زیر بیرق عزا
از ظهر در خانهی ما زمزمهی روضهی حضرت مادر بود: "شب ساعت ۹، میدان امام ساری، هیئت ثارالله."چشمم به ساعت روی دیوار بود و دلم پر میکشید برای روضه. اما تن خسته و مریضم انگار قصد همراهی من را نداشت. چشمان نگران و غمگین زینبم هر لحظه به من بود و زیر لب چیزی میخواند و برایم فوت میکرد.نگرانی چشمان زینب مرا برد به خانهای کوچک در کوچههای مدینه. مادر جوانی که چند روز در بستر بیماری از ناجوانمردیهای روزگار به سر میبرد؛ زینبی که زانوی غم بغل گرفته و زیر لب برای مادرش ذکر میگفت. دلم از آن همه غربت تکه شد. تمام قوایم را جمع کردم؛ باید میرفتیم؛ باید خودمان را میرساندیم.زینب ذوقزده از حال خوبم، به اتاقش رفت.طولی نکشید که اهل خانه لباس مشکی به تن ،نزدیک هیئت بودیم.وسط انبوه جمعیت دست در دست زینب و زهرای کوچک آرامآرام پلههای حسینیه عاشقان را بالا رفتیم.سیاهیهای روی دیوار و چراغهای سرخ ، هوای مدینه را زنده میکرد . زهرا سرگرم بازی شد. زینب اما خودش را به من چسبانده و دستم را گرفته بود. با چشمان خیس مرا نگاه میکرد. گویا نوای مداح دلش را لرزاند: "خدا مادرم را کجا میبرند/گمانم برای شفا میبرند."در آن تاریکی عزا و همهمهی گریه یکی صدا کرد: شهید آوردن !از بالای پلهها روی دستها میآمد. همه به احترام روی پا ایستادند. عدهای به استقبال رفتند. عدهای منتظر بودند تا بتوانند تبرک بگیرند. خانمها تابوت را درست وسط سالن روی بلندی قرار دادند. در آن تاریکی مثل دُرّی سه رنگ خودنمایی میکرد.زینب روی پا بند نبود. در صدایش تمنا میبارید: مامان، بریم پیش شهید.آرام آرام رفتیم ،زینب خودش را جلو کشید ،سرش را روی تابوت گذاشت. بعد دستش را به تابوت شهید زد و به صورتم کشید و گفت: دیگه مریض نمیشی.
*سیده فاطمه یوسفی یکشنبه |۲ آذرماه ۱۴۰۴|
مازندران- ساری*
#فاطمیه#شهدای_خوشنام
|@revayate_mazandaran|
از ظهر در خانهی ما زمزمهی روضهی حضرت مادر بود: "شب ساعت ۹، میدان امام ساری، هیئت ثارالله."چشمم به ساعت روی دیوار بود و دلم پر میکشید برای روضه. اما تن خسته و مریضم انگار قصد همراهی من را نداشت. چشمان نگران و غمگین زینبم هر لحظه به من بود و زیر لب چیزی میخواند و برایم فوت میکرد.نگرانی چشمان زینب مرا برد به خانهای کوچک در کوچههای مدینه. مادر جوانی که چند روز در بستر بیماری از ناجوانمردیهای روزگار به سر میبرد؛ زینبی که زانوی غم بغل گرفته و زیر لب برای مادرش ذکر میگفت. دلم از آن همه غربت تکه شد. تمام قوایم را جمع کردم؛ باید میرفتیم؛ باید خودمان را میرساندیم.زینب ذوقزده از حال خوبم، به اتاقش رفت.طولی نکشید که اهل خانه لباس مشکی به تن ،نزدیک هیئت بودیم.وسط انبوه جمعیت دست در دست زینب و زهرای کوچک آرامآرام پلههای حسینیه عاشقان را بالا رفتیم.سیاهیهای روی دیوار و چراغهای سرخ ، هوای مدینه را زنده میکرد . زهرا سرگرم بازی شد. زینب اما خودش را به من چسبانده و دستم را گرفته بود. با چشمان خیس مرا نگاه میکرد. گویا نوای مداح دلش را لرزاند: "خدا مادرم را کجا میبرند/گمانم برای شفا میبرند."در آن تاریکی عزا و همهمهی گریه یکی صدا کرد: شهید آوردن !از بالای پلهها روی دستها میآمد. همه به احترام روی پا ایستادند. عدهای به استقبال رفتند. عدهای منتظر بودند تا بتوانند تبرک بگیرند. خانمها تابوت را درست وسط سالن روی بلندی قرار دادند. در آن تاریکی مثل دُرّی سه رنگ خودنمایی میکرد.زینب روی پا بند نبود. در صدایش تمنا میبارید: مامان، بریم پیش شهید.آرام آرام رفتیم ،زینب خودش را جلو کشید ،سرش را روی تابوت گذاشت. بعد دستش را به تابوت شهید زد و به صورتم کشید و گفت: دیگه مریض نمیشی.
#فاطمیه#شهدای_خوشنام
۸:۵۹
اگر با داستان سیستان ده روز با رهبر بودی و اگر در رحلت امام همراه با ارمیا اشک ریختی و اگر در بیوطن مهاجرت و زندگی در آمریکا را به تیغ انتقاد گرفتی و اگر با منِاو عشق ورزیدن یاد گرفتی و اگر در نیمدانگ پیونگیانگ فهمیدی ایران هیچگاه کره شمالی نمیشود و اگر با سطر سطر نشتِ نشا یا نفحات نفت سر تکان دادی و از نقطهزنیهای نقادانهاش غصه خوردی و با نامههای از به رفتی وسط جنگ و برگشتی "حق رضا امیرخانی یک دعا گردن شماست."
اللهم اشف کل مریض
|@revayate_mazandaran|
اللهم اشف کل مریض
۱۹:۴۹
رضا امیرخانیِ عزیزدچار سانحه جدی شدن. لطفاً براشون خیلی دعا کنید...
|@revayate_mazandaran|
۱۹:۴۹
مهمونِ آقا
هر بار که به زیارت میآیم، دلِ من دنبال گوشهای میگردد برای خلوتی کوتاه با آقای رئوف؛ خلوتی که انگار در تمام سفرها سهم کوچکی از آن برایم کنار گذاشته شده. مهدی و پدرش به صحن دیگری رفته بودند و من آرامآرام به سمت صحن انقلاب قدم میزدم.
نرسیده به ورودی صحن، چشمم به زنی افتاد که کنار در ایستاده بود. مکث کرد، انگار نفسی عمیق کشید، بعد چند بار آرام به چارچوب در زد؛ درست شبیه کسی که درِ خانهای را میزند تا صاحبخانه بداند مهمان رسیده. برایم عجیب بود. نه دیده بودم نه شنیده بودم کسی هنگام ورود به حرم چنین کاری کند. کنجکاو شدم، قدمی نزدیکتر رفتم تا شاید بفهمم ماجرا چیست.
صدایش را شنیدم. بغض در حنجرهاش گرفته بود، آنقدر محو نجوا با میزبانش بود که نمیدانست دیگران ممکن است صدایش را بشنوند.
میگفت:«آقاجان... اینجا جز شما کسی رو ندارم. اومدم درِ خونهی پدرم، پسر فاطمهالزهرا(س) بیبیِ دو عالم. مگه میشه مهمون بیاد درِ خونهی شما و دست خالی برگرده؟ آقا... سه تا بچه دارم، تو یه اتاق مستاجرم. گفتن نسل شیعه علی زیاد بشه... ولی من چیکار کنم؟ صاحبخونه جوابم کرده...»
دلم لرزید. اشک در چشمهایم نشست. من هم با دلی شکسته آمده بودم، اما غمی که در صدای آن زن بود سنگینتر از حاجت خودم روی قلبم نشست.
در همین میان، صدای زنگ گوشیاش بلند شد. گوشی را برداشت، مکالمهای کوتاه کرد و بعد دوباره با همان بغض برگشت سمت گنبد.
«آقاجان... من خونه نمیخوام. آرامِ چهاردهساله رو شفا بده... دخترِ دوستم. تو رو به پهلوی شکسته مادرت، این بچه رو سالمش کن. من مادرَم... نمیخوام هیچ مادری اینجور درمانده بشه.»
