چون صوفیان به حالت و رقصند مقتداما نیز هم به شعبده دستی برآوریم
۱۰۴
۵:۵۱
برای تو که نیامدی(۱۱)
زنان اربعین (۵)بالنهای سنگین
تازه رسیده بودیم به اندیمشک که نازی گفت:چرا نذاشتی فلاسک چای خودمو بیارم؟خندیدم!
حتی اجازه نداده بودم چادر اضافه بردارند. وقتی گفتند لااقل سهتایی یه چادر زاپاس یا یه عبا برداریم، درجا وتو کردم.
نجف بودیم، لباسهایش را شسته بود. گفت: لباس نمدار سنگینه، همینجا روی این میلهها پهن کنم؟
گفتم: بذار فیلم بگیرم ازت، کپشن بنویسم: معجزهی اربعین؛ درمان وسواس تمیزی!
هنوز چند عمود اول را رد نکرده بود که تصمیم گرفت کولهی خودش را سبک کند. هر چند قدم به ماری هم میگفت: اینقدر به خنزر پنزر دنیا دلبسته نباش، بده من کولهات را سبک کنم!و میخندید.
نیلوفر، قبل از سفر، پیشنهاد داده بودم کولهی تو را بردارد؛ گوشهی دلم پیِ این بود که از تو رد و نشانی توی این مسیر باشد. تو که نشستهای سر جلسهی امتحان نهایی.
از سنگینی کوله، به این اعتراف رسید که اگر کوله امانت نبود؛ همانجا کنار مشایه ولش میکرد و میرفت.جای نسیم هم خالیست.اگر بود همراه نازی از سوژهی کولهپشتی اربعین،یک استندآپ کمدی ماندگار میساختند و هر بار دور هم جمع میشدیم میگفتند و میخندیدند.
رسیدیم به موکب نیشابور .زنی کنار سرویس بهداشتی نشسته بود؛ شبیه نانسی عجرم، البته بدون آن همه گریم و آرایش.
مغزم داشت آن ترانهی قدیمی را پلی میکرد:آمن يا حبيبی بأشواقی...
موهای کوتاهش را با شانهی کوچک از جلوی پیشانی جمع کرده بود عقب.سرش را برگرداند و لبخند زد.نصف صورتش، درست از خط تقارن، خورشیدگرفتگی داشت.
گفت: سلام، مامانجان. خوش اومدید زائران امام حسین. خاک پاتون تاج سر من.
اصرار کرد:دوش بگیرید، من لباسهاتون رو زود میشورم، خشک میکنم.پشتبند هر جمله، دو سه بار قربانصدقهمان میرفت.رفتم لباسهای ماری را بگیرم. دستم را گرفت و گفت: نه، شما استراحت کن. من اومدم برای کنیزی زائر امام حسین.
زیر آفتاب داغ بیابان، نشسته بودم روی نیمکت چوبی؛ دور تا دورم، دیواری از بلوک سیمانی بود.
زنی شبیه نانسی، با خورشیدگرفتگی ارغوانیِ یک طرف صورتش، جلوی چشمهایم تندتند میدوید؛ لباس زائرها را میشست، خشک میکرد، قربانصدقهشان میرفت.مغزم با هر بار دیدنش یکبار هنگ میکرد.انگار خدا گل بعضی آدمها را با مهربانی ورز داده.
نازی و ماری، برعکس من، به اشارهای با بقیه دوست میشوند.
تا من دوش بگیرم و بدلِ نیشابوری نانسی، با آن لهجهی شیرین، قربانصدقهام برود نازی فهمیده بود اسمش زهرا خانم است.
موکب هیئتشان برای خدمت اربعین قرعهکشی داشته و او نذر کرده اگر امام حسین قابل بداندش، هر کاری باشد میآید؛ حتی اگر خدمت در سرویس بهداشتی باشد.همین هم شده و زهرا خانم نگفته:امام حسین حالا من یه چیزی گفتم!بلند شده و با مهربانترین ورژن وجودش آمده بود.
نازی اینها را که تعریف میکرد؛ انگار خیلی به ایدهاش فکر کرده باشد گفت: من هم سال دیگه میرم موکب یه هیئت ثبتنام میکنم برای خدمت؛ حتی اگر دستشویی باشه.
حس و حال معنویاش را به هم زدم و حسابی خندیدم که: تو مهربونی قبول! دلت دریاست، بر منکرش لعنت! ولی تو برای خدمت بیای ، یا اونقدر آب و شوینده استفاده میکنی که موکب ورشکست میشه، یا یه جوری همهجا رو میسابی؛ خودت کمردرد میگیری و بعد اربعین باید دیسک کمرت رو عمل کنی.
نیلوفر، یادت هست یک شب پرچم ایران و حزبالله را برداشتیم و از وسط محله گذشتیم؟گفتی زهر اضطراب اجتماعی از وجودم کشیده شد؟
حالا اربعین دارد زهر وسواس تمیزی، را از وجود نازی میکشد؛ تا برگردد خانهی خودش و باز بیفتد به شستن و رُفتن.
زنان اربعین (۵)بالنهای سنگین
تازه رسیده بودیم به اندیمشک که نازی گفت:چرا نذاشتی فلاسک چای خودمو بیارم؟خندیدم!
حتی اجازه نداده بودم چادر اضافه بردارند. وقتی گفتند لااقل سهتایی یه چادر زاپاس یا یه عبا برداریم، درجا وتو کردم.
نجف بودیم، لباسهایش را شسته بود. گفت: لباس نمدار سنگینه، همینجا روی این میلهها پهن کنم؟
گفتم: بذار فیلم بگیرم ازت، کپشن بنویسم: معجزهی اربعین؛ درمان وسواس تمیزی!
هنوز چند عمود اول را رد نکرده بود که تصمیم گرفت کولهی خودش را سبک کند. هر چند قدم به ماری هم میگفت: اینقدر به خنزر پنزر دنیا دلبسته نباش، بده من کولهات را سبک کنم!و میخندید.
