#معرفی_کتاب قسمتی از کتاب راز نگین سرخ
کاش یه بارم که شده، لب باز کنی و به من بگی چکارهای؟ معلم قرآنی، درس مهندسی میخوانی یا یه بسیجی هستی؟ مادر در خیالش با محمود حرف میزد. میپرسید؛ اما جواب نمیشنید.
هر بار که او را میدید، چشمانش نور میگرفت، لبش به خنده وا میشد؛ اما گوشهٔ دلش همچنان نگران او بود. فکر بدرقه عذابش میداد. دستپاچه میشد و میزد به حیاط یا زیر سر در میایستاد؛ با قرآن و اسپند؛ اما این دفعه دل و دماغ دفعات قبل را نداشت.
نشست کنار حوض. این پا و آن پا کرد و منتظر محمود ماند. باز طاقت نیاورد. چشمش به آبپاش پلاستیکی افتاد. بلند شد و دستهای لرزانش را دور دستهٔ پلاستیکی آن حلقه کرد و گلدانهای قد و نیمقد حیاط را یکییکی آب داد؛ اما باز غرق در خیال محمودش بود. ذهن ناآرام او زندگی نوجوانی و جوانی فرزندش را در بستر زمان مرور میکرد… تا شرشر آبی که از دهانهٔ گلدان سرریز شده بود و روی پلهها میریخت، او را به خود آورد.
| @revayate_mazandaran |
کاش یه بارم که شده، لب باز کنی و به من بگی چکارهای؟ معلم قرآنی، درس مهندسی میخوانی یا یه بسیجی هستی؟ مادر در خیالش با محمود حرف میزد. میپرسید؛ اما جواب نمیشنید.
هر بار که او را میدید، چشمانش نور میگرفت، لبش به خنده وا میشد؛ اما گوشهٔ دلش همچنان نگران او بود. فکر بدرقه عذابش میداد. دستپاچه میشد و میزد به حیاط یا زیر سر در میایستاد؛ با قرآن و اسپند؛ اما این دفعه دل و دماغ دفعات قبل را نداشت.
نشست کنار حوض. این پا و آن پا کرد و منتظر محمود ماند. باز طاقت نیاورد. چشمش به آبپاش پلاستیکی افتاد. بلند شد و دستهای لرزانش را دور دستهٔ پلاستیکی آن حلقه کرد و گلدانهای قد و نیمقد حیاط را یکییکی آب داد؛ اما باز غرق در خیال محمودش بود. ذهن ناآرام او زندگی نوجوانی و جوانی فرزندش را در بستر زمان مرور میکرد… تا شرشر آبی که از دهانهٔ گلدان سرریز شده بود و روی پلهها میریخت، او را به خود آورد.
۷۳
۱۰:۲۳
۴۱
۸:۱۲
شبی که دستهایش بال شوند
آقای امینی عین ۱۸۹ شب تجمع، میاندار دسته بوده. عین ۱۸۹ شب را گوشگیر توی گوشهایش گذاشته تا جلوی بلندگوها بایستد. درست جایی که هیچ جای ایستادن ندارد؛ دو تا پایش را با طناب به بلندگوها بسته و دستهایش رو به جمعیت بالا و پایین میرود. من فکر میکردم او روزها باشگاه میرود که دستهایش اینقدر ورزیده است. تازگی فهمیدم باشگاه در کار نیست؛ فقط گچکار است. بر و بازویش را مدیون کُشته کردن گچ است.او بیشتر از شش ماه است سفر یا شبنشینی نداشته. خانهاش در خود بابل نیست. هرشب از روستای هریکنده مسیری ۲۵ کیلومتری را میآید و میرود. میگوید اگر هیچکس نیاید من باز اینجایم.وقتی جلودار شعار میخواند، اوج بال زدن آقای امینی است. من واقعاً فکر میکنم او بال میزند. تو سرش هوای پریدن دارد. حیدر حیدر را یکهو نعره میکشد و دو دستش را رو به جمعیت طوری جلو میآورد انگار آن پرواز را به همه دادهاند و به او نرسیده و حالا برای داغ جاماندگیش از مردم درمان و جبران میخواهد.من هرشب دلم برای دستهای آقای امینی میسوزد. انگار اشتباهی دست شدهاند. آقای امینی هم برای سامان دادن به همین اشتباه است که هرشب میآید. تا شبی که تلاشش اثر کند و این دستها بال شوند و بالاخره پروازش دهند.