گریهاش شدت گرفت. نفس من هم بند آمده بود. مادر بودم، و غم یک مادر را برای دردِ فرزند، با تمام وجود حس میکردم.
زن ادامه داد:«آقاجان، تو رو به جان مادرت... دوستم صغری با هزار امید به من زنگ زد. گفت من پیشت آبرودارم. من که گنهکارم... ولی تو رو به آبروی مادرت، بچهشو شفا بده...»
دیگر طاقت گریهام نبود. آرام از او فاصله گرفتم. این زن دل بزرگی داشت… دعایی که برای خودش داشت کوچک بود، اما برای دیگران، دریا بود.
چشمم به یکی از خادمان افتاد. در دلم گفتم: برای آرام عزیز جز دعا کاری ازم برنمیآید، اما شاید برای این زن بشود کاری کرد.
نزدیک خادم شدم و پرسیدم: برای افراد نیازمند که به حرم معرفی بشن، کمکی انجام میشه؟با اطمینان گفت: حتماً.
برگشتم تا زن را نشانش دهم، اما نبود. هر طرف را نگاه کردم، هیچ اثری از او نبود؛ انگار یکباره از میان صحن محو شده باشد. خادم پرسید:
چی شد؟ماجرای زن را برایش تعریف کردم. نگاهی به گنبد طلایی انداخت و آرام گفت:_ خودِ آقا حواسش به مهموناش هست… گوشش از گوش ما شنواتره.
تشکر کردم و گوشهای نشستم. گنبد را نگاه میکردم و زیر لب برای آرام عزیز دعا میکردم، و برای آن زن باصفا که آمدنش شبیه مهمانی بود که مستقیم به دل صاحبخانه راه دارد.
آدم چطور میتواند پسری را به مادرش قسم دهد و بیجواب بماند.
*منور ولی نژادچهارشنبه |۱۲آذرماه ۱۴۰۴|
مشهد*
|@revayate_mazandaran|
هر بار که به زیارت میآیم، دلِ من دنبال گوشهای میگردد برای خلوتی کوتاه با آقای رئوف؛ خلوتی که انگار در تمام سفرها سهم کوچکی از آن برایم کنار گذاشته شده. مهدی و پدرش به صحن دیگری رفته بودند و من آرامآرام به سمت صحن انقلاب قدم میزدم.
نرسیده به ورودی صحن، چشمم به زنی افتاد که کنار در ایستاده بود. مکث کرد، انگار نفسی عمیق کشید، بعد چند بار آرام به چارچوب در زد؛ درست شبیه کسی که درِ خانهای را میزند تا صاحبخانه بداند مهمان رسیده. برایم عجیب بود. نه دیده بودم نه شنیده بودم کسی هنگام ورود به حرم چنین کاری کند. کنجکاو شدم، قدمی نزدیکتر رفتم تا شاید بفهمم ماجرا چیست.
صدایش را شنیدم. بغض در حنجرهاش گرفته بود، آنقدر محو نجوا با میزبانش بود که نمیدانست دیگران ممکن است صدایش را بشنوند.
میگفت:«آقاجان... اینجا جز شما کسی رو ندارم. اومدم درِ خونهی پدرم، پسر فاطمهالزهرا(س) بیبیِ دو عالم. مگه میشه مهمون بیاد درِ خونهی شما و دست خالی برگرده؟ آقا... سه تا بچه دارم، تو یه اتاق مستاجرم. گفتن نسل شیعه علی زیاد بشه... ولی من چیکار کنم؟ صاحبخونه جوابم کرده...»
دلم لرزید. اشک در چشمهایم نشست. من هم با دلی شکسته آمده بودم، اما غمی که در صدای آن زن بود سنگینتر از حاجت خودم روی قلبم نشست.
در همین میان، صدای زنگ گوشیاش بلند شد. گوشی را برداشت، مکالمهای کوتاه کرد و بعد دوباره با همان بغض برگشت سمت گنبد.
«آقاجان... من خونه نمیخوام. آرامِ چهاردهساله رو شفا بده... دخترِ دوستم. تو رو به پهلوی شکسته مادرت، این بچه رو سالمش کن. من مادرَم... نمیخوام هیچ مادری اینجور درمانده بشه.»
گریهاش شدت گرفت. نفس من هم بند آمده بود. مادر بودم، و غم یک مادر را برای دردِ فرزند، با تمام وجود حس میکردم.
زن ادامه داد:«آقاجان، تو رو به جان مادرت... دوستم صغری با هزار امید به من زنگ زد. گفت من پیشت آبرودارم. من که گنهکارم... ولی تو رو به آبروی مادرت، بچهشو شفا بده...»
دیگر طاقت گریهام نبود. آرام از او فاصله گرفتم. این زن دل بزرگی داشت… دعایی که برای خودش داشت کوچک بود، اما برای دیگران، دریا بود.
چشمم به یکی از خادمان افتاد. در دلم گفتم: برای آرام عزیز جز دعا کاری ازم برنمیآید، اما شاید برای این زن بشود کاری کرد.
نزدیک خادم شدم و پرسیدم: برای افراد نیازمند که به حرم معرفی بشن، کمکی انجام میشه؟با اطمینان گفت: حتماً.
برگشتم تا زن را نشانش دهم، اما نبود. هر طرف را نگاه کردم، هیچ اثری از او نبود؛ انگار یکباره از میان صحن محو شده باشد. خادم پرسید:
چی شد؟ماجرای زن را برایش تعریف کردم. نگاهی به گنبد طلایی انداخت و آرام گفت:_ خودِ آقا حواسش به مهموناش هست… گوشش از گوش ما شنواتره.
تشکر کردم و گوشهای نشستم. گنبد را نگاه میکردم و زیر لب برای آرام عزیز دعا میکردم، و برای آن زن باصفا که آمدنش شبیه مهمانی بود که مستقیم به دل صاحبخانه راه دارد.
آدم چطور میتواند پسری را به مادرش قسم دهد و بیجواب بماند.
۱۴:۳۸
مادرِ عباس
یک هفتهای بود که در خودم گره خورده بودم. درد این ویروس سمج فروکش نمیکرد و خانه برایم شده بود قفسی که دیوارهایش هر روز تنگتر میشد. برای آنکه از این بیحوصلگی نجات پیدا کنم، گاهی کتابی باز میکردم یا چند خطی مینوشتم؛ امّا انگار دیگر هیچچیز رنگ نداشت، حرفهایم طعم نداشت، روزهایم کش میآمد و شبها دیر میگذشت.
بیهدف گوشی را برداشتم و وارد یکی از کانالها شدم. صفحه، سیاهپوش وفات حضرت امالبنین(س) بود؛ پر از پیام تسلیت و نوحه و دلداری. چشمم بین همهی آن نوشتهها گیر کرد به یک جمله:«هرچه داریم از عنایت مادرِ عباس است.»
بیهوا روی یکی از آن کلیپها زدم. تصویر، صحنِ حرم حضرت ابوالفضل بود و همزمان صدای مداحی در گوشم میپیچید:
«گرفتارم، خبر داری از تموم اسرارم…طبیبم میشی حالا که بیمارم…مگه من کی جز امالبنین دارم…»
دلم پر کشید؛ انگار از تخت جدا شده بودم و وسط صحن ایستاده بودم. نفسِ گرم زائرها را حس میکردم، پرچمها را که میلرزیدند، و نوری را که از میان ضریح میتابید. دستهایم بیاختیار بالا رفت. امالبنین را به جوانمردیِ پسرش قسم دادم؛ به بازوانی که همیشه میگفتند زورش از همه بیشتر است. همانجا، همانطور که به بالش تکیه داده بودم، بیصدا شروع کردم به درد دل کردن. هرچه بغض مانده بود، هرچه حرفِ نگفته، مثل آب باریکهای از چشمهایم سرازیر شد. دنیا تار شد و انگار فقط صدای مداحی میماند و قلبی که تند میزد.
در همان لحظه، از پشت اشک، صدای زنگ گوشیِ مامان را شنیدم. صدایی که اول دور بود و بعد نزدیک شد. چند ثانیه بعد، در اتاق آرام باز شد. مامان وارد شد، مکثی کرد. چشمانم را که دید، انگار همه چیز را فهمیده بود.