نیلوفر، قبل از سفر، پیشنهاد داده بودم کولهی تو را بردارد؛ گوشهی دلم پیِ این بود که از تو رد و نشانی توی این مسیر باشد. تو که نشستهای سر جلسهی امتحان نهایی.
از سنگینی کوله، به این اعتراف رسید که اگر کوله امانت نبود؛ همانجا کنار مشایه ولش میکرد و میرفت.جای نسیم هم خالیست.اگر بود همراه نازی از سوژهی کولهپشتی اربعین،یک استندآپ کمدی ماندگار میساختند و هر بار دور هم جمع میشدیم میگفتند و میخندیدند.
رسیدیم به موکب نیشابور .زنی کنار سرویس بهداشتی نشسته بود؛ شبیه نانسی عجرم، البته بدون آن همه گریم و آرایش.
مغزم داشت آن ترانهی قدیمی را پلی میکرد:آمن يا حبيبی بأشواقی...
موهای کوتاهش را با شانهی کوچک از جلوی پیشانی جمع کرده بود عقب.سرش را برگرداند و لبخند زد.نصف صورتش، درست از خط تقارن، خورشیدگرفتگی داشت.
گفت: سلام، مامانجان. خوش اومدید زائران امام حسین. خاک پاتون تاج سر من.
اصرار کرد:دوش بگیرید، من لباسهاتون رو زود میشورم، خشک میکنم.پشتبند هر جمله، دو سه بار قربانصدقهمان میرفت.رفتم لباسهای ماری را بگیرم. دستم را گرفت و گفت: نه، شما استراحت کن. من اومدم برای کنیزی زائر امام حسین.
زیر آفتاب داغ بیابان، نشسته بودم روی نیمکت چوبی؛ دور تا دورم، دیواری از بلوک سیمانی بود.
زنی شبیه نانسی، با خورشیدگرفتگی ارغوانیِ یک طرف صورتش، جلوی چشمهایم تندتند میدوید؛ لباس زائرها را میشست، خشک میکرد، قربانصدقهشان میرفت.مغزم با هر بار دیدنش یکبار هنگ میکرد.انگار خدا گل بعضی آدمها را با مهربانی ورز داده.
نازی و ماری، برعکس من، به اشارهای با بقیه دوست میشوند.
تا من دوش بگیرم و بدلِ نیشابوری نانسی، با آن لهجهی شیرین، قربانصدقهام برود نازی فهمیده بود اسمش زهرا خانم است.
موکب هیئتشان برای خدمت اربعین قرعهکشی داشته و او نذر کرده اگر امام حسین قابل بداندش، هر کاری باشد میآید؛ حتی اگر خدمت در سرویس بهداشتی باشد.همین هم شده و زهرا خانم نگفته:امام حسین حالا من یه چیزی گفتم!بلند شده و با مهربانترین ورژن وجودش آمده بود.
نازی اینها را که تعریف میکرد؛ انگار خیلی به ایدهاش فکر کرده باشد گفت: من هم سال دیگه میرم موکب یه هیئت ثبتنام میکنم برای خدمت؛ حتی اگر دستشویی باشه.
حس و حال معنویاش را به هم زدم و حسابی خندیدم که: تو مهربونی قبول! دلت دریاست، بر منکرش لعنت! ولی تو برای خدمت بیای ، یا اونقدر آب و شوینده استفاده میکنی که موکب ورشکست میشه، یا یه جوری همهجا رو میسابی؛ خودت کمردرد میگیری و بعد اربعین باید دیسک کمرت رو عمل کنی.
نیلوفر، یادت هست یک شب پرچم ایران و حزبالله را برداشتیم و از وسط محله گذشتیم؟گفتی زهر اضطراب اجتماعی از وجودم کشیده شد؟
حالا اربعین دارد زهر وسواس تمیزی، را از وجود نازی میکشد؛ تا برگردد خانهی خودش و باز بیفتد به شستن و رُفتن.
۶۴
۱۰:۰۸
برای تو که نیامدی(۱۲)زنان اربعین(۶)
کس ندانم که در این شهر گرفتار تو نیست...
عمود ۱۷۰ پیچیدیم سمت یک موکب.
دخترهای جوان عراقی، نشسته بودند جلوی در، دختر کوچولوی سه سالهای دور و برشان میچرخید.پیراهن مشکی مجلسی پوشیده بود، دامن پیراهنش، پاپیون پولکدوزی بزرگ داشت.با آن پیراهن، آخرِ دلبریِ یک دختر سهساله بود.
نوزاد قنداقپیچی هم وسط دایرهی زنهای جوان خوابیده بود.عراقیها هنوز نوزادهایشان را قنداقپیچ میکنند.انگار ساندویچ بچه درست کرده باشند.وارد شدیم و گفتم: ای جانِ دلم! ساندویچ!
موکب، خنک و خیلی تمیز بود.دختر کوچولو وسط موکب میچرخید.دلم نیامد با دست و تن کثیف فرشتهی قشنگ را بغل کنم.
از کیفم، گلسر برداشتم و گرفتم طرفش.خجالت کشید؛ گلسر را قاپید و دوید طرف مادرش.
نیلوفر تو اگر بودی، من به هیچ گلسر و هدیهای دست نمیزدم.میگذاشتم تو هدیه بدهی. من از دور، ببینمت که به خادمان حسین محبت میکنی، کیف کنم.
مادر جوان، فسقلی قنداقپیچ را سپرد به دختر نوجوانی که پیراهن عربی فاخری با نواردوزی نقرهای پوشیده بود؛ به سختی از جا بلند شد.
معلوم بود هنوز درگیر دورهی نقاهتِ زایمان است. فسقلی قنداقپیچ شاید دو ماهه بود.
