۱۰:۲۹
۱۰:۲۹
۱۰:۲۹
۱۰:۲۹
هر جمله قصهای دارد...
دخترانم؛- کم سختی نکشیدم. کم داغ ندیدم، اما داغ آقا را نمیتوانم طاقت بیاورم. بعد از همسرم آقا امید بچههایم بود.زن این را گفت و پر چادر را کشید روی صورتش. هق هق گریهاش بین شعارها گم شد.بعد هم بلند شد و روی بلوک نوشت:«آقاجان، من و دخترانم را فراموش نکن.»دستی به نشان خداحافظی برایم تکان داد و دور شد.
معصومه دستجانی فراهانی@gahineveshtدوشنبه| ۱۴ اردیبهشت ۱۴۰۵ | قم
#حضرت_آقا
#بعثت_مردم
@revayat_qom
دخترانم؛- کم سختی نکشیدم. کم داغ ندیدم، اما داغ آقا را نمیتوانم طاقت بیاورم. بعد از همسرم آقا امید بچههایم بود.زن این را گفت و پر چادر را کشید روی صورتش. هق هق گریهاش بین شعارها گم شد.بعد هم بلند شد و روی بلوک نوشت:«آقاجان، من و دخترانم را فراموش نکن.»دستی به نشان خداحافظی برایم تکان داد و دور شد.
معصومه دستجانی فراهانی@gahineveshtدوشنبه| ۱۴ اردیبهشت ۱۴۰۵ | قم
@revayat_qom
۱۱:۱۴
روشناییهای کوچک زیر پلهای تاریک
حتم دارم شما هم توی تجمعات کوچک و بزرگی که شرکت میکنید، تعدادی آدم را میبینید که خودشان را از کنارِ خیابان ایستادن و پرچم چرخاندن محروم کردهاند! آدمهایی که پشت صحنه میدوند.یک گروهشان همانهایی هستند که بچههای مردم را مشغول کردهاند. تا مادرها با خیال راحت پرچم بگردانند. برایم عجیب است، چطور از شور روزهای اول خیابان دل میکندند!توی محله ما هم چند نفر زودتر از بقیه میآمدند. توی تاریکی زیر پل هوایی قبل از رسیدن بچهها تزئینات پشت صحنه را آماده میکردند؛ میز و صندلیهای رنگارنگ کوچک، پرینتها و وسایل نقاشی و بازی.آخرش پروژکتور شخصی آوردند. پدر یکی از همان دخترها با چند متر سیم کمی نور برایشان فراهم کرد.شبهای اول هنوز صندلیهای مسجد پای کار نیامده بود. آنها بجز بچهها فکر سن و سالدارها هم بودند. زیراندازی پهن کرده و حتی صندلیهای رنگی بچهها را دست مادربزرگها میدادند.بعد از اتمام مراسم ما همگی پخش میشدیم توی خیابان اما چندتا دختر، کشانکشان آن همه وسیله را از دم مسجد میآوردند این دست خیابان تا ببرند توی مهد قرآن. بالاخره این صندلی کشاندنها به چشم آمد و مسجد شد میزبان وسایل کودکانه تا خستگی از تن دختران در بیاید.
شاید چهل شب گذشت تا فهمیدم خواهر شهید با کمک دوستان جوان و نوجوانش، وسایل شخصی مهد و پیشدبستانیاش را آورده پای کار. هر شب سوره فتح و دعاها را بین جمعیت توزیع میکردند. یک لیست هم از اذکار و دعاها نوشته بودند و مردم به انتخابشان، حین میدانداری در خیابان، سپر نور برای میدان نظامی ارسال میکردند.حالا چند شب است، مسجدیها حداقلهایی برایشان فراهم کردند. موکب برایشان زده و چراغش را روشنتر کردهاند.
