اگر کوروش امروز بود، کنار چه کسانی میایستاد؟ قرنها گذشته؛ اما پاسداری از ایران هنوز ادامه دارد.تاریخ را باید خواند؛ نه فقط برای آنچه بودیم، برای آنچه امروز انتخاب میکنیم باشیم.
کاری از گروه هنری علمدار۶۸
| @revayate_mazandaran |
۵۰
۱۵:۲۸
الّلهُمَّ صَلِّ عَلَی مُحَمَّدٍ وَ آلِ مُحَمَّدٍ و عَجّل فَرَجَهم
۳۶
۱۱:۵۴
وِ امام حاضرِ وِجِه گَپ بَزِنین. وِ شِه دوندِه کِجِه شِمِه دستِه بَیرِه. (او امام حاضر است. با او حرف بزنید؛ خودش میداند کجا دستتان را بگیرد.)این را هر بار که سجادهاش را پهن میکند، میگوید. دستهایش را رو به آسمان میگیرد. اسم آدمها را یکییکی میآورد. هیچکس از قلم نمیافتد. امام زمان را قسم میدهد؛ نه یک بار و دو بار، ده بار. تسبیحش را به دست میگیرد و برای سلامتی امام زمان صلوات میفرستد.بعد از نماز هم میگوید: «هر موقع بییَموئی اِما رِه یاد نَکِن.»منظورش این است هر وقت آمدی، ما را از یادت نبر.
أللَّھُـمَ ؏َـجِّـلْ لِوَلیِڪْ ألْـفَـرَج
| @revayate_mazandaran |
أللَّھُـمَ ؏َـجِّـلْ لِوَلیِڪْ ألْـفَـرَج
۴۵
۱۱:۵۸
راستی، اگه دست خودمون بود، کدوم دیوارها رو نگه میداشتیم و کدومها رو برمیداشتیم؟
| @revayate_mazandaran |
۳۳
۷:۱۷
نمیشود همهٔ دیوارها را پرچین کرد؟
جمعهشب است. خیابان تا چشم کار میکند آدم ایستاده. آماده میشوند برای قامت بستن نماز دستهجمعی استغاثه. میخواهم بهشان ملحق شوم. دیوار پارک مشرف به خیابان را گرفتهام و میروم جاگیر شوم.
دیوار، بسکه کوتاه است، بیشتر به پرچین میماند. رویش وجب به وجب، شعار اسپری کردهاند. یکی قرمز، بعدی سیاه، بعدی باز قرمز. با هر قدمم، یک «خدای خامنهای زنده است ای مردم» میخوانم، با مُشتی که کنارش کشیده.
کوتاهی دیوار برای ما خیر داشته. باعث شده خیلی شبها همسرم راحت پیدایم کند. آخرِ برنامهٔ تجمع، میداند مهنا را آوردهام پارک. دیوار که کوتاه است، از توی خیابان سرک میکشد و زود پیدا میشوم.
طه هم راحت است. هیچشبی به خودش زحمت نمیدهد برای ملحق شدن به دوستان فوتبالیاش، از در پارک برود تو. همیشهٔ خدا، توپش را از دیوار کوتاه پرت میکند آنطرف و بعد خودش با یک جست، روی دیوار پارک است و با حرکت بعدی رفته تو.
شبهایی که در خیابان، برنامهٔ مدح یا سخنرانی داشته باشند، سن آنقدری ارتفاع ندارد که مجری و مهمان در دید مردم باشند. آنوقت است که دیوار پارک، نقش صندلی تماشاچیها را بازی میکند. از پسربچههای همسن و سال طه تا جوانها، این سر تا آن سرش مینشینند. از آن بالا دیدشان از همهٔ ما که توی خیابان هستیم، بهتر است. مخصوصاً شبهایی که پهلوانان اجرا دارند و خیابان میشود گود زورخانه، و دیگر همان چند متر سن هم در کار نیست.
دیدِ بهتر، همکاری بیشتر هم دارد. دیوارنشینان برای سوت و کف زدن یا وقت سینهزنی و حتی پرچمگردانی، همیشه از ما آدمهای توی خیابان، پرشورترند.
