فقط یک جمله در باب اربعین عرض کنم: آمدن اهل بیت حسین بن علی«ع» به سرزمین کربلا، فقط برای این نبود که دلی خالی کنند یا تجدید عهدی کنند؛ آنچنان که گاهی بر زبانها جاری میشود. مسئله بسیار بالاتر از این بود. نمیشود کارهای شخصیتی مثل امام سجاد«ع» یا مثل زینب کبرا«س» را بر همین مسائلِ عادیِ رایجِ ظاهری حمل کرد. باید در کارها و تصمیمات شخصیتهایی به این عظمت، در جستوجوی رازهای بزرگتر بود. مسئلهٔ آمدن بر سر مزار سیدالشهدا«ع»، در حقیقت امتداد حرکت عاشورا بود. با این کار خواستند به پیروان حسین بن علی«ع» و دوستان خاندان پیغمبر و مسلمانانی که تحت تأثیر این حادثه قرار گرفته بودند، تفهیم کنند اینحادثه تمام نشد. مسئله با کشتهشدن، دفنکردن و اسارتگرفتن و بعد رهاکردن اسیران خاتمه پیدا نکرد؛ مسئله ادامه دارد. به شیعیان یاد دادند اینجا محل اجتماع شماست؛ اینجا میعادگاه بزرگی است که با جمعشدن در این میعاد، هدف جامعه شیعی و هدف بزرگ اسلامی جامعه مسلمین را باید به یاد هم بیاورید؛ تشکیل نظام اسلامی و تلاش در راه آن، حتی در حد شهادت، آن هم با آن وضع!
این چیزی است که باید از یاد مسلمانان نمیرفت و خاطره آن برای همیشه زنده میماند. آمدن خاندان پیغمبر، امام سجاد و زینب کبرا «علیهمالسلام» به کربلا در اربعین، به این مقصود بود.
#سیدعلی_حسینی_خامنهای۱۳۸۵/۱/۱
@Ab_o_Atash
۱۵۲
۹:۴۹
۱۵۶
۱۲:۳۴
یکی از روزهای دی ماه سال ۱۳۶۳، آقامحسن [رضایی] به من گفت: «آماده شید، باید بریم پادگان ولیعصر!» این، زمانی بود که تازه «گشت ثارالله» را راه انداخته بودند. تصورم این بود که میخواهد بازدیدی از آنها داشته باشد.
سوار ماشینها شدیم و به پادگان ولیعصر رفتیم. وارد که شدیم، آقامحسن گفت: «برو زمین صبحگاه!» زمین صبحگاه در انتهای پادگان قرار داشت. گاز ماشین را گرفتم و رفتم. هنوز نرسیده، از دور دیدم حدود سیصد نفر آنجا جمع شده و جلوی جایگاه ایستادهاند. ماشین را پشت جایگاه نگه داشتم. آقامحسن پیاده شد. داشت به سمت جایگاه میرفت که دیدم ماشین بنز حامل آیتالله محلاتی سر رسید. او هم از ماشین پیاده شد و به طرف جایگاه رفت. بجز آقامحسن و آقای محلاتی، کاظم نجفی رستگار [فرمانده لشکر سیدالشهدا] هم به بالای جایگاه رفت و کنار آنها ایستاد. من جایم مشخص بود و کنار آقامحسن ایستادم.
آقای محلاتی پشت میکروفن قرار گرفت و بعد از سلام و خوشامدگویی به جمعیت حاضر، اعلام کرد که حامل پیامی از طرف حضرت امام است. بعد، از روی برگهای که دستش بود، شروع به خواندن پیام کرد. فحوای پیام این بود که «در این برهه از جنگ، اختلافات معنا ندارد و آب به آسیاب دشمن ریختن است؛ از این کارها دست بردارید. جنگ، هم شکست دارد هم پیروزی. همیشه خرمشهر و فتح پیش نمیآید؛ بعضی مواقع هم عدم فتح حاصل میشود.»
یادم است در انتها، تندی پیام زیاد شد و حضرت امام به افراد دخیل در این قضایا هشدار داده بود که «از این به بعد، اگر کس یا کسانی باب این مباحث را در سپاه باز کنند، حرف آنها از گلوی آمریکا خواهد بود.»