با لحنی آرام اما پر از عجله گفت:«بلند شو سمایی… روضهی حضرت امالبنین دعوتیم.»
*سیده سماء حسینی جمعه |۱۴ آذرماه ۱۴۰۴|
مازندران _ساری*
#حضرت_امالبنین #روضه
|@revayate_mazandaran|
یک هفتهای بود که در خودم گره خورده بودم. درد این ویروس سمج فروکش نمیکرد و خانه برایم شده بود قفسی که دیوارهایش هر روز تنگتر میشد. برای آنکه از این بیحوصلگی نجات پیدا کنم، گاهی کتابی باز میکردم یا چند خطی مینوشتم؛ امّا انگار دیگر هیچچیز رنگ نداشت، حرفهایم طعم نداشت، روزهایم کش میآمد و شبها دیر میگذشت.
بیهدف گوشی را برداشتم و وارد یکی از کانالها شدم. صفحه، سیاهپوش وفات حضرت امالبنین(س) بود؛ پر از پیام تسلیت و نوحه و دلداری. چشمم بین همهی آن نوشتهها گیر کرد به یک جمله:«هرچه داریم از عنایت مادرِ عباس است.»
بیهوا روی یکی از آن کلیپها زدم. تصویر، صحنِ حرم حضرت ابوالفضل بود و همزمان صدای مداحی در گوشم میپیچید:
«گرفتارم، خبر داری از تموم اسرارم…طبیبم میشی حالا که بیمارم…مگه من کی جز امالبنین دارم…»
دلم پر کشید؛ انگار از تخت جدا شده بودم و وسط صحن ایستاده بودم. نفسِ گرم زائرها را حس میکردم، پرچمها را که میلرزیدند، و نوری را که از میان ضریح میتابید. دستهایم بیاختیار بالا رفت. امالبنین را به جوانمردیِ پسرش قسم دادم؛ به بازوانی که همیشه میگفتند زورش از همه بیشتر است. همانجا، همانطور که به بالش تکیه داده بودم، بیصدا شروع کردم به درد دل کردن. هرچه بغض مانده بود، هرچه حرفِ نگفته، مثل آب باریکهای از چشمهایم سرازیر شد. دنیا تار شد و انگار فقط صدای مداحی میماند و قلبی که تند میزد.
در همان لحظه، از پشت اشک، صدای زنگ گوشیِ مامان را شنیدم. صدایی که اول دور بود و بعد نزدیک شد. چند ثانیه بعد، در اتاق آرام باز شد. مامان وارد شد، مکثی کرد. چشمانم را که دید، انگار همه چیز را فهمیده بود.
با لحنی آرام اما پر از عجله گفت:«بلند شو سمایی… روضهی حضرت امالبنین دعوتیم.»
#حضرت_امالبنین #روضه
۸:۵۸
برگهها
سالهایی که دانشجو بودم برای من فقط درس و کلاس و امتحان نبود. پای ثابت تشکلها، بسیج، کارهای فرهنگی، اردوها، نشستها بودم. دانشگاه برایم جایی بود که بشود حرف زد، کاری کرد، تکانی به چیزی داد. تجربهای که هر بخشش چیزی به من اضافه میکرد.
حالا یک سال از پایان آن دوران گذشته ست. سراغ گالری گوشی میروم. هر عکس، تکهای از ماجراجوییهای آن وقت هاست. به یکی از عکسها میرسم، ناخودآگاه زوم میکنم.روز دانشجوی پارسال بود؛ دانشگاه علوم تحقیقات. سالن بزرگ، ازدحام دانشجوها، مهمتر از همه حضور شهید دکتر طهرانچی و رئیس قوه قضاییه، آقای اژهای.هیجان داشتم. قلبم تند میزد. دستم مدام روی برگهای بود که قرار بود از رویش صحبت کنم. آنقدر خوانده بودمش که کلماتش را مثل شعر از بر بودم.نمایندههای دانشجوها یکییکی میرفتند روی سن؛ از همان جنس دانشجوهایی که وقتی پشت تریبون میایستند، برق نگاهشان سالن را روشن میکند. شور، نشاط، کنجکاوی، مطالبهگری، همان چیزهایی که دانشگاه را دانشگاه میکند.
هر چه صبر کردم، هر چه چشم دوختم به مسیر رفتوبرگشت مجری، هر چه دستم را محکمتر دور برگهام حلقه کردم، نوبت به من نرسید.آخر مراسم، با بیحالی برگه را تا کردم و چپاندم توی جیبم.تو راه برگشت، هی برگه را درمیآوردم، نگاهش میکردم. حسِ حرفهایی که شنیده نشد، دنبالم میآمد. با خودم میگفتم: «مگه چی میخواستیم؟ همین که حال این مملکت کمی بهتر بشه…»
هنوز حسرت آن روز توی دلم مانده بود که رسیدیم به مراسم روز دانشجو در دانشگاه خودمان.اینبار همان برگهها دوباره به کارم آمدند.
سالن پر بود از دانشجو.اسم من را که اعلام کردند، نفس عمیقی کشیدم.با بسمالله شروع کردم. وقتی حرف شهریه را وسط کشیدم، سالن یکدفعه زنده شد. صدای تأیید، کفزدنها، تشویقها. آنقدر همهمه بالا رفته بود که صدای خودم را درست نمیشنیدم.چون این حرفها دیگر فقط مال من نبود؛ مال همهی آنهایی بود که روبهرویم ایستاده بودند.
دانشجو یعنی پویایی. یعنی تلاش برای ساختن امروز؛ برای ساختن فردا.یعنی همان چیزی که یک سال است دلم برایش تنگ شده.
*سیده سماء حسینی یکشنبه |۱۶ آذرماه ۱۴۰۴|
مازندران _ساری*
#روز_دانشجو
|@revayate_mazandaran|
سالهایی که دانشجو بودم برای من فقط درس و کلاس و امتحان نبود. پای ثابت تشکلها، بسیج، کارهای فرهنگی، اردوها، نشستها بودم. دانشگاه برایم جایی بود که بشود حرف زد، کاری کرد، تکانی به چیزی داد. تجربهای که هر بخشش چیزی به من اضافه میکرد.
حالا یک سال از پایان آن دوران گذشته ست. سراغ گالری گوشی میروم. هر عکس، تکهای از ماجراجوییهای آن وقت هاست. به یکی از عکسها میرسم، ناخودآگاه زوم میکنم.روز دانشجوی پارسال بود؛ دانشگاه علوم تحقیقات. سالن بزرگ، ازدحام دانشجوها، مهمتر از همه حضور شهید دکتر طهرانچی و رئیس قوه قضاییه، آقای اژهای.هیجان داشتم. قلبم تند میزد. دستم مدام روی برگهای بود که قرار بود از رویش صحبت کنم. آنقدر خوانده بودمش که کلماتش را مثل شعر از بر بودم.نمایندههای دانشجوها یکییکی میرفتند روی سن؛ از همان جنس دانشجوهایی که وقتی پشت تریبون میایستند، برق نگاهشان سالن را روشن میکند. شور، نشاط، کنجکاوی، مطالبهگری، همان چیزهایی که دانشگاه را دانشگاه میکند.
هر چه صبر کردم، هر چه چشم دوختم به مسیر رفتوبرگشت مجری، هر چه دستم را محکمتر دور برگهام حلقه کردم، نوبت به من نرسید.آخر مراسم، با بیحالی برگه را تا کردم و چپاندم توی جیبم.تو راه برگشت، هی برگه را درمیآوردم، نگاهش میکردم. حسِ حرفهایی که شنیده نشد، دنبالم میآمد. با خودم میگفتم: «مگه چی میخواستیم؟ همین که حال این مملکت کمی بهتر بشه…»
هنوز حسرت آن روز توی دلم مانده بود که رسیدیم به مراسم روز دانشجو در دانشگاه خودمان.اینبار همان برگهها دوباره به کارم آمدند.