طیبه مهدیزاده
یکشنبه | ۱۵ شهریور ۱۴۰۵ |
مازندران_بابل
| @revayate_mazandaran |
آقای امینی عین ۱۸۹ شب تجمع، میاندار دسته بوده. عین ۱۸۹ شب را گوشگیر توی گوشهایش گذاشته تا جلوی بلندگوها بایستد. درست جایی که هیچ جای ایستادن ندارد؛ دو تا پایش را با طناب به بلندگوها بسته و دستهایش رو به جمعیت بالا و پایین میرود. من فکر میکردم او روزها باشگاه میرود که دستهایش اینقدر ورزیده است. تازگی فهمیدم باشگاه در کار نیست؛ فقط گچکار است. بر و بازویش را مدیون کُشته کردن گچ است.او بیشتر از شش ماه است سفر یا شبنشینی نداشته. خانهاش در خود بابل نیست. هرشب از روستای هریکنده مسیری ۲۵ کیلومتری را میآید و میرود. میگوید اگر هیچکس نیاید من باز اینجایم.وقتی جلودار شعار میخواند، اوج بال زدن آقای امینی است. من واقعاً فکر میکنم او بال میزند. تو سرش هوای پریدن دارد. حیدر حیدر را یکهو نعره میکشد و دو دستش را رو به جمعیت طوری جلو میآورد انگار آن پرواز را به همه دادهاند و به او نرسیده و حالا برای داغ جاماندگیش از مردم درمان و جبران میخواهد.من هرشب دلم برای دستهای آقای امینی میسوزد. انگار اشتباهی دست شدهاند. آقای امینی هم برای سامان دادن به همین اشتباه است که هرشب میآید. تا شبی که تلاشش اثر کند و این دستها بال شوند و بالاخره پروازش دهند.
یکشنبه | ۱۵ شهریور ۱۴۰۵ |
۵۲
۸:۱۴
«من ناراحت نیستم؛
پسرم در عین آقایی و بزرگی شهید شد.»این جمله مادرِ شهیدِ خلبان، حسین مهدویان است بالای سر پیکر دردانهاش.بعضی مادرها،
حتی هنگام وداع هم درسِ انسانسازی میدهند.
| @revayate_mazandaran |
پسرم در عین آقایی و بزرگی شهید شد.»این جمله مادرِ شهیدِ خلبان، حسین مهدویان است بالای سر پیکر دردانهاش.بعضی مادرها،
حتی هنگام وداع هم درسِ انسانسازی میدهند.
۵۰
۱۶:۴۷
۳۹
۷:۴۵
حنا، به رنگ خون
شب وصل دو تا عاشق بود. از آن شبهایی که خانه را برای آمدن عروس چراغانی میکنند.دخترها دور هم جمع میشوند، حنا میگذارند و دستهای عروس را با نقشهای قرمز و ظریف میپوشانند. قرار است همین دستها حلقهای را در آغوش بگیرند و قصهی یک زندگی تازه را شروع کنند.اما... موشک آمد. درست وسط شبی که قرار بود خاطرهی شیرین یک پیوند باشد. همهچیز در چند لحظه عوض شد.صدای شادی، جای خودش را به فریاد و گریه داد و حنایی که قرار بود نشانهی سرخی عشق باشد، در میان خون، معنای دیگری پیدا کرد.چه تلخ است وقتی عروسی، هنوز تمام نشده، به عزا تبدیل شود. وقتی لباس عروسی به تنشان هست، اما شادی نیست. وقتی به جای عکس یادگاری، دنبال عزیزانشان میگردند. وقتی خانوادهای که برای «مبارک باشد» آماده شده بود، ناگهان باید برای عزیزِ از دسترفتهاش عزاداری کند.جنگ، همینقدر بیرحم است؛گاهی به میدان نبرد نمیرود،میآید وسط یک خانه،میان سفرهی عقد،روی دستهای حنابسته،و یک شب عاشقانه را برای همیشه به شب داغ یک خانواده تبدیل میکند.قرار بود دو نفر به هم برسند؛اما موشک، رسیدن را از یک خانه گرفت.شب وصل بود...و حنا، خونی شد.