وقتی آقای محلاتی این بخش از پیام را قرائت کرد، چند نفر احمق و عوضی، از بین جمعیت دادوفریاد راه انداختند که «اگر راست میگی، دستخط امام رو نشون بده! کی گفته این پیام امامه؟ کم خالی ببند!» و از این حرفها. بعد هم شروع به هوکشیدن کردند. آنها واقعاً عوضی بودند و به نظر من با خودشان هم مشکل داشتند. کاظم رستگار جلوی تریبون رفت و خطاب به آنان گفت: «خفه شید! شما دستخط امام رو هم بازیچهٔ خودتون کردید؟ خجالت بکشید!»
سروصدای هوکردنشان آنقدر بلند بود که مردم از پنجرههای بیمارستان خانواده که در قسمت شمالی بیمارستان قرار داشت، سرها را بیرون آورده بودند و نگاه میکردند.
جو به هم ریخته و معلوم نبود یک دقیقه دیگر چه اتفاقی بیفتد. طوری شد که احساس ناامنی کردم و ترسیدم نکند این جماعت آسیبی به آقامحسن برسانند! سریع درِ گوش محافظی که کنارم ایستاده بود گفتم: «به همه بگو آماده باشند؛ اوضاع بیریخته! حواستون باشه!» او این کار را انجام داد. خودم هم با اشاره به بچهها فهماندم که مراقب باشند. با خودم بستم که اگر اینها بخواهند جلو بیایند و کوچکترین اقدامی علیه آقامحسن انجام بدهند، همه را با تیر خواهم زد؛ حتی اگر بیست نفر باشند. من محافظ بودم و کسی که به شخصیت تحت حفاظتم حمله میکرد، دشمن محسوب میشد؛ وظیفهام حکم میکرد که دشمن را منکوب کنم.
آیتالله محلاتی گفت: «بههرحال من پیام امام رو برای شما خوندم! اون کسی که دوستدار امام است، پذیرای این پیامه! کسی هم که فهمی از ولایت و امام نداره، خودش میدونه و خدای خودش! بعد هم پایین آمد و به آقامحسن گفت: «بریم آقا! اینها آدمبشو نیستند!»
در حین رفتن به سمت ماشینها، رستگار آمد و به آقای محلاتی گفت: «آقا ببخشید! من از طرف خودم عذرخواهی میکنم! بین اینها یه تعدادی هستند که واقعاً نمیفهمند و بیشعورند!» محلاتی که حسابی عصبانی بود، گفت: «خیلی احمقاند! خیلی بیشعورند! میگن دستخط امام نیست و دروغه! منِ محلاتی مسخره هستم که بیام بهدروغ از طرف امام حرفی بزنم؟» بعد هم سوار ماشینش شد و رفت؛ ما هم همینطور.
بین راه به آقامحسن گفتم: «حاجآقا! اون سری [در حادثه مشابه در محل سپاه تهران] گفتید دوسهنفر نخاله بین اینها هستند، ولی فکر کنم بیشتر از چند نفر باشند! اینها آقای محلاتی رو هم که نماینده امامه هو کردند!» گفت: «بههرحال پیش میاد دیگه! هنوز هم میگم؛ همون چند نفر هستند که سمپاشی میکنند و باعث تحریک بقیه میشن.»
#محمود_مجید_مسافری[سرتیم حفاظت #محسن_رضایی]#بادیگارد#علیاکبر_مزدآبادی و #محمدعلی_صمدیانتشارات یازهراصفحات ۳۴۲ تا ۳۴۵.
@Ab_o_Atash
۲۷۶
۱۲:۳۵
در اثر تلاطم و طوفان، یکمرتبه طناب از گردن آقا پاره شد و نعش به زمین افتاد. جنازه را آوردند توی حیاط نظمیه مقابل درِ حیاط روی یک نیمکت گذاشتند. جمعیت کثیری ریخت توی حیاط. محشری برپا شد. مثل مور و ملخ از سروکول هم بالا میرفتند. همه میخواستند خود را به جنازه برسانند. دور نعش را گرفتند و آنقدر با قنداقِ تفنگ و لگد به نعش زدند که خونابه از سر و صورت و دماغ و دهانش روی گونهها و محاسنش سرازیر شد. هر که هر چه در دست داشت میزد. آنهایی هم که دستشان به نعش نمیرسید، تف میانداختند.به همه مقدسات قسم که در این ساعت، #گودال_قتلگاه را به چشم خودم دیدم. یکمرتبه دیدم یک نفر از سران مجاهدین مرد تنومند و چهارشانه بود وارد حیاط نظمیه شد. غریبه بود. جلو آمد، بالای جنازه ایستاد، جلوی همه دکمههای شلوارش را باز کرد و روبهروی اینهمه چشم شُرشُر به سر و صورت آقا شاشید!
