کنار هم که میایستند، تنها دو پرچم نیستند؛ دو فصل از یک روایتاند.
یکی از کربلا میآید و دیگری از دل تاریخ این سرزمین. پای هر دو، دلدادههای بسیاری ایستادهاند، رنج کشیدهاند و جان دادهاند؛ مردان و زنانی که باورهایشان را با ایستادگی معنا کردند.
شکوه این تصویر در همین همنشینی است؛ آنجا که این دو پرچم، هر یک به زبانی، از یک حقیقت سخن میگویند: آزادگی را میتوان به بند کشید، اما نمیتوان از بین برد.
مازندران_چمستان
| @revayate_mazandaran|
یکی از کربلا میآید و دیگری از دل تاریخ این سرزمین. پای هر دو، دلدادههای بسیاری ایستادهاند، رنج کشیدهاند و جان دادهاند؛ مردان و زنانی که باورهایشان را با ایستادگی معنا کردند.
شکوه این تصویر در همین همنشینی است؛ آنجا که این دو پرچم، هر یک به زبانی، از یک حقیقت سخن میگویند: آزادگی را میتوان به بند کشید، اما نمیتوان از بین برد.
۳۵
۷:۳۵
وقتی اسم جبهه رو میشنوین، یاد چی میافتین؟توپ، تفنگ، سنگر و خط مقدم؟
این روایت از یه جبهه متفاوتِ؛ جبههای که بهجای سلاح، هنر رو به میدون آورده.
| @revayate_mazandaran|
این روایت از یه جبهه متفاوتِ؛ جبههای که بهجای سلاح، هنر رو به میدون آورده.
۲۷
۱۸:۰۳
جبههای به نام #حرا
از روز اولی که جنگ شروع شد و به خیابان زدیم دیدمشان، نه از هفته دوم و سوم و چهارم که خیلیها تازه به خودشان آمدند که باید کاری کنند.
جنسشان از مردم است و نمیتوانستند خانه بنشینند. اکثرشان تخصص و مهارت وکار و بار خوبِ خودشان را دارند، اما همه را گذاشتهاند کناری تا در این روزهای پرتلاطمِ وطن، سمت درست تاریخ ایستاده باشند و اسم گروهشان را به درستی معنا کنند. "جبهه" هنرمندان حرا.
از دور که نگاهشان میکنم اولین چیزی که به نظرم میآید این تلاشِ دست به دستِ همِشان برای به ثمر رسیدن یک هدف و کار مشترک است و بعد؛ این تفاوت کیفیت و خروجی اثر هنریشان، بین تمام موکبهای فرهنگی.همیشه خود را در جبهه و در حال مبارزه دیدهاند. این را از تمام کارهای مهمی که در شرایط حساس کشور انجام دادهاند فهمیدم.
در اوج اغتشاشات و کار بهمزنی دشمن در کشور و القای حس ناامیدی به جوانان آمدند و برای مبارزه علیه این خود تحقیریها کمپین #کار_خودمونه را راه انداختند. با پوسترها و طرحهای حرفهایشان، در کشور جریانساز شدند. جریانساز در خیل عظیمی از هنرمندانِ سطح کشور که به حرا پیوستند. جریانساز در معابر مختلف شهری. جریانساز در شبکههای ملی. جریانساز در بسترهای مجازی.
این هشتگ را که سرچ کنید دستاوردهایی از ایران جانمان در همین ده بیست سالِ گذشته میبینید که جا میخورید. با این کمپین سازی و ایده گرفتن از اقشار مختلف مردم برای این طرح، امید را دوباره به دل جامعه تزریق کردند.حالا هم همین است. آمارش از دستم در رفته که چند شب شده کف خیابانند.
باز هم برای ایدههایشان در کف خیابان، مردم را در نظر گرفتهاند. کارهایی که فقط با همراهی مردم به نتیجه میرسد. انگار میخواهند در این ایدهها هم نقش مردم را نشان دهند؛ که بودنشان و ایستادنشان و همراهیشان است که باعث اثر و رویش میشود.