مادر جوان، آمد جلو، گلسر را گذاشت روی چشمش.جلوی چشمهای شرمندهی من تشکر کرد. دختر کوچولو پشت دامن مادرش را گرفته بود و نگاهش میکرد.
مادر، گلسر را به موهای دختر بست و یک چیزهایی گفت که فقط "زائر" را تشخیص دادم.
مادر؛ عراقی و ایرانی، خادم و زائر، تقلایش این است که عشق حسین برسد به دل بچهاش.
کس ندانم که در این شهر گرفتار تو نیست...
عمود ۱۷۰ پیچیدیم سمت یک موکب.
دخترهای جوان عراقی، نشسته بودند جلوی در، دختر کوچولوی سه سالهای دور و برشان میچرخید.پیراهن مشکی مجلسی پوشیده بود، دامن پیراهنش، پاپیون پولکدوزی بزرگ داشت.با آن پیراهن، آخرِ دلبریِ یک دختر سهساله بود.
نوزاد قنداقپیچی هم وسط دایرهی زنهای جوان خوابیده بود.عراقیها هنوز نوزادهایشان را قنداقپیچ میکنند.انگار ساندویچ بچه درست کرده باشند.وارد شدیم و گفتم: ای جانِ دلم! ساندویچ!
موکب، خنک و خیلی تمیز بود.دختر کوچولو وسط موکب میچرخید.دلم نیامد با دست و تن کثیف فرشتهی قشنگ را بغل کنم.
از کیفم، گلسر برداشتم و گرفتم طرفش.خجالت کشید؛ گلسر را قاپید و دوید طرف مادرش.
نیلوفر تو اگر بودی، من به هیچ گلسر و هدیهای دست نمیزدم.میگذاشتم تو هدیه بدهی. من از دور، ببینمت که به خادمان حسین محبت میکنی، کیف کنم.
مادر جوان، فسقلی قنداقپیچ را سپرد به دختر نوجوانی که پیراهن عربی فاخری با نواردوزی نقرهای پوشیده بود؛ به سختی از جا بلند شد.
معلوم بود هنوز درگیر دورهی نقاهتِ زایمان است. فسقلی قنداقپیچ شاید دو ماهه بود.
مادر جوان، آمد جلو، گلسر را گذاشت روی چشمش.جلوی چشمهای شرمندهی من تشکر کرد. دختر کوچولو پشت دامن مادرش را گرفته بود و نگاهش میکرد.
مادر، گلسر را به موهای دختر بست و یک چیزهایی گفت که فقط "زائر" را تشخیص دادم.
مادر؛ عراقی و ایرانی، خادم و زائر، تقلایش این است که عشق حسین برسد به دل بچهاش.
۶۳
۱۱:۴۹
آخر نگهی به سوی ما کنکاین دولت حُسن را زکات است
۶۳
۱۸:۰۸
برای تو که نیامدی(۱۳)زنان اربعین(۷)
روزگار همیشه بر یک قرار نمیماند؛ مِرگان
دستش را دراز کرد، دستم بین انگشتهای بزرگ و پینهبستهاش گم شد.تنم را یکباره کشید بالا.
بین ابروهایش، اخمی چغر خط عمیق انداخته بود.صورتش آفتابسوختگیِ کهنه داشت؛ معلوم بود مال امروز و دیروز نیست.
موکبدارها داشتند یکی یکی و با فاصله جمع میکردند که خودشان را برسانند به کربلا.
روبروی عمود ۵۰۰، زنها مثل دانههای انار ردیف روی کفی تریلی، نشسته بودند؛ دانههای سیاهپوش.
به نازی و ماری گفتم به عمرتون کفی تریلی سوار شدید؟اینجا بود که زن کمکم کرد سوار شوم و زانو به زانویش نشستم.
پشت سرم را نگاه کردم.در نگاه ردیف زنها، برقِ هیجانِ تجربهای عجیب بود. همه به هم اعتماد کرده بودیم و سوار کفی تریلی بی حفاظ شده بودیم!
چشمهای قشنگی داشت با هالهای از تیرگی و خستگی.نگاه این زن، اما عمیق، سرد و بی هیجان بود.درست، نگاه زنی که زندگیاش انباشت تجربه بوده؛ نه تجربههای گذرا.
به لهجهی شیرینی گفت چادرت قشنگه!منم یه پارچه دارم مثل این.پارچهی چادرم دودیست با خطوط ریز منظم سورمهای.
زن لباس گشاد مشکی پوشیده و روسری خیلی بلندش را با سوزنقفلی، زیر گلو بسته بود.
ادامه داد شما با این چادرها راحتید ما کار زیاد داریم با اینا نمیتونیم کار کنیم.
چادرم را ماری دوخته، آستیندار و جلوبسته.
اهل یکی از روستاهای کاشمر بود.انگار مرگانِ "جای خالی سلوچ"، دستهایش را از آخرین گچکاری شسته و آمده بود کنار من روی کفی تریلی نشسته بود.خیال میکردم به چشمش ما آدمهای کمتجربهی زندگی ندیدهای هستیم.
خانم کنار دستش اهل زنجان بود و وقتی باد زد آستین چادرم از روی مچ کنار رفت؛ با لبخند تذکر داد که مچت دستتون پیدا شد.
خانم اهل زنجان از گرمای هوای مشهد روز تشییع رهبر تعجب کرده بود.
زن اهل کاشمر گفت ها خب مشهد گرمه. زنجان خنکه؟ وقتی جواب شنید که هوای زنجان آنقدرها گرم نیست گفت زنجان نرفتم کار زمین رو نمیشه به کسی سپرد.اینها را با لهجهای شبیه لهجهی مشهدی گفت.
پس آن دستها که به نسبت صورت، بزرگتر و پهن بودند آن پینههای چغر مردانه نقش و نگار کشاورزی بود.
عمود ۷۰۰ که آقای راننده صندلی گذاشت؛ تازه فهمیدم چه خبطی کردهایم.