سالن پر بود از دانشجو.اسم من را که اعلام کردند، نفس عمیقی کشیدم.با بسمالله شروع کردم. وقتی حرف شهریه را وسط کشیدم، سالن یکدفعه زنده شد. صدای تأیید، کفزدنها، تشویقها. آنقدر همهمه بالا رفته بود که صدای خودم را درست نمیشنیدم.چون این حرفها دیگر فقط مال من نبود؛ مال همهی آنهایی بود که روبهرویم ایستاده بودند.
دانشجو یعنی پویایی. یعنی تلاش برای ساختن امروز؛ برای ساختن فردا.یعنی همان چیزی که یک سال است دلم برایش تنگ شده.
#روز_دانشجو
۱۱:۲۲
هدیه به موقع خدا
هنوز دردها مثل موج میآمدند و میرفتند؛ تنم خسته بود، انگار تمام نیروی جهان را از من گرفته باشند. هوا بوی استریل میداد و صدای قدمهای تند پرستارها، اضطرابی را که از قبل در دلم پیچیده بود، شدیدتر میکرد. هیچچیز طبق انتظار پیش نرفت، هر لحظه ممکن بود از دستش بدهم، این فکر مثل خاری در قلبم فرو رفته بود و هر تپش را سختتر میکرد.
اما وقتی بالاخره او را روی سینهام گذاشتند، همهچیز تغییر کرد. درد هنوز در تنم بود، میسوخت، میلرزاند، اما انگار وزن درد کم شد؛ و آرامش را دوباره یادم آورد. صورت کوچکش را که دیدم، نفسش را که روی پوستم حس کردم، حس کردم دنیا نرم شد. آنقدر شیرین بود این نزدیکی کوچک، این لمس نوزادی که تازه از مرز مرگ برگشته بود، که درد برای چند لحظه عقب نشست، بیصدا، بیادعا.
دکتر گفت: «اگر یک ساعت دیرتر میرسیدیم… نمیموند.»همین یک جمله، مثل سیلی به جانم نشست. بغضی که از صبح گیر کرده بود، بالا آمد و دلم را آشوب کرد. تصورش هم وحشتناک بود. یک ساعت، فقط یک ساعت میان بودن و نبودنش فاصله بود.
همان لحظه سرم را آرام به موهای نمناک کوچکش چسباندم و زیر لب گفتم:«خدایا شکرت… شکرت که کمک کردی دیر نشه. شکرت که نگهش داشتی.»
در آغوشم تکانی خورد، انگار میدانست که برای ماندنش چه طوفانی از سرم گذشت. و من، خسته، دردکشیده، اما پر از شکر، فهمیدم همین لحظه… همین تماس کوچک… معجزه است.
*منور ولی نژادچهارشنبه |۱۹ آذرماه ۱۴۰۴|
مازندران_ساری*
#روز_مادر#اولین_حس_مادری
|@revayate_mazandaran|
هنوز دردها مثل موج میآمدند و میرفتند؛ تنم خسته بود، انگار تمام نیروی جهان را از من گرفته باشند. هوا بوی استریل میداد و صدای قدمهای تند پرستارها، اضطرابی را که از قبل در دلم پیچیده بود، شدیدتر میکرد. هیچچیز طبق انتظار پیش نرفت، هر لحظه ممکن بود از دستش بدهم، این فکر مثل خاری در قلبم فرو رفته بود و هر تپش را سختتر میکرد.
اما وقتی بالاخره او را روی سینهام گذاشتند، همهچیز تغییر کرد. درد هنوز در تنم بود، میسوخت، میلرزاند، اما انگار وزن درد کم شد؛ و آرامش را دوباره یادم آورد. صورت کوچکش را که دیدم، نفسش را که روی پوستم حس کردم، حس کردم دنیا نرم شد. آنقدر شیرین بود این نزدیکی کوچک، این لمس نوزادی که تازه از مرز مرگ برگشته بود، که درد برای چند لحظه عقب نشست، بیصدا، بیادعا.
دکتر گفت: «اگر یک ساعت دیرتر میرسیدیم… نمیموند.»همین یک جمله، مثل سیلی به جانم نشست. بغضی که از صبح گیر کرده بود، بالا آمد و دلم را آشوب کرد. تصورش هم وحشتناک بود. یک ساعت، فقط یک ساعت میان بودن و نبودنش فاصله بود.
همان لحظه سرم را آرام به موهای نمناک کوچکش چسباندم و زیر لب گفتم:«خدایا شکرت… شکرت که کمک کردی دیر نشه. شکرت که نگهش داشتی.»
در آغوشم تکانی خورد، انگار میدانست که برای ماندنش چه طوفانی از سرم گذشت. و من، خسته، دردکشیده، اما پر از شکر، فهمیدم همین لحظه… همین تماس کوچک… معجزه است.
#روز_مادر#اولین_حس_مادری
۱۹:۴۷
شیرین ترین هدیه
اتاق من پر است از نقاشیها و نامههای کوچکی که پسرکم در این سالها برایم کشیده؛ هر گوشهای را نگاه میکنم، رنگی از محبت او هست. از روز مادر گرفته تا تولدم، حتی روزهایی که هیچ مناسبتی نداشت، برایم کاغذی پر از رنگ و قلب و جملههای کودکانه میآورد. من همیشه این حس ناب و بیغلوغش را بیشتر از هر هدیهای دوست داشتهام.
دیروز حال و هوایش عجیبتر از همیشه بود. به دوستم گفت:«خاله… دلم میخواد برای مامانم کادو بخرم. هر وقت نقاشی میکشم، بقیه میگن تو دیگه بزرگ شدی، نقاشی که کادو نمیشه! میخوام از پول توجیبیم چیزی بخرم.»
با خالهاش رفتند بازار و کادویی کوچک خریدند.وقتی به خانه رسیدم، بساط نقاشیاش هنوز روی میز پهن بود؛ روی کاغذ سفیدی که وسط میز بود، یک نقاشی زیبا و پرمعنا… مخصوص من.
چند دقیقه بعد همراه خالهاش وارد خانه شد. با شوق بغلم کرد و کادویی که خریده بود را به من داد. با عشق تو بغلم گرفتمش و بوسیدم، تشکر کردم، اما بعد همان نقاشی را از روی میز برداشتم و گفتم:
«عزیزم… وقتی چنین هدیهی زیبایی برام آماده کردی، چرا رفتی کادو خریدی؟ این نقاشی قشنگترین هدیهی دنیاست. عشق تو به من از هر چیزی شیرینتره. این هدیه تو تا ابد کنار دلم میمونه.»
سرش را پایین انداخت و گفت:«یادم رفته بود بردارمش…»
گفتم:«بهتر که برنداشتی. همینجا موند تا ببینمش. من اینو خیلی دوست دارم.»
هیچ هدیهای در دنیا، حتی یک شاخه گل یا یک جعبهی کوچک و رنگارنگ، جای قلب یک بچه را که با دستهای کوچک و روح بزرگش برای مادرش چیزی میسازد، نمیگیرد.و من از داشتن چنین محبتی، هر روز، دوباره و دوباره، مادر میشوم.
*منور ولی نژادپنجشنبه |۲۰ آذرماه ۱۴۰۴|
مازندران_ساری*
#روز_مادر
|@revayate_mazandaran|
اتاق من پر است از نقاشیها و نامههای کوچکی که پسرکم در این سالها برایم کشیده؛ هر گوشهای را نگاه میکنم، رنگی از محبت او هست. از روز مادر گرفته تا تولدم، حتی روزهایی که هیچ مناسبتی نداشت، برایم کاغذی پر از رنگ و قلب و جملههای کودکانه میآورد. من همیشه این حس ناب و بیغلوغش را بیشتر از هر هدیهای دوست داشتهام.
دیروز حال و هوایش عجیبتر از همیشه بود. به دوستم گفت:«خاله… دلم میخواد برای مامانم کادو بخرم. هر وقت نقاشی میکشم، بقیه میگن تو دیگه بزرگ شدی، نقاشی که کادو نمیشه! میخوام از پول توجیبیم چیزی بخرم.»
با خالهاش رفتند بازار و کادویی کوچک خریدند.وقتی به خانه رسیدم، بساط نقاشیاش هنوز روی میز پهن بود؛ روی کاغذ سفیدی که وسط میز بود، یک نقاشی زیبا و پرمعنا… مخصوص من.
