ندیدید؟ الان تلویزیون از زیر گِل و لجنای ارشیوش کشیده بیرون داره بازپخش می کنه
۹۹
۹:۵۷
زیر شلواری راه راه
به نام خدا فصل۱_قرنطینه قسمت سیزدهم من هیئتی دوران کودکی علم و کتل هیئتها برام جذاب بود رقص تیغهها در اسمان؛ صدای زنگولهها و ماشاءالله گفتنها همراه صلوات و دود اسفندی که علم و چلچراغها از لای آن بیرون میامد و یا کتلهای زرد و قرمز مخمل گرد که هر رنگش با نوار پلیسه از هم جدا میشد و ابیاتی بر روی ان گلدوزی شده را دوست داشتم. هشت سالم بود بدون اقام رفتم هیئت خانه خادمی، چسبیده به خانه حاج مختار بابای روحالله توی کوچه نساجی فلکه دوم مقداد. روحالله را نمیشناختم؛ به عشق چلچراغ بزرگ پر از چراغ انگلیسی روشن جلوی هیئت، میرفتم انجا. داخل حیاط روبری چلچراغ مینشستم لحظهای از رخ زیبای چلچراغ چشم برنمیداشتم. تا وقت راه افتادن هیئت، با سربند یا مهدی، زنجیر دست بگیرم توی خیابون بیافتم پشت چلچراغ, آنوقتها چلچراغ و تعداد تیغههای علم به هیئت اعتبار میداد. قبل از ان، تبار خوانساری اقام میجنبید روی باک گرد موتور رکسش مینشاندم میبردتم هیئت خوانساریهای مقیم تهران خیابون اول نیروهوایی. یکی از دستههای بزرگ منطقه بود. حسینیه دوبار پر و خالی میشد به عزاداران نهار بدهد. آقام ظرف میشست برای همین تا ته کار میماند بشقابهای استیل شسته شود. هنوز عطر دارچین عدس پلوی حسینیه داخل گاو صندوق ذهنم مانده. هر وقت به سراغش میروم بوی دارچین لابهلای سلولهای مغزم آزاد میشود. اهالی شهرستان خوانسار محرم هر کجا تشریف داشته باشند مویشان را در خوانسار آتش میزنند. انگار فقط خوانسار محرم دارد! البته از حق نگذریم اسب و شتر و نمایش تعزیه خیابانی جلوی دستهها و علمهای کوچک و بزرگ و ستون بلند دسته بسیار منظم عزاداری پشت آن، جاذبه دارد مخصوصا آبگوشت محلی خوانسار که فقط گوشت است و نخود با زعفران، آنقدر زور دارد به تنهایی هر خوردهای را از سرتاسر ایران به خوانسار بکشاند. کافیست فقط یکبار مزه ان زیر دندانش رفته باشه. مسئولین دستههای خوانسار روی نظم حساساند فاصله زنجیرزنان در طول حرکت باید یکسان و همه همزمان زنجیر بر دوش چپ و راست فرود بیاورند، هر کس خطا میزد پشت سری مسئول کوبیدن دسته زنجیر توی سرش! برای تنظیم ریتم. قضیه حیثیتی بود. نظم و انضباط از اوجب واجبات بود و هر چه باعث بر هم زدن آن میشد محکوم به فنا. میخواهد نماز اول وقت باشه یا سبک متفاوت نوحه هیئت روبرو. به هم که میرسیدند طبل و سنج محکمتر مینواختند، رو کم کنی. اگر یکی کوتاه نمیامد عزاداران دو هیئت از خجالت هم در میامدند با خلوص نیت برای امام حسین یک فس همدیگر را کتک ناب محمدی پسند مهمان میکردند! خدا قبول کند. یکبار دایی محمد با سر و کله خونی از هیئت امد! گفتم:"عجب عزاداری کردی دایی اجرت با امام حسین" دو تا فحش نثارم کرد. چه میدانستم کتک خورده. گفت "فردا خدمتشون میرسم،" فرداش نانچیکو گذاشت پر کمرش رفت برای عزاداری! #با_یک_انگشت @2neal
به نام خدا
فصل۱_قرنطینه
قسمت چهاردهم
منِ هیئتیخوانسار رسم دارد، دستههای عزا از حسینه خود به سمت دو مکان خانه آقا و حسینیه دوراه حرکت میکنند. هر که میخواهد گُل کار هیئتها را ببینند، آنجا میرود. در این دو جا علمها به رقص درمیاید و مداح سه ضرب میخواند, زنجیرزنان با تمام اخلاص زنجیر به شانه میکوبند.
کمی که دست و پا دراز کردم، همراه دو پسرخالهم مهدی و مجید که من کوچک و بچه مثبتشان محسوب میشدم صبح زود راهی هیئت محمدی (معروف به گَرا) میشدیم؛ یک تکه جهاز هیئت برای ان روز برداریم. ابتدا ذوق کشیدن گاری علم داشتیم. بعد پسرخالهها رفتن سراغ شیپور خبر، من به طبل و سنج میچسبیدم.