امالبنین مجلسی@majles_nevisaچهارشنبه| ۱۶ اردیبهشت ۱۴۰۵ | قم محله شهرقائم
#حضرت_آقا
#بعثت_مردم
@revayat_qom
حتم دارم شما هم توی تجمعات کوچک و بزرگی که شرکت میکنید، تعدادی آدم را میبینید که خودشان را از کنارِ خیابان ایستادن و پرچم چرخاندن محروم کردهاند! آدمهایی که پشت صحنه میدوند.یک گروهشان همانهایی هستند که بچههای مردم را مشغول کردهاند. تا مادرها با خیال راحت پرچم بگردانند. برایم عجیب است، چطور از شور روزهای اول خیابان دل میکندند!توی محله ما هم چند نفر زودتر از بقیه میآمدند. توی تاریکی زیر پل هوایی قبل از رسیدن بچهها تزئینات پشت صحنه را آماده میکردند؛ میز و صندلیهای رنگارنگ کوچک، پرینتها و وسایل نقاشی و بازی.آخرش پروژکتور شخصی آوردند. پدر یکی از همان دخترها با چند متر سیم کمی نور برایشان فراهم کرد.شبهای اول هنوز صندلیهای مسجد پای کار نیامده بود. آنها بجز بچهها فکر سن و سالدارها هم بودند. زیراندازی پهن کرده و حتی صندلیهای رنگی بچهها را دست مادربزرگها میدادند.بعد از اتمام مراسم ما همگی پخش میشدیم توی خیابان اما چندتا دختر، کشانکشان آن همه وسیله را از دم مسجد میآوردند این دست خیابان تا ببرند توی مهد قرآن. بالاخره این صندلی کشاندنها به چشم آمد و مسجد شد میزبان وسایل کودکانه تا خستگی از تن دختران در بیاید.
شاید چهل شب گذشت تا فهمیدم خواهر شهید با کمک دوستان جوان و نوجوانش، وسایل شخصی مهد و پیشدبستانیاش را آورده پای کار. هر شب سوره فتح و دعاها را بین جمعیت توزیع میکردند. یک لیست هم از اذکار و دعاها نوشته بودند و مردم به انتخابشان، حین میدانداری در خیابان، سپر نور برای میدان نظامی ارسال میکردند.حالا چند شب است، مسجدیها حداقلهایی برایشان فراهم کردند. موکب برایشان زده و چراغش را روشنتر کردهاند.
امالبنین مجلسی@majles_nevisaچهارشنبه| ۱۶ اردیبهشت ۱۴۰۵ | قم محله شهرقائم
@revayat_qom
۱۱:۲۲
۱۱:۲۲
۱۱:۲۲
۱۱:۲۲
۱۱:۲۲
۱۱:۲۲
۱۱:۲۲
۱۱:۲۲
۱۱:۲۲
۱۱:۲۲
بچههامروایت شاگردی که استادِ معلم شد
در کلاسهای دانشگاه، مدام از دانشجوها عذرخواهی میکنم که با لفظ بچهها صدایشان میزنم. بعضیهایشان از من بزرگترند و به جای والدینم حساب میشوند؛ اما من عادت دارم که بگویم: «سلام بچهها! درس رو متوجه شدید بچهها؟ سؤالی ندارید بچهها؟ آفرین بچهها! بیشتر دقت کنید بچهها! خداحافظ بچهها!» به دانشجوها میگویم بهخاطر تدریس در مدرسه، عادت دارم تمام شاگردانم را با عنوان بچهها خطاب کنم اما حالا به شما میگویم که بچهها گفتنم فقط از سرِ عادت نیست و تکتک شاگردهایم، حُکم بچههایم را دارند، فارغ از سن و سال و جنسیت.
یک زن، نهایتاً میتواند ده-دوازدهتا بچه داشته باشد و ده-دوازدهبار مادر شود اما یک معلم، هر سال، دست کم سی-چهلبار مادر میشود و یک بند ناف محکم، از جنس مهر و شفقّت، او و شاگردانش را به هم پیوند میزند. هر سال، بچهها میآیند و میروند و بچههای جدید، جایشان مینشینند اما هیچکدامشان برای معلّم، قدیمی نمیشوند و از یادش نمیروند. دل معلّم برای تکتک بچههایش جا باز میکند و برای تکتکشان تنگ میشود.
مثل دل معلّم بچههای میناب که با بُغض رسوبکرده در صدایش میگوید: «دیدم بچههام توی حیاطن... دست بچههام رو گرفتم...سرِ بچههام خونی بود... وقتی بچههام دست مَنو گرفتن آروم شدن... یهو دیدم اثری از مدرسه و بچههام نیست.»
مثل دل من که برای یکی از بچههایم خیلی تنگ شده. کاملمردی که از پدافند ارتش، مرخصی میگرفت و میآمد سر کلاس نویسندگی مینشست و متنهای درخشانی مینوشت. او را هم مثل بقیهی شاگردها بچهها خطاب میکردم و هر جلسه، سراغ بچههایش را میگرفتم. در جلسههای آخر، گفت همسرش پابهماه است و شاید نتواند جلسهی بعدی بیاید سر کلاس. انگار نوید نوهدارشدنم را شنیده باشم، خوشحال شدم و گفتم: «پس جلسهی بعدیش با شیرینی تشریف بیارید.» جلسهی بعدی اما نیامد. شیرینی هم نیاورد. در عوض، من و همکلاسیهایش رفتیم دیدنش و برایش شیرینی بردیم. نوزادش را هم سرِ مزارش دیدیم. حالا، هم باید برای خودش که با تمام مردانگی و صلابتش جزو بچههایم حساب میشد اشک بریزم، هم فکر کنم نوهام وقتی بچهی معلمِ دیگری میشود، چطور باید بنویسد: «بابا آمد. بابا آب داد.» وقتی بابا را ندیده و فقط خاطراتش را شنیده؟ خاطرات پدر شهیدش، علی توسلی را که روزی شاگرد من بود و حالا آموزگار همهی ماست.