یک شب طه گفت ما که توی پارکیم، فکر نکن حواسمان به خیابان نیست. اتفاقاً به اینجا صدای بلندگوها میرسد. ما وسط بازی، شعار هم میدهیم. تازه از اینجا حواسمان به خیابان پشتی هم هست. اگر یکهو یکی حمله کرد، ما دخلش را میآوریم و نمیگذاریم پایش به خیابان برسد.
یکجور دندان به هم سایید که من را یاد حمدللّه انداخت. پسر کفاش افغانستانی که روزهای تشییع آقا، توی موکب افغانستانیها، در مشهد دیده بودمش. نشسته بود برایم از حس و حال تشییع بگوید. ولی انگار یکی از صف جانفداهای در حال اعزام به جنوب بیرونش کشیده بود. انگار فقط یک تفنگ کم داشت تا راه بیفتد و به قول خودش، قاتلین قائد شهید را به درک واصل کند.
میگفت اولین فرماندهٔ شجاعی که در زندگیاش دید، سردار حاجیزاده بود که بعد از کشته شدن حاج قاسم، سر بلند کرد و عینالاسد را شخم زد. همین حمدللّه را کشاند به شناختن حاج قاسم. بعدش شناخت رهبر ایران. بعدش انقلاب اسلامی. و همینطور در نخ ارادتش دانه انداخت تا امروز که تسبیحش رسیده بود به مراسم تشییع آقا.
گفتم همان سردار حاجیزاده را از کجا دیدید؟ گفت همیشه پیگیر اخبار ایران بودم. از وقتی پدرم از ایران برگشته بود همیشه در خانهمان نقل ایران بود. گفتم چطور؟ گفت پدرم سالها در ایران بود. همیشه به روح امام تحیّت میفرستاد. میگفت او ما را نجات داد. آنوقت که فرمود اسلام مرز ندارد و با این حرفش، بانی مهاجرت ما به ایران شد.
یادم آمده بود از حمدللّه بپرسم چرا به هر افغانستانی رسیدم این را گفته؟ چرا این جملهٔ امام اینقدر برایتان مهم است؟ گفت چون ما را داشتند نابود میکردند. همان سالهای بعد از انقلاب، شیعیان افغانستان، از دست کمونیستها، در بنبست بدی بودند. امام که دستور داد مرزها را باز کنند و این جمله را گفت، ما را نجات داد. باید آفرین گفت به این تدبیرش. چون با این کار ایران را هم وسیع کرد.
به تدبیر امام فکر میکردم. حالا ببین ردّش تا کجا رسیده بود. تا امروز که این جماعت را راه بیندازد و تا ایران بیاورد و وقتی میگویی چرا؟ بگویند به عشق قائدنا! و یک جوری این را میگفتند که هرچه فکر میکردم نمیفهمیدم سهم من از آقای شهیدم بیشتر است یا سهم آنها؟و باز فکر میکردم اینقدری که من دور خودم حصار کشیدهام و به اسم استقلال، بین خودم و برادران مسلمانم، مرز دارم؛ اسلام هم کشیده؟!
ویزا که رایگان شد، انگار حمدللّه بهترین خبر عمرش را شنید. حالا میشد راحت بیاید ایران! گفت کاش همهٔ ویزاها رایگان بود؛ مثل زمان اربعین. هر سال اربعین که میشود؛ از افغانستان راه داریم به ایران و بعد عراق.
و من فکر میکردم چه چشمانداز پهناوری! کاش یکی بردارد این مرزها را. نمیشود همهٔ دیوارها را پرچین کرد؟
جمعهشبها را دوست دارم. انگار نه انگار دیواری هست. مردم خیابان، صف نماز دسته جمعی استغاثه میبندند؛ و ادامهٔ صف را میشود در پارک پیدا کرد. صدای بلندگو به پارک میرسد. از آنجا میشود دعای استغاثه را هم هماهنگ با مکبر خواند. و خوبتر اینکه هرچقدر دیر برسم، باز هم راحت جا پیدا میکنم.