پریدن از کفی تریلی روی آن صندلی پلاستیکی لغزان، آن هم با چادر، ترسناک بود.
ترسم را پنهان کرده بودم و زن کاشمری انگار با نگاه نافذش ترسم را میخواند.
نیلوفر تو اگر بودی و از این تجربه مینوشتی حتما شور و حال یک تجربهی هیجانانگیز را قلمی میکردی.جایت خالی بود ببینی ترسیدم و بخندی.
روزگار همیشه بر یک قرار نمیماند؛ مِرگان
دستش را دراز کرد، دستم بین انگشتهای بزرگ و پینهبستهاش گم شد.تنم را یکباره کشید بالا.
بین ابروهایش، اخمی چغر خط عمیق انداخته بود.صورتش آفتابسوختگیِ کهنه داشت؛ معلوم بود مال امروز و دیروز نیست.
موکبدارها داشتند یکی یکی و با فاصله جمع میکردند که خودشان را برسانند به کربلا.
روبروی عمود ۵۰۰، زنها مثل دانههای انار ردیف روی کفی تریلی، نشسته بودند؛ دانههای سیاهپوش.
به نازی و ماری گفتم به عمرتون کفی تریلی سوار شدید؟اینجا بود که زن کمکم کرد سوار شوم و زانو به زانویش نشستم.
پشت سرم را نگاه کردم.در نگاه ردیف زنها، برقِ هیجانِ تجربهای عجیب بود. همه به هم اعتماد کرده بودیم و سوار کفی تریلی بی حفاظ شده بودیم!
چشمهای قشنگی داشت با هالهای از تیرگی و خستگی.نگاه این زن، اما عمیق، سرد و بی هیجان بود.درست، نگاه زنی که زندگیاش انباشت تجربه بوده؛ نه تجربههای گذرا.
به لهجهی شیرینی گفت چادرت قشنگه!منم یه پارچه دارم مثل این.پارچهی چادرم دودیست با خطوط ریز منظم سورمهای.
زن لباس گشاد مشکی پوشیده و روسری خیلی بلندش را با سوزنقفلی، زیر گلو بسته بود.
ادامه داد شما با این چادرها راحتید ما کار زیاد داریم با اینا نمیتونیم کار کنیم.
چادرم را ماری دوخته، آستیندار و جلوبسته.
اهل یکی از روستاهای کاشمر بود.انگار مرگانِ "جای خالی سلوچ"، دستهایش را از آخرین گچکاری شسته و آمده بود کنار من روی کفی تریلی نشسته بود.خیال میکردم به چشمش ما آدمهای کمتجربهی زندگی ندیدهای هستیم.
خانم کنار دستش اهل زنجان بود و وقتی باد زد آستین چادرم از روی مچ کنار رفت؛ با لبخند تذکر داد که مچت دستتون پیدا شد.
خانم اهل زنجان از گرمای هوای مشهد روز تشییع رهبر تعجب کرده بود.
زن اهل کاشمر گفت ها خب مشهد گرمه. زنجان خنکه؟ وقتی جواب شنید که هوای زنجان آنقدرها گرم نیست گفت زنجان نرفتم کار زمین رو نمیشه به کسی سپرد.اینها را با لهجهای شبیه لهجهی مشهدی گفت.
پس آن دستها که به نسبت صورت، بزرگتر و پهن بودند آن پینههای چغر مردانه نقش و نگار کشاورزی بود.
عمود ۷۰۰ که آقای راننده صندلی گذاشت؛ تازه فهمیدم چه خبطی کردهایم.
پریدن از کفی تریلی روی آن صندلی پلاستیکی لغزان، آن هم با چادر، ترسناک بود.
ترسم را پنهان کرده بودم و زن کاشمری انگار با نگاه نافذش ترسم را میخواند.
نیلوفر تو اگر بودی و از این تجربه مینوشتی حتما شور و حال یک تجربهی هیجانانگیز را قلمی میکردی.جایت خالی بود ببینی ترسیدم و بخندی.
۷۳
۷:۱۱
برای تو که نیامدی(۱۴)زنان اربعین(۸)
...دریده گریبان، گشوده مو...
رسیده بودیم به عمود ۱۳۰۰.کوله روی دوشم سنگینی میکرد و پاهایم انگار دیگر از من نبودند؛ تنم را به تقلا میکشیدند.
سرم را چرخاندم؛ خودم را در شیشهی موکبی کنار مسیر دیدم.با آن کولهپشتی، شبیه لاکپشتِ خستهای بودم که آرام آرام قدم برمیداشت.
وسط بیابانهای عراق ایستاده بودم؛ صورتِ حقیقتِ خودم را از دور میدیدم.
پاهایم را به زحمت از زمین جدا میکردم و با قدمهای کوتاه پیش میرفتم.
همان وقت، تو نیلوفر، آخرین امتحان نهاییات را تمام کرده بودی تا راهت به آینده باز شود.
همانجا برایت دعا کردم؛ روزی، در میانسالی، صورت حقیقت خودت را دیدی، پرنده ببینی.
شب اربعین به کربلا رسیدیم.خسته نبودیم؛ خستگی بودیم.
پیرمردی باوقار، تکیهزده به عصا، جلوی درِ موکب نشسته بود و عبور زائرها را تماشا میکرد.
جوانی که از شباهتشان معلوم بود پسرش است، پشت سر پدر ایستاده بود و شانههایش را ماساژ میداد.
وارد موکب شدیم و از حیاط سرسبزش گذشتیم.
دخترهای نوجوان از آشپزخانه صدایمان زدند، بفرما گفتند و خوشامد.
اشاره کردند به سالن روبرو.صدای زنانهای نوحه میخواند.
برعکس آشپزخانه، سالن کوچک و کمنور بود و دور تا دورش پشتی چیده بودند.
زن جوانی عبای سیاه ساده پوشیده بود، روسری عربی را دور سرش پیچیده بود و مچ دستش پر بود از النگوهای زردِ پهن.
