عکس پروفایل روایت قمر
۳۷۲ عضو

روایت قم

بچه‌های مرکز روایت حوزه هنری انقلاب اسلامی استان قم
ارتباط با ما@msruygar رویگر
thumbnail
ایست قلبی یک هفته‌ایبخش سوم
رفتم کنجی از شبستان نشستم. رقیه هم نشست به مـُهربازی. سازه‌های جورواجور با مهرها می‌ساخت و بعد تا وسط شبستان می‌دوید. تکیه دادم به ستون. گاهی آرام گریه می‌کردم گاهی بلند.فیلم‌های مصلی را می‌دیدم و به آخرین نماز فطری که پشت آقا خواندیم فکر می‌کردم. از اول ماه رمضان آن سال، به زهرا وعده‌اش را داده بودم. گفتم هدیه یک ماه روزه‌داری‌اش است. چقدر ذوق داشت. آقا که قامت بست لحظاتی صدایش را ضبط کردم. امسال هم قرار بود برویم... از حرم که بیرون آمدیم دنبال جوش‌وخروش شهر بودم. نه از طرف مردم، از سمت ارگان‌ها. شهرداری، سازمان تبلیغات و جاهای دیگر. شهر همان شهر دیروز و پریروز و روزهای قبلش بود! لابد هنوز زودست. نمی‌دانم و اصلا ندانم بهتر هم هست.. مهم‌تر مردمند که تب‌دارند و در حرکت. رسیدیم خانه. محمد داشت آماده رفتن به تهران می‌شد. حوصله غذا درست کردن نداشتم. تخم‌مرغ هم نمی‌خواستم بهشان بدهم. کمی آبگوشت و قیمه در فریزر داشتم و اندازه یک نفر برنج در یخچال. همه را گرم کردم و همراه سبزی، شام مفصلی شد. چفیه‌های اربعین را از بقچه درآوردم و گذاشتم تا محمد با خودش ببرد. دوازده شب گذشته که با برادرش راهی تهران شدند تا صبح بر بدن همه امیدشان نماز بخوانند. از زیر قرآن ردش کردم و ایستادم کنار در. تا سوار ماشین بشود نگاهش کردم و گریه. گفتم سلام من را برسانند. با خودم فکر می‌کنم اصلا معلوم نیست به تشییع قم برسم یا نه، برگزار بشود یا نه، خدا بخواهد یا نه. بحالشان غبطه می‌خورم که در مصلی با آقا وداع می‌کنند اما کمی بعد می‌بینم توانش در من نبود. یاد نمازهای عید مصلی سرگشته‌ام می‌کند. چطور بروم و او را آن‌جا خفته ببینم؟! به قلبم فشار می‌آید. محمدحسن آمده بالا و رقیه هم می‌رود پیششان بخوابد. شب تنهام. می‌نشینم جلوی تلوزیون و راحت‌تر های‌های می‌کنم. ساعت سه زنگ می‌زنم به محمد. حرم امامند و خیالم راحت می‌شود. می‌گوید ماشین را همین‌جا می‌گذاریم و بقیه مسیر را با مترو می‌رویم. شب‌ها غیر از غم و حزن بی‌حسابی که دارم با اضطراب می‌خوابم. خوابم اما تا صبح‌ انگار بیدار هم هستم. نگرانم کسی برای خبر بدی از خواب بیدارم کند. صبح تا چشمم را باز می‌کنم برخلاف همیشه، هم اولین کارم برداشتن گوشی و روشن کردن تلوزیون‌ست و هم‌زمان با نگرانی زیادی این کارها را می‌کنم. هم می‌خواهم هم نمی‌خواهم. ترس جان آقا مجتبی را دارم. دشمن خیلی جسور شده و البته شاید درست‌تر این باشد که دشمن را خیلی جسور کرده‌ایم. تهش فقط پناه می‌برم به خدا و امام زمان که قلبم را محکم و آرام کنند. بعد نماز نزدیک چهار بود که خوابیدم. صبح‌ها زود بیدار می‌شوم و نیازی به گذاشتن هشدار نیست. حتما برای دیدن نماز از تلوزیون، خودم بیدار می‌شوم.
سبا نمکی eitaa.com/parhunیکشنبه | ۱۴ تیر ۱۴۰۵ | قم
undefined#باید_برخاستundefined#آخرین_دیدار@revayat_qom

۱۱۵

۱۶:۵۶