طیبه مهدیزاده
شنبه | ۹ آبان ۱۴۰۵ |
مازندران_بابل
| @revayate_mazandaran |
جمعهشب است. خیابان تا چشم کار میکند آدم ایستاده. آماده میشوند برای قامت بستن نماز دستهجمعی استغاثه. میخواهم بهشان ملحق شوم. دیوار پارک مشرف به خیابان را گرفتهام و میروم جاگیر شوم.
دیوار، بسکه کوتاه است، بیشتر به پرچین میماند. رویش وجب به وجب، شعار اسپری کردهاند. یکی قرمز، بعدی سیاه، بعدی باز قرمز. با هر قدمم، یک «خدای خامنهای زنده است ای مردم» میخوانم، با مُشتی که کنارش کشیده.
کوتاهی دیوار برای ما خیر داشته. باعث شده خیلی شبها همسرم راحت پیدایم کند. آخرِ برنامهٔ تجمع، میداند مهنا را آوردهام پارک. دیوار که کوتاه است، از توی خیابان سرک میکشد و زود پیدا میشوم.
طه هم راحت است. هیچشبی به خودش زحمت نمیدهد برای ملحق شدن به دوستان فوتبالیاش، از در پارک برود تو. همیشهٔ خدا، توپش را از دیوار کوتاه پرت میکند آنطرف و بعد خودش با یک جست، روی دیوار پارک است و با حرکت بعدی رفته تو.
شبهایی که در خیابان، برنامهٔ مدح یا سخنرانی داشته باشند، سن آنقدری ارتفاع ندارد که مجری و مهمان در دید مردم باشند. آنوقت است که دیوار پارک، نقش صندلی تماشاچیها را بازی میکند. از پسربچههای همسن و سال طه تا جوانها، این سر تا آن سرش مینشینند. از آن بالا دیدشان از همهٔ ما که توی خیابان هستیم، بهتر است. مخصوصاً شبهایی که پهلوانان اجرا دارند و خیابان میشود گود زورخانه، و دیگر همان چند متر سن هم در کار نیست.
دیدِ بهتر، همکاری بیشتر هم دارد. دیوارنشینان برای سوت و کف زدن یا وقت سینهزنی و حتی پرچمگردانی، همیشه از ما آدمهای توی خیابان، پرشورترند.
یک شب طه گفت ما که توی پارکیم، فکر نکن حواسمان به خیابان نیست. اتفاقاً به اینجا صدای بلندگوها میرسد. ما وسط بازی، شعار هم میدهیم. تازه از اینجا حواسمان به خیابان پشتی هم هست. اگر یکهو یکی حمله کرد، ما دخلش را میآوریم و نمیگذاریم پایش به خیابان برسد.
یکجور دندان به هم سایید که من را یاد حمدللّه انداخت. پسر کفاش افغانستانی که روزهای تشییع آقا، توی موکب افغانستانیها، در مشهد دیده بودمش. نشسته بود برایم از حس و حال تشییع بگوید. ولی انگار یکی از صف جانفداهای در حال اعزام به جنوب بیرونش کشیده بود. انگار فقط یک تفنگ کم داشت تا راه بیفتد و به قول خودش، قاتلین قائد شهید را به درک واصل کند.
میگفت اولین فرماندهٔ شجاعی که در زندگیاش دید، سردار حاجیزاده بود که بعد از کشته شدن حاج قاسم، سر بلند کرد و عینالاسد را شخم زد. همین حمدللّه را کشاند به شناختن حاج قاسم. بعدش شناخت رهبر ایران. بعدش انقلاب اسلامی. و همینطور در نخ ارادتش دانه انداخت تا امروز که تسبیحش رسیده بود به مراسم تشییع آقا.
گفتم همان سردار حاجیزاده را از کجا دیدید؟ گفت همیشه پیگیر اخبار ایران بودم. از وقتی پدرم از ایران برگشته بود همیشه در خانهمان نقل ایران بود. گفتم چطور؟ گفت پدرم سالها در ایران بود. همیشه به روح امام تحیّت میفرستاد. میگفت او ما را نجات داد. آنوقت که فرمود اسلام مرز ندارد و با این حرفش، بانی مهاجرت ما به ایران شد.