منصوره رضایی@khamenei_reyhanehشنبه | ۱۲ اردیبهشت ۱۴۰۵ | قم
#حضرت_آقا
#جنگ_رمضان
#شهدای_میناب@revayat_qom
در کلاسهای دانشگاه، مدام از دانشجوها عذرخواهی میکنم که با لفظ بچهها صدایشان میزنم. بعضیهایشان از من بزرگترند و به جای والدینم حساب میشوند؛ اما من عادت دارم که بگویم: «سلام بچهها! درس رو متوجه شدید بچهها؟ سؤالی ندارید بچهها؟ آفرین بچهها! بیشتر دقت کنید بچهها! خداحافظ بچهها!» به دانشجوها میگویم بهخاطر تدریس در مدرسه، عادت دارم تمام شاگردانم را با عنوان بچهها خطاب کنم اما حالا به شما میگویم که بچهها گفتنم فقط از سرِ عادت نیست و تکتک شاگردهایم، حُکم بچههایم را دارند، فارغ از سن و سال و جنسیت.
یک زن، نهایتاً میتواند ده-دوازدهتا بچه داشته باشد و ده-دوازدهبار مادر شود اما یک معلم، هر سال، دست کم سی-چهلبار مادر میشود و یک بند ناف محکم، از جنس مهر و شفقّت، او و شاگردانش را به هم پیوند میزند. هر سال، بچهها میآیند و میروند و بچههای جدید، جایشان مینشینند اما هیچکدامشان برای معلّم، قدیمی نمیشوند و از یادش نمیروند. دل معلّم برای تکتک بچههایش جا باز میکند و برای تکتکشان تنگ میشود.
مثل دل معلّم بچههای میناب که با بُغض رسوبکرده در صدایش میگوید: «دیدم بچههام توی حیاطن... دست بچههام رو گرفتم...سرِ بچههام خونی بود... وقتی بچههام دست مَنو گرفتن آروم شدن... یهو دیدم اثری از مدرسه و بچههام نیست.»
مثل دل من که برای یکی از بچههایم خیلی تنگ شده. کاملمردی که از پدافند ارتش، مرخصی میگرفت و میآمد سر کلاس نویسندگی مینشست و متنهای درخشانی مینوشت. او را هم مثل بقیهی شاگردها بچهها خطاب میکردم و هر جلسه، سراغ بچههایش را میگرفتم. در جلسههای آخر، گفت همسرش پابهماه است و شاید نتواند جلسهی بعدی بیاید سر کلاس. انگار نوید نوهدارشدنم را شنیده باشم، خوشحال شدم و گفتم: «پس جلسهی بعدیش با شیرینی تشریف بیارید.» جلسهی بعدی اما نیامد. شیرینی هم نیاورد. در عوض، من و همکلاسیهایش رفتیم دیدنش و برایش شیرینی بردیم. نوزادش را هم سرِ مزارش دیدیم. حالا، هم باید برای خودش که با تمام مردانگی و صلابتش جزو بچههایم حساب میشد اشک بریزم، هم فکر کنم نوهام وقتی بچهی معلمِ دیگری میشود، چطور باید بنویسد: «بابا آمد. بابا آب داد.» وقتی بابا را ندیده و فقط خاطراتش را شنیده؟ خاطرات پدر شهیدش، علی توسلی را که روزی شاگرد من بود و حالا آموزگار همهی ماست.
