده است که یک طرف آن به خانه رسول اکرم متصل است، طرف دیگرش به خانه امیرالمؤمنین و دو طرف دیگرش به خانه امام حسن و امام حسین (علیهمالسلام).»
مرد با خوشحالی کاغذ را بوسید و گذاشت روی چشمانش.
امام گفت:«پولت را دادم به فقرای مدینه.»
خانوادهاش را قسم داده بود وقتی مُرد، نوشته را بگذارند توی کفنش. روز بعد دفنش آمدند سر قبرش؛ دیدند نوشتهای آنجا گذاشته شده: «جعفر ابن محمد به وعدهاش وفا کرد.»
○● @revayat_khane ●○
۱۴:۱۹
مجموعه ادبی روایتخانه
ایوان کسری شکافت، آتشکدهٔ فارس خاموش شد، دریاچهٔ ساوه خشکید، خدایان سنگ و چوب عرب سرنگون شدند. نوری به آسمان بلند شد که تا فرسنگها آنطرفتر دیده شد. انوشیروان و موبدان خوابهای وحشتناک دیدند... و محمد(ص) به دنیا آمد.
آفتاب آخرین برشهایی کوتاه از زندگی و زمانهٔ حضرت محمد(صلیاللهعلیهوآله)
" />
به قلم #مهدی_قزلی ○● @revayat_khane ●○
نسخهٔ صوتی کتاب «*آفتاب آخرین*» را میتونید از بسترهای مختلف کتابخوانی دریافت کنید:
https://www.yamcag.ir/afakh
به قلم مهدی قزلی
با صدای علیرضا توحیدی مهر
@avayam_ir
#آفتاب_آخرین#چهارده_خورشید_یک_آفتاب
مجموعه ادبی روایتخانه
○● @revayat_khane ●○
https://www.yamcag.ir/afakh
@avayam_ir
#آفتاب_آخرین#چهارده_خورشید_یک_آفتاب
۱۶:۴۵
مجموعه ادبی روایتخانه
لبنانی بود؛ ولی دوست داشت یک خانه هم توی مدینه داشته باشد. پول داد به امام و گفت: «زحمتش را شما بکشید.» گفت: «خانهای خوب برایت خریدم. این هم قبالهاش.» یک کاغذ گذاشت جلویش. مرد خواند: «جعفر ابن محمد برای این مرد خانهای در بهشت خریده است که یک طرف آن به خانه رسول اکرم متصل است، طرف دیگرش به خانه امیرالمؤمنین و دو طرف دیگرش به خانه امام حسن و امام حسین (علیهمالسلام).» مرد با خوشحالی کاغذ را بوسید و گذاشت روی چشمانش. امام گفت:«پولت را دادم به فقرای مدینه.» خانوادهاش را قسم داده بود وقتی مُرد، نوشته را بگذارند توی کفنش. روز بعد دفنش آمدند سر قبرش؛ دیدند نوشتهای آنجا گذاشته شده: «جعفر ابن محمد به وعدهاش وفا کرد.»
در محضر آفتاب برشهایی کوتاه از زندگی و زمانهٔ امام جعفر صادق (علیهالسلام)
" />
به قلم #شبنم_غفاری_حسینی ○● @revayat_khane ●○
نسخهٔ صوتی کتاب «*در محضر آفتاب*» را میتونید از بسترهای مختلف کتابخوانی دریافت کنید:
https://www.yamcag.ir/dmaf
به قلم شبنم غفاری حسینی
با صدای علیرضا توحیدی مهر
@avayam_ir
#در_محضر_آفتاب#چهارده_خورشید_یک_آفتاب
مجموعه ادبی روایتخانه
○● @revayat_khane ●○
https://www.yamcag.ir/dmaf
@avayam_ir
#در_محضر_آفتاب#چهارده_خورشید_یک_آفتاب
۱۶:۴۶
در میان آفتاب و دلمرز مشترک کجاست؟چشمهای منمیزبان نقشههاست:نقشهها و مرزهای روبرومرزهای درد، آرزومرزهای مبهم خیالمرزهای ممکن و محال
نقشههای فاصلهمرزهای خاکی و غریببین آفتاب و دل کشیدهاندمرزهای شرقی دلم کجاست؟
چشمهای منمیزبان نقشههاستکوههاروی نقشه سر به اوج میزنندرودهاروی نقشه موج میزنندمرزهای بین آفتاب و دلناگهان خراب میشوند
قیصر امینپور
#کاروان_صمود
○● @revayat_khane ●○
نقشههای فاصلهمرزهای خاکی و غریببین آفتاب و دل کشیدهاندمرزهای شرقی دلم کجاست؟
چشمهای منمیزبان نقشههاستکوههاروی نقشه سر به اوج میزنندرودهاروی نقشه موج میزنندمرزهای بین آفتاب و دلناگهان خراب میشوند
#کاروان_صمود
○● @revayat_khane ●○
۵:۲۸