یادم آمده بود از حمدللّه بپرسم چرا به هر افغانستانی رسیدم این را گفته؟ چرا این جملهٔ امام اینقدر برایتان مهم است؟ گفت چون ما را داشتند نابود میکردند. همان سالهای بعد از انقلاب، شیعیان افغانستان، از دست کمونیستها، در بنبست بدی بودند. امام که دستور داد مرزها را باز کنند و این جمله را گفت، ما را نجات داد. باید آفرین گفت به این تدبیرش. چون با این کار ایران را هم وسیع کرد.
به تدبیر امام فکر میکردم. حالا ببین ردّش تا کجا رسیده بود. تا امروز که این جماعت را راه بیندازد و تا ایران بیاورد و وقتی میگویی چرا؟ بگویند به عشق قائدنا! و یک جوری این را میگفتند که هرچه فکر میکردم نمیفهمیدم سهم من از آقای شهیدم بیشتر است یا سهم آنها؟و باز فکر میکردم اینقدری که من دور خودم حصار کشیدهام و به اسم استقلال، بین خودم و برادران مسلمانم، مرز دارم؛ اسلام هم کشیده؟!
ویزا که رایگان شد، انگار حمدللّه بهترین خبر عمرش را شنید. حالا میشد راحت بیاید ایران! گفت کاش همهٔ ویزاها رایگان بود؛ مثل زمان اربعین. هر سال اربعین که میشود؛ از افغانستان راه داریم به ایران و بعد عراق.
و من فکر میکردم چه چشمانداز پهناوری! کاش یکی بردارد این مرزها را. نمیشود همهٔ دیوارها را پرچین کرد؟
جمعهشبها را دوست دارم. انگار نه انگار دیواری هست. مردم خیابان، صف نماز دسته جمعی استغاثه میبندند؛ و ادامهٔ صف را میشود در پارک پیدا کرد. صدای بلندگو به پارک میرسد. از آنجا میشود دعای استغاثه را هم هماهنگ با مکبر خواند. و خوبتر اینکه هرچقدر دیر برسم، باز هم راحت جا پیدا میکنم.
شنبه | ۹ آبان ۱۴۰۵ |
۴۷
۷:۲۱
آقای ابوالقاسم طالبی کارگردان سینما تنهایی تو خیابون :)))دمتگرم مرد باغیرت
" />
| @revayate_mazandaran |
۴۱
۱۶:۰۶
#معرفی_کتاب
تا حالا فکر کردهاید شهدا قبل از رفتن به جبهه، چه زندگیای داشتند؟
«پاییز آمد» نوشتهی گلستان جعفریان، خاطرات زندگی خانم فخرالسادات موسوی، همسر سردار شهید احمد یوسفی، را روایت میکند.
این کتاب بهجای تمرکز صرف بر دوران جنگ و شهادت، سراغ زندگی شخصی این زوج رفته است. از آشنایی و شکلگیری علاقهشان تا روزهایی که کنار هم زندگی میکردند.
همین نگاه باعث میشود شهید را نه یک شخصیت دور از زندگی واقعی، بلکه انسانی با احساسات، آرزوها و تجربههای معمولی بشناسیم.
| @revayate_mazandaran |
تا حالا فکر کردهاید شهدا قبل از رفتن به جبهه، چه زندگیای داشتند؟
«پاییز آمد» نوشتهی گلستان جعفریان، خاطرات زندگی خانم فخرالسادات موسوی، همسر سردار شهید احمد یوسفی، را روایت میکند.
این کتاب بهجای تمرکز صرف بر دوران جنگ و شهادت، سراغ زندگی شخصی این زوج رفته است. از آشنایی و شکلگیری علاقهشان تا روزهایی که کنار هم زندگی میکردند.
همین نگاه باعث میشود شهید را نه یک شخصیت دور از زندگی واقعی، بلکه انسانی با احساسات، آرزوها و تجربههای معمولی بشناسیم.
۲۷
۸:۰۲
#معرفی_کتاب قسمتی از کتاب پاییز آمد
هاجر پنجم تیر ۱۳۶۲ در مطب خانم دکتر یعسوبی به دنیا آمد. اسمش را خود احمد انتخاب کرد. میگفت: «من عاشق دختر هستم. دختر دوست پدر است. اسمش را هاجر میگذارم، چون هاجر تنها زنی در دنیاست که مزارش طواف میشود.»