سیده سماء حسینی
سهشنبه | ۱۷ شهریور ۱۴۰۵ |
مازندران_ساری
| @revayate_mazandaran |
شب وصل دو تا عاشق بود. از آن شبهایی که خانه را برای آمدن عروس چراغانی میکنند.دخترها دور هم جمع میشوند، حنا میگذارند و دستهای عروس را با نقشهای قرمز و ظریف میپوشانند. قرار است همین دستها حلقهای را در آغوش بگیرند و قصهی یک زندگی تازه را شروع کنند.اما... موشک آمد. درست وسط شبی که قرار بود خاطرهی شیرین یک پیوند باشد. همهچیز در چند لحظه عوض شد.صدای شادی، جای خودش را به فریاد و گریه داد و حنایی که قرار بود نشانهی سرخی عشق باشد، در میان خون، معنای دیگری پیدا کرد.چه تلخ است وقتی عروسی، هنوز تمام نشده، به عزا تبدیل شود. وقتی لباس عروسی به تنشان هست، اما شادی نیست. وقتی به جای عکس یادگاری، دنبال عزیزانشان میگردند. وقتی خانوادهای که برای «مبارک باشد» آماده شده بود، ناگهان باید برای عزیزِ از دسترفتهاش عزاداری کند.جنگ، همینقدر بیرحم است؛گاهی به میدان نبرد نمیرود،میآید وسط یک خانه،میان سفرهی عقد،روی دستهای حنابسته،و یک شب عاشقانه را برای همیشه به شب داغ یک خانواده تبدیل میکند.قرار بود دو نفر به هم برسند؛اما موشک، رسیدن را از یک خانه گرفت.شب وصل بود...و حنا، خونی شد.
سهشنبه | ۱۷ شهریور ۱۴۰۵ |
۴۶
۸:۵۷
۳۵
۱۶:۵۸
ماجرا از ده اسفند شروع شد
نشستم روی جدول کنار خیابان. نگاهم را دوختم به ماشینی که مداح و سخنران رویش ایستاده بودند.فکر کردم از کجا و از کی شروع شد؟ چه شد که همه احساس کردیم باید بریزیم کف خیابان. همیشه از شمارش بدم میآمد. از انتظار، از اینکه بخواهم عددهایی را بشمارم تا به چیزی که میخواهم برسم، بیزارم. وقتی دست به شمارش میبرم، انگار فاصلهام تا هدف دورتر میشود. پس از سوال اینکه، چند شب میشود که خیابانگرد شدهایم؟ گذشتم. اما خب، همیشه مبدأ مهم است. اینکه چه چیز؟ از کجا شروع شد؟ مبدأ ماجرا، چشمانم را میسوزاند. چنگ میاندازد روی قلبم. آنقدر میچِلاند که فشارش را تا کف دست چپم، احساس میکنم.ماجرا از ده اسفند ۱۴۰۴ شروع شد. سحری را خوردیم. پدر بچهها آماده باش بود. مثل تمام روزهای منتهی به ۱۸ و۱۹ دی پیشمان نبود. نماز صبح را که خواندم، زنگ تلفن جیغ کشید. صدای گریهی مردانهای از پشت تلفن جان کند: «تلویزیون را روشن کن. بدبخت شدیم. آقا را شهید...»همانجا نشستم خودم را زدم. جیغ کشیدم. وسط جیغ کشیدنهایم، دیدم سه تا بچه همراه من جیغ میکشند. اما نه از درد، فقط از ترس. بهت زده نگاهم میکردند. اشک میریختند. دست کشیدم به چشمهایم. جلوی دهانم را کیپ گرفتم. باید خفه خون میگرفتم از این رنج.بقیهی خبر را از تلوزیون شنیدیم. از همان لحظه، دیگر خانهها جای ماندن نشد. ریختیم کف خیابان. خیلی چیزها دیگر مثل قبل نشد.همیشه از تنها رانندگی کردن توی شب میترسیدم. اما از ده اسفند دیگر از بین رفت. قبلترها، از همراه کردن بچهها با خودم و سروکله زدن با آنها توی ماشین فرار میکردم. اما از ده اسفند ترفند میزدم تا همراهم بیایند. همیشه از نبودن همسرم ناله میکردم. اما از ده اسفند نالههایم تبدیل به فریاد شد بر سر آنانی که این تنهاییها را برایم خواستند. حالا فقط میدانم، نزدیک به دو فصل از سال گذشت و من همچنان دلم به خیابان گردیمان گرم است. انگار خدا از رمضانی که محرم شد، دستهایمان را گرفت و گفت: «عزیزان من این تراپی آخرالزمان است. بریزید و فریاد بزنید و حق را طلب کنید.»بعد هر شب، دست میکشد روی دلهای مچاله شدهیمان که: «بخوانید تا اجابت کنم شما را»و ما هر شب این دست را روی سرمان احساس میکنیم. دقیقا از همان ده اسفند که خدا بغلمان کرد و محکم فشارمان داد تا مثل خون بریزیم وسط شریانهای شهر.خونهای سرخی که از عراق تا مشهد وسط خیابان بودند تا متصل شوند به ثارالله.آه...همهی ماجرا از ده اسفند شروع شد.از روی جدول کنار خیابان بلند میشوم. نگاهی به جمعیت میاندازم.زیر لب لاحولولاقوهالابالله میخوانم و به سمت ماشین قدم برمیدارم.