کنار سالن ایستاده بود؛ از روی کتابچهی توی دستش جملههای عربی میخواند؛ جملهی آخر را با بغض، بلندتر میگفت.
به شنیدن جملهی آخر، دخترهای دور سالن دایرهشان را تنگ میکردند.پا بر زمین میکوبیدند. دستهایشان را ضربدری بر سینه میزدند. صورتهایشان را خنج میکشیدند و همان جمله را پشت سر هم تکرار میکردند.
آنقدر میگفتند و پاکوبان میچرخیدند که از نفس میافتادند.بعد دایره را باز میکردند.
دوباره زن جوان، با النگوهای زرد و کتابچهاش، میان دایره میآمد؛ با صدای گرم و بغضآلود، بندهای تازهای میخواند و عقب میرفت.
دایرهی زنها دوباره، بر سر و سینهزنان، جمع میشد.
یادم رفته بود کوله را از دوشم پایین بگذارم؛ جلوی درِ سالن به تماشا ایستاده بودم.این همان مجلسِ لطم بود که سالها پیش در کاشان دیده بودم. همان عزای زنانهای که تمام عمر، مثل تصویری عزیز، در ذهنم حفظش کرده بودم.
بر گردنم نمانده ز خُمخانه هیچ حقیک استکان زدم؛ دو سه دریا گریستم
...دریده گریبان، گشوده مو...
رسیده بودیم به عمود ۱۳۰۰.کوله روی دوشم سنگینی میکرد و پاهایم انگار دیگر از من نبودند؛ تنم را به تقلا میکشیدند.
سرم را چرخاندم؛ خودم را در شیشهی موکبی کنار مسیر دیدم.با آن کولهپشتی، شبیه لاکپشتِ خستهای بودم که آرام آرام قدم برمیداشت.
وسط بیابانهای عراق ایستاده بودم؛ صورتِ حقیقتِ خودم را از دور میدیدم.
پاهایم را به زحمت از زمین جدا میکردم و با قدمهای کوتاه پیش میرفتم.
همان وقت، تو نیلوفر، آخرین امتحان نهاییات را تمام کرده بودی تا راهت به آینده باز شود.
همانجا برایت دعا کردم؛ روزی، در میانسالی، صورت حقیقت خودت را دیدی، پرنده ببینی.
شب اربعین به کربلا رسیدیم.خسته نبودیم؛ خستگی بودیم.
پیرمردی باوقار، تکیهزده به عصا، جلوی درِ موکب نشسته بود و عبور زائرها را تماشا میکرد.
جوانی که از شباهتشان معلوم بود پسرش است، پشت سر پدر ایستاده بود و شانههایش را ماساژ میداد.
وارد موکب شدیم و از حیاط سرسبزش گذشتیم.
دخترهای نوجوان از آشپزخانه صدایمان زدند، بفرما گفتند و خوشامد.
اشاره کردند به سالن روبرو.صدای زنانهای نوحه میخواند.
برعکس آشپزخانه، سالن کوچک و کمنور بود و دور تا دورش پشتی چیده بودند.
زن جوانی عبای سیاه ساده پوشیده بود، روسری عربی را دور سرش پیچیده بود و مچ دستش پر بود از النگوهای زردِ پهن.
کنار سالن ایستاده بود؛ از روی کتابچهی توی دستش جملههای عربی میخواند؛ جملهی آخر را با بغض، بلندتر میگفت.
به شنیدن جملهی آخر، دخترهای دور سالن دایرهشان را تنگ میکردند.پا بر زمین میکوبیدند. دستهایشان را ضربدری بر سینه میزدند. صورتهایشان را خنج میکشیدند و همان جمله را پشت سر هم تکرار میکردند.
آنقدر میگفتند و پاکوبان میچرخیدند که از نفس میافتادند.بعد دایره را باز میکردند.
دوباره زن جوان، با النگوهای زرد و کتابچهاش، میان دایره میآمد؛ با صدای گرم و بغضآلود، بندهای تازهای میخواند و عقب میرفت.
دایرهی زنها دوباره، بر سر و سینهزنان، جمع میشد.
یادم رفته بود کوله را از دوشم پایین بگذارم؛ جلوی درِ سالن به تماشا ایستاده بودم.این همان مجلسِ لطم بود که سالها پیش در کاشان دیده بودم. همان عزای زنانهای که تمام عمر، مثل تصویری عزیز، در ذهنم حفظش کرده بودم.
بر گردنم نمانده ز خُمخانه هیچ حقیک استکان زدم؛ دو سه دریا گریستم
۶۶
۱۷:۱۹
منِ خاکی که از این در نتوانَم برخاستاز کجا بوسه زنم بر لبِ آن قصرِ بلند؟
۶۳
۱۸:۱۹
برای تو که نیامدی(۱۵)زنان اربعین(۹)
..که هنوز من نبودم که تو در دلم نشستی
جمعیت فشردهی زنها هلمان میداد رو به جلو. همه، بُرادههای ریزِ سیاهپوشی بودیم که در میدانِ یک مغناطیس عظیم، بیاختیار کشیده میشدیم.
انگشتهایم را محکم به میلهای که مسیر را به سمت ضریح حضرت عباس باز میکرد، حلقه کرده بودم.دست پیری، انگشتهایم را محکم گرفت.کنار انگشت اشاره و میانی دستش، پینههای بزرگ داشت.پینههای آشنا.پینههای عزیز.
این مدل پینه، پینهی قالیبافیست. سالها گرفتن تار قالی و گره زدن نخ پشم و ابریشم، روی دو انگشت دست، پینه مینشاند.
انگار آشنایی قدیمی رسیده باشد؛برگشتم نگاهش کردم. پیرزنی بود با صورت سفیدی که آفتاب سرخش کرده بود و چشمهای آبیِ کدری که لایهای شبیه مِه رویشان نشسته بود.آرام، به ترکی روضهی سوزناکی میخواند.