تحویل جنازهعدهای از صاحبنفوذها، یپرم ارمنی را از عواقب سوزاندن نعش شیخ و تحویلندادن میترسانند. یپرم راضی میشود و میگوید: بسیار خوب... به نظمیه تلفون کنید که لاشه را به صاحبانش رد کنند. سه نفر از بستگان #شیخ_شهید و سه نفر از نوکرهایش توی آن تاریکیّ توپخانه در گوشهای با یک تابوت منتظر تحویل جنازه بودند. آقا لخت و عور آن گوشه همینطور افتاده بود. لا اله الا الله، جنازه را در تابوت گذاشتیم و با دو مجاهد ما را راهی کردند.جنازه را وارد حیاطخلوت خانه شیخ کردند. شیخ ابراهیم نوری از شاگردان شیخ، جنازه را غسل داد.بعد کفن کردیم و بردیم در اطاق پنجدری میان دو حیاط کوچک پنهان کردیم.سر مجاهدها را گرم کردیم. بعد تابوت را با سنگ و کلوخ و پوشال و پوشاک پر و سنگین کردیم. یک لحاف هم تا کرده روی آن کشیدیم. تابوت قلابی را با آن دو نگهبان سر قبر آقا فرستادیم. متولی قبرستان که در جریان بود مثلاً نعش را دفن کرد و آن دو نگهبان با تابوت به نظمیه برگشتند.
صبح اوستا اکبر معمار آمد و درهای اطاق پنج دری را تیغه کردیم و رویش را گچکاری کردیم.
#تندر_کیا[نوه #شیخ_فضلالله_نوری]#سر_دار(چاپ سوم، تهران: نشر صبح، ۱۳۸۹)از صفحات ۵۲ تا ۷۲.
@Ab_o_Atash
۱.۱K
۱۷:۴۲
۷۷
۱۳:۳۱
البته رضا در اسمگذاری روی افراد ید طولایی دارد. اسم کوچکترین برادرش را توی گوشیاش «آویزون» ذخیره کرده؛ چرا که رضا، مصطفی را از همان نوزادی آویزان و بندِ خود میداند. البته بعدها که مصطفی مستقلتر میشود، اسمش را تغییر میدهد به «آفت روزگار»! به روضهخوان مسجد لقب «فندک اهل بیت» میدهد. وقتی ازش میپرسند: «چه ربطی داره؟» پاسخ میدهد:- فندکه دیگه؛ ملت رو با روضههایی که میخونه میسوزونه.فردی همیشه کلاه سبز سیدیاش را روی سرش میگذارد؛ حتی هنگام سینهزنی که لخت میکند حاضر نیست کلاه سیدیاش را بردارد. رضا اسم او را میگذارد «گنبد سبز». در جلسهای نیز از مداحی دعوت میکند تا چند بیتی روضه بخواند؛ چون اسم بنده خدا را نمیداند او را خطاب میکند «بلبل اهل بيت». بعد از جلسه یکی از روضهخوانها که رفیق رضاست و جثه کوچکی دارد به رضا میگوید: منم بلبل اهل بیتم یا نه؟!
نه تو با این هیکلت فنچ اهل بیتی.به یک نفر دیگر که بدن پرمویی دارد و تا زیر چشمهایش ریش در میآورد لقب «سلطان پشم» را میدهد. یکی از مربیهای تکمیلی موهای فرفری دارد و سحرخیز است؛ صبحها زودتر از خواب بیدار میشود و چایی میگذارد و صبحانه آماده میکند. رضا اسم «مامان اسکاجی» را روی او میگذارد. بعدها او وارد آموزش و پرورش می شود و از فضاهای نظامی دور میشود؛ ولی رضا او را به همان نام میشناسد.
#محسن_ذوالفقاری#من_همین_رضا_سنجرانی_را_دوست_دارمنشر سیمرغصفحه ۱۹۹.