زمان حرکت هیئت عزادار با اخلاصی! با یک اوردنگی طبل ازم میگرفت. روز بعد ابدیت میشدم، طبل را در سوراخی مخفی میکردم، زمان حرکت برسد، هیئت راه میافتاد با طبل یاماها وسط هیئت شیلنگ تخته میانداختم.
در دل مراسم عزاداری خوانسار با سبک منحصر به فردش، صحنههایی برام عجیب بود! چرا دو پیر مرد، بیرق کش هیئت گَرا، بیرق سنگین را با پای برهنه در سرمای سخت زمستان خوانسار میکشیدند؟! و یا در بین این همه هیئت با ساز و جهاز، یک هیئت به نام ثارالله که اکثرا جوان بودند بدون هیچ علم و کتلی حتی دریغ از یک باند و میکروفن! وارد خانه آقا میشدند! با نوحه و سینه زنی مراسم برگزار میکردند. خیلی ساده؛ انگار در بین فرشهای خوش نقش و نگار دستباف محلی خوانسار یک زیلوی ساده طعنه میزند به جماعت. باب پسند ما که تعداد تیغه علم و طول و عرض آن را متر میزدیم نبود.
خلقت دو بُعد دارد بُعد ظاهر که ما میبینیم و بعد باطن که برای همه قابل درک و فهم نیست. گاهی چیزی زیبا و خوشایند به نظر میرسد اما بیخاصیت یا مضر! در مقابل آنچه برایمان خوشایند نیست مفید و سازنده. «و عسی ان تکرهوا شیئا و هو خیرا لکم و عسی ان تحبو شیئا و هو شر لکم»
همیشه بعداز اتمام مراسم روزانه و سر زدن به غذاخوری چند هیئت و یا خوردن چند آبگوشت در یک هیئت، به خانه عمو میرفتیم. اهل خانه را از اخبار و اتفاقات گرفته تا شهامتهایی که به خرج داده بودیم مطلع کنیم. از تعجب همراه خنده و گاهی گزش لب شنوندگان عزیز به وجد میامدیم، تا روز بعد نبوغ و خریت بیشتری در شیطنت خرج کنیم.ادامه دارد...
#با_یک_انگشت@2neal
فصل۱_قرنطینه
قسمت چهاردهم
منِ هیئتیخوانسار رسم دارد، دستههای عزا از حسینه خود به سمت دو مکان خانه آقا و حسینیه دوراه حرکت میکنند. هر که میخواهد گُل کار هیئتها را ببینند، آنجا میرود. در این دو جا علمها به رقص درمیاید و مداح سه ضرب میخواند, زنجیرزنان با تمام اخلاص زنجیر به شانه میکوبند.
کمی که دست و پا دراز کردم، همراه دو پسرخالهم مهدی و مجید که من کوچک و بچه مثبتشان محسوب میشدم صبح زود راهی هیئت محمدی (معروف به گَرا) میشدیم؛ یک تکه جهاز هیئت برای ان روز برداریم. ابتدا ذوق کشیدن گاری علم داشتیم. بعد پسرخالهها رفتن سراغ شیپور خبر، من به طبل و سنج میچسبیدم.
زمان حرکت هیئت عزادار با اخلاصی! با یک اوردنگی طبل ازم میگرفت. روز بعد ابدیت میشدم، طبل را در سوراخی مخفی میکردم، زمان حرکت برسد، هیئت راه میافتاد با طبل یاماها وسط هیئت شیلنگ تخته میانداختم.
در دل مراسم عزاداری خوانسار با سبک منحصر به فردش، صحنههایی برام عجیب بود! چرا دو پیر مرد، بیرق کش هیئت گَرا، بیرق سنگین را با پای برهنه در سرمای سخت زمستان خوانسار میکشیدند؟! و یا در بین این همه هیئت با ساز و جهاز، یک هیئت به نام ثارالله که اکثرا جوان بودند بدون هیچ علم و کتلی حتی دریغ از یک باند و میکروفن! وارد خانه آقا میشدند! با نوحه و سینه زنی مراسم برگزار میکردند. خیلی ساده؛ انگار در بین فرشهای خوش نقش و نگار دستباف محلی خوانسار یک زیلوی ساده طعنه میزند به جماعت. باب پسند ما که تعداد تیغه علم و طول و عرض آن را متر میزدیم نبود.
خلقت دو بُعد دارد بُعد ظاهر که ما میبینیم و بعد باطن که برای همه قابل درک و فهم نیست. گاهی چیزی زیبا و خوشایند به نظر میرسد اما بیخاصیت یا مضر! در مقابل آنچه برایمان خوشایند نیست مفید و سازنده. «و عسی ان تکرهوا شیئا و هو خیرا لکم و عسی ان تحبو شیئا و هو شر لکم»
همیشه بعداز اتمام مراسم روزانه و سر زدن به غذاخوری چند هیئت و یا خوردن چند آبگوشت در یک هیئت، به خانه عمو میرفتیم. اهل خانه را از اخبار و اتفاقات گرفته تا شهامتهایی که به خرج داده بودیم مطلع کنیم. از تعجب همراه خنده و گاهی گزش لب شنوندگان عزیز به وجد میامدیم، تا روز بعد نبوغ و خریت بیشتری در شیطنت خرج کنیم.ادامه دارد...