دستش را به مهربانی گرفتم، نگذاشتم فشار جمعیت از من جدایش کند.
قدمهایم در حرم حضرت عباس را نذر تمام آن قالیبافهایی کردم که گذشتگان من بودند و خیلیهایشان با حسرت زیارت کربلا از دنیا رفتند.
یکیشان ننه آقا بود.به همه گفته بود حالا که بدهیهایشان تمام شده؛ میخواهد تا آخر سال، یک قالی ببافد و پولش را خرج زیارت کربلا کند.
ننه آقا نه به آن قالی رسید؛ نه به زیارت کربلا.همان سال، از دنیا رفت و بچههای کوچکش، بیمادر بزرگ شدند.
نزدیک ضریح بودیم و هیبتی نادیدنی، همهمان را غرق سکوت کرده بود.هیچ کس صدا بلند نمیکرد. کشیده میشدیم به سمت ضریح.
نیلوفر! همانجا، یادم افتاد که در شارعالرسول نجف از بازار گذشته بودیم و من از پیرمرد جواهرفروش عراقی، برایت انگشتر تراشخوردهی دُرّ نجف خریده بودم.
به ماری اشاره کردم و انگشتر را رساند؛ انداختم دور انگشتم و به تبرک کشیدم روی سنگهای حرم.
پشت سرم، گذشتگانم بودند با انگشتهای پینهبسته، چشمهای کمفروغ و حسرت زیارت کربلا. پیش رویم تو بودی نیلوفر، با انگشترِ دُرّ نجف و غصهی جاماندن از این اربعین.
من، خودم نبودم.من، گذشتگانم بودم.من، تو بودم.حلقهی کوچکی بودم از زنجیرهی میراثِ عشقی که نسل به نسل خودش را تا ضریح قمر بنیهاشم کشانده بود.
چه لطف بود که ناگاه رَشحِهی قلمتحقوق خدمت ما عرضه کرد بر کرَمت
..که هنوز من نبودم که تو در دلم نشستی
جمعیت فشردهی زنها هلمان میداد رو به جلو. همه، بُرادههای ریزِ سیاهپوشی بودیم که در میدانِ یک مغناطیس عظیم، بیاختیار کشیده میشدیم.
انگشتهایم را محکم به میلهای که مسیر را به سمت ضریح حضرت عباس باز میکرد، حلقه کرده بودم.دست پیری، انگشتهایم را محکم گرفت.کنار انگشت اشاره و میانی دستش، پینههای بزرگ داشت.پینههای آشنا.پینههای عزیز.
این مدل پینه، پینهی قالیبافیست. سالها گرفتن تار قالی و گره زدن نخ پشم و ابریشم، روی دو انگشت دست، پینه مینشاند.
انگار آشنایی قدیمی رسیده باشد؛برگشتم نگاهش کردم. پیرزنی بود با صورت سفیدی که آفتاب سرخش کرده بود و چشمهای آبیِ کدری که لایهای شبیه مِه رویشان نشسته بود.آرام، به ترکی روضهی سوزناکی میخواند.
دستش را به مهربانی گرفتم، نگذاشتم فشار جمعیت از من جدایش کند.
قدمهایم در حرم حضرت عباس را نذر تمام آن قالیبافهایی کردم که گذشتگان من بودند و خیلیهایشان با حسرت زیارت کربلا از دنیا رفتند.
یکیشان ننه آقا بود.به همه گفته بود حالا که بدهیهایشان تمام شده؛ میخواهد تا آخر سال، یک قالی ببافد و پولش را خرج زیارت کربلا کند.
ننه آقا نه به آن قالی رسید؛ نه به زیارت کربلا.همان سال، از دنیا رفت و بچههای کوچکش، بیمادر بزرگ شدند.
نزدیک ضریح بودیم و هیبتی نادیدنی، همهمان را غرق سکوت کرده بود.هیچ کس صدا بلند نمیکرد. کشیده میشدیم به سمت ضریح.
نیلوفر! همانجا، یادم افتاد که در شارعالرسول نجف از بازار گذشته بودیم و من از پیرمرد جواهرفروش عراقی، برایت انگشتر تراشخوردهی دُرّ نجف خریده بودم.
به ماری اشاره کردم و انگشتر را رساند؛ انداختم دور انگشتم و به تبرک کشیدم روی سنگهای حرم.
پشت سرم، گذشتگانم بودند با انگشتهای پینهبسته، چشمهای کمفروغ و حسرت زیارت کربلا. پیش رویم تو بودی نیلوفر، با انگشترِ دُرّ نجف و غصهی جاماندن از این اربعین.
من، خودم نبودم.من، گذشتگانم بودم.من، تو بودم.حلقهی کوچکی بودم از زنجیرهی میراثِ عشقی که نسل به نسل خودش را تا ضریح قمر بنیهاشم کشانده بود.
چه لطف بود که ناگاه رَشحِهی قلمتحقوق خدمت ما عرضه کرد بر کرَمت
۶۷
۳:۱۸
برای تو که نیامدی (۱۶)زنان اربعین(۱۰)
از روی پل گذشتیم به سمت گاراژ کربلا.زیرِ پل، جمعیت مثل رودخانهی روان میگذشت و در دوردست، گنبدهای حرم پیدا بودند.روی پل ایستاده بودیم؛ به اشک و سلامِ آخر.
پسر جوانی با گاری نزدیک شد و اشاره کرد کولهها را بدهید، میبرم. تشکر کردم و گفتم: نه. باز اشاره کرد: خودتان هم بنشینید. نازی گفت: روی گاری؟ سر تکان داد: بله، هر سه!
پسر جوان، با آن هیکل نحیف، میخواست هر سهمان را با کولهپشتیها سوار گاری کند و از سربالاییِ پل بالا بکشد.پیشنهادش را رد کردیم.تصورش هم خندهدار بود.