منصوره رضایی@khamenei_reyhanehشنبه | ۱۲ اردیبهشت ۱۴۰۵ | قم
۱۳:۵۸
هر قدر بیشتر در میناب میگردم، بیشتر اینجا را نمیفهمم
کفشهای کتانی یک پسربچه هفت ساله، خیلی بزرگ نیستند، شاید کمی بزرگتر از اندازه یک گوشی موبایل یا مثلا اندازه کف دست یک مرد بزرگسال باشند. پسربچه هم که میگویم منظورم یک پسر بچه هیکلدار و درشت نیست، کسی که تن ظریفی دارد و شاید کسی اگر همان روزهای اول مهر نگاهش میکرده، از روی رنگ روپوش تشخیص میداده بچهمدرسهای است و نه بچه کودکستانی.پدر مسیحا میگفت خیلی زود به مدرسه رسیده، چیزی از انفجار نگذشته بوده، شاید یکی از همان چند خانوادهای بوده که قبل از نیروهای امدادی رسیدهاند سر صحنه. میگفت مدرسه خراب شده بود، همه جا آوار بود و تکههای سخت بتن و سنگهای خرد شده و ستونهای افتاده، شکل مدرسه را عوض کرده بودند. میگفت ما اما کاری نمیتوانستیم انجام بدهیم. همه چیز داغ بود. بتنها داغ بودند، هوا داغ بود، توی هوا چیزی مثل بخار اسید بود و نفس کشیدن را سخت میکرد. میگفت قیامت بود، کربلا بود، تکههای بدن بچهها همه جا بود.گفتم مسیحا را کی پیدا کردید، کی شناسایی شد؟ گفت دو روز بعد. نه از روی پیکر و نه از روی نشانههایی روی بدن. پدرش گوشی موبایل را آورد و عکس یک لنگه از کفش شهید را نشانم داد. همان یک لنگه هم سالم نبود. عکس، یک بکگراند سیاه بود، خاک سیاه انگار، با کفش کتانی سفید خاکی شدهای که در وسط صفحه بود. از شهید همین کفش مانده بود و همان سیاهی خاکستری که روی خاک نشسته بود.
خانهای که ساکنش هستیم، برای کسی است که خواهرزادهاش شهید شده. با رانندههای تاکسی که حرف میزنیم، خیلیهاشان نسبت نزدیکی با شهدا دارند. توی یکی از مسجدها که نماز میخواندم، مسئول فرهنگی مسجد رفیق پدر یکی از شهدا بود. اینجا خیلیها با واسطههایی کم، به بچههای شهید مدرسه میرسند.
بعد از خانه مسیحا، رفتیم سر مزارش. چهارتا از بچههای مدرسه را آورده بودند توی حیاط مسجدی که نزدیک خانهشان بود. سه تا دختر بچه که دوتاشان خواهر بودند و مسیحا را. یادمانی برای ماکان که هنوز نشانی از پیکرش پیدا نشده بود درست کرده بودند که خانهاش نزدیک همانجا بود. فاصله خانه تا مزار شهدا آن قدر بود که حتی در گرمای روز میناب، میشد مسیر را پیاده آمد.
دیشب هم سر مزار یکی دیگر از بچهها بودیم. پسر بچهای که فرزندخوانده یک خانواده بوده و حالا که شهید شده، پیکرش را آوردهاند روبهروی خانه، در پارکی که جای بازیاش بوده دفن کردهاند. فاصله خانه تا مزار شهید، به اندازه رد شدن از عرض یک کوچه بود.
امروز قدری در میناب گشتم. خیابانها را دیدم، بام میناب را دیدم، میدان شهدا و مرکز تجمع مردم در این شبها را دیدم. هنوز فضای شهری میناب و شکل زندگی مردم و هویت بومی منطقه دستم نیامده. ما که میخواهیم روایت یا داستانی درباره میناب بنویسیم، قبل از هر چیز نیاز داریم جزئیاتی از آدمها و خانهها و خیابانها و فرهنگ حاکم بر داستان و روایتمان بدانیم. آن قدر همه چیز در اینجا متفاوت است از تهران و قم و مشهد و اصفهان که من برای فهمش همه چیز را باید از نو کشف کنم. این بخش سخت کار من است وقتی میخواهم درباره میناب بنویسم.
محمدرضا جوانآراستهzil.ink/mrarastehسهشنبه | ۱۵ اردیبهشت ۱۴۰۵ | هرمزگان، میناب
#حضرت_آقا
#جنگ_رمضان
#شهدای_میناب@revayat_qom
کفشهای کتانی یک پسربچه هفت ساله، خیلی بزرگ نیستند، شاید کمی بزرگتر از اندازه یک گوشی موبایل یا مثلا اندازه کف دست یک مرد بزرگسال باشند. پسربچه هم که میگویم منظورم یک پسر بچه هیکلدار و درشت نیست، کسی که تن ظریفی دارد و شاید کسی اگر همان روزهای اول مهر نگاهش میکرده، از روی رنگ روپوش تشخیص میداده بچهمدرسهای است و نه بچه کودکستانی.پدر مسیحا میگفت خیلی زود به مدرسه رسیده، چیزی از انفجار نگذشته بوده، شاید یکی از همان چند خانوادهای بوده که قبل از نیروهای امدادی رسیدهاند سر صحنه. میگفت مدرسه خراب شده بود، همه جا آوار بود و تکههای سخت بتن و سنگهای خرد شده و ستونهای افتاده، شکل مدرسه را عوض کرده بودند. میگفت ما اما کاری نمیتوانستیم انجام بدهیم. همه چیز داغ بود. بتنها داغ بودند، هوا داغ بود، توی هوا چیزی مثل بخار اسید بود و نفس کشیدن را سخت میکرد. میگفت قیامت بود، کربلا بود، تکههای بدن بچهها همه جا بود.گفتم مسیحا را کی پیدا کردید، کی شناسایی شد؟ گفت دو روز بعد. نه از روی پیکر و نه از روی نشانههایی روی بدن. پدرش گوشی موبایل را آورد و عکس یک لنگه از کفش شهید را نشانم داد. همان یک لنگه هم سالم نبود. عکس، یک بکگراند سیاه بود، خاک سیاه انگار، با کفش کتانی سفید خاکی شدهای که در وسط صفحه بود. از شهید همین کفش مانده بود و همان سیاهی خاکستری که روی خاک نشسته بود.