#با_یک_انگشت@2neal
۹۹
۸:۴۴
نیوپاتی داره یه بیماری پیش رونده که دست و پا از حرکت میاندازه؛ مهم نیست چون حال حرکت نمونده
مغز تو کاسه کلهش نیست که اونم زیاد مهم نیست چون استفاده نمیکنهتنش سلامت بابا
دو ماه پیش ویلچر برقیش رو گرفتن که دیگه با یکی از دخترای بخش۱ شیطونی نکنه
چند روز پیش کتف درد میگیره عکس میگیرن میبینن شکسته. حالا که نمیتونه غلطی بکنه قراره ویلچر برقی بهش برگردونن.
ذوق میکرد ویلچر برقیشو دادن حس میکنم دست حضرت خضر تو کاره دوباره زده یه چیزی رو شکونده که یه چیزی حفظ بشه فقط امیدوارم کتفش جوش بخوره چون بد شکسته فک کنم با پَخی تبر زده باشه
خدایا وقتی میخوای در رحمتت رو باز کنی نمیشه یه جور دیگه در حکمت ببندی؟ اخه با تبر؟اسم حکمت میاد ادم تن و بدنش میلرزه همش فکر میکنم حضرت خضر با تبر دنبالمه حکمت خدا رو اعمال قانون کنه
یکی که وصله به حضرت خضر پیام بده سنی ازت گذشته پدرجان نکن🫣#کفریجات@2neal
ذوق میکرد ویلچر برقیشو دادن حس میکنم دست حضرت خضر تو کاره دوباره زده یه چیزی رو شکونده که یه چیزی حفظ بشه فقط امیدوارم کتفش جوش بخوره چون بد شکسته فک کنم با پَخی تبر زده باشه
خدایا وقتی میخوای در رحمتت رو باز کنی نمیشه یه جور دیگه در حکمت ببندی؟ اخه با تبر؟اسم حکمت میاد ادم تن و بدنش میلرزه همش فکر میکنم حضرت خضر با تبر دنبالمه حکمت خدا رو اعمال قانون کنه
۹۳
۱۳:۲۱
#سیاسی_با_زیرشلواری_راه_راه@2neal
🥳۱
۱۴۴
۱۷:۲۱
کاش یکی به این احمدی نژاد و پزشکیان می فهموند که تابستون وسط تیر و مرداد وقت کاپشن پوشیدن نیست
گرمتون نیست واقعا؟#بر_دار_رفته@2neal
۶۸
۱۹:۴۶
نامه ای به رؤسای جمهور عزیز:ایا می دانستید چیزی به نام کت هست که میتونیم گاهی از اوقات بپوشیم؟
۷۰
۱۹:۴۸
برای شورای نگهبان عزیز:میشه به شروط ثبت نام برای کاندیداتوری ریاست جمهوری، نپوشیدن کاپشن پاییزه رو اضافه کنید؟
۷۳
۱۹:۵۰
بابا ابرومون رفت تو دنیا
۹۳
۱۹:۵۴
داری میری؟فقط دو کلمه؛ یک جمله به ظاهر کوتاه، در میان فاصله دو جهان.جهان خالی ادمهای پر از انتظار و جهان ادمهای پُر کننده ان علیرضا هم اتاقی کمبینایمان گفت.《 گفت سال 73 که با داداشم میومدم آسایشگاه ملاقات بابام، موقع رفتن میگفت: "داری میری؟"اونموقع سنی نداشتم نمیفهمیدم، حالا که خودم اینجام میفهمم پشت این دو کلمه یه دنیا حرفهِ.》
راست میگفت. یک دنیا حرف داشت. یک دنیا چشم به راهی، یک دنیا شوق دیدار، یک دنیا خواهش؛ فقط برای چند لحظه بیشتر بودن در کنار هم.کنار ادمهای تکراری زندگی دیروز. همانها که در کنارشان به دنبال پر کردن جهانمان با دیگران میگشتیم.انسانها پر از کلمه هستند.و ما چقدر ساده از کنار کلمات عبور کردیم.
#روز_نوشت @2neal
راست میگفت. یک دنیا حرف داشت. یک دنیا چشم به راهی، یک دنیا شوق دیدار، یک دنیا خواهش؛ فقط برای چند لحظه بیشتر بودن در کنار هم.کنار ادمهای تکراری زندگی دیروز. همانها که در کنارشان به دنبال پر کردن جهانمان با دیگران میگشتیم.انسانها پر از کلمه هستند.و ما چقدر ساده از کنار کلمات عبور کردیم.
#روز_نوشت @2neal
۳۹
۱۷:۰۴