اخیرا توی کانالهای فرهنگی میبینم که در شهرهای مختلف کشور ایدههای حرا دارد دست به دست میچرخد و در تجمعات اجرا میشود.میخواهیم اینجا بیشتر از حرا برایتان بگوییم. میتوانید از این به بعد، روایتِ جهاد این هنرمندان کف خیابان را با هشتگ #حرا در کانال ماهتو دنبال کنید. به امید تکثیر هر چه بیشتر این هنرمندان پرتلاش و دغدغهمند در سطح کشور
پ.ن: برای آشنایی بیشتر با فعالیتهای حرا@Hara_Art
پخش از شبکه نسیم برنامه «ایران ما»
آرزو صادقی
سهشنبه | ۱۹ خرداد ۱۴۰۵ |
مازندران_ساری
| @revayate_mazandaran |ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
حـوزه هنــــری استان مازندران
ایتا | بله
از روز اولی که جنگ شروع شد و به خیابان زدیم دیدمشان، نه از هفته دوم و سوم و چهارم که خیلیها تازه به خودشان آمدند که باید کاری کنند.
جنسشان از مردم است و نمیتوانستند خانه بنشینند. اکثرشان تخصص و مهارت وکار و بار خوبِ خودشان را دارند، اما همه را گذاشتهاند کناری تا در این روزهای پرتلاطمِ وطن، سمت درست تاریخ ایستاده باشند و اسم گروهشان را به درستی معنا کنند. "جبهه" هنرمندان حرا.
از دور که نگاهشان میکنم اولین چیزی که به نظرم میآید این تلاشِ دست به دستِ همِشان برای به ثمر رسیدن یک هدف و کار مشترک است و بعد؛ این تفاوت کیفیت و خروجی اثر هنریشان، بین تمام موکبهای فرهنگی.همیشه خود را در جبهه و در حال مبارزه دیدهاند. این را از تمام کارهای مهمی که در شرایط حساس کشور انجام دادهاند فهمیدم.
در اوج اغتشاشات و کار بهمزنی دشمن در کشور و القای حس ناامیدی به جوانان آمدند و برای مبارزه علیه این خود تحقیریها کمپین #کار_خودمونه را راه انداختند. با پوسترها و طرحهای حرفهایشان، در کشور جریانساز شدند. جریانساز در خیل عظیمی از هنرمندانِ سطح کشور که به حرا پیوستند. جریانساز در معابر مختلف شهری. جریانساز در شبکههای ملی. جریانساز در بسترهای مجازی.
این هشتگ را که سرچ کنید دستاوردهایی از ایران جانمان در همین ده بیست سالِ گذشته میبینید که جا میخورید. با این کمپین سازی و ایده گرفتن از اقشار مختلف مردم برای این طرح، امید را دوباره به دل جامعه تزریق کردند.حالا هم همین است. آمارش از دستم در رفته که چند شب شده کف خیابانند.
باز هم برای ایدههایشان در کف خیابان، مردم را در نظر گرفتهاند. کارهایی که فقط با همراهی مردم به نتیجه میرسد. انگار میخواهند در این ایدهها هم نقش مردم را نشان دهند؛ که بودنشان و ایستادنشان و همراهیشان است که باعث اثر و رویش میشود.
اخیرا توی کانالهای فرهنگی میبینم که در شهرهای مختلف کشور ایدههای حرا دارد دست به دست میچرخد و در تجمعات اجرا میشود.میخواهیم اینجا بیشتر از حرا برایتان بگوییم. میتوانید از این به بعد، روایتِ جهاد این هنرمندان کف خیابان را با هشتگ #حرا در کانال ماهتو دنبال کنید. به امید تکثیر هر چه بیشتر این هنرمندان پرتلاش و دغدغهمند در سطح کشور
پ.ن: برای آشنایی بیشتر با فعالیتهای حرا@Hara_Art
سهشنبه | ۱۹ خرداد ۱۴۰۵ |
۴۷
۱۸:۰۹
مباهله یعنی:دلت را به خدا بسپار...