چند دقیقه بعد همراه خالهاش وارد خانه شد. با شوق بغلم کرد و کادویی که خریده بود را به من داد. با عشق تو بغلم گرفتمش و بوسیدم، تشکر کردم، اما بعد همان نقاشی را از روی میز برداشتم و گفتم:
«عزیزم… وقتی چنین هدیهی زیبایی برام آماده کردی، چرا رفتی کادو خریدی؟ این نقاشی قشنگترین هدیهی دنیاست. عشق تو به من از هر چیزی شیرینتره. این هدیه تو تا ابد کنار دلم میمونه.»
سرش را پایین انداخت و گفت:«یادم رفته بود بردارمش…»
گفتم:«بهتر که برنداشتی. همینجا موند تا ببینمش. من اینو خیلی دوست دارم.»
هیچ هدیهای در دنیا، حتی یک شاخه گل یا یک جعبهی کوچک و رنگارنگ، جای قلب یک بچه را که با دستهای کوچک و روح بزرگش برای مادرش چیزی میسازد، نمیگیرد.و من از داشتن چنین محبتی، هر روز، دوباره و دوباره، مادر میشوم.
#روز_مادر
۱۰:۰۲
کارآفرینی در دل مادری
در سالن جشنواره مادُخت قدم میزدم؛جشنوارهای برای پوشاک ایرانی–اسلامی، جایی برای دیدهشدن طراحی، دوخت و کارآفرینی بانوان مازندران.میان غرفهها، یک غرفه توجهم را جلب کرد.لباسهای سنتی، دوختهای تمیز و وسایلی که معلوم بود با حوصله و عشق ساخته شدهاند.ایستادم و پرسیدم: «کار خودتونه؟»لبخند کوتاهی زد و گفت:«بله، همهش کار خودمه.»گفتم: «پس لطفاً خودتون رو توی دوربین ما معرفی کنین.»کمی مکث کرد، بعد آرام و ساده گفت:«سعیدی هستم، یک مادر کارآفرین.»
نه توضیح اضافهای داد، نه بزرگش کرد.انگار داشت خودش را همانطور که هست معرفی میکرد.
شروع کرد از مسیرش گفتن.از سختیها؛ از زمانی که باید هم مادر میبود، هم پیگیر کار،از روزهایی که خستگی اجازه نمیداد اما مسئولیت هم اجازهی توقف نمیداد.گفت همیشه آسان نیست، اما ممکن است.
از شیرینیها هم گفت.از حس استقلال، از دیده شدن کار دستش،از اینکه فرزندش یاد گرفته مادر بودن یعنی تلاش، نه کنار کشیدن.
میگفت مادر شاغل اگر آگاه باشد، کم نمیگذارد؛بلد است اولویتبندی کند،بلد است بین کار و خانه تعادل بسازد،و بلد است خودش را فراموش نکند.
آنجا فهمیدم مادر بودن فقط در خانه ماندن یا کار کردن نیست؛در آگاهی است.مادری که بداند چه میخواهد،به همهی ابعاد زندگی میرسد؛حتی وقتی کار میکند،حتی وقتی خسته است.
از آن غرفه فقط یک تجربه نگرفتم؛یک نگاه تازه گرفتم به مادری که میشود هم مسئول بود، هم مستقل،و هنوز مادر ماند.
*سیده سماء حسینی سه شنبه |۲۵ آذرماه ۱۴۰۴|
مازندران _ساری*
#مادر_كار_آفرین
|@revayate_mazandaran|
در سالن جشنواره مادُخت قدم میزدم؛جشنوارهای برای پوشاک ایرانی–اسلامی، جایی برای دیدهشدن طراحی، دوخت و کارآفرینی بانوان مازندران.میان غرفهها، یک غرفه توجهم را جلب کرد.لباسهای سنتی، دوختهای تمیز و وسایلی که معلوم بود با حوصله و عشق ساخته شدهاند.ایستادم و پرسیدم: «کار خودتونه؟»لبخند کوتاهی زد و گفت:«بله، همهش کار خودمه.»گفتم: «پس لطفاً خودتون رو توی دوربین ما معرفی کنین.»کمی مکث کرد، بعد آرام و ساده گفت:«سعیدی هستم، یک مادر کارآفرین.»
نه توضیح اضافهای داد، نه بزرگش کرد.انگار داشت خودش را همانطور که هست معرفی میکرد.
شروع کرد از مسیرش گفتن.از سختیها؛ از زمانی که باید هم مادر میبود، هم پیگیر کار،از روزهایی که خستگی اجازه نمیداد اما مسئولیت هم اجازهی توقف نمیداد.گفت همیشه آسان نیست، اما ممکن است.
از شیرینیها هم گفت.از حس استقلال، از دیده شدن کار دستش،از اینکه فرزندش یاد گرفته مادر بودن یعنی تلاش، نه کنار کشیدن.
میگفت مادر شاغل اگر آگاه باشد، کم نمیگذارد؛بلد است اولویتبندی کند،بلد است بین کار و خانه تعادل بسازد،و بلد است خودش را فراموش نکند.
آنجا فهمیدم مادر بودن فقط در خانه ماندن یا کار کردن نیست؛در آگاهی است.مادری که بداند چه میخواهد،به همهی ابعاد زندگی میرسد؛حتی وقتی کار میکند،حتی وقتی خسته است.
از آن غرفه فقط یک تجربه نگرفتم؛یک نگاه تازه گرفتم به مادری که میشود هم مسئول بود، هم مستقل،و هنوز مادر ماند.
#مادر_كار_آفرین
۸:۳۴
برنامه روایتِ حبیب شروع شد.روایتِ حبیب، روایتی از جنس نور و هنراز زندگی سردار سلیمانی.
اینجا جویبار، سالن ورزشی پهلوان حاجیزاده.
|@revayate_mazandaran|
۱۱:۴۱
از روایت حبیب همین بس که بدانیم حاج قاسم راهی را به جا گذاشته که امروز رهروان خودش را صدا میزند.پهلوانان کوچک بعد از تلاوت آیه «و لا تحسبن الذین قتلوا» با پس زمینه حاج قاسم مرام زورخانهای را به معرفت حاج قاسم پیوند دادند.تصویر حاج قاسم با لبخند آرامبخشش روی تلویزیون بزرگ ال ای دی نشسته بود که کشتیگیران بالای سن آمدند و بعد از چند دقیقه کشتی پشت یکی از آنها به خاک نشست. دست دراز کرد و رفیقش را بلند کرد ، تا درس رفاقت را هم از حاج قاسم یاد گرفته باشیم.