خانهای که ساکنش هستیم، برای کسی است که خواهرزادهاش شهید شده. با رانندههای تاکسی که حرف میزنیم، خیلیهاشان نسبت نزدیکی با شهدا دارند. توی یکی از مسجدها که نماز میخواندم، مسئول فرهنگی مسجد رفیق پدر یکی از شهدا بود. اینجا خیلیها با واسطههایی کم، به بچههای شهید مدرسه میرسند.
بعد از خانه مسیحا، رفتیم سر مزارش. چهارتا از بچههای مدرسه را آورده بودند توی حیاط مسجدی که نزدیک خانهشان بود. سه تا دختر بچه که دوتاشان خواهر بودند و مسیحا را. یادمانی برای ماکان که هنوز نشانی از پیکرش پیدا نشده بود درست کرده بودند که خانهاش نزدیک همانجا بود. فاصله خانه تا مزار شهدا آن قدر بود که حتی در گرمای روز میناب، میشد مسیر را پیاده آمد.
دیشب هم سر مزار یکی دیگر از بچهها بودیم. پسر بچهای که فرزندخوانده یک خانواده بوده و حالا که شهید شده، پیکرش را آوردهاند روبهروی خانه، در پارکی که جای بازیاش بوده دفن کردهاند. فاصله خانه تا مزار شهید، به اندازه رد شدن از عرض یک کوچه بود.
امروز قدری در میناب گشتم. خیابانها را دیدم، بام میناب را دیدم، میدان شهدا و مرکز تجمع مردم در این شبها را دیدم. هنوز فضای شهری میناب و شکل زندگی مردم و هویت بومی منطقه دستم نیامده. ما که میخواهیم روایت یا داستانی درباره میناب بنویسیم، قبل از هر چیز نیاز داریم جزئیاتی از آدمها و خانهها و خیابانها و فرهنگ حاکم بر داستان و روایتمان بدانیم. آن قدر همه چیز در اینجا متفاوت است از تهران و قم و مشهد و اصفهان که من برای فهمش همه چیز را باید از نو کشف کنم. این بخش سخت کار من است وقتی میخواهم درباره میناب بنویسم.
محمدرضا جوانآراستهzil.ink/mrarastehسهشنبه | ۱۵ اردیبهشت ۱۴۰۵ | هرمزگان، میناب
۱۴:۱۱
نخود سیاه «دیدار با رزمندهی موشکی»
توی چرخزدن هامان در تهران رسیدیم به یکی از قدیمیهای هوافضای سپاه. چگونگیاش بماند! نشستیم به گپ و گفت و شنیدن خاطرات.
به علّت رعایت مسائل حفاظتی گوشی هامان را گذاشتیم کنار نخود سیاهها و خودمان گوشهی دیگری نشستیم به صحبت. البتّه که خیلی از حرفهایش را نمیتوانم بهخاطر بیاورم و روایت کنم. اجمالاً نکات مفیدی را که شنیدم، برایتان میگویم.
میفرمود این جنگ برای بچههای موشکی بهمراتب آسانتر از جنگ دوازده روزه بود. دلیلش هم پدافند قوی و ارتقاء یافتهای بود که پهپادهای دشمن را دانهدانه مثل گنجشک میانداخت پایین و رسیده بود به زدن جنگنده! لذا بچهها برای شلّیک موشک امنیت بیشتری داشتند.
میگفت روز آخر جنگ دستور دادند که هر چه میتوانید، بزنید! با خودمان گفتیم دو صورت بیشتر ندارد. یا شخصیت مهمّی شهید شده یا قرار است آتشبس شود!