دستت را از دست پنج تن
رها مکن
وگرنه گُم میشوی!!!
| @revayate_mazandaran |
دستت را از دست پنج تن
رها مکن
وگرنه گُم میشوی!!!
۴۴
۷:۴۵
صبحِ قرار فرا رسید.
چشمها به دوردست دوخته شده بود. شاید بسیاری انتظار داشتند او با جمعی از یارانش از راه برسد؛ با چهرههای شناختهشده و صفی بلند از همراهان.
اما وقتی نمایان شد، تنها چند نفر کنارش بودند.
دست کودکی را گرفته بود و کودکی دیگر در کنار او گام برمیداشت. پشت سرش بانویی میآمد که وقار حضورش نگاهها را به خود جلب میکرد و مردی که سالها در سختترین روزها کنار او دیده شده بود.
حسن و حسین، فاطمه و علی.
همین.
در میان جمعیت، همه یک چیز را میدیدند؛ پیامبر نه با بزرگان قبایل آمده بود و نه با انبوهی از یارانش. کنار او نزدیکترین آدمهای زندگیاش ایستاده بودند؛ کسانی که هیچکس برایش عزیزتر از آنان نبود.
گفتهاند هنگامی که هیئت نجران این صحنه را دید، رنگ از چهرهشان پرید. آنان در چهره این پنج تن، اطمینانی را دیدند که با هیچ استدلالی قابل توصیف نبود. چرا که حقیقت، خود به میدان آمده بود.
تصویری که قرنها بعد هم در روایتها باقی ماند؛ مردی که در یکی از حساسترین لحظههای زندگیاش، در میان انبوه مردم، تنها با چهار نفر ایستاده بود.
| @revayate_mazandaran |
چشمها به دوردست دوخته شده بود. شاید بسیاری انتظار داشتند او با جمعی از یارانش از راه برسد؛ با چهرههای شناختهشده و صفی بلند از همراهان.
اما وقتی نمایان شد، تنها چند نفر کنارش بودند.
دست کودکی را گرفته بود و کودکی دیگر در کنار او گام برمیداشت. پشت سرش بانویی میآمد که وقار حضورش نگاهها را به خود جلب میکرد و مردی که سالها در سختترین روزها کنار او دیده شده بود.
حسن و حسین، فاطمه و علی.
همین.
در میان جمعیت، همه یک چیز را میدیدند؛ پیامبر نه با بزرگان قبایل آمده بود و نه با انبوهی از یارانش. کنار او نزدیکترین آدمهای زندگیاش ایستاده بودند؛ کسانی که هیچکس برایش عزیزتر از آنان نبود.
گفتهاند هنگامی که هیئت نجران این صحنه را دید، رنگ از چهرهشان پرید. آنان در چهره این پنج تن، اطمینانی را دیدند که با هیچ استدلالی قابل توصیف نبود. چرا که حقیقت، خود به میدان آمده بود.
تصویری که قرنها بعد هم در روایتها باقی ماند؛ مردی که در یکی از حساسترین لحظههای زندگیاش، در میان انبوه مردم، تنها با چهار نفر ایستاده بود.
۴۵
۷:۵۲
بعضی آدمها خودشون رو معرفی نمیکنن؛ باورشون رو معرفی میکنن.
این خانم پشت یه تیکه مقوا ایستاده بود و صورتش پیدا نبود، اما از بین همون چند کلمه میشد فهمید سالها با چیزی بیشتر از پارچه و سوزن سر و کار داشته. انگار هر کوک و هر برشی که روی لباس میشسته، برایش فقط یه کار روزمره نبوده؛ تیکهای از نگاهش به زندگی بوده.
| @revayate_mazandaran |
این خانم پشت یه تیکه مقوا ایستاده بود و صورتش پیدا نبود، اما از بین همون چند کلمه میشد فهمید سالها با چیزی بیشتر از پارچه و سوزن سر و کار داشته. انگار هر کوک و هر برشی که روی لباس میشسته، برایش فقط یه کار روزمره نبوده؛ تیکهای از نگاهش به زندگی بوده.