هاجر پنجروزه بود، آمدم توی حیاط دیدم دو تا تش پر از کهنه و لباس شده، یک تشت پر از ظرف. آستینهایم را زدم بالا و نشستم پای تشتها. تازه شروع کرده بودم که احمد آمد. گفت «وای تو مگر زائو نیستی! اینجا پایتشت پر از کهنه چهکار میکنی؟!»
دوتا دست مرا آب کشید. دستم در دستش، مرا آورد توی اتاق نشان کنار بچهها و گفت: «خودم میشویم. شانس آوردی جلسه افتاد بعد از ظهر من هم آمدم خانه کارها را انجام بدهم.» سرم را انداختم پایین و گفتم: «احمد تو که نمیشویی من خجالت میکشم.»
همینطور که سرش خم بود و توی چشمهای من نگاه میکرد، لبخند زد و گفت: «چرا سید خانم؟» گفتم: «تو مردی. پاسداری با چند تا مسئولیت سنگین. نباید توی خانه از این کارها بکنی.»
دستهای مرا بوسید و گفت: «شاید باور نکنی. من عشق میکنم کهنه میشویم. لباسهای کوچک و بامزه را میشویم. اینها لباسهای بچههای من هستند. من عاشق این زندگی، تو و کارهایش هستم.»
| @revayate_mazandaran |
هاجر پنجم تیر ۱۳۶۲ در مطب خانم دکتر یعسوبی به دنیا آمد. اسمش را خود احمد انتخاب کرد. میگفت: «من عاشق دختر هستم. دختر دوست پدر است. اسمش را هاجر میگذارم، چون هاجر تنها زنی در دنیاست که مزارش طواف میشود.»
هاجر پنجروزه بود، آمدم توی حیاط دیدم دو تا تش پر از کهنه و لباس شده، یک تشت پر از ظرف. آستینهایم را زدم بالا و نشستم پای تشتها. تازه شروع کرده بودم که احمد آمد. گفت «وای تو مگر زائو نیستی! اینجا پایتشت پر از کهنه چهکار میکنی؟!»
دوتا دست مرا آب کشید. دستم در دستش، مرا آورد توی اتاق نشان کنار بچهها و گفت: «خودم میشویم. شانس آوردی جلسه افتاد بعد از ظهر من هم آمدم خانه کارها را انجام بدهم.» سرم را انداختم پایین و گفتم: «احمد تو که نمیشویی من خجالت میکشم.»
همینطور که سرش خم بود و توی چشمهای من نگاه میکرد، لبخند زد و گفت: «چرا سید خانم؟» گفتم: «تو مردی. پاسداری با چند تا مسئولیت سنگین. نباید توی خانه از این کارها بکنی.»
دستهای مرا بوسید و گفت: «شاید باور نکنی. من عشق میکنم کهنه میشویم. لباسهای کوچک و بامزه را میشویم. اینها لباسهای بچههای من هستند. من عاشق این زندگی، تو و کارهایش هستم.»
۴۳
۸:۰۴
شبها شما چطور سهم خودتون رو از حضور تو میدون ادا میکنین؟
| @revayate_mazandaran |
۱۷
۸:۳۰
هر شب، دو نفری
صدای جمعیت که بلند میشود، محمدصالح رجبی و ثریا عربفیروزجائی هم میان جمعیتاند. گاهی نوشتهای در دست دارند، گاهی جملهای به زبان مازندرانی و گاهی ضربالمثلی که قرار است حرفی را برساند. برایشان فرقی نمیکند آن شب موضوع چه باشد؛ از اتفاقات سیاسی گرفته تا گرانی و مسائل روزمره مردم، همیشه چیزی برای گفتن دارند. حرفهایی که ترجیح میدهند بهجای زبان رسمی و جدی، با طنز و چاشنی فرهنگ بومی به گوش دیگران برسانند.
محمدصالح اهل بهشهر است و ثریا اصالتاً بابلی. از همان شبهای اول جنگ به اجتماع ملحق شدند. حضوری که به گفته خودشان، قرار نیست به این زودیها تمام شود.