از شدّت آتش دشمن بر سر مراکز موشکی میگفت. فقط بر سر یک شهر موشکی دو هزار تن بمب ریخته بودند. یعنی دو هزار بمب یک تنی! الحمدللّه تأسیسات اصلی تکان هم نمیخورد.
نکات جالب و امیدآفرین دیگری هم مطرح شد که توصیه کردند منتشر نشود. اجمالاً بدانید که در عرصهی نظامی، وضعیت ما از آنچه فکر میکنیم، خیلی بهتر است. و از طرفی دشمن از چیزی که وانمود میکند، ضعیفتر و شکنندهتر است.
رضا شبانیhttps://eitaa.com/alrahil313دوشنبه | ۳۱ فروردین ۱۴۰۵ | قم
#حضرت_آقا
#جنگ_رمضان @revayat_qom
توی چرخزدن هامان در تهران رسیدیم به یکی از قدیمیهای هوافضای سپاه. چگونگیاش بماند! نشستیم به گپ و گفت و شنیدن خاطرات.
به علّت رعایت مسائل حفاظتی گوشی هامان را گذاشتیم کنار نخود سیاهها و خودمان گوشهی دیگری نشستیم به صحبت. البتّه که خیلی از حرفهایش را نمیتوانم بهخاطر بیاورم و روایت کنم. اجمالاً نکات مفیدی را که شنیدم، برایتان میگویم.
میفرمود این جنگ برای بچههای موشکی بهمراتب آسانتر از جنگ دوازده روزه بود. دلیلش هم پدافند قوی و ارتقاء یافتهای بود که پهپادهای دشمن را دانهدانه مثل گنجشک میانداخت پایین و رسیده بود به زدن جنگنده! لذا بچهها برای شلّیک موشک امنیت بیشتری داشتند.
میگفت روز آخر جنگ دستور دادند که هر چه میتوانید، بزنید! با خودمان گفتیم دو صورت بیشتر ندارد. یا شخصیت مهمّی شهید شده یا قرار است آتشبس شود!
از شدّت آتش دشمن بر سر مراکز موشکی میگفت. فقط بر سر یک شهر موشکی دو هزار تن بمب ریخته بودند. یعنی دو هزار بمب یک تنی! الحمدللّه تأسیسات اصلی تکان هم نمیخورد.
نکات جالب و امیدآفرین دیگری هم مطرح شد که توصیه کردند منتشر نشود. اجمالاً بدانید که در عرصهی نظامی، وضعیت ما از آنچه فکر میکنیم، خیلی بهتر است. و از طرفی دشمن از چیزی که وانمود میکند، ضعیفتر و شکنندهتر است.
رضا شبانیhttps://eitaa.com/alrahil313دوشنبه | ۳۱ فروردین ۱۴۰۵ | قم
۱۴:۴۶
خانم دکتر با زیرشلواری چهارخانهی مردانه
داماد در کماست. دلم میخواست امروز که «آریانا» آمد خانهی ما، عروس شدنش را تبریک بگویم؛ امّا نشد. دو ماه است که «آرمان»۱ خوابیده؛ از پانزده اسفند پارسال تا امروز.
«دکتر آریانا صدقی»۱ را از هفت هشت سال پیش در متوسّطهی دوّم میشناسم. «کَتباز»۱ راه رفتن را به «کَتواک»۱ ترجیح میداد. ادایی نبود. شوخطبع، ساده، ورزشکار و پرت از دنیای دخترانه بود. از این باهوشهایی که به قیافهاش نمیآید باهوش باشد بود.
در اینستاگرام که بودیم، روزهای مختلف، همکارانش عکسهایش را منتشر میکردند که با روپوش پزشکی، زیرشلواری گشاد و چهارخانه درشتِ مردانه و دمپایی پلاستیکی از اتاق عمل بیرون آمده بود.
خودش از کتابهای درسیاش عکس میگذاشت که با ماژیکهای رنگی رنگی نشانهگذاری کرده بود. پایانترمها هم کارنامهاش را با یک ستون بیست و به پیوستش، افتخار کردن دانشجوهای پزشکی را به خودش «استوری(داستان) مورچهای»۱ میکرد.این اواخر موی بلند دختر جوانی را روی تخت بیمارستان بافته بود. عکس موهایش را گذاشت و نوشت: «موهاشو بافتم که نامزدش میاد ببیندش، خوشگل باشه.»
از خیّاطی یادگرفتن و غذاهای خوشرنگ و لعابش عکس می گذاشت. رویدادهای صنعت مُد و لباس را دنبال میکرد و به مخاطبان صفحهاش میرساند. انگار دستی دلش را نوازش و دخترانههایش را بیدار کرده بود.