تازه از سربالایی پل گذشته و به سراشیبی رسیده بودیم که به فریادی، سرمان چرخید.
گاری با سرعت از شیب پل سُر میخورد و دو پسر جوان، با فریادی آمیخته به خنده و وحشت، از کنارمان گذشتند.
ما و بقیهی آدمهای روی پل، هراسان برای گاریِ افسارگسیخته راه باز میکردیم.پایینِ شیب، پسرها پاهایشان را به زمین کشیدند و گاری بالاخره ایستاد.
همان پسر جوانی که میخواست ما سه نفر را با کولههایمان ببرد، نفسزنان از بالای پل به سمتشان میدوید.دو پسر، هنوز روی گاری نشسته بودند و از خنده ریسه میرفتند.داد زدند:عجله نکن حاجی! ما که رسیدیم!
سوار ون شدیم به سمت مهران.گروه دوازدهنفرهای با کولهپشتیهای بزرگ، فلاسک چای و چند جعبه لوازم برقی سوار ون شد.
خانمهای گروه، مدام آقا رسول، مردی میانسال، قدبلند و لاغر، که لابد سرگروه بود را صدا میکردند.
آقا رسول تقلا میکرد خانمها، کولهها و آن همه اسباب و اثاث را در فضای تنگ ون جا بدهد.
زنی که سکینهخانم صدایش میکردند، کولهی بزرگ و سنگینش را روی پای من گذاشت و خودش را نیمهنشسته روی همان کوله جا داد!انگار اصلا من را نمیدید!
مثل روح سرگردانی که حضورش را اعلام کند، آرام به پایش زدم و گفتم: حاجخانم! منو میبینی؟ اینجام!
بیعذرخواهی، از روی کوله بلند شد و منتظر ماند آقا رسول صندلیاش را معلوم کند. سکینه خانم کنار دست من نشست!
حرکت کردیم. گوشی، دمای داخل ون را ۴۷ درجه نشان میداد؛ یعنی کولر نیمهجان ون، نبرد را به گرمای بیابان باخته بود.
سکینه خانم کولهاش را به زور پایین صندلی جا داد و روی صندلی جاگیر شد.
حضور پرقدرتش، من را به شیشهی ون چسباند.گوشی را درآورد و مشغول اکسپلورگردی با صدای بلند شد.
اکسپلورش پر از روضه بود. اصلا آدمِ روضههای پیدرپی نیستم؛ آن هم با آن همه جزئیات. روضه، موسیقی نیست که بشود هرجا و به هر حالی شنید.
هوای ون دم کرده بود. صدای گوشی سکینهخانم قطع نمیشد؛ هنوز یک روضه تمام نشده، روضهی بعدی شروع میشد.
از ردیف عقب، پاکت تخمه آفتابگردان گرفت. بوی تخمه به سنگینی هوای ون اضافه شد.روضه و گرما و تخمه؟! مغزم داشت داغ میشد.
چند کیلومتر زیر آفتاب داغ رفته بودیم.ون که سونای خشکِ متحرکی بود؛ جلوی موکب کوچکی ایستاد.
خادم با سبد بزرگی از ظرفهای کوچک آب خنک آمد کنار شیشهی ماشین. سبد را فرستاد داخل.ردیفهای جلو، آب گرفتند و سبد را هول دادند عقب.
سکینه خانم، سبد را در هوا قاپید، چند ظرف آب برداشت و با همان سرعت سبد را هول داد ردیف عقب برای همگروهیهایش.
نگاهش کردم. با سه ظرف آب یخ توی بغل، مثل مجسمهی سنگی به روبرو خیره شده بود.
به نازی و ماری نگاه کردم. انگار مشغول تماشای کمدی سیاه بودند؛ میخندیدند.
شیشه را باز کردم.به خادم موکب گفتم: آب.نگاهش که به من خورد؛ با هر دو دستش چند ظرف آب برداشت و به قدمهای بلند به سمت ون دوید.
راننده حرکت کرد.هرچه نازی و ماری داد زدند: آقا، صبر کن آب بگیریم! راننده توجهی نکرد.برای خادم موکب، به خداحافظی دست تکان دادم.
صحنهی مضحکی بود.موج خنده توی سرم میچرخید.آدمیزاد، برای نامهربانی هم بهرهای از هوش لازم دارد. نگه داشتن چند ظرف آب خنک در آن سونای متحرک، نامهربانی ترحمبرانگیزی بود.
توی فیلمها به آدمهای سرمازده میگویند: نخواب! یخ میزنی. عجیب بود که پلکهایم داشت از گرما سنگین میشد. نازی و ماری با نگرانی نگاهم میکردند و من خندهام گرفته بود..
چند صد متر جلوتر، ون جلوی موکب جدیدی پارک کرد.این بار به ما هم سهمی از آب رسید.آب خنک، ذهنم را بیدار کرد.
تصویر خداحافظی بیرمقم با خادم آن موکب و دور شدن ون در سراب غبارآلود بیابان، شبیه پایان یکی از فیلمهای اصغر فرهادی بود؛ نسخهی کمدی سیاه.
نیلوفر! پیادهروی اربعین، کسی را مهربان، باگذشت و صبور نمیکند. بعضی آدمها سالها روی مهربانی، گذشت و صبوریشان کار کردهاند؛ اینجا وقت خرج کردن اندوختههاست.
ای خنُک آن که پیش شد، بندهی دین و کیش شدموسی وقت خویش شد، جانب طور میرود
از روی پل گذشتیم به سمت گاراژ کربلا.زیرِ پل، جمعیت مثل رودخانهی روان میگذشت و در دوردست، گنبدهای حرم پیدا بودند.روی پل ایستاده بودیم؛ به اشک و سلامِ آخر.