@Ab_o_Atash
۱۰۰
۱۳:۳۱
حسن که دست خدا را در این پیروزیها، بالاتر از هر قدرتی میدید و موقعیت و جایگاه حزبالله در لبنان و حتی جهان، دیگر حقانیت این جنبش را هم در افکار عمومی به اثبات رسانیده بود، پس از پیروزی در معرکهای که به جنگ ۱۶روزه یا آزادی جنوب معروف شد، برای کسب تکلیف از مقتدای خود به ایران آمد. جمعی از اعضای شورای راهبری حزبالله هم با او بودند. بعدها گفته شد سید حسن از «آقا» خواست تکلیفشان را برای ادامۀ جهاد یا زمین گذاشتن سلاح مشخص کند. آقا گفته بود: شما چرا سلاح به دست گرفته بودید؟ سید پاسخ داده بود: برای بیرون راندن اشغالگر از سرزمینمان. آقا ادامه داده بود: الان هیچ نقطهای از لبنان در دست دشمن نیست؟ سیدحسن گفته بود: تمام سرزمینهایی که در دهۀ ۷۰ میلادی به اشغال اسرائیل درآمده بود، آزاد شد. البته «مزارع شبعا» که در سال ۱۹۶۷ (۱۳۴۶ خورشیدی) با جولان سوریه توسط اسرائیل اشغال شده بود، همچنان در دست دشمن است. آقا هم لبخندی زده و گفته بود: خب، پس تکلیف مشخص است!سیدحسن خودش هم میدانست روشن شدن تکلیف مقاومت برای مبارزه با تعدی و تجاوز، به سرزمینهای لبنان خلاصه نمیشد. آنروزی که با اعلام آقاموسی صدر «هنگهای مقاومت لبنان» یا همان جنبش امل به وجود آمده بود، رکن اصلی این ایجاد، جهاد برای آزادی فلسطین بود. پس این حرکتِ روبهجلو همچنان باید ادامه مییافت تا هدف نهایی در دسترس قرار گیرد.
#سهیل_کریمی#زیر_سایۀ_آن_سرو_صنوبرناشر: مؤلفصفحات ۱۰۵ تا ۱۰۷.
@Ab_o_Atash
۶۶
۹:۳۰
شاد آمدی، شاد آمدی، ناگه ز در باز آمدیبنشین خوش! بنشین خوش! چون محرم راز آمدی
خوش بینمت، خوش بینمت، ماهِ پریوش بینمتحوری مگر؟ حوری مگر؟ با شیوه ناز آمدی
زاریکنان، زاریکنان، پیش رخ تو بیدلانچون بلبل و گل ناگهان، با برگ و با ساز آمدی
سرو روان، سرو روان، بر جویبار عاشقانای دولت و بخت جوان! بس خوب و دمساز آمدی
با ما خوش آ! با ما خوش آ! پیش من آ! پیش من آ! هم شوخ و شنگ و دلربا؛ خانه برانداز آمدی
صبری بکن! صبری بکن! یا جامهٔ صبری بدهچون یوسف مصری دگر، با قدر و اعزاز آمدی
آوازها، آوازها، از تو به عالم شد روانای شمس تبریزی! ز من هم تو به آواز آمدی
#جلال_الدین_محمد_مولوی#دیوان_شمس_تبریزیانتشارات امیرکبیرصفحه ۱۱۹۱.
@Ab_o_Atash
۲۶
۶:۴۱
1_30195203175.mp3
۰۶:۲۶-۱.۸۴ مگابایت
بهمناسبت هشتم مهر، روز بزرگداشت #مولوی
@Ab_o_Atash
۳۳
۶:۵۹
بر این عالم وجود، قوانینی حاکم است که اهل مادّه آن قوانین را نمیشناسند؛ آن قوانین را نمیبینند: «سُنَّۀَ اللهِ فی الذینَ خَلَوا مِن قَبلُ». در جای دیگر: «سُنَّۀَ اللهِ الّتی قَد خَلَت مِن قَبلُ».
سنت خدا یعنی قوانین الهی؛ قوانینی وجود دارد در عالم وجود، در سرتاسر این کَون عظیم. این قوانین مثل قوانین طبیعی، مثل قانون جاذبه، مثل قانون ستارگان و خورشید و ماه و آمدورفتِ ماه و خورشید در شبانهروز، اینها قانون است؛ قانون طبیعی است. همینجور قوانینی در جوامع انسانی وجود دارد، این قوانین را اهل مادّه با چشمهای کمسو نمیتوانند درک بکنند، اما وجود دارد.
#سیدعلی_حسینی_خامنهای#در_آغوش_نیلانتشارات انقلاب اسلامیصفحات ۲۳ و ۲۴.
@Ab_o_Atash
۵۹
۹:۲۱