" />
*سیدحامد حسینی
جویبار، سالن پهلوان حاجیزادهششم دی ماهِ ۱۴۰۴*
|@revayate_mazandaran|
۱۳:۰۴
تیری که به مقصد نرسید
چشمهایش برق میزد. مثل وقتهایی که برای گفتن چیز جدیدی ذوق داشت. بیقراری توی چهرهاش موج میزد اما آرام نفس میکشید. روی میز تعداد زیادی از وسایلِ دوران جنگاش را چیده بود. برای شنیدن خاطرههایش اشتیاق داشتم. سید دستی به کلاهِ سبزِ روی سرش کشید. به مبل تکیه داد و بعد از مکثی طولانی گفت:- تابستانِ سال 1367 بود، چند روز بعد از تصویب قطعنامه. آتشبس شده بود ولی منطقه اوضاعِ متشنج و شکنندهای داشت. نیمههای روز با چند نفر از بچهها در حوالیِ یکی از انشعابات فرعی اروندرود توی ماموریت بودیم. هنوز احتمالِ حمله ناگهانی وجود داشت و رفته بودیم برای بررسی اطلاعاتی و امنیتی منطقه. از کنار نهر رد میشدیم که چشمم به چیزی کنار آب افتاد. در لحظه فهمیدم چیست اما شک کردم. با دقت نگاهش کردم تا مطمئن شوم اشتباه نکردهام. درست دیده بودم، به تکهای نی گیر کرده بود. هر سه رنگش به وضوح مشخص بود اما رنگ قرمزش بیشتر به چشمم آمد. بیمعطلی دویدم سمتش. از کنار بچهها به سرعت رد شدم. همه با نگاهِ متعجبی دنبالم میکردند. هیچ چیزی نمیتوانست جلویم را بگیرد. آن لحظه مهم نبود خیس بشوم، گلی بشوم یا حتی تله باشد. باید میرسیدم. وقتی به پرچم رسیدم وجودم آرام گرفت. توی دستانم فشردمش و از آب بیرونش آوردم. به سمت بچهها که برگشتم تازه فهمیدند برای چه آنطوری از جمعشان جدا شدم. درست در لحظه رسیدنم به جمع، روحانی همراهمان گفت: سید! وضو داشتی به پرچم دست زدی؟ من که انگار تمام جانم را در دست گرفته بودم گفتم: حاجی! نجاتِ پرچم که نیازی به وضو نداره. و زیر لب با خودم گفتم: "شاید پرچمِ وطنم به خونمون آغشته بشه ولی هیچوقت نمیزاریم به خاک بیفته و گلی بشه."حالا دلیلِ برقِ چشمانش را فهمیده بودم. جوششِ درونش به من هم سرایت کرده بود. به وسایلی که رویِ میز بود اشاره کرد. یادگاریهایی که از روزهای جنگ برایش مانده بود. بینشان میگشت و بعد از چند ثانیه به چیزی که دنبالش میگشت رسید. از بین وسیلهها آن را بیرون کشید. احترام در زبانِ بدنش موج میزد. به لبخندِ روی لبش خیره بودم که ادامه داد:- شبی در هور العظیم بودیم. با صدای مهیبی از خواب پریدم. چشم، چشم را نمیدید. بیمعطلی بلند شدم و سلاحم را برداشتم. نمیدانستم چه شده. بچهها سراسیمه بلند شدند. دست پاچه بودند. حدس میزدم به ما حمله شده باشد. درست در همین لحظه احساس کردم از روی پلک تا گونهام خنک شد. انگار صورتم خونریزی کرده بود. هنوز نمیدانستم جراحت تا چه حدی است. از بچهها خواستم پنبه یا باندی به من برسانند. یکی پارچهای به من داد. روی صورتم فشارش دادم تا جلوی خونریزی را بگیرم. یکی از همسنگران چراغدستی را روشن کرد تا صورتم را بررسی کند. خدا را شکر چیز مهمی نبود اما من در آن لحظه به شدت جاخوردم و ناراحت شدم. تیراندازی قطع شده بود ولی چون هنوز احتمال حمله وجود داشت به نوبت نگهبانی دادیم. صبحِ روز بعد که بیدار شدم چشمم هنوز ورم داشت. حالا که روز شده بود، با دقت همه جا را چک کردیم. بعد از بررسی متوجه شدیم تیر پدافند از نبشی و الوارِ سنگر گذشته، در مسیر منفجر شده، ترکشش به پلک چشمم برخورد کرده و باعث خونریزی شده.تازه فهمیدم یکی از همرزمان در هول و ولای پیدا کردن پارچه برای من در تاریکی، از توی جعبه بستههای تبلیغاتی و فرهنگی، ندیده پارچهای برداشته و به من داده بود. دلیل ناراحتی عمیق دیشبم همین بود. پارچهی خونی توی دستم، پرچمِ ایران بود. پرچمی که برای حفظش جان میدادم، سپرِبلایم شده بود.
آن چیزی که، با احترامِ زیاد در دو دست داشت، همان پرچمی بود که آن شب جلوی خونریزیاش را گرفته بود. دو طرف پرچم را با نوک انگشتانش گرفت و با احتیاط تمام آن را باز کرد. نام الله در میانه پرچم میدرخشید. بعد از چهل سال هنوز خونِ سید روی پرچم بود. لکههای خونی که کمرنگ شده بودند اما از بین نرفتند.
امروز آقاسیدجواد حسینی، سردار جبهه مقاومت، خودش را با این پرچمِ مقدس رسانده بود به روایتِ حبیب. به محفلِ روایتِ فرمانده و رفیقِ قدیمیاش حاج قاسم. تا چند خطی تعریف کند از پهلوانی و از جانگذشتگی رفیقاش برای سرافراز نگهداشتن پرچم سه رنگِ جمهوری اسلامی ایران.
#روایت_حبیب#سردار_سلیمانی
" />
سیدحامد حسینیششم دی ماهِ هزار و چهارصد و چهار
مازندران، جویبار
|@revayate_mazandaran|
چشمهایش برق میزد. مثل وقتهایی که برای گفتن چیز جدیدی ذوق داشت. بیقراری توی چهرهاش موج میزد اما آرام نفس میکشید. روی میز تعداد زیادی از وسایلِ دوران جنگاش را چیده بود. برای شنیدن خاطرههایش اشتیاق داشتم. سید دستی به کلاهِ سبزِ روی سرش کشید. به مبل تکیه داد و بعد از مکثی طولانی گفت:- تابستانِ سال 1367 بود، چند روز بعد از تصویب قطعنامه. آتشبس شده بود ولی منطقه اوضاعِ متشنج و شکنندهای داشت. نیمههای روز با چند نفر از بچهها در حوالیِ یکی از انشعابات فرعی اروندرود توی ماموریت بودیم. هنوز احتمالِ حمله ناگهانی وجود داشت و رفته بودیم برای بررسی اطلاعاتی و امنیتی منطقه. از کنار نهر رد میشدیم که چشمم به چیزی کنار آب افتاد. در لحظه فهمیدم چیست اما شک کردم. با دقت نگاهش کردم تا مطمئن شوم اشتباه نکردهام. درست دیده بودم، به تکهای نی گیر کرده بود. هر سه رنگش به وضوح مشخص بود اما رنگ قرمزش بیشتر به چشمم آمد. بیمعطلی دویدم سمتش. از کنار بچهها به سرعت رد شدم. همه با نگاهِ متعجبی دنبالم میکردند. هیچ چیزی نمیتوانست جلویم را بگیرد. آن لحظه مهم نبود خیس بشوم، گلی بشوم یا حتی تله باشد. باید میرسیدم. وقتی به پرچم رسیدم وجودم آرام گرفت. توی دستانم فشردمش و از آب بیرونش آوردم. به سمت بچهها که برگشتم تازه فهمیدند برای چه آنطوری از جمعشان جدا شدم. درست در لحظه رسیدنم به جمع، روحانی همراهمان گفت: سید! وضو داشتی به پرچم دست زدی؟ من که انگار تمام جانم را در دست گرفته بودم گفتم: حاجی! نجاتِ پرچم که نیازی به وضو نداره. و زیر لب با خودم گفتم: "شاید پرچمِ وطنم به خونمون آغشته بشه ولی هیچوقت نمیزاریم به خاک بیفته و گلی بشه."حالا دلیلِ برقِ چشمانش را فهمیده بودم. جوششِ درونش به من هم سرایت کرده بود. به وسایلی که رویِ میز بود اشاره کرد. یادگاریهایی که از روزهای جنگ برایش مانده بود. بینشان میگشت و بعد از چند ثانیه به چیزی که دنبالش میگشت رسید. از بین وسیلهها آن را بیرون کشید. احترام در زبانِ بدنش موج میزد. به لبخندِ روی لبش خیره بودم که ادامه داد:- شبی در هور العظیم بودیم. با صدای مهیبی از خواب پریدم. چشم، چشم را نمیدید. بیمعطلی بلند شدم و سلاحم را برداشتم. نمیدانستم چه شده. بچهها سراسیمه بلند شدند. دست پاچه بودند. حدس میزدم به ما حمله شده باشد. درست در همین لحظه احساس کردم از روی پلک تا گونهام خنک شد. انگار صورتم خونریزی کرده بود. هنوز نمیدانستم جراحت تا چه حدی است. از بچهها خواستم پنبه یا باندی به من برسانند. یکی پارچهای به من داد. روی صورتم فشارش دادم تا جلوی خونریزی را بگیرم. یکی از همسنگران چراغدستی را روشن کرد تا صورتم را بررسی کند. خدا را شکر چیز مهمی نبود اما من در آن لحظه به شدت جاخوردم و ناراحت شدم. تیراندازی قطع شده بود ولی چون هنوز احتمال حمله وجود داشت به نوبت نگهبانی دادیم. صبحِ روز بعد که بیدار شدم چشمم هنوز ورم داشت. حالا که روز شده بود، با دقت همه جا را چک کردیم. بعد از بررسی متوجه شدیم تیر پدافند از نبشی و الوارِ سنگر گذشته، در مسیر منفجر شده، ترکشش به پلک چشمم برخورد کرده و باعث خونریزی شده.تازه فهمیدم یکی از همرزمان در هول و ولای پیدا کردن پارچه برای من در تاریکی، از توی جعبه بستههای تبلیغاتی و فرهنگی، ندیده پارچهای برداشته و به من داده بود. دلیل ناراحتی عمیق دیشبم همین بود. پارچهی خونی توی دستم، پرچمِ ایران بود. پرچمی که برای حفظش جان میدادم، سپرِبلایم شده بود.