پسر جوانی با گاری نزدیک شد و اشاره کرد کولهها را بدهید، میبرم. تشکر کردم و گفتم: نه. باز اشاره کرد: خودتان هم بنشینید. نازی گفت: روی گاری؟ سر تکان داد: بله، هر سه!
پسر جوان، با آن هیکل نحیف، میخواست هر سهمان را با کولهپشتیها سوار گاری کند و از سربالاییِ پل بالا بکشد.پیشنهادش را رد کردیم.تصورش هم خندهدار بود.
تازه از سربالایی پل گذشته و به سراشیبی رسیده بودیم که به فریادی، سرمان چرخید.
گاری با سرعت از شیب پل سُر میخورد و دو پسر جوان، با فریادی آمیخته به خنده و وحشت، از کنارمان گذشتند.
ما و بقیهی آدمهای روی پل، هراسان برای گاریِ افسارگسیخته راه باز میکردیم.پایینِ شیب، پسرها پاهایشان را به زمین کشیدند و گاری بالاخره ایستاد.
همان پسر جوانی که میخواست ما سه نفر را با کولههایمان ببرد، نفسزنان از بالای پل به سمتشان میدوید.دو پسر، هنوز روی گاری نشسته بودند و از خنده ریسه میرفتند.داد زدند:عجله نکن حاجی! ما که رسیدیم!
سوار ون شدیم به سمت مهران.گروه دوازدهنفرهای با کولهپشتیهای بزرگ، فلاسک چای و چند جعبه لوازم برقی سوار ون شد.
خانمهای گروه، مدام آقا رسول، مردی میانسال، قدبلند و لاغر، که لابد سرگروه بود را صدا میکردند.
آقا رسول تقلا میکرد خانمها، کولهها و آن همه اسباب و اثاث را در فضای تنگ ون جا بدهد.
زنی که سکینهخانم صدایش میکردند، کولهی بزرگ و سنگینش را روی پای من گذاشت و خودش را نیمهنشسته روی همان کوله جا داد!انگار اصلا من را نمیدید!
مثل روح سرگردانی که حضورش را اعلام کند، آرام به پایش زدم و گفتم: حاجخانم! منو میبینی؟ اینجام!
بیعذرخواهی، از روی کوله بلند شد و منتظر ماند آقا رسول صندلیاش را معلوم کند. سکینه خانم کنار دست من نشست!
حرکت کردیم. گوشی، دمای داخل ون را ۴۷ درجه نشان میداد؛ یعنی کولر نیمهجان ون، نبرد را به گرمای بیابان باخته بود.
سکینه خانم کولهاش را به زور پایین صندلی جا داد و روی صندلی جاگیر شد.
حضور پرقدرتش، من را به شیشهی ون چسباند.گوشی را درآورد و مشغول اکسپلورگردی با صدای بلند شد.
اکسپلورش پر از روضه بود. اصلا آدمِ روضههای پیدرپی نیستم؛ آن هم با آن همه جزئیات. روضه، موسیقی نیست که بشود هرجا و به هر حالی شنید.
هوای ون دم کرده بود. صدای گوشی سکینهخانم قطع نمیشد؛ هنوز یک روضه تمام نشده، روضهی بعدی شروع میشد.
از ردیف عقب، پاکت تخمه آفتابگردان گرفت. بوی تخمه به سنگینی هوای ون اضافه شد.روضه و گرما و تخمه؟! مغزم داشت داغ میشد.
چند کیلومتر زیر آفتاب داغ رفته بودیم.ون که سونای خشکِ متحرکی بود؛ جلوی موکب کوچکی ایستاد.
خادم با سبد بزرگی از ظرفهای کوچک آب خنک آمد کنار شیشهی ماشین. سبد را فرستاد داخل.ردیفهای جلو، آب گرفتند و سبد را هول دادند عقب.
سکینه خانم، سبد را در هوا قاپید، چند ظرف آب برداشت و با همان سرعت سبد را هول داد ردیف عقب برای همگروهیهایش.
نگاهش کردم. با سه ظرف آب یخ توی بغل، مثل مجسمهی سنگی به روبرو خیره شده بود.
به نازی و ماری نگاه کردم. انگار مشغول تماشای کمدی سیاه بودند؛ میخندیدند.
شیشه را باز کردم.به خادم موکب گفتم: آب.نگاهش که به من خورد؛ با هر دو دستش چند ظرف آب برداشت و به قدمهای بلند به سمت ون دوید.
راننده حرکت کرد.هرچه نازی و ماری داد زدند: آقا، صبر کن آب بگیریم! راننده توجهی نکرد.برای خادم موکب، به خداحافظی دست تکان دادم.
صحنهی مضحکی بود.موج خنده توی سرم میچرخید.آدمیزاد، برای نامهربانی هم بهرهای از هوش لازم دارد. نگه داشتن چند ظرف آب خنک در آن سونای متحرک، نامهربانی ترحمبرانگیزی بود.
توی فیلمها به آدمهای سرمازده میگویند: نخواب! یخ میزنی. عجیب بود که پلکهایم داشت از گرما سنگین میشد. نازی و ماری با نگرانی نگاهم میکردند و من خندهام گرفته بود..
چند صد متر جلوتر، ون جلوی موکب جدیدی پارک کرد.این بار به ما هم سهمی از آب رسید.آب خنک، ذهنم را بیدار کرد.
تصویر خداحافظی بیرمقم با خادم آن موکب و دور شدن ون در سراب غبارآلود بیابان، شبیه پایان یکی از فیلمهای اصغر فرهادی بود؛ نسخهی کمدی سیاه.
نیلوفر! پیادهروی اربعین، کسی را مهربان، باگذشت و صبور نمیکند. بعضی آدمها سالها روی مهربانی، گذشت و صبوریشان کار کردهاند؛ اینجا وقت خرج کردن اندوختههاست.
ای خنُک آن که پیش شد، بندهی دین و کیش شدموسی وقت خویش شد، جانب طور میرود
۶۸
۱۴:۰۲