محمدصالح نمیخواست صرفا یک حضور فیزیکی داشته باشد و به فکر افتاد که فرمان جهاد تبیین را از دایره شعار بیرون بیاورد و در زندگی روزمرهاش اجرا کند. از دوستان و همکارانش گرفته تا آدمهایی که در اجتماع با آنها روبهرو میشود.
لوازم رایانه دارد و بهواسطه شغلش با آدمهای مختلفی در ارتباط است. میگوید شاید این انتخاب حتی در کار و کسبش هم بیهزینه نبوده باشد، اما تصمیم گرفته از آنچه بلد است و در اختیار دارد، برای رساندن حرفش استفاده کند.
ابزار اصلی این زوج، کلمه است؛ اما نه لزوماً کلمههایی که در متنهای رسمی و جدی پیدا میشوند. آنها سراغ طنز مازندرانی و ضربالمثلهای بومی رفتهاند. محمدصالح میگوید: «من بهشهریام و همسرم بابلی. برای هر روز، متناسب با اتفاقات، یک ضربالمثل انتخاب میکنیم. سعی میکنیم انتقادها را با زبان طنز و مازندرانی بیان کنیم.»
مثلاً زمانی که بحث سفر رئیسجمهور به نیویورک مطرح بود، سراغ این عبارت مازندرانی رفتند: «زبون بلا یارنه، زبون پلا یارنه»؛ یعنی زبان میتواند هم بلا بیاورد و هم نان و پلو. با همین یک ضربالمثل، خواستند یادآوری کنند که کلمات بیحساب و کتاب نیستند و گاهی یک جمله میتواند پیامدهایی به دنبال داشته باشد.
پشت این نوشتههای کوتاه، ساعتها کار دونفره قرار دارد. ممکن است از صبح تا شب روی یک متن وقت بگذارند. جملهها را با هم بخوانند، کم کنند، تغییر بدهند و دوباره از نو بنویسند. برایشان مهم است که حرفشان هم کوتاه باشد و هم بهموقع به مقصد برسد.
البته این مسیر همیشه با استقبال همراه نبوده است. از هزینههایی میگویند که دادهاند و آدمهایی که بهخاطر انتخابشان از آنها فاصله گرفتهاند. محمدصالح حتی به شرایط اقتصادی هم بیتفاوت نیست. روی یکی از پلاکاردهایی که همراه همسرش به میدان برده بودند، نوشته بودند: «گرانی امروز ما حاصل انتخاب ماست، نه انقلاب ما.» جملهای که نشان میدهد تلاش میکنند میان نقد وضعیت موجود و باورهایشان مرزی روشن بگذارند.
محمدصالح خودش را آدمی نمیداند که به محیطهای تکراری عادت کند. با این حال، میگوید در این شبها نیرویی وجود دارد که دوباره او را به میدان میکشاند. جز شبهایی که بیماری خودش یا اعضای خانواده همسرش مانع حضورشان شده، بیشتر شبها را در اجتماع بهشهر بودهاند. حالا هم جایگاهشان برای بسیاری از حاضران آشناست؛ از خوشآمدگویی به تازهواردها تا بدرقه کسانی که اجتماع را ترک میکنند.
از روزهای سخت هم خاطره دارند. محمدصالح از پانزده روز بستری بودنش در بیمارستان میگوید؛ روزهایی که پیگیری و احوالپرسی مردم و حتی ملاقات فرمانده سپاه، برایش معنای دیگری از ارتباط با آدمهایی داشت که شبهای زیادی را کنارشان گذرانده بود.
حالا وقتی از ادامه راه حرف میزند، پاسخ روشنی دارد: «از شب اول آمدیم و تا زمانی که آقا دستور بدهد، هستیم.»
| @revayate_mazandaran |
صدای جمعیت که بلند میشود، محمدصالح رجبی و ثریا عربفیروزجائی هم میان جمعیتاند. گاهی نوشتهای در دست دارند، گاهی جملهای به زبان مازندرانی و گاهی ضربالمثلی که قرار است حرفی را برساند. برایشان فرقی نمیکند آن شب موضوع چه باشد؛ از اتفاقات سیاسی گرفته تا گرانی و مسائل روزمره مردم، همیشه چیزی برای گفتن دارند. حرفهایی که ترجیح میدهند بهجای زبان رسمی و جدی، با طنز و چاشنی فرهنگ بومی به گوش دیگران برسانند.
