DarkSide
مقلوب نمیشد و کیلومترها دورتر آخرین ارواح ایستاده در آتشزاری بود که تمام اجساد همرزمان و دشمنانش در آن میسوخت، دیگر هیچ سرباز طلایی نمانده بود و هیچ ارواح زنده ای در کنارش نایستاده بود، تنهای تنها در وسط جهنم بر روی زانوهایش افتاده بود. کریستال های مانایی که از آن ها برای نابودی سپاهیان مهاجم استفاده کرده بود در دستانش پودر شد و به دستان باد سپرده شد. دستانش را پیش صورتش گرفت و به خون های روی آن خیره شد، حرارت هر چیزی در اطرافش را میسوزاند! درختان سیاه و خشکیده مشغول سوختن بودند گویی از خشم جیسون آتشین زمین نیز گر گرفته باشد و دشمنانش را در آتش انتقام سوزانده باشد! همه چیز میسوخت به جز او، آخرین ارواح نامرئی ایستاده! قوی ترین جادوگری که تاریخ به خود دیده بود اما دیگر توان بلند شدن را نداشت. سرفه ای خونآلود کرد، جای جای بدنش از درد تیر می کشید! بدنش تا به امروز این چنین از قدرت جادویی استفاده نکرده بود اما وقتی نگاه اش را در اطراف چرخ میداد چیزی جز نابودی نمیدید، ثمره ی دلگیری که قدرتش داشت! به راستی دستانش به خون چندنفر آلوده بود؟ تعدادش از دستش دررفته بود او بعد از مدتی تنها به دستورات عمل میکرد و برایش مهم نبود چه خون هایی به حق یا ناحق ریخته شود تنها کاری را میکرد که از او یک قهرمان میساخت. از این تفکر پوزخندی روی صورت بی جانش نشست، نگاهش روی اجساد ارواحی که در میان شنلهایشان میسوخت چرخی داد، قهرمان پوشالی که نتوانست لشکر چندهزار نفریاش را حفظ کند و حال حتی قدرت آن را نداشت که روی پاهایش بایستد! بدنش اما دیگر توان هوشیار ماندن هم نداشت و او بدون هیچ مقاومتی روی زمین افتاد، آتشی که از کنار بدنش شعله ور بود را میدید دوست داشت تا خودش را نیز بسوزاند و در کنار هم رزمانش مشتی خاکستر شود اما جادو روی خودش اثر نمیگذاشت و رویایش را باطل کرد!
اش تنها کسایی بودند که در زندگی داشت!- ازت یه درخواستی دارم!- چه درخواستی؟با گذر دسته ی پیاده نظامیان طلایی رنگی از جلویشان به سمت ورودی دشت های بارانی سیتارا صحبتشان نصفه کاره ماند! تا به امروز چنین سرباز هایی و با چنین تجهیزاتی ندیده بودند! کلاهخود های ترسناکشان مو را بر تن هردوی آنها سیخ کرد و برق کریستال مانا در وسط پیشانیشان ابهتشان را به رخ میکشید، سپاهیانی از جنس طلا برای مرگ! طولی نکشید که دسته دسته سربازان دیگر برای تماشای طول سپاهیان طلایی رنگی که رژه کنان به سمت میدان جنگ قدم برمیداشتند آمدند و با هیجان شروع به تشویق نیروی کمکی که به تازگی می دیدند شدند! آن ها شاید در زیر پرچم کاسپین میجنگیدند اما چهره ی آرمان از دیدنشان درهم فرو رفته بود! چشمان مشکی رنگش با ترسی آشکارا آنان را از نظر میگذراند و میدانست پویا نیز چنین حسی را دارد.- اونا اصلأ حس خوبی بهم منتقل نمیکنند آرمان!حس خوبی که در وجودش شکل گرفت از پیشبینی درست از تفکر دوستش با نزدیک تر شدن فرمانده نگهبانان نارسی شیردل از بین رفت زیرا به دنبال آن زن با زره ی نقره ای رنگ قدیمی اش با آن موهای فر و آشفته دو نگهبان طلایی رنگ نیزه به دست پیش میآمدند! آرمان نگاهی به دیگر چادرهای شوالیه های سلطنتی انداخت که مابقی نگهبانان با آن دیو های طلایی رنگ عوض شده بودند و حال نوبت خودشان بود. فرمانده نزدیک تر آمد و چهره ی کلافه اش را از باران نشان میداد حوصله ای برایش باقی نمانده است!- شما دوتا مرخصین! با دسته های بعدی باید به سمت ورودی دشت ها برین خبر دادن که ظهر برای فتح حمله میکنیم!آرمان و پویا میدانستند که در زیر پرچم کاسپین برای یک نظامی چرا و نه وجود ندارد و تنها وظیفه سربازان در حین جنگ اطلاعات محض از دستورات فرمانده های بالاتر از خود است! پس مشتی بر سینه کوباندند و جایشان را با نگهبانان طلایی رنگی که بی هیچ واکنشی به آن دو به سمت ورودی چادر پیش میرفتند عوض کردند!تا اعزام دسته های بعدی کمی وقت برای استراحت و خوردن غذایی گرم داشتند، شاید این آخرین وعده غذایی بود که میخوردند پس چه بهتر زیر سقفی در گرما مینشستند و غذای گرمشان را میخوردند!تمام طول مسیر در کنار هم پیش میرفتند و بی هیچ سخنی به شمار لشکریانی که مشغول جمع و جور کردن چادر ها و وسایل بودند نگاهی گذرا میانداختند، تقریبا سه ماهی بود که سپاه فتح کننده پرنسس آتنا منطقه به منطقه شیاطین را عقب میراند اما برای هردوی آنان سوال بود که این ارتش وحشتناک طلایی رنگ که بوی مرگ میداد تا کنون کجا بودند و اصلا تحت هدایت و فرماندهی چه کسانی بودند یا از کدام قوم و متعلق به کدام سرزمینی بودند؟ سوال ها بی پایان بود و در ذهن خسته ی آن دو سرباز چیزی جز کمی غذای گرم و استراحت آشفتگیشان را آرام نمیکرد!
۲۴۲
۱۹:۵۴