فاطمهبهرامی
سهشنبه | ۱۷ شهریور ۱۴۰۵ |
مازندران_بابل
| @revayate_mazandaran |
نشستم روی جدول کنار خیابان. نگاهم را دوختم به ماشینی که مداح و سخنران رویش ایستاده بودند.فکر کردم از کجا و از کی شروع شد؟ چه شد که همه احساس کردیم باید بریزیم کف خیابان. همیشه از شمارش بدم میآمد. از انتظار، از اینکه بخواهم عددهایی را بشمارم تا به چیزی که میخواهم برسم، بیزارم. وقتی دست به شمارش میبرم، انگار فاصلهام تا هدف دورتر میشود. پس از سوال اینکه، چند شب میشود که خیابانگرد شدهایم؟ گذشتم. اما خب، همیشه مبدأ مهم است. اینکه چه چیز؟ از کجا شروع شد؟ مبدأ ماجرا، چشمانم را میسوزاند. چنگ میاندازد روی قلبم. آنقدر میچِلاند که فشارش را تا کف دست چپم، احساس میکنم.ماجرا از ده اسفند ۱۴۰۴ شروع شد. سحری را خوردیم. پدر بچهها آماده باش بود. مثل تمام روزهای منتهی به ۱۸ و۱۹ دی پیشمان نبود. نماز صبح را که خواندم، زنگ تلفن جیغ کشید. صدای گریهی مردانهای از پشت تلفن جان کند: «تلویزیون را روشن کن. بدبخت شدیم. آقا را شهید...»همانجا نشستم خودم را زدم. جیغ کشیدم. وسط جیغ کشیدنهایم، دیدم سه تا بچه همراه من جیغ میکشند. اما نه از درد، فقط از ترس. بهت زده نگاهم میکردند. اشک میریختند. دست کشیدم به چشمهایم. جلوی دهانم را کیپ گرفتم. باید خفه خون میگرفتم از این رنج.بقیهی خبر را از تلوزیون شنیدیم. از همان لحظه، دیگر خانهها جای ماندن نشد. ریختیم کف خیابان. خیلی چیزها دیگر مثل قبل نشد.همیشه از تنها رانندگی کردن توی شب میترسیدم. اما از ده اسفند دیگر از بین رفت. قبلترها، از همراه کردن بچهها با خودم و سروکله زدن با آنها توی ماشین فرار میکردم. اما از ده اسفند ترفند میزدم تا همراهم بیایند. همیشه از نبودن همسرم ناله میکردم. اما از ده اسفند نالههایم تبدیل به فریاد شد بر سر آنانی که این تنهاییها را برایم خواستند. حالا فقط میدانم، نزدیک به دو فصل از سال گذشت و من همچنان دلم به خیابان گردیمان گرم است. انگار خدا از رمضانی که محرم شد، دستهایمان را گرفت و گفت: «عزیزان من این تراپی آخرالزمان است. بریزید و فریاد بزنید و حق را طلب کنید.»بعد هر شب، دست میکشد روی دلهای مچاله شدهیمان که: «بخوانید تا اجابت کنم شما را»و ما هر شب این دست را روی سرمان احساس میکنیم. دقیقا از همان ده اسفند که خدا بغلمان کرد و محکم فشارمان داد تا مثل خون بریزیم وسط شریانهای شهر.خونهای سرخی که از عراق تا مشهد وسط خیابان بودند تا متصل شوند به ثارالله.آه...همهی ماجرا از ده اسفند شروع شد.از روی جدول کنار خیابان بلند میشوم. نگاهی به جمعیت میاندازم.زیر لب لاحولولاقوهالابالله میخوانم و به سمت ماشین قدم برمیدارم.