۴۵
۷:۲۱
الّلهُمَّ صَلِّ عَلَی مُحَمَّدٍ وَ آلِ مُحَمَّدٍ و عَجّل فَرَجَهم
۲۱
۹:۰۱
و چه خوشبخت است زمان؛ وقتی صاحبش تویی. چه خوشبخت است زمین؛ وقتی وعده قدمهای تو را در سینه دارد.و چه خوشبخت است دلی که هنوز میان این همه هیاهو، نام تو را گم نکرده.
أللَّھُـمَ ؏َـجِّـلْ لِوَلیِڪْ ألْـفَـرَج
| @revayate_mazandaran |
أللَّھُـمَ ؏َـجِّـلْ لِوَلیِڪْ ألْـفَـرَج
۲۴
۹:۰۴
هر شب توی میدان، آدمها پلاکارد دست میگیرن؛ اما کمتر کسی به دستی فکر میکنه که قبل از اون، کلمات رو روی پلاکاردها نوشته.
| @revayate_mazandaran |
۱۳
۱۸:۱۴
کلماتی که قد میکشند
این روزها دور میدان امام حسین، نهضتی به راه افتاده است؛ نهضتِ پلاکارد به دستها.
هر شب آدمهایی را میبینی که تکهای مقوا، کاغذ، کارتن یا تختهای کوچک در دست دارند و جملهای روی آن نوشتهاند. بعضی شعار است، بعضی درد دل، بعضی مطالبه و بعضی فقط چند کلمه ساده. اما انگار همه آمدهاند تا حرفی را که در دل دارند، بلندتر بگویند.
کنجکاو شدم بدانم این نوشتههای خوشخط و خوانا از کجا میآیند. رد پلاکاردها را که گرفتم، رسیدم به یک میز ساده در گوشه میدان. پشت میز مردی نشسته بود که با حوصله روی مقواها مینوشت. هر کس چیزی میخواست، میگفت و او با خطی خوش روی کاغذ میآورد.
نامش ابوالقاسم اکبری فولادی است؛ رزمنده دفاع مقدس و به قول خودش «سرباز پیر وطن».
بیش از پنجاه سال است که خوشنویسی میکند. میگفت وقتی میبیند هر کسی به سهم خودش برای وطن کاری انجام میدهد، این کمترین کاری است که از دست او برمیآید. از آغاز مراسم تا پایانش میماند؛ با مقواها، ماژیکها و دستخطی که حالا بخشی از چهره میدان شده است.
میگفت بیشتر مراجعهکنندگان جوانها هستند. حتی بچهها هم میآیند و از او میخواهند شعارهایشان را بنویسد. بعد با لبخند خاطرهای تعریف کرد: «یک روز دختر کوچکی آمد که قدش حتی به میز هم نمیرسید. گفت عمو، برایم بنویس هشتگ ۱۶۸ میناب.»
و در ادامه از علاقهاش به پلاکارد نویسی، گفت: «پشت هر کدام از این پلاکاردها یک حرف و یک فلسفه هست. برای همین دوستشان دارم.»
وقتی فهمیدم رزمنده دفاع مقدس بوده، از روزهای جنگ پرسیدم. انتظار داشتم از عملیات و خط مقدم بگوید؛ اما باز هم پای خط و نوشتن در میان بود.
گفت آن روزها هم کارش نوشتن بود. روی جعبههای مهمات مینوشت که محتویاتشان چیست و متعلق به کدام تیپ و دستهاند. پارچهنویسی میکرد و هر جا لازم بود، کلمات را به خدمت جبهه درمیآورد.