آن چیزی که، با احترامِ زیاد در دو دست داشت، همان پرچمی بود که آن شب جلوی خونریزیاش را گرفته بود. دو طرف پرچم را با نوک انگشتانش گرفت و با احتیاط تمام آن را باز کرد. نام الله در میانه پرچم میدرخشید. بعد از چهل سال هنوز خونِ سید روی پرچم بود. لکههای خونی که کمرنگ شده بودند اما از بین نرفتند.
امروز آقاسیدجواد حسینی، سردار جبهه مقاومت، خودش را با این پرچمِ مقدس رسانده بود به روایتِ حبیب. به محفلِ روایتِ فرمانده و رفیقِ قدیمیاش حاج قاسم. تا چند خطی تعریف کند از پهلوانی و از جانگذشتگی رفیقاش برای سرافراز نگهداشتن پرچم سه رنگِ جمهوری اسلامی ایران.
#روایت_حبیب#سردار_سلیمانی
۲۰:۲۵
۲۰:۲۵
۲۰:۲۵
پهلوانها هرگز نمیمیرند
در سالن پهلوان حاجیزاده جویبار، فصل پنجم «سرباز وطن» برگزار میشد؛ روایتی از حبیب، روایتی از حاج قاسم.اما آنچه شنیده میشد فقط روایت نبود، یادآوری بود.یادآوری چیزی که هنوز تمام نشده.
پهلوانی نه به بازوست، نه به میدان؛به جاییست که در دل مردم جا باز میکند.حاج قاسم از همان پهلوانهای دلی بود؛از آنها که اسمشان را صدا نمیکنی، حسشان میکنی.
این را وقتی فهمیدم که دختر بچهای کنارم،عکس حاج قاسم را گرفته بود روبهروی صورتش.فقط نگاه میکرد، انگار با عکس حرف داشت. انگار مطمئن بود کسی آنطرف نگاه، هنوز هست.زنی دیگر در ردیف کنارم، اشکهایش آرام از چشمش پایین میآمد.
سردار حسینی، جانباز هفتاد درصد دفاع مقدس، راوی سادهای بود؛ حرفش رسمی نبود، از روزهای کنار حاج قاسم میگفت:«حاج قاسم خودش بود، خودِ خودش.»و همین جمله کافی بود. یعنی او نقاب نداشت، فاصله نداشت.
غلامرضا صنعتگر که شروع به خواندن کرد،صدا از جنس خاطره شد.«ناگهان آسمان به حرف آمد… قاسم هنوز زنده است»
زنده بودن یعنی اثر.یعنی مکتب. یعنی مکتب حاج قاسم.
و چه خوب میشود این را درک کرد؛ او زنده است،نفس میکشد، در اشک آن زن، در نگاه آن کودک،در سکوت سالن، در دلی که هنوز باور دارد پهلوان، وقتی پهلوان باشد،هرگز نمیمیرد.
*سیده سماء حسینی شنبه |۶ دی ماه ۱۴۰۴|
مازندران _جویبار*
#حاج_قاسم
|@revayate_mazandaran|
در سالن پهلوان حاجیزاده جویبار، فصل پنجم «سرباز وطن» برگزار میشد؛ روایتی از حبیب، روایتی از حاج قاسم.اما آنچه شنیده میشد فقط روایت نبود، یادآوری بود.یادآوری چیزی که هنوز تمام نشده.
پهلوانی نه به بازوست، نه به میدان؛به جاییست که در دل مردم جا باز میکند.حاج قاسم از همان پهلوانهای دلی بود؛از آنها که اسمشان را صدا نمیکنی، حسشان میکنی.
این را وقتی فهمیدم که دختر بچهای کنارم،عکس حاج قاسم را گرفته بود روبهروی صورتش.فقط نگاه میکرد، انگار با عکس حرف داشت. انگار مطمئن بود کسی آنطرف نگاه، هنوز هست.زنی دیگر در ردیف کنارم، اشکهایش آرام از چشمش پایین میآمد.
سردار حسینی، جانباز هفتاد درصد دفاع مقدس، راوی سادهای بود؛ حرفش رسمی نبود، از روزهای کنار حاج قاسم میگفت:«حاج قاسم خودش بود، خودِ خودش.»و همین جمله کافی بود. یعنی او نقاب نداشت، فاصله نداشت.
غلامرضا صنعتگر که شروع به خواندن کرد،صدا از جنس خاطره شد.«ناگهان آسمان به حرف آمد… قاسم هنوز زنده است»
زنده بودن یعنی اثر.یعنی مکتب. یعنی مکتب حاج قاسم.
و چه خوب میشود این را درک کرد؛ او زنده است،نفس میکشد، در اشک آن زن، در نگاه آن کودک،در سکوت سالن، در دلی که هنوز باور دارد پهلوان، وقتی پهلوان باشد،هرگز نمیمیرد.
#حاج_قاسم
۶:۰۱
۶:۰۱
بازارسال شده از راوینا | روایت مردم ایران 🇮🇷
پویش روایتنویسی بعد از حاجی
اکثر ما در سالهای اخیر، بهویژه در روزهای جنگ ۱۲ روزه، لحظاتی را تجربه کردیم که حضور حاج قاسم خیلی حس میشد؛ لحظاتی که پیش خودمان گفتیم: «کاش حاجی بود» یا «اگر حاجی بود...»اگر همچین لحظهای را بعد از شهادت سردار سلیمانی تجربه کردید؛ برای ما روایت کنید.
نحوه ارسال روایت:ارسال در پیامسانهای بله، ایتا و تلگرام به نشانی@ravina_ad
مهلت ارسال آثار: تا ۲۰ دی
ــــــــــــــــــــــــــــــ
@ravina_irمجلـه | بلـــه | ایتـــا | تلگرام | دیگررسانهها
۱۶:۲۴
اگر حاج قاسم بود…
من نویسندهام.سالها نوشتهام و خواندهام درباره جنگ، درباره سردرگمیها، درباره آدمهایی که در میدانها و خیابانها، میان ترس و امید، زندگی میکنند.اما هیچچیز نمیتواند آن احساسی را که در روزهای جنگ ۱۲ روزه تجربه کردم، منتقل کند.
وقتی خبر حملات میآمد، تحلیلها میچرخید، آمار و ارقام دست به دست میشد، مثل هر خواننده و نویسنده دیگری، میدانستم که واقعیت همیشه پیچیدهتر از متنهاست.هر تحلیل، هر تیتر، هر یادداشت، بخشی از حقیقت بود، اما هیچکدام آن حس حضور را نمیداد.
و دوباره، ناخودآگاه، جملهای در ذهنم تکرار شد:«کاش حاج قاسم بود…»
نه برای این که فکر میکردم او همه چیز را تغییر میدهد،بلکه برای اینکه حضورش، حتی تصورش، به متنها، آمارها، و تحلیلها، یک تکیهگاه واقعی میبخشید.او فقط فرمانده نبود، او نماد تصمیمگیری به موقع در میدان آشوب و بحران بود، کسی که حضورش، حتی وقتی نبود، احساس میشد.
من میدانم جنگ چیست، میدانم ترس چیست، میدانم تحلیلها گاه سردرگمکنندهاند،اما هیچ کتاب، هیچ روایت، هیچ یادداشتی نمیتواند جای احساس امنیت و امیدی که حضور انسانی مثل حاج قاسم میداد را پر کند.