سهشنبه | ۱۷ شهریور ۱۴۰۵ |
۷۴
۱۷:۰۵
یک لحظهای در قرارهای شبانهمون هست، که هرشب انتظارش رو میکشیم.لحظهی زمزمهی اِنّا علی العهدی،لبیک یا مهدی.لحظهای که به شوق دست همدیگه رو میگیریم و از دل میخونیم...
| @revayate_mazandaran |
۳۴
۱۰:۱۶
عهدی که هر شب تازه میشود
وقتی آخر مراسم «اِنّا عَلَی العهدی» خوانده میشود، دوست ندارم یک جا بایستم. دوست دارم همانطور که آن را زمزمه میکنم، بین مردم راه بروم و زیباییهایی که خلق میشود را ببینم. نگاهم دیشب این قاب زیبا را شکار کرد. پدر و مادری با سه فرزند.نزدیک به صد و نود شب است که این عهد تکرار میشود، اما تکراری نمیشود.هر شب، مردمی میآیند تا یک حرف را بلندتر از شب قبل بگویند: ایران را تنها نمیگذاریم.برای سرزمینی که باید سرافراز بماند، برای پرچمی که باید همچنان بلند باشد، برای مردمی که عزتشان خط قرمز این میدان است و برای رهبری که در روزهای سخت، پشتوانه این ایستادگی است.میان این همه صدا، لحظهای میرسد که «اِنّا عَلَی العهدی، لبیک یا مهدی» طنین میاندازد. میشنوم که مادر میگوید: دستهای هم را بگیریم. این لحظهایست که دستهای زیادی به هم میرسند؛ نه فقط دستهای یک خانواده، که دستهایی از یک ملت. دستهایی که در کنار هم، معنای یک کلمه را کامل میکنند: اتحاد.پنج نفرند، پنج دست، یک عهد.عهدی برای ایران، برای عزت، برای سربلندی و برای روزی که این پرچم، بلندتر از همیشه بر فراز این سرزمین بایستد.
منور ولینژاد
پنجشنبه | ۱۹ شهریور ۱۴۰۵ |
مازندران_ساری
| @revayate_mazandaran |
وقتی آخر مراسم «اِنّا عَلَی العهدی» خوانده میشود، دوست ندارم یک جا بایستم. دوست دارم همانطور که آن را زمزمه میکنم، بین مردم راه بروم و زیباییهایی که خلق میشود را ببینم. نگاهم دیشب این قاب زیبا را شکار کرد. پدر و مادری با سه فرزند.نزدیک به صد و نود شب است که این عهد تکرار میشود، اما تکراری نمیشود.هر شب، مردمی میآیند تا یک حرف را بلندتر از شب قبل بگویند: ایران را تنها نمیگذاریم.برای سرزمینی که باید سرافراز بماند، برای پرچمی که باید همچنان بلند باشد، برای مردمی که عزتشان خط قرمز این میدان است و برای رهبری که در روزهای سخت، پشتوانه این ایستادگی است.میان این همه صدا، لحظهای میرسد که «اِنّا عَلَی العهدی، لبیک یا مهدی» طنین میاندازد. میشنوم که مادر میگوید: دستهای هم را بگیریم. این لحظهایست که دستهای زیادی به هم میرسند؛ نه فقط دستهای یک خانواده، که دستهایی از یک ملت. دستهایی که در کنار هم، معنای یک کلمه را کامل میکنند: اتحاد.پنج نفرند، پنج دست، یک عهد.عهدی برای ایران، برای عزت، برای سربلندی و برای روزی که این پرچم، بلندتر از همیشه بر فراز این سرزمین بایستد.
پنجشنبه | ۱۹ شهریور ۱۴۰۵ |
۳۹
۱۰:۱۷