اواسط زمستان پارسال با یک تراریوم خوشگل و گران، شال و پالتوی آبی و شلوار لی تمام بگ، «دکتر صدقی» آمد خانهی ما و به اندازهی پنج شش سالی که از مدرسه گذشته بود، حرف زدیم. انگشتر نشان دستش بود و شیرینیاش را هم مزمزه کرده بود. کار و بارشان جور نشد که طبق قرار، عقدشان قبل از ماه رمضان برگزار شود.
در تلاطم جنگ، خبری از او نداشتم. یک بار تماس گرفتم، بدون پاسخ ماند. چند روز پیش پیام داد: «سلام. خوبی؟ فردا میای بریم حرم؟ خیلی دلم گرفته بود! گفتم اگه بیای ببینمت، خوب میشه.»
گفتم بیاید خانه. با چادر ایرانی مشکی وارد راهرو شد، انگشتر نشان دست کرده بود و حالش ناکوک. مثل دفعهی قبل با ذوق از «آرمان» حرف نمیزد و از تجربههای دوران متأهلی سؤالات جورواجور نمیپرسید.
سراغ درس، بیمارستان، کلاس خیّاطی و باشگاهش را گرفتم، دو ماه است همهشان مثل خودش بین زمین و آسمان معلّقاند.دو ماه است که یکهو میفهمد چند ساعت است به روبرو خیره مانده، شبهایش به میدان و روضه و اشک میگذرد. پایش را کشان کشان میرساند قم و دلش را تهران، کنار تخت «آرمان» جا میگذارد.
نامردی در تهران گرای یک پایگاه بسیج را داده. داماد پایگاه در کماست. پایش از هجده جا، دندهاش و دل عروسش شکسته. عروس گفت در این وضعیت دامادش به هوش نیاید بهتر است تا شکستگیها بهتر شود. درد شکستگیها غیرقابل تحمّل است!
ــــــــــــــــــــــــــــــــــ۱ آرمان: تنها قسمت غیرواقعی این روایت اسمهاست که مستعارند؛ به دلیل حفظ حرف امانت.
۱ آریانا صدقی: تنها قسمت غیرواقعی این روایت اسمهاست که مستعارند؛ به دلیل حفظ حرف امانت.
۱ کتباز: مخالف کتبسته، کسی که بازوهایش را باز میکند و از بدنش فاصله میدهد هنگام راه رفتن.
۱ کتواک: گربهرو، راه رفتن نمایشی مانکنهای مرد و زن روی سکوهای نمایش سالنهای مُد.
۱ استوری مورچهای: اصطلاح مورد استفاده در اینستاگرام برای زمانی که کسی زیاد داستان میگذاشت و بالای صفحهاش مثل ردیف مورچهها میشد.
فاطمه عطایی https://eitaa.com/by_horreجمعه | ۱۶ اردیبهشت ۱۴۰۵ | قم
#حضرت_آقا
#جنگ_رمضان @revayat_qom
داماد در کماست. دلم میخواست امروز که «آریانا» آمد خانهی ما، عروس شدنش را تبریک بگویم؛ امّا نشد. دو ماه است که «آرمان»۱ خوابیده؛ از پانزده اسفند پارسال تا امروز.
«دکتر آریانا صدقی»۱ را از هفت هشت سال پیش در متوسّطهی دوّم میشناسم. «کَتباز»۱ راه رفتن را به «کَتواک»۱ ترجیح میداد. ادایی نبود. شوخطبع، ساده، ورزشکار و پرت از دنیای دخترانه بود. از این باهوشهایی که به قیافهاش نمیآید باهوش باشد بود.
در اینستاگرام که بودیم، روزهای مختلف، همکارانش عکسهایش را منتشر میکردند که با روپوش پزشکی، زیرشلواری گشاد و چهارخانه درشتِ مردانه و دمپایی پلاستیکی از اتاق عمل بیرون آمده بود.
خودش از کتابهای درسیاش عکس میگذاشت که با ماژیکهای رنگی رنگی نشانهگذاری کرده بود. پایانترمها هم کارنامهاش را با یک ستون بیست و به پیوستش، افتخار کردن دانشجوهای پزشکی را به خودش «استوری(داستان) مورچهای»۱ میکرد.این اواخر موی بلند دختر جوانی را روی تخت بیمارستان بافته بود. عکس موهایش را گذاشت و نوشت: «موهاشو بافتم که نامزدش میاد ببیندش، خوشگل باشه.»
از خیّاطی یادگرفتن و غذاهای خوشرنگ و لعابش عکس می گذاشت. رویدادهای صنعت مُد و لباس را دنبال میکرد و به مخاطبان صفحهاش میرساند. انگار دستی دلش را نوازش و دخترانههایش را بیدار کرده بود.