آخر گفتوگو از من پرسید: «شما چکارهاید؟»گفتم: «نویسندهام.»لبخندی زد و جملهای گفت که هنوز در ذهنم مانده است: «پس شما با کلمه حرف میزنید؛ من هم با خطم حرف میزنم.»
بعضی آدمها اسلحهشان کلمات است. یکی با نوشتن، یکی با خوشنویسی و یکی با بلند کردن یک پلاکارد. فقط شکل حرف زدنشان فرق میکند؛ وگرنه همهشان دارند از یک چیز دفاع میکنند: از آنچه دوستش دارند.
سیده سماء حسینی
جمعه | ۲۲ خرداد ۱۴۰۵ |
مازندران_ساری
| @revayate_mazandaran |ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
حـوزه هنــــری استان مازندران
ایتا | بله
این روزها دور میدان امام حسین، نهضتی به راه افتاده است؛ نهضتِ پلاکارد به دستها.
هر شب آدمهایی را میبینی که تکهای مقوا، کاغذ، کارتن یا تختهای کوچک در دست دارند و جملهای روی آن نوشتهاند. بعضی شعار است، بعضی درد دل، بعضی مطالبه و بعضی فقط چند کلمه ساده. اما انگار همه آمدهاند تا حرفی را که در دل دارند، بلندتر بگویند.
کنجکاو شدم بدانم این نوشتههای خوشخط و خوانا از کجا میآیند. رد پلاکاردها را که گرفتم، رسیدم به یک میز ساده در گوشه میدان. پشت میز مردی نشسته بود که با حوصله روی مقواها مینوشت. هر کس چیزی میخواست، میگفت و او با خطی خوش روی کاغذ میآورد.
نامش ابوالقاسم اکبری فولادی است؛ رزمنده دفاع مقدس و به قول خودش «سرباز پیر وطن».
بیش از پنجاه سال است که خوشنویسی میکند. میگفت وقتی میبیند هر کسی به سهم خودش برای وطن کاری انجام میدهد، این کمترین کاری است که از دست او برمیآید. از آغاز مراسم تا پایانش میماند؛ با مقواها، ماژیکها و دستخطی که حالا بخشی از چهره میدان شده است.
میگفت بیشتر مراجعهکنندگان جوانها هستند. حتی بچهها هم میآیند و از او میخواهند شعارهایشان را بنویسد. بعد با لبخند خاطرهای تعریف کرد: «یک روز دختر کوچکی آمد که قدش حتی به میز هم نمیرسید. گفت عمو، برایم بنویس هشتگ ۱۶۸ میناب.»
و در ادامه از علاقهاش به پلاکارد نویسی، گفت: «پشت هر کدام از این پلاکاردها یک حرف و یک فلسفه هست. برای همین دوستشان دارم.»
وقتی فهمیدم رزمنده دفاع مقدس بوده، از روزهای جنگ پرسیدم. انتظار داشتم از عملیات و خط مقدم بگوید؛ اما باز هم پای خط و نوشتن در میان بود.
گفت آن روزها هم کارش نوشتن بود. روی جعبههای مهمات مینوشت که محتویاتشان چیست و متعلق به کدام تیپ و دستهاند. پارچهنویسی میکرد و هر جا لازم بود، کلمات را به خدمت جبهه درمیآورد.
آخر گفتوگو از من پرسید: «شما چکارهاید؟»گفتم: «نویسندهام.»لبخندی زد و جملهای گفت که هنوز در ذهنم مانده است: «پس شما با کلمه حرف میزنید؛ من هم با خطم حرف میزنم.»
بعضی آدمها اسلحهشان کلمات است. یکی با نوشتن، یکی با خوشنویسی و یکی با بلند کردن یک پلاکارد. فقط شکل حرف زدنشان فرق میکند؛ وگرنه همهشان دارند از یک چیز دفاع میکنند: از آنچه دوستش دارند.
جمعه | ۲۲ خرداد ۱۴۰۵ |
۱۳
۱۸:۱۷