حالا که نیست، باز هم هر بار که قلم بر کاغذ میگذارم،هر بار که خبری از بحران میرسد،باز هم با خودم میگویم:«اگر حاج قاسم بود…»
و میفهمم که بعضی انسانها، حتی وقتی دیگر در صحنه نیستند،باز هم به نوعی به متن زندگی و روایت ما وارد میشوند و نمیروند.
منور ولی نژاد
پنجشنبه | ۱۱دی ماه ۱۴۰۴|
مازندران_ساری
#حاج_قاسم
|@revayate_mazandaran|
من نویسندهام.سالها نوشتهام و خواندهام درباره جنگ، درباره سردرگمیها، درباره آدمهایی که در میدانها و خیابانها، میان ترس و امید، زندگی میکنند.اما هیچچیز نمیتواند آن احساسی را که در روزهای جنگ ۱۲ روزه تجربه کردم، منتقل کند.
وقتی خبر حملات میآمد، تحلیلها میچرخید، آمار و ارقام دست به دست میشد، مثل هر خواننده و نویسنده دیگری، میدانستم که واقعیت همیشه پیچیدهتر از متنهاست.هر تحلیل، هر تیتر، هر یادداشت، بخشی از حقیقت بود، اما هیچکدام آن حس حضور را نمیداد.
و دوباره، ناخودآگاه، جملهای در ذهنم تکرار شد:«کاش حاج قاسم بود…»
نه برای این که فکر میکردم او همه چیز را تغییر میدهد،بلکه برای اینکه حضورش، حتی تصورش، به متنها، آمارها، و تحلیلها، یک تکیهگاه واقعی میبخشید.او فقط فرمانده نبود، او نماد تصمیمگیری به موقع در میدان آشوب و بحران بود، کسی که حضورش، حتی وقتی نبود، احساس میشد.
من میدانم جنگ چیست، میدانم ترس چیست، میدانم تحلیلها گاه سردرگمکنندهاند،اما هیچ کتاب، هیچ روایت، هیچ یادداشتی نمیتواند جای احساس امنیت و امیدی که حضور انسانی مثل حاج قاسم میداد را پر کند.
حالا که نیست، باز هم هر بار که قلم بر کاغذ میگذارم،هر بار که خبری از بحران میرسد،باز هم با خودم میگویم:«اگر حاج قاسم بود…»
و میفهمم که بعضی انسانها، حتی وقتی دیگر در صحنه نیستند،باز هم به نوعی به متن زندگی و روایت ما وارد میشوند و نمیروند.
پنجشنبه | ۱۱دی ماه ۱۴۰۴|
#حاج_قاسم
۷:۱۴
بسم الله الرحمن الرحیم
با صدایی وحشتناک از خواب بیدار شدم. ساعت روی دیوار ده صبح را نشان میداد. اما همه جا رو به تاریکی میرفت. از تخت بلند شدم و پرده را کنار زدم. ابر سیاه در آسمان بود؛ اما نمیبارید. دود غلیظی از میانه ساختمانی در نزدیکی ساختمان ما به آسمان میرفت و ابر سیاه را بزرگ تر میکرد. فکر کردم شاید لوله گازی،چیزی ترکیده باشد. دست انداختم به قفل پنجره؛ میخواستم ببینم چه خبر شده؛ صدای چلچله صبحگاه را هم دوست داشتم بشنوم. یک دفعه یکی از پشت سر دستم را گرفت و مانعم شد. وحشت کردم اما از شنیدن صدایش چشمانم گرد شد: چی کار میکنی؟ دیوانه شدی ؟ برگشتم سمتش: وا؟ تو الان نباید سرکار باشی؟ چرا نرفتی ؟خنده تلخی زد: دلت خوشه! جنگ شده، شهرمون داره سقوط میکنه.بهت زده از کلمهی جنگ فقط نگاهش کردم. شاید منتظر بودم از آن شوخیهای بیمزه باشد.چشمان غمگینش را به دود غلیظ ساختمان روبرویی دوخت: میخواستی مثل هر روز صدای چلچله رو بشنوی؟به نشانه تایید سرم را تکان دادم._ : چند روزه که دیگه از خیابانها صدای چه چه چلچله به گوش نمیرسه!با این حرف احساس خفگی کردم. ناباورانه پرسیدم: من خوابم؟ باور نمیکنم اینجا خونه ما باشه.چیزی نگفت. همچنان روبرو را نگاه میکرد. یکدفعه چشمای غمگینش اندازه دوتا نعلبکی شد. رد نگاهش رو گرفتم. از میان ابر سیاه چیزی مثل موشک درست به سمت خانه ما میآمد. وحشتزده جیغ کشیدم. انقدر جیغ کشیدم که با تکان های شدید چشمانم باز شد.در نور کم اتاق چشمان نگرانش را دیدم. نفسی آسوده بیرون دادم: آخیش همش خواب بود. خندید: خدا رو شکر خواب دیدی. با صدای دلنشین پدر بیدار نشیم، خواب میمونیم! بعد توی خواب زیر لگدهای دردناک دشمن میمیریم! پاشو آقا دارن سخنرانی میکنند. پاشو جا نمونی.
*سیده فاطمه یوسفی شنبه |۱۳ دی ماه ۱۴۰۴|
مازندران- ساری*
#سخنرانی_حضرت_آقا_۱۳_دی_۱۴۰۴#امام_علی#شهید_سلیمانی
|@revayate_mazandaran|
با صدایی وحشتناک از خواب بیدار شدم. ساعت روی دیوار ده صبح را نشان میداد. اما همه جا رو به تاریکی میرفت. از تخت بلند شدم و پرده را کنار زدم. ابر سیاه در آسمان بود؛ اما نمیبارید. دود غلیظی از میانه ساختمانی در نزدیکی ساختمان ما به آسمان میرفت و ابر سیاه را بزرگ تر میکرد. فکر کردم شاید لوله گازی،چیزی ترکیده باشد. دست انداختم به قفل پنجره؛ میخواستم ببینم چه خبر شده؛ صدای چلچله صبحگاه را هم دوست داشتم بشنوم. یک دفعه یکی از پشت سر دستم را گرفت و مانعم شد. وحشت کردم اما از شنیدن صدایش چشمانم گرد شد: چی کار میکنی؟ دیوانه شدی ؟ برگشتم سمتش: وا؟ تو الان نباید سرکار باشی؟ چرا نرفتی ؟خنده تلخی زد: دلت خوشه! جنگ شده، شهرمون داره سقوط میکنه.بهت زده از کلمهی جنگ فقط نگاهش کردم. شاید منتظر بودم از آن شوخیهای بیمزه باشد.چشمان غمگینش را به دود غلیظ ساختمان روبرویی دوخت: میخواستی مثل هر روز صدای چلچله رو بشنوی؟به نشانه تایید سرم را تکان دادم._ : چند روزه که دیگه از خیابانها صدای چه چه چلچله به گوش نمیرسه!با این حرف احساس خفگی کردم. ناباورانه پرسیدم: من خوابم؟ باور نمیکنم اینجا خونه ما باشه.چیزی نگفت. همچنان روبرو را نگاه میکرد. یکدفعه چشمای غمگینش اندازه دوتا نعلبکی شد. رد نگاهش رو گرفتم. از میان ابر سیاه چیزی مثل موشک درست به سمت خانه ما میآمد. وحشتزده جیغ کشیدم. انقدر جیغ کشیدم که با تکان های شدید چشمانم باز شد.در نور کم اتاق چشمان نگرانش را دیدم. نفسی آسوده بیرون دادم: آخیش همش خواب بود. خندید: خدا رو شکر خواب دیدی. با صدای دلنشین پدر بیدار نشیم، خواب میمونیم! بعد توی خواب زیر لگدهای دردناک دشمن میمیریم! پاشو آقا دارن سخنرانی میکنند. پاشو جا نمونی.
#سخنرانی_حضرت_آقا_۱۳_دی_۱۴۰۴#امام_علی#شهید_سلیمانی
۷:۰۵
بازارسال شده از شبکه افق
۱۸:۳۹