اواسط زمستان پارسال با یک تراریوم خوشگل و گران، شال و پالتوی آبی و شلوار لی تمام بگ، «دکتر صدقی» آمد خانهی ما و به اندازهی پنج شش سالی که از مدرسه گذشته بود، حرف زدیم. انگشتر نشان دستش بود و شیرینیاش را هم مزمزه کرده بود. کار و بارشان جور نشد که طبق قرار، عقدشان قبل از ماه رمضان برگزار شود.
در تلاطم جنگ، خبری از او نداشتم. یک بار تماس گرفتم، بدون پاسخ ماند. چند روز پیش پیام داد: «سلام. خوبی؟ فردا میای بریم حرم؟ خیلی دلم گرفته بود! گفتم اگه بیای ببینمت، خوب میشه.»
گفتم بیاید خانه. با چادر ایرانی مشکی وارد راهرو شد، انگشتر نشان دست کرده بود و حالش ناکوک. مثل دفعهی قبل با ذوق از «آرمان» حرف نمیزد و از تجربههای دوران متأهلی سؤالات جورواجور نمیپرسید.
سراغ درس، بیمارستان، کلاس خیّاطی و باشگاهش را گرفتم، دو ماه است همهشان مثل خودش بین زمین و آسمان معلّقاند.دو ماه است که یکهو میفهمد چند ساعت است به روبرو خیره مانده، شبهایش به میدان و روضه و اشک میگذرد. پایش را کشان کشان میرساند قم و دلش را تهران، کنار تخت «آرمان» جا میگذارد.
نامردی در تهران گرای یک پایگاه بسیج را داده. داماد پایگاه در کماست. پایش از هجده جا، دندهاش و دل عروسش شکسته. عروس گفت در این وضعیت دامادش به هوش نیاید بهتر است تا شکستگیها بهتر شود. درد شکستگیها غیرقابل تحمّل است!
ــــــــــــــــــــــــــــــــــ۱ آرمان: تنها قسمت غیرواقعی این روایت اسمهاست که مستعارند؛ به دلیل حفظ حرف امانت.
۱ آریانا صدقی: تنها قسمت غیرواقعی این روایت اسمهاست که مستعارند؛ به دلیل حفظ حرف امانت.
۱ کتباز: مخالف کتبسته، کسی که بازوهایش را باز میکند و از بدنش فاصله میدهد هنگام راه رفتن.
۱ کتواک: گربهرو، راه رفتن نمایشی مانکنهای مرد و زن روی سکوهای نمایش سالنهای مُد.
۱ استوری مورچهای: اصطلاح مورد استفاده در اینستاگرام برای زمانی که کسی زیاد داستان میگذاشت و بالای صفحهاش مثل ردیف مورچهها میشد.
فاطمه عطایی https://eitaa.com/by_horreجمعه | ۱۶ اردیبهشت ۱۴۰۵ | قم
۱۵:۱۱
غایب روضه
آمدیم تهران منزل پدری شهید. سر میچرخانم بین جمعیّتِ حاضر. همهی بچّههای دوکوههی بیروت جمع اند. همان جمع، همان ترکیب، همان آدم های خاکی؛ امّا برعکس همیشه ناراحت اند و غمگین و دمغ و البتّه ساکت.
شاید دارند بین خاطراتشان میگردند دنبال سکانسهایی با حضور حاج مهدی. روضه خوان نمک میپاشد بین جمعیّت. بغضها میترکد.
این از معدود جلسات روضهای ست که بچّههای جهادی جمع اند و پایهی اصلی روضههای جهادی غایب است.
رضا شبانیhttps://eitaa.com/alrahil313دوشنبه | ۳۱ فروردین ۱۴۰۵ | قم
#حضرت_آقا
#جنگ_رمضان
#شهید_محمدمهدی_یگانه@revayat_qom
آمدیم تهران منزل پدری شهید. سر میچرخانم بین جمعیّتِ حاضر. همهی بچّههای دوکوههی بیروت جمع اند. همان جمع، همان ترکیب، همان آدم های خاکی؛ امّا برعکس همیشه ناراحت اند و غمگین و دمغ و البتّه ساکت.
شاید دارند بین خاطراتشان میگردند دنبال سکانسهایی با حضور حاج مهدی. روضه خوان نمک میپاشد بین جمعیّت. بغضها میترکد.
این از معدود جلسات روضهای ست که بچّههای جهادی جمع اند و پایهی اصلی روضههای جهادی غایب است.
رضا شبانیhttps://eitaa.com/alrahil313دوشنبه | ۳۱ فروردین ۱۴۰۵ | قم
۱۶:۵۲