محمدصالح اهل بهشهر است و ثریا اصالتاً بابلی. از همان شبهای اول جنگ به اجتماع ملحق شدند. حضوری که به گفته خودشان، قرار نیست به این زودیها تمام شود.
محمدصالح نمیخواست صرفا یک حضور فیزیکی داشته باشد و به فکر افتاد که فرمان جهاد تبیین را از دایره شعار بیرون بیاورد و در زندگی روزمرهاش اجرا کند. از دوستان و همکارانش گرفته تا آدمهایی که در اجتماع با آنها روبهرو میشود.
لوازم رایانه دارد و بهواسطه شغلش با آدمهای مختلفی در ارتباط است. میگوید شاید این انتخاب حتی در کار و کسبش هم بیهزینه نبوده باشد، اما تصمیم گرفته از آنچه بلد است و در اختیار دارد، برای رساندن حرفش استفاده کند.
ابزار اصلی این زوج، کلمه است؛ اما نه لزوماً کلمههایی که در متنهای رسمی و جدی پیدا میشوند. آنها سراغ طنز مازندرانی و ضربالمثلهای بومی رفتهاند. محمدصالح میگوید: «من بهشهریام و همسرم بابلی. برای هر روز، متناسب با اتفاقات، یک ضربالمثل انتخاب میکنیم. سعی میکنیم انتقادها را با زبان طنز و مازندرانی بیان کنیم.»
مثلاً زمانی که بحث سفر رئیسجمهور به نیویورک مطرح بود، سراغ این عبارت مازندرانی رفتند: «زبون بلا یارنه، زبون پلا یارنه»؛ یعنی زبان میتواند هم بلا بیاورد و هم نان و پلو. با همین یک ضربالمثل، خواستند یادآوری کنند که کلمات بیحساب و کتاب نیستند و گاهی یک جمله میتواند پیامدهایی به دنبال داشته باشد.
پشت این نوشتههای کوتاه، ساعتها کار دونفره قرار دارد. ممکن است از صبح تا شب روی یک متن وقت بگذارند. جملهها را با هم بخوانند، کم کنند، تغییر بدهند و دوباره از نو بنویسند. برایشان مهم است که حرفشان هم کوتاه باشد و هم بهموقع به مقصد برسد.
البته این مسیر همیشه با استقبال همراه نبوده است. از هزینههایی میگویند که دادهاند و آدمهایی که بهخاطر انتخابشان از آنها فاصله گرفتهاند. محمدصالح حتی به شرایط اقتصادی هم بیتفاوت نیست. روی یکی از پلاکاردهایی که همراه همسرش به میدان برده بودند، نوشته بودند: «گرانی امروز ما حاصل انتخاب ماست، نه انقلاب ما.» جملهای که نشان میدهد تلاش میکنند میان نقد وضعیت موجود و باورهایشان مرزی روشن بگذارند.
محمدصالح خودش را آدمی نمیداند که به محیطهای تکراری عادت کند. با این حال، میگوید در این شبها نیرویی وجود دارد که دوباره او را به میدان میکشاند. جز شبهایی که بیماری خودش یا اعضای خانواده همسرش مانع حضورشان شده، بیشتر شبها را در اجتماع بهشهر بودهاند. حالا هم جایگاهشان برای بسیاری از حاضران آشناست؛ از خوشآمدگویی به تازهواردها تا بدرقه کسانی که اجتماع را ترک میکنند.
از روزهای سخت هم خاطره دارند. محمدصالح از پانزده روز بستری بودنش در بیمارستان میگوید؛ روزهایی که پیگیری و احوالپرسی مردم و حتی ملاقات فرمانده سپاه، برایش معنای دیگری از ارتباط با آدمهایی داشت که شبهای زیادی را کنارشان گذرانده بود.
حالا وقتی از ادامه راه حرف میزند، پاسخ روشنی دارد: «از شب اول آمدیم و تا زمانی که آقا دستور بدهد، هستیم.»
۲